تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


Fuck this world...

+ تاريخ شنبه سی ام مهر 1384ساعت 17:27  توسط کتی  | 


 

دلم برای خودم نسوخت
دلم برای تو سوخت
و عروسک هایت که انقدر کوچک و حقیرند
من ایمان آورده ام
که آدم ها فقط از دور قشنگند
از دور خودشان هستند
از دور من و دنیای پر رنگ پرترانه و آوازم را می فهمند

من ایمان آورده ام
که تو خودت نیستی
و دستهای تو
همیشه از ذهن آوازهای غبارگرفته خیال من
دور خواهند ماند.
 
من ایمان آورده ام
که فصل سرد من آغاز شده است
و تو هیچ نیستی
جز ردپای سایه یک آدم خوب
که اصلا خوب نبود.........

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 23:59  توسط کتی  | 


 

چه کسی میدونه کاست "سکوت سرشار از ناگفته هاست" شاملو برای من چه معنی میتونه داشته باشه.انگار بعضی شعرها ٬ بعضی ترانه ها فقط برای تو و زندگی تو و رنج ها تو ساخته شدند.نمیدونم شاید فقط من اینجوری فکر می کنم ولی این شعر و بقیه شعر های این کاست یک جورایی با زندگی من در ارتباطند.انگار هر چیزی گم کردم یا کم دارم توی این شعرها پیدا می کنم و موسیقی جاودانه و باشکوه این کاست که اثر "بابک بیات" هست.

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
ورویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته ست
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببینند
گوشی که صداها و شناسه ها را
در بیهوشیمان بشنود
برای تو و خویش روحی
که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم

********************

می خواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در برگرفته یکی شوم........

+ تاريخ جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 23:32  توسط کتی  | 



از زندگی بیشتر از مرگ ترسیدن
سهم من این نبوده ست
می ایستم
ونگاه می کنم
حیاط آن خانه هنوز غوغای برگ و ستاره و پاییز است
تمام باغچه های دنیا دلتنگ منند
و بچه گربه ها هنوز
بدنبال آن دخترک با موهای قهوه ای و چشم های بیقرار سرشار می دوند.

یادت هست؟
دربهت کودکیمان برای ستاره ها نامه نوشتیم
هیچ کس به ما نگفت
که آدم بزرگها هم گریه می کنند
چقدر که برای گنجشکهامان گریه کردیم
چقدر که دلم تنگ کلاویه هاست
و دست تو و
سالیان دور
.....

پ.ن.از اینکه همیشه خودم هستم راضیم !

+ تاريخ جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 0:31  توسط کتی  | 


 

همیشه هر وقت حرف از تابو میشده برام خیلی سوال ها مطرح میشده.اینکه اصلا تابو چی هست ؟ چرا انقدر واسمون حتی اسمش ترسناکه ؟؟ کی و چی تابو رو تعیین می کنه و اینکه اصلا آیا میشه تابو رو شکست ؟ یا باید این کار رو اصلا کرد یا نه ؟؟

همه اینها چیزهاییه که من تازه می خوام برم راجع بش تحقیق دبشی بکنم . و هر کسی هم بتونه راجع به این موضوع کمکم کنه ممنونش میشم یه دنیا !

اما نظر و احساس درونی خودم به این قضیه اینه که تابو تا حد زیادی فقط دست و پا گیره و باید از بین بره.باید شکسته بشه . باید انسان امروزی از شر این چرندیاتی که تو ذهنش بار کردن راحت بشه تا بتونه آزادانه فکر کنه ٬ انتخاب کنه و زندگی کنه.

ولی شکستن تابو به همین راحتی ها هم که میگیم نیست. یادمه چند وقت پیش توی صحبتهایی که با دوستی داشتم گفت "چرا این تابوها را نمیشکنی ؟؟ " شوخی یا جدی این جمله منو تکون داد .من؟؟؟ من تابوها رو بشکنم در حالی که دارم توی این کشور اونم توی این شهرش زندگی می کنم؟؟ راستشو بخواهین کمتر از این هستم که بخوام به تنهایی تابو بشکنم !

به نظرم روشنفکری اکثر ما ایرانیها فقط در حد حرفه.در نهایت اکثر روشنفکرهای ما ناخودآگاه "درگیر " این تابوها هستند.وقتی پای عمل برسه تقریبا از همشون این جمله رو میشنوی که : " فعلا که داریم تو این کشور زندگی می کنیم." من به این روشنفکرا میگم "روشنفکرای درگیر " !! شاید اگه پای صحبتشون بشینی خیلی تئوری های خوبی صادر کنن ولی در نهایت مرد عمل نیستند.

پدر و مادر خود من نمونه بارزی از همین روشنفکرای درگیر بودن.وتقصیر خودشون هم نیست. انقلاب هایی که من تا حالا کردم ! همیشه دودش تو چشم اونا رفته !و به شدت ترسیدن.از آدم های دور وبر .از آینده من که تو ذهن خودشون معلوم نیست در بهترین و بدترین حالت چه شکلیه.اونها خیلی خیلی ترسیدن.

و توی این خانواده روشنفکر درگیر من همیشه مخالف بودم .همیشه نق زدم .همیشه بحث کردم و از خودم کلی انرژی مصرف کردم . نه اینکه بخوام اونا رو روشن کنم چرا که خودشون بیشتر از من میدونن ولی خواستم که ترسهاشونو بریزن دور و به اونچه اعتقاد دارن عمل کنن و بیخیال حرف این جماعت بشن.ولی هر دفعه به خیال خودم خواستم تابوشکنی کنم همه چیز بدتر شده. اونها هم موضع گرفتند و همه چیز بد پیش رفته.

همه اینا رو گفتم نه واسه اینکه جریان زندگی خودمو بگم.نمیدونم شاید اشتباه فکر میکنم.ولی نظرم اینه که قبل از این که هر کاری رو انجام داد باید زمینه و بسترشو فراهم کرد.

تا زمانی که سطح مطالعه مردم ما انقدر پایینه ٬ تا زمانی که کسی نیست مردم رو روشن کنه ما نه تنها نمیتونیم تابو شکنی کنیم بلکه به هزار چیز دیگه هم متهم میشیم.تابو بت نیست که بتونیم بشکنیم چون توی ذهن آدمهاست و زمانی شکسته میشه که سطح آگاهی مردممون رو بالا ببریم.

من فکر میکنم ما وبلاگ نویسها وظیفمونه که حداقل توی این جای کوچیک ذهن همدیگه رو روشن کنیم ٬ با هم بحث کنیم ٬ به همدیگه اطلاعات بدیم ٬ به هم انگ نزنیم تا شاید از اینجا بتونیم کاری رو شروع کنیم. مردم ما بیشتر از هر چیز درگیر اقتصاد و مشکلات پشت سرش هستن.مردم ما درگیر " غم نان" شدند . نه وقت مطالعه دارن ٬ نه رسانه ها واقعیات رو در اختیارشون میذارن و نه خودشون حال و حوصله پیدا کردن واقعیات رو دارند.من حتی توی همکارام کسانی رو می بینم که از خیلی چیزا بیخبرن و به خاطر مشغولیتهای زیادشون ( که اکثرشون هم بیخودن !! ) از جریانات تو جامعه بیخبرن.

حالا که انقد تو رسانه هامون سانسور و تحریف داریم آیا نمیتونیم از طریق وبلاگهامون اول اختلافاتمون رو بذاریم کنار و بعد کم کم زمینه رو برای روشن کردن فکر مردم آماده کنیم.

میدونم به زمان احتیاج داریم ولی غیر ممکن نیست.شاید بتونیم کاری کنیم که مردم خودشون تبر بردارند و تیشه به ریشه تابوها بزنند.
 ای کاش میتوانستم بر شانه های خود بنشانم این خلق بیشمار را ...........

خوبه هنوز تحقیق نکردم این همه نوشتم !! (دو نقطه دی ) 

پ.ن. هیچ چیز مثل یک نکتورن شوپن به آدم آرامش نمیده. مخصوصا وقتی هنوز خوب نشدی و همین جور بین زمین و آسمونی .

 

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 23:1  توسط کتی  | 


 

بالاخره وقتش رسید.مدتها بود انتظار همچین روزی رو داشتم. میدونستم این روز باید برسه. تمام روزهایی که از این سر شهر به اون سرش میدویدم میدونستم یک جایی باید تموم شه.یک جایی باید خسته شم.
نصف کلاسهام رو کنسل کردم.باید به خودم برسم و استراحت کنم.انتظاری غیر از این هم نداشتم.

مگه یک آدم چقدر توان داره؟وقتی به دکتر گفتم که ۷ صبح تا ۱۰ شب کار می کنم داشت شاخ درمیاورد.گفت واسه چی؟ دنبال پولی ؟ واسه چی؟
و این سوال مثل یک پتک تو سرم خورد!پول؟ دنبال پول نبودم. از خودم فرار می کردم و دکتر اینو فهمید. بعد از سالها یک دکتر واسم وقت گذاشت. سوالهاش یکی یکی تو سرم می پیچه و می بینم راست می گفت.درست می گفت من از کار خسته نیستم.من از خودم خسته ام.از زندگیم.

من خسته ام. با تمام وجود . روحم و جسمم خسته اند. احساس می کنم توی هوایی هستم که نمیشه توش نفس کشید. همیشه از خودم زیاد انتظار داشتم.انگار من باید دنیا رو اصلاح کنم. انگار من باید دنیا رو عوض کنم و سعی هم کردم .خیلی سعی کردم. خیلی چیز ها رو تحمل کردم.ولی حالا دیگه خسته ام. من سعی کردم دنیا رو بهتر کنم واسه دور و بری هام. همه رو دوست داشتم از ته دل.سعی کردم به همه بگم که دوستشون دارم.حتی پسرها .واسه اینکه دوستشون داشتم جدا از اینکه چی ممکن بود راجع به من فکر کنن.

ولی حالا خسته ام .چند وقته به خودم استراحت ندادم ؟ چند وقته از خودم نپرسیدم چطوری؟ تفریح های من هم با خستگی بوده. خستگی جسمی و آشوب ذهنی. همش درگیری که بقیه راجع به من چی فکر میکنن. ولی حالا خسته ام.

احساس می کنم امیدی نیست. اجازه نفس کشیدن نیست.اجازه فکر کردن نیست .اجازه عاشق شدن نیست.من اینجا توی این شهر بدجوری ناجورم.یعنی وصله ناجورم.دوست دارم زندگی کنم ٬نفس بکشم ٬ عاشق بشم.اما نه اجازه زندگی دارم ٬ نه نای نفس کشیدن و نه کسی که بتونه منو دوست داشته باشه!!! این یک شوخی نیست.باید می رفتم .موندنم اشتباه بود.آدم ها رو دوست دارم با تمام اشتباهاتشون در مورد من.آدم ها رو واقعا دوست دارم ولی نمی تونم در کنارشون زندگی کنم چون بیش از حد دوستشون دارم. چون زندگیم رو وقف آدم ها و چیزهایی کردم که حتی احساس رضایت درونیم درباره اونا رو زمان از من گرفت.

من از بدست آوردن و از دست دادن خسته ام.از بدست آوردن دوست ها و عشق ها و حال و هواهایی که بالاخره یک روز میرن و خودم می مونم و خودم.

گاهی فکر می کنم کاش یک شبه همه دوستامو از دست بدم و راحت شم! نمیتونم تحمل کنم که جلو چشمم دوستهایی که واقعا بهشون وابسته می شم برن و باز بمونم و تنهاییهام.شاید به فکرم باشند .شاید دوستم داشته باشند.

اما من یک عشق می خوام .خندتون نگیره ! یک عشق می خوام.یک عشق همیشگی.

من حالم اصلا خوب نیست......

+ تاريخ شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 22:35  توسط کتی  | 


 

و حالا ببین
نقابم را بردار وببین
پس پشت این تلخ لبخند تاکنون چند بار تو را دیوانه وار بوسیده ام.
سینه ام را بشکاف و ببین
قلبم چند بار تپیده است
و تو را به مهمانی تن ناشادم برده ست.

به من بگو
من برایشان جز یک عروسک چه بوده ام؟
چند بار در رویاهایشان عروسک را عریان دیده اند
و خواب هایشان را گناه آلود کرده اند؟

ببین
من انسانم
نفس می کشم
فکر می کنم
می خواهم
و تو را یک روز عاقبت به جشن باشکوه تنم خواهم برد.

چند تا از وبلاگهای خوبی که میخونم این روزا راجع به بکارت نوشته بودن.بکارت دختر و بکارت پسر که ثابت کردنی نیست و شاید همه دردسرها از اینجا شروع بشه.

شاید اگر ۵ یا ۶ سال پیش از من میپرسیدن به بکارت اعتقاد داری صد در صد جوابم بلی بود ولی هر چی بیشتر میگذره اعتقاد من به این جفنگیات کم میشه !
مسلما منظور من دفاع از چیزی به نام هرزگی و هوس بازی نیست و این رو مجبور نیستم که واسه کسی ثابت کنم ولی این رو میدونم که اصلا مساله بکارت نیست.چیزی که مساله اصلی این قوم جاهل ماست داشتن سکس قبل از ازدواجه و بکارت تنها نشانه احمقانه ای واسه نداشتن سکس قبل از ازدواجه.بماند که کسانی که اینطور فکر میکنن همون بهتر که سرشون کلاه بره و با کسی ازدواج کنن که سکس داشته و بکارت هم داره!!!!

از نظر من سکس یک نیاز کاملا معمولی و عادیه و تنها به دلیل چرندیاتی که تو ذهن ما فرو کردن تبدیل شده به چیزی که الان می بینیم.جوونهایی که در اوج کثافتن و خودشون خبر ندارن ٬زن و شوهرهایی که به هم خیانت میکنن و این وسط در حال حاضر همه چیز به نفع پسرها تموم میشه.

هر کسی به نداشتن سکس اعتقاد داره از نظر من آدم جاهلی نیست اما مشکل سر تبعیض وحشتناکیه که اینجا هست.پسرهایی که قبل از ازدواج سکس رو به مراتب تجربه کردن و موقع ازدواج تا مهر تایید رو بکارت دختر نخوره حاضر به ازدواج با اون نیستن.سکس میتونه برخلاف تصور این آدمها چیز مقدسی باشه.من به شخصه سعی نمی کنم واسه این چیزا نسخه بپیچم ولی حداقل به نظر من سکسی که همراه با عشق باشه نه تنها بد نیست که نشون دهنده بلوغ فکری دو نفره .

میخوام بدونم آقایونی که انقدر دنبال دختر به قول خودشون نجیب میگردن خودشون تو عمرشون نجیب بودن و موندن یا نه؟یا همیشه چشمشون دنبال دخترهاست و فقط اونا رو بعنوان منبع رفع غریزشون میبنن؟

چرا نباید فکر کرد که دختر علاوه بر جنس عقل هم داره و شاید انتخاب داشتن سکس رو به دلیلی انجام داده باشه غیر از دلایل کثافتی که تو ذهن خیلیها هست.

راستی آیا واقعا آدمهای روشنفکر دور و بر ما که میگن به این مساله اعتقاد ندارن موقع ازدواج باکره بودن زنشون واسشون مهم نیست؟ بعید میدونم....

و اینجا شهر من است.

پ.ن. در اين رابطه نوشته اند:

بكارت من...

مالكيت؟

 

+ تاريخ جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 20:32  توسط کتی  | 


 

وقتی آدم ها حرف از دوستی و محبت می زدند فکر می کردم شعار میدن.خیلی دشمنی ها و بدی ها رو دیدم و تجربه کردم.

اما امروز به یک چیزی رسیدم.چیزی که تو تموم عمرم حس نکرده بودم.امروز چه تو شرکت چه تو کلاسهای خصوصیم چه تو موسسه حس کردم که کسانی هستند که به فکر منند.

چشم هایی رو دیدم که نگرانم بودن ! وقتی تو شرکت همکارا با من شوخی می کردن یا تو کلاس خصوصیم شاگردم که یک خانم دکتر گله نگران این بود که نهار نخوردم و بدو بدو واسم خوردنی میاورد.وقتی تو موسسه همکارا از چشام فهمیدن که خسته ام ٬ روحا خسته ام و دل نگرانم بودن و ازم می پرسیدن که چرا مثل همیشه نیستم و انقد واسم اس ام اس فرستادن که غش کردم.وقتی شاگرد کوچولوم زنگ زد و گفتن که چرا امروز پیشش نرفتم.وقتی توی فاصله کمی که بین کلاسهام هست دوستام بهم زنگ میزنن و تو همون فرصت کم ازم میپرسن که چکار میکنم . وقتی می بینم که شاگرد ۶ سال پیشم واسم یک کتاب کوچولو خریده و آورده.وقتی شاگردام انقد دوسم دارن (که البته منم دوسشون دارم) .وقتی دوستم واسم یک Cd میاره که مدتها دنبالش بودم و حالا گوش میدم و خرکیف می کنم.

وقتی شیما هر روز ثانیه به ثانیه زنگ می زنه و حالمو می پرسه.وقتی می بینم یک دوست که مدتهاست ندیدمش واسم یک ایمیل زده که بگه دوسم داره.

حتی وقتی سرایدار موسسه دستشو بالا برد و گفت که اول ماه رمضونه و واسم دعا کرد انگار باری از دوشم برداشتن نه بخاطر ماه رمضون و این حرفا ولی بخاطر اینکه دیدم حتی اون هم دل نگرانم بود.

هیچ کدوم از این آدم ها به من احتیاج ندارن . وقتی کسی در بی احتیاجی دل نگران کسی باشه یعنی چی؟

این کم چیزی نیست.این برای من یعنی اینکه همه راه رو اشتباه نرفتم.یعنی اینکه   هنوز  خیلی چیزهایی هستند که بخاطرشون  این همه تشویش و درد و بی حوصلگی رو تحمل کنم.اصلا مگه میشه دیگه بی حوصله بود وقتی امروز دیدم که دوستم دارند و واسم دلتنگ میشن.

نمیتونم به خودم دروغ بگم .احتیاج دارم که دوستم داشته باشند.که مفید باشم و از این بیشتر خوشحالم که میتونم بفهمم چه کسایی واقعا دوستم دارن و چه کسایی تظاهر می کنن.

من رو دوست دارند و من دیگه خجالت می کشم بگم تنهام.همین.

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 23:1  توسط کتی  | 


 

شهر من کجاست؟ شهری که بدنبالش می گردم کجاست؟

شهر من کو؟شهری که آوازها در آن فراموش نشده اند و دستهای دیوارها انسان ها را از هم جدا نمی کنند.شهر من کجاست آدم ها؟ شهری که رنگ ها در پستو هایش پنهان نیستند و روی همه دیوارهایش با رنگ آبی نوشته اند: "زندگی".

من خسته ام و کسی نمی فهمد.کسی حتی نگاه نمی کند.

در شهر من آدم ها به خاطر هیچ و پوچ به هم دروغ نمی گویند.می دانم. عامیانه می نویسم .اما همین.دلم تنگ شهری است که سالهای زیادی در رویاهایم بود و حالا می بینم هیچ وقت نبوده است.می بینم که باخته ام و شهرم را نیافته ام.شهر من راستی کجاست تا لحظه ای حتی یک ثانیه در سایه خوب آرامش بخش درخت هایش بنشینم بی آنکه کسی با انگشت نشانم دهد.

می خواهم به شهرم بروم وعاشق شوم.عاشق شوم و به خاطر عاشق شدن نه به کسی جواب پس بدهم و نه به صداقتم ببازم.اینجا شهر من نیست.اینجا عشق بهانه است و تن هدف. من دوست دارم تنم را به تپشهای تنی بسپارم که عاشقانه دوستم دارد. من میخواهم عاشق باشم و یک شب تاریک پر مه تو را به آغوشم برگردانم و ببینم که در این شهر تو پیش من میمانی چون من هیچ وقت آنجا پیر و خسته نمی شوم.

راستی چرا گم می شویم ؟ چرا حتی خودمان را گم می کنیم وحتی دنبال خودمان هم نمی گردیم؟چرا ترانه ها بی دلیل از یادمان می روند؟راستی چرا انقدر فراموشکار شده ایم؟

شهر من کجاست آی شهر من کجاست؟من اینجا صبح تا شب زندگی را فقط خواب می بینم.من اینجا فقط خواب زندگی می بینم.اینجا ترانه و آواز و عشق و خاطره و نفس و تن و زندگی ممنوع .اینجا من و تو غریبه ایم حتی در اوج هماغوشی پرتلاطممان .اینجا حتی چشمهایمان به هم دروغ می گویند و باز هم هیچ کس نمی فهمد.

من خسته ام و باز هم دنبال شهرم خواهم گشت و باز هم از شهرم خواهم گفت.

راستی کاش تو همسفر من بودی.کاش می فهمیدی چقدر فکر می کنم می فهمی!کاش واقعا چیزی بودی که چشمهایت می گفتند. میدانم عامیانه می نویسم اما همین.

شهر من کجاست؟

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 0:19  توسط کتی  |