تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



امروز بعد از تموم شدن کلاسم منتظر یکی از دوستام بودم که بیاد دنبالم که یهویی یکی از شاگردام اومد و سر صحبت رو باهام باز کرد . قبلا جسته گریخته از بین حرفهایی که توی بحث های کلاسی گفته بود فهمیده بودم که تو زندگیش خیلی مشکل داره . دختر با استعدادیه و خیلی هم شیطونه . بارها خواسته بودم باهاش صحبت کنم که خوشبختانه امروز خودش این بار رو از دوشم برداشت.
می گفت که پدرش بعد از مدتها زندگی مشترک با مادرش و بعد از سه تا بچه عوض شده . که یک دایم الخمر تمام عیار شده و مدتهاست که زندگیشونو ترک کرده . از دعواها و سر و صداهاشون گفت و اینکه حالا تمام پسرهای همسایه جور دیگه ای باهاش برخورد می کنند . از اینکه حالا مادرش افسردگی حاد گرفته و .....
میدونستم که خیلی سختی کشیده . احساس کردم که خیلی چیزها رو به من نمیگه . من هم بخاطر این ترس از آویزون شدن ! که همیشه تو وجودم هست !!! ازش نپرسیدم که چی رو به من نمیگه . دلم نمیخواد واسش دل بسوزونم چون خودش از این کار متنفره فقط فکر می کنم و فکر می کنم.....

با تجربه ی تلخی که خودم از ازدواج داشتم و با چیزهایی که می شنوم فقط از خودم می پرسم راستی چه ضمانتی واسه یه زندگی مشترک هست ؟؟؟ وقتی آدم ها انقدر راحت عوض میشن و همه چیز یادشون میره ؟
راستشو بگم از ازدواج می ترسم ! گاهی فکر می کنم دوست دارم یک جایی این زندگی تنهایی رو تموم کنم ولی این ترس توی وجودم باعث میشه خیلی از موقعیت ها رو رد کنم . همیشه با خودم فکر می کنم اگر کسی که اول ازدواج خوبه و حداقل واسه ادامه زندگیش تلاش می کنه شش ماه یا یک سال یا در بدترین حالت بعد از بچه دار شدن عوض بشه چی ؟

نمیدونم شاید من خیلی ترسیده شدم . یا خیلی از انعطاف پذیریم واسه پذیرفتن چیزهای جدید کم شده . اما واقعا چه تضمینی واسه یه زندگی مشترک هست ؟ آدمهای خوبی که یکهویی تغییر می کنن  و عوض میشن و تجربه تلخی که من داشتم .حالا فرض کنیم بعد از فیلترهای آزمایشی من که خیلی هم راحت شکسته نمیشن ! یکی پیدا شد که ایده ال من بود . از کجا معلوم که بعد از مدتی تغییر نکنه و زندگی رو واسه من و خودش تلخ و عذاب آور نکنه ؟؟ راستی چطوری میشه نترسید ؟؟

+ تاريخ دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 23:33  توسط کتی  | 



آه این نتها
  که می رقصند و می پیچند در گوشم
     که با صدای تو یکی می شوند
        که تنهاییم را تداعی می کنند
            که می کوبند
                که زمزمه می کنند
                  که نرم نرمک پشت پلک خوابم می جهند
                     که رنگ پرواز هستند
                         که شیشه قلبم را
                             با نفس تمیزشان پاک می کنند

                           آه این نتها
                           چقدر به تو شبیهند.....
                     

یک آلبوم کامل از Phil Conllins گرفتم و حسابي كيف مي كنم. چشمهام رو مي بندم و دوباره بر مي گردم به گذشته . گذشته اي كه اصلا تلخ نيست . به روزهاي 10 سالگي كه برادرم اين آهنگها رو گوش ميداد و من هميشه با خودم فكر مي كردم كه اين خواننده ها چي ميگن ! روزهايي كه تازه شروع كرده بودم و كلاس زبان مي رفتم . اون دفترهاي پر از نقاشي و حروف الفبا انگليسي ! خداي من ! اولين نامه اي كه واسه اولين معلم زبانم نوشتم !
چه روزهايي كه آهنگها رو گوش ميدادم و توي اون لغتنامه كوچولو انقدر مي گشتم تا كلمه ها رو كنار هم بچينم و معنيشو جور كنم و چقدر كه همه معلم ها از پيشرفتم تعجب مي كردن ! انگار يك جايي توي يك دنياي ديگه اي من اين زبان رو ياد گرفته بودم . اگه زبان واسه بقيه فقط يك زبان بود واسه من يك دنيا بود . واسه من معني موسيقي مي داد و آهنگهايي كه دوست داشتم .
هنوز هم يادمه ! 13 ساله كه بودم واسه اولين بار به خيال خودم عاشق شدم ! عاشق كي ؟؟ George Michael!!! هميشه فكر مي كردم يه روزي زبان رو كامل ياد مي گيرم و با اون حرف مي زنم !! و همينطور كلاس رفتن من ادامه پيدا كرد . روزهاي دبيرستان با وجود سنگين بودن درسها به كلاس زبان رفتنم ادامه دادم و حالا به فكر معلم هايي كه داشتم هستم . چقدر كه از بعضيهاشون زندگي و انسان بودن رو ياد گرفتم . چقدر بعضيهاشون توي زندگي من نقش مثبت داشتن و حالا با اكثر اونا دوستم !! چيزي كه واسم مثل رويا بود.

حالا باز هم دارم به اون آهنگها گوش ميدم در حاليكه ديگه مي فهمم چي ميگن ! و فقط به يك نتيجه مي رسم ! يك نتيجه كه شايد خيليها قبول نداشته باشند. اينكه آدم به روياهاش ميرسه . نگفتم آرزوهاش چون آرزو با رويا خيلي فرق داره . پشيمون نيستم از اينكه هميشه آدمي بودم كه توي روياهام زندگي كردم . چون هميشه يك پناهگاه ٬ یک مفر داشتم واسه تنهاییهام.

حالا باز به آهنگهایی که دوست دارم گوش میدم ! دوباره چشم هام رو می بندم و میرم به خلسه شیرین رویاهام . به جایی که پای هیچ آدم بدی باز نمیشه . چشم هام رو می بندم و پرواز می کنم . دوباره بچه میشم و لبخندی رو لبام میشینه از سر رضایت . به موسیقی های موردعلاقه ام گوش میدم و فکر می کنم به رنگهای آبی و صورتی و شاد ! به دنیای رویایی آبی رنگی که سالهاست توی ذهنم دارم . به یک بهار پر از شکوفه های خوشرنگ و نسیم خوشبو و خنک. دستی دست من رو می گیره و  من رو میبره به جاهایی که تا حالا ندیدم. صدای چشمه ها و آب زلالی که دیشب تو خوابم می دیدم . به تپه ها و دریاچه ها فکر می کنم و آغوش امنی که بالاخره روزی پیدا میشه و مامن تنهایی ها و دل نگرانیهای من میشه . به نتهای زیبا و دلنشین فکر می کنم . ریتم های جدید و بکر . به خنده فکر می کنم و ته دلم ریسه میرم از سر شادی بی دلیل ! انگار تمام بارهای روی دوشم رو برداشته شده و انگار یکهویی سکه م میفته.
می فهمم که چرا این مدت به من انقدر بد گذشته ! چرا انقدر سیاه بوده ! من مدتهاست رویا رو زندگی نکردم . مدتهاست شب قبل از خواب چشم هامو نبستم و پام رو به دنیای رویاهام نذاشتم ! این آلبوم باعث شد دوباره زنده شم . دوباره به شهر رویاهام برگردم و نفس بکشم . ببینم که به رویاهام رسیدم . حتی دور از دست....

و حالا چشم هام رو روی هم میذارم و به گندمزارهای طلایی فکر می کنم........


+ تاريخ دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 0:24  توسط کتی  | 


 

این روزها خوب می گذرند . یعنی قراره که خوب بگذرند . قراره که من خوب باشم . قراره که دنیا اصلا بد نباشه وشاید واقعا همینطور باشه. مشکلی نیست . سر کار میرم . کار می کنم . زندگیمو یه جورایی می چرخونم . هر از گاهی با بچه ها میرم بیرون و دیوونه بازی در میارم . قراره که همه چیز خوب باشه .ولی نیست .

چیزی کم ندارم . پدر و مادر خوبی دارم . برادرهایی که واسم جونشون در میاد. زن برادری که واسم مثل خواهر میمونه . دوستام دوستم دارند و تنهام نیمذارن .همه چیز قراره که خوب باشه ولی نیست.
هر روز احساس می کنم یک چیزی رو جایی جا گذاشتم . یک قرار مهم داشتم که یادم رفته . قرار بوده خبری رو به کسی بدم و ندادم .نمی دونم این احساس چیه که ته دلم رو قلقلک میده . وقتی نگاه می کنم می بینم که باید شاد باشم . باید مثل شش ماه پیش سرزنده و پر انرزی باشم اما نیستم.

همش فکر می کنم . از بس فکر می کنم خسته میشم و به هیچ نتیجه ای نمی رسم . به دنیا فکر می کنم و به این که با تمام بزرگیش چقدر کوچیکه . به آدمهایی که سهمی از این دنیا ندارند بی هیچ دلیلی مثل دختر ۱۵ ساله ای که شاگردمه و برادرش بهش تجاوز می کنه و هیچ کاری نمیتونه بکنه . به زن جوونی که شوهرش بر اثر یک بیماری هوشیاری و توانایی حرکتشو از دست داده و ماهی ۹۰۰۰۰۰ تومان فقط هزینه فیزیوتراپیش میشه و اون فقط یک آرایشگره . به زنی که ۱۷ سالشه ! و بخاطر اینکه بچه دار نمیشه شوهر معتادش به باد کتک می گیردش و نمی تونه طلاق بگیره چون جایی نداره که بره !

میدونم با فکر کردن من هیچی حل نمیشه . میدونم که از دستم کاری بر نمیاد .همه اینا رو میدونم . ولی با خودم میگم شاید بتونم حتی یک قدم واسه شادیشون بر دارم و هرگز موفق نمیشم . هرگز . شاید اول باید خودم انقدر قوی بشم که از عهده مشکلات خودم بر بیام و بعد به فکر بقیه باشم. انگار هر چی بزرگتر میشم به جای اینکه قوی تر باشم ترسیده تر و ترسو تر و کم تحمل تر میشم . شاید خوشی زده زیر دلم و نمی دونم از خوشی چکار کنم . 

من نميدونم چه مرگمه . من واقعا نمي فهمم چرا بايد خوب باشم ولي نيستم . از اينكه به همه الكي بگم خوبم حالم به هم ميخوره . از اينكه همه ما به هم الكي ميگيم خوبيم حالم به هم ميخوره . از اينكه وقتي همديگه رو مي بينيم فقط به ظاهر مي خنديم در حاليكه هر كدوم ما بيشتر از هر چيز به چند كلمه حرف حساب احتياج داريم . از اينكه ميدونم اون ته دلم كه داره قلقلك ميشه چي ميخواد و به روي خودم نميارم و سعي مي كنم به حرفش گوش ندم واقعا حالم به هم ميخوره ....

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 23:45  توسط کتی  | 


Can you keep a secret?

These walls keep a secret
That only we know
But how long can they keep it?
'Cause we're two lovers, we lose control

We're two shadows
Chasing rainbows
Behind closed windows
Behind closed doors

If walls could talk
Oooh... they would say I want you more
They would say
Hey...ever felt like this before?
That  you'll always be the one for me

Two people making memories
Just too good to tell
These arms are never empty
When we're lying where we fell

We're painting pictures
Making magic
Taking chances
Making love


When I'm feeling weak
You give me wings
When the fire has no heat
You light it up again
When I hear no violins
You play my every string
Stop the press
Hold the news
The secret is safe between me and you
Can you keep a secret?


I love you so
Ooooh I love you baby
Ooooh baby
Love you love you love you so honey
Love you love you love you so
In your arms in ecstasy
If they could only see you and me baby
Just you and me baby

perfomer:celine dion

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 21:42  توسط کتی 


 

از خیلی متخصص ها پرسیدم ! خیلی گشتم . اما هیچ راهی پیدا نشد.هر راهی که پیدا شد به دلیل کمبود امکاناتمون تقریبا غیر عملی بود.

راههایی که حالا داریم چند تاست:

۱.همه توی بلاگها یا سایتهامون چند تا فیلترشکن خوب معرفی کنیم.
۲.حتما سیستم خبرنامه (newsletter) رو قرار بديم تا حداقل كساني كه علاقمندند بتونند بهش دسترسي داشته باشند كه خوب متاسفانه امكان كامنت گذاشتن به صورتي كه حالا هست نخواهد بود.
۳.واسه وبلاگها و سايت ها " آينه " درست كنيم.

فعلا راههاي عملي كه به ذهن من ميرسه همينهاست. شايد شما راهي داشته باشيد كه به ذهن من نرسيده.گر چه با امكانات ما راه زيادي وجود نداره.

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 21:25  توسط کتی  | 



فیلترینگ رژیم داره شدیدتر می شه و این قابل انکار نیست. همیشه توی ذهنم این ترس بوده که اگه این اتفاق بیفته باید چه کار کرد و هیچی هم به ذهنم نرسیده. الان هم هر راهی رو امتحان می کنم بی فایده س.

شاید سرزمین رویایی با پیشنهادش بهمون تلنگری زد که راه بیفتیم و تا دیر نشده واسه این کار اقدام کنیم. من شخصا با تمام احترامی که براش دارم فعلا پیشنهادش رو قبول ندارم . برای قبول نداشتنم هم دلیل دارم.
گفتم فعلا چون ممکنه راه دیگه ای به ذهن کسی نرسه. اما اختلاف نظر دلیل نمیشه که از هم دور شیم . در حال حاضر بیشتر از هر چیز به اتحاد احتیاج داریم . باور کنید رژیم از هر اختلاف ما بیشترین استفاده رو می بره.

این روزها شاید بهتر باشه از لاک خودمون در بیاییم . جدی بچسبیم به این قضیه و تا زمانی که نتیجه نگرفتیم خسته نشیم. پیشنهاد بدیم . فکر کنیم . امتحان کنیم اما اجازه ندیم تنها فرصت نفس کشیدن که این دنیای مجازیست رو از ما بگیرند.

پ.ن. چند بار باید بگم که منظورم کنار کشیدن نیست ؟؟ اگر همه فکر کنند این کارو باید انجام داد کوتاهی نمی کنم....

+ تاريخ شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 22:34  توسط کتی  | 


 

یه سوالی دارم . چرا روشنفکرترین دخترهای ما در نهایت با پسری که راجع به رنگ آبی و قرمه سبزی باهاشون توافق داره و شرایط مالی خوبی داره ازدواج می کنن و روشنفکرترین پسرهامون در نهایت با دختری ازدواج می کنن که مادرشون توی مهمونی خاله خانما واسشون پسند کرده و از هر انگشتش یه هنر می باره ؟؟

پ.ن. من مخالف شرایط متناسب برای ازدواج نیستم. فقط سوال دارم !!!

پ.ن.۲.امروز برای اعتراض به فیلترینگ شدید وبلاگها و سایتها خصوصا سایت تریبون فمینیستی اسم این وبلاگ دیگه شهر من نیست ! بلکه تریبون فمینیستی هست. 

+ تاريخ جمعه بیستم آبان 1384ساعت 13:9  توسط کتی  | 


 

* دیگر هیچ چیز
    شکوه علفزاران را
     به من باز نمیگرداند
     اما غمی نیست
     باید قوی بود
     و به آنچه بر جای مانده ست
      دل خوش کرد...

( فيلمSplendor in the grass - شعر از William Wordsworth)

 

 برميگردم و به زندگيم نگاه مي كنم. خيلي وقتا اين كار رو مي كنم. ديشب هم برگشتم. به تمام كارهايي كه كردم برگشتم و نگاه كردم و حالا احساس بدي ندارم . هيچ احساس بدي ندارم.

درخشان ترين دوران زندگيم رو كه سعي ميكنم مرور كنم مي بينم هميشه وقتي احساس خوشبختي داشتم كه مفيد بودم.دوران تدريسم كه حالا داره وارد هشت سال ميشه . كلاسهايي كه درس ميدادم و از همه شاگردام كوچكتر بودم. شاگردايي كه هنوز خيليهاشون به يادم هستند و هر از گاهي ازم حالمو مي پرسن.

به دوراني كه خودم رو و زندگيم رو وقف موسيقي كردم بر مي گردم . دوران عاشقي و بي قيد بودن از هر چيزي كه بويي غير از عشق داشت. دوراني كه با يادآوريشون نه تنها ناراحت نميشم بلكه احساس غرور مي كنم.

دوران تحصيلم و دوستان خوبي كه داشتم و دارم. خنده هاي بي دليل و سر به هوامون. شيطنت ها ٬ غصه ها و شادی های اون دوران.
من دیشب تمام روزهای زندگیمو مرور کردم. نه اینکه اشتباه نداشتم . زندگیم پر از اشتباه بوده . اما خوشحالم که انسان بودم . خوشحالم که هیچوقت تو زندگیم خودم رو به کسی تحمیل نکردم . همیشه هر جا کسی صادقانه به وجودم احتیاج داشته کنارش بودم و هر وقت نخواسته طوری از زندگیش رفتم بیرون که خودشم نفهمیده !

نه ! من بد زندگی نکردم . پر از اشتباه بودم اما این بد نیست. بد نیست که میخواستم انقدر خودم رو به این ور اون ور بزنم که راه درست رو پیدا کنم و نکردم . چون اصلا راه درستی وجود نداشت . همه چیز نسبی بود.

با این همه دوستای خوب . با این همه لبخندی که هر روز تحویل می گیرم ٬ فقط میتونم بگم اگه این روزا انقدر ناراحت و بیقرارم واسه اینه که احساس مفید بودن ندارم. شاید باید یه کاری بکنم . شاید این یک نشانه ست واسه اینکه یه تغییر اساسی تو زندگیم بدم.

عجب دنیای رنگارنگ عجیب غریبی داریم ما ! 

+ تاريخ جمعه بیستم آبان 1384ساعت 12:45  توسط کتی 


 

امروز از روزهایی بود که صبح از خواب که بلند شدم به یادت بودم.فکر کنم یکی دو ماهی باشه که با هم صحبت نکردیم . دیگه به همین صحبت تلفنی هم قانع شدیم !

نمیدونم هوای امروز چه جوری بود که حسابی منو برگردوند به عقب و فکر می کنم که چقدر چقدر دوست دارم.یاد روزهای دبیرستانی که با هم گذروندیم بودم.چه روزهایی ! یاد آشناییمون افتادم.

زنگ تفریح بود.اکثر بچه ها تو حیاط میدوییدن و شلوغ میکردن.من داشتم شعر " اشک رازی است . لبخند..." شاملو رو میخوندم که تو یه هویی چشات گرد شد و زل زدی به من و سر صحبتمون باز شد.چقدر که با هم حرف زدیم.چقدر که سر کلاسها واسه هم یادداشت نوشتیم . یادته زنگهای تفریح سررسید به دست راه میرفتیم و من واست شعر یا نوشته های تازمو میخوندم ؟ چقدر دلگرمی بودی واسه شعرای من . یادته چقدر توی خیابونای شلوغ شهر با لباسهای دبیرستانی و ابروهای پر و صورتهای بی آرایشمون راه رفتیم و سرمون پایین بود و واسه هم چیزی میخوندیم ؟ انگار اصلا هیچ کسی رو نمیدیدیم . یادته پشت بوته های شمشاد یه پناهگاه درست کرده بودیم ؟ اونجا بود که ازم میخواستی بخونم و چقدر آزاد و رها میخوندم. حالا  با این همه کلاس و تمرین نمیتونم مثل اون وقتا عاشقانه و یله بخونم. یادته واسه هم چقدر داستان تعریف کردیم از عشقهای قشنگ و پاکمون ؟ یادته چندصد بار زیر بارونا دست هم و گرفتیم و راه رفتیم ؟ یادته یه بار انقد خیس شده بودم که خانم "ن" بهم گفت لباسامو در بیارم بذارم رو شوفاژ تا خشک بشن ؟ یادته چقدر لاغر بودم و همیشه به تو میگفتم قلمبه؟؟ و حالا خودم شدم دوبرابر همون قلمبه ای که تو بودی !!!

هیچوقت تو تصورمون نمیگذشت که اون روزهای سیاه بیان . من ایمان داشتم که یکی میاد که دستاش با کلاویه ها آشناس ٬ یه مسافری داشتم با چشمای آبی و دستای مهربون که خواب کبوترا رو هیچوقت آشفته نمی کرد.که کلاویه ها رو دوست داشت و حتما باید یه روز بهاری که دنیا خیلی قشنگ بود پیداش میشد. کی ما فکر میکردیم که به جای مسافر مهربون من اون سایه سیاه پوش پیدا شه و دنیای قشنگ منو مثل دنیای چشاش سیاه کنه؟
ما هیچوقت از هم دور نشدیم . یادته این جمله ؟ " و فاصله ها هیچوقت نتوانستند آنچنان که شایسته بود دستهای ما را از هم جدا کنند ؟"

نمیدونم چی شد .داستان از کجا شروع شد.من درگیر زندگی ( یا بهتره بگم فاجعه) خودم شدم یا تو رفتی تو خط مذهب و قاط زدی ؟ یا هر دوش ؟

نیمدونم چی شد ولی میدونم که ما تا آخر عمر برای هم بهترین دوستا هستیم. میدونم که هر جای این دنیا حتی اگه تنها باشم ٬ حتی اشتباه ترین کار دنیا رو انجام بدم تو همیشه منو همینجوری که هستم قبول داری و دوست داری. میدونم که یه روزی بالاخره مسافر من و مسافر تو هم از راه میرسن...

راستی یادم باشه فردا حتما بهت زنگ بزنم...

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 22:59  توسط کتی  | 


 

by:George Michael
 

Praying For Time



These are the days of the open hand
They will not be the last
Look around now
These are the days of the beggars and the choosers
This is the year of the hungry man
Whose place is in the past
Hand in hand with ignorance
And legitimate excuses
The rich declare themselves poor
And most of us are not sure
If we have too much
But we'll take our chances
Cause God's stopped keeping score
I guess somewhere along the way
He must have let us all out to play
Turned his back and all Gods children
Crept out the back door
And its hard to love,

there's so much to hate

Hanging on to hope
When there is no hope to speak of
And the wounded skies above say it's much much too late
Well maybe we should all be praying for time...

These are the days of the empty hand
Oh you hold on to what you can
And charity is a coat you wear twice a year
This is the year of the guilty man
Your television takes a stand
And you find that what was over there is over here
So you scream from behind your door
Say what's mine is mine and not yours
I may have too much but I'll take my chances
Because God's stopped keeping score
And you cling to the things they sold you
Did you cover your eyes when they told you
That he can't come back
Because he has no children to come back for
Its hard to love there's so much to hate
Hanging on to hope when there is no hope to speak of
And the wounded skies above say its much too late
So maybe we should all be praying for time

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 15:3  توسط کتی  | 


 

موسیقی یعنی صدای نفسهای تو در گوش خسته من
و لحظه ای که مرا به تو پیوند میزند
خود زندگیست
هی! نگاه کن
من دیگر نمی ترسم
خدا همین بغل
کنار گوش ما نشست
به دستهای ما نگریست
لحظه های پرتپشمان را به تنهاییش هدیه داد
و دیگر تنها نیست

نگاه کن
تو تنها رشته پیوند من با زمینی
و من اصلا نمی ترسم.....

+ تاريخ جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 16:51  توسط کتی  | 


 

توی اتاقی که همه چیزش دیگه به هم ریخته و شلوغ پلوغه.تو اتاقی که همه جا پر از ورقه های چک نکرده شاگردکای نازنینمه.پر از کاست ها و cd هايي كه ديگه گوش كردن بهشون حالمو بهم ميزنه.....

توي اين اتاق خاطرات خونه قبلي ما زنده ميشه.خونه اي كه تا آخر عمر از يادم نخواهد رفت.نميدونم هنوزم اون حياط ٬ اون درختهاي انجير و به كه با من دوست بودن٬ اون گربه هايي كه دنبالم ميدويدند و بام بازي مي كردن هستن يا نه ؟

دلم هنوز پيش اون اتاقه با پنجره بزرگش كه تمام اتاقمو ميگرفت.پنجره اي كه از اون هميشه دنيا قشنگ بود.رو به اون حياط باز ميشد كه ديگه واسه من نيست.دلم پيش اتاقيه كه توش لباس آبي خوشرنگمو مي پوشيدم و توي روياهام با معشوق روياييم توي اون حياط قدم مي زديم.اتاقي كه فكر ميكردم يك روزي مسافر روياهام مياد ومن در و ديوارشو ٬ كتابامو ٬ نوشته هامو  توي اون اتاق دلباز بهش يكي يكي نشون ميدم. باورم نميشه كه اين همه سالهاي سياه گذشته باشن.

مگه ميشه اون نسيم خوشبو و باطراوت يادم بره.اون تصاوير قشنگي كه از پنجره اتاقم ميديدم.بهاري كه توش حياط غرق شكوفه هاي رنگارنگ و گلهاي خوشبو ميشد.تابستوني كه ظهرهاش درختا رو كم حوصله و بي رمق ميكرد وشبهاش كه روشون آب مي پاشيدم معناي زندگي بود.پاييزي كه رويايي بود و باشكوه و زمستون كم حوصله و سكوت روزهاي برفي .ياد اون زمستونهاي سردي كه برفا رو با بابا پارو ميكرديم بخير.ياد آدم برفي كه من و داداشيم با هم درست كرديم بخير.ياد شبهاي تابستون كه داداشيم تو حياط درس ميخوند و من كنارش مي نشستم و به موسيقي هاي سنگيني كه ميگذاشت گوش ميكردم بخير و رويا٬ رويا بود كه واسه خودم ميبافتم. 

هنوز فكر ميكنم كه اون خونه با تمام جزيياتش منتظرمه.درختها و گلها منتظرن تا دوباره شب بشه و بهشون برسم و حياط رو دوباره زنده كنم.گربه ها و گنجشكها منتظرن تا سيرشون كنم.هنوز اون حياط منتظره تا من تو شباي شهريور ماه راه برم و آواز بخونم و فكر كنم كه چقدر چقدر به خوشبختي نزديكم.هنوز درخت به و انجير منتظرم هستن كه باهاشون درددل كنم و اشكامو پاشون بريزم تا به آرزوهام برسم.حتي آسمون و ماه وستاره هاي اون حياط منتظرم هستن تا اون دخترك لاغر مردني از راه برسه و تا نزديكاي صبح بهشون زل بزنه.

چقدر كه حرف دارم از اون خونه بگم و اشكام مجالم نميدن.چقدر كه راه رفتم.چقدر كه از دنياي روياهاي قشنگم دور شدم.چقدر آرزو مي كنم كه يه روزي پولدار بشم تا بتونم اون خونه رو بخرم !!! بچه گانه س نه ؟؟ ولي آخه من توي اين اتاق بيروح چه كار مي كنم؟

جاي من اينجا نيست.....

 

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 23:38  توسط کتی  | 


 

بعضی چیزها انقدر شکوهمندند که نمیتونی بیانشون کنی.نمیتونی بهشون فکر کنی و نلرزی.مثل رکوییم موتزارت٬مثل ترانه ای با صدایBocelli  که منو رسما ديوونه مي كنه. مثل وقتي كه ميدونم كسي رو ديوانه وار دوست دارم و روزي بيست بار توي دلم باهش خداحافظي مي كنم.مثل لحظه هايي از عمرم كه از دست رفتن و هيچ وقت بر نمي گردن ٬ مثل آدمهايي كه زندگيمو تغيير دادن. مثل فاجعه هايي كه -هر چند بد - تو زندگيم اتفاق افتادند.

واسه من یکی هيچ چيز عظمت و شكوه موسيقي رو نداره.لحظاتی در زندگی من پیش اومده که دردناک و عظیم بوده و تنها یک چیز میتونه اونو به تصویر بکشه و اونم موسیقیه. و افسوس میخورم که موسیقی ما به کجا میره.انگار دیگه شاهکاری بوجود نمیاد.انگار دیگه ما از تخیل و حس و تفکر عمیق خیلی دور شدیم.الان مدتهاست که دارم رکوییم رو گوش میدم و هر دفعه انگار از این حس پرتر میشم.

نمیگم همه باید موسیقی کلاسیک گوش کنند.من خودم جزو کسانی هستم که همه چیز گوش میدم.ولی پیشنهاد میدم این کار رو گوش کنید و تصور کنید که که چقدر ماها این روزا درگیر روزمرگی خودمون هستیم و از عظمت دور شدیم.

اینا رو گفتم تا به خودم یادآوری کنم که چقدر درگیر چیزهای مسخره شدم.مدتهاست که به خودم نلرزیدم ! مدتهاست که چیزی به من یادآوری نکرده که چقدر زندگی ما ٬ بودن ما ٬ مرگ ما ٬ نفس کشیدنمون ٬ دوستیمون ٬ کنار هم بودنمون ٬ جدا شدنمون میتونه باشکوه باشه.

نه تنها در مورد موسیقی.ما داریم از دست میریم.ما دیگه از عمیق بودن لذت نمی بریم.همیشه توی زندگیم میترسیدم از اینکه جذب سطح آدمها ٬ کتابها ٬ دوستیها ٬ عشقها و خیلی چیزهای دیگه بشم.ولی انگار این اتفاق داره میفته.ما داریم از دست میریم.

ما خیلی وقته که از عظمت دور شدیم.عظمت دوستی ٬ خوب بودن ٬ موسیقی خوب گوش دادن ٬ خوب زندگی کردن٬ عمیق فکر کردن و کمی دیگران و غرورشون رو هم درک کردن.شاید سالهایی بیاد که همه چیز برای ما سطحی بشه.به همه چیز سطحی نگاه کنیم.آدمها رو بخاطر ظاهرشون تحسین یا تحقیر کنیم . مطالب سطحی بخونیم.فیلمهای سطحی ببینیم.موسیقی سطحی گوش کنیم.آدمهای سطحی باشیم.

شایدم همین الان داریم اینکار رو می کنیم....

پ.ن. آدم این خلا وحشتناک و سرد درونشو ٬ این تنهایی عمیق و ناجورشو چطوری میتونه پر کنه که باز خالی نشه؟؟؟؟؟ من خیلی درد دارم.......

+ تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 15:24  توسط کتی  | 


 

از پيشم برو
كنارم نمان
من فقط يك لاك پشتم
يك لاك پشت كوچك بي آزار

وقتي تو هستي
سر از لاك بيرون مي آورم
به خورشيد لبخند ميزنم
از فكر خوشبختي با تو بودن سرشار مي شوم
و توي دلم به تمام لاك هاي دنيا نفرين پردرد مي فرستم

چيزي كه تو از من مي بيني
فقط يك لاك ساده ست
مثل لاك بقيه لاك پشت هاي دنيا

وقتي تو نيستي
دوباره همان نرم تن ترسو مي شوم
به لاكم سلام مي كنم
خودم را به دست سياهي ها مي سپارم
و فكر مي كنم
كاش لاكم كمي قشنگ تر بود
تا تو كمي بيش تر اينجا مي ماندي

از پيشم برو
من مغرورم
به اندازه تمام غرورهاي دنيا لاك دارم

تو كه ميروي
از وحشت بي تو و حضور گرمت مي لرزم
اما
اين لاك
اين لاك

نميداني كه اين لاك نميگذارد
تمام حرفم را به تو بگويم

از كنارم برو
من
فقط
يك
لاك پشت
تنهاي
مغرورم
.
.
.

+ تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 1:44  توسط کتی  | 


 

تلخ روز های با تو و بی تو بودن

              و خونابه های دوری تو

                          در گلوی زندگانی من

سهمم را نمی دانم

           و بی سایه تو

                  به خورشید و آسمان

                                پوزخند می زنم......

 

رکوییم موتزارت رو گوش میدم در حالیکه بهترین دوستم شاید با مرگ فقط دو قدم فاصله داشته باشه.ناراحتش نیستم چون راحت میشه. از خوکدونی که ما توش موندیم راحت میشه. تا موقعی که زنده ام و نفس می کشم دوستیهاشو فراموش نمی کنم.از  اونهایی هم نیستم که تا کسی بمیره واسم عزیز بشه. وجودش ٬ حضورش ٬ حتی وقتی از من خیلی دوره شادیه.همیشه به من امید داده .همیشه همراه و همفکر و همدمم بوده تنها با چشمداشت صداقت.لبخند چشماش همیشه جلوی رومه. توی لحظه لحظه زندگیم جاری بوده و هست. شاید هم قضیه به این وخامت نباشه اما نمیتونم بفهمم چرا از مرگش ناراحت نمیشم.شاید شوکه ام.شاید واقعا چیز جدیی در کار نباشه.

اما وقتی کسی مال این دنیا نیست چرا اینجا بمونه و عذاب بکشه؟زندگی رو دوست دارم.لحظه لحظشو دوست دارم. اما وقتی می بینم که بهترین دوست من توی این دنیای دیوونه فقط بخاطر صداقتش ٬ بخاطر انسان بودن و حساس بودنش هر لحظه شکنجه میشه ٬ چرا از رفتنش ناراحت باشم ؟ غیر از اینه که فقط بخاطر خودمون و خودخواهیهامون بقیه رو زنده می خواهیم؟؟؟

شاید دارم دیوونه میشم نه ؟ ولی اگر دوستهایی خوبی که الان دارم نداشتم ٬ اگه دوستهام انقدر با من مهربون و خوب نبودن ٬ شاید الان تو خود تیمارستان بودم اونم زنجیر به دست و پا.

راستی عجب دنیای دیوونه ای داریم.
راستی عجب رکوییم موتزارت قشنگه.
راستی چقدر خوبه که آدم انقدر دوستای خوبی داشته باشه حتی اگه پیشش نباشند......

+ تاريخ سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 23:21  توسط کتی  |