تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


 

امشب طولانی ترین شب دنیاست و قصه من طولانی ترین قصه ها . دلم می خواست تمام احساسم را ٬ تمام حرفم را می توانستم در طولانی ترین پست دنیا بنویسم و از این همه فکر که در سرم می پیچد خلاص شوم . نمی دانم ٬ اصلا خوب نمی دانم که چه حس می کنم ! شاید یکی از آن حسهای بچه گانه باشد که هر از گاهی ته دلم را قلقلک می دهد و می رود که برگردد . شاید هم فقط همین باشد که من به آرامشی رسیده ام که گفتن و بیان کردنش اصلا راحت نیست .
تمام کلام این که من خوبم . خوب خوب . از همیشه خوب تر . اگر بپرسی چرا هم جوابی ندارم که بدهم . نه اینکه دنیا خوب شده ست و آدم ها ستاره ها را از یاد نبرده اند . نه اینکه بین آدم ها همه صلح شده ست و عذاب های من برای همیشه تمام شده اند . که یاد گرفته ام ٬ به خودم ٬ ذهنم ٬ احساسم آموخته ام که اینجا آمده ست تا تلاش کند له نشود . که این دنیا با تمام رنگهای بیرنگ احمقانه اش چیزی باید برای گفتن به من داشته باشد و حالا خوب یاد گرفته ام که چطور فرداها را لعن و نفرین کنم که تمام بدبختی ما انسانها توانایی فکر کردن به آینده ست . که تمام جنگ ها و دعواهای ما به خاطر این است که از فرداهایمان می ترسیم و حالا من در همین لحظه زندگی می کنم .
لازم نیست که بگویم که این ها را همه تو یادم دادی نه ؟ لازم نیست که بگویم چقدر احساس ناتوانی می کنم که یک بار راست توی چشم هایت زل بزنم و بگم : مرسی که این همه را به من یاد دادی . مرسی که هستی.  که یک بار مثل یک آدم گنده ٬ مثل قدیم که از هیچ نگاه و هیچ حرفی نمی ترسیدم به چشم های بیقرارت نگاه کنم و بگویم که چقدر قدر دوستی مثل تو را می دانم . که چقدر آرزو دارم همینطور که حالا با تو دوست هستم تا آخر عمر با تو دوست باشم و همیشه به خودم و بخت خودم ببالم که این همه دوست خوب دارم مثل تو .
من خوبم و دنیا را می فهمم . بدبختیها و فلاکت ها را می بینم و نه اینکه از کنارشان بگذرم که صبر می کنم تا انقدر اشکم را در بیاورند که دیگر کاردشان در روحم بی اثر شود و خوب همه عناصر دور و برم را می گیرم ٬ به درون می کشم و تجزیه می کنم . حتی همین لحظه که تو کنار من هستی را ذهنم با ولع می خورد و تجزیه اش می کند و اینطور می شود که من تمام این چیزهای کوچک را کنار هم میگذارم و می چینم و حاصل این پازل یک دوستی خوشرنگ خوشبوست که فقط چشم های ما می بیند و حس می کند . 

امشب طولانی ترین شب است و من فکر می کنم ٬ فکر می کنم ٬ فکر می کنم و اهمیت هم ندارد که فکرهای من به کجا می رسند . مهم این است که آن قطعه گم شده را که هیچوقت نمی توانستم پیدا کنم همینجا توی ذهن خودم پیدا کرده ام و احساس ناقص بودن و کم بودن نمی کنم . فکر می کنی لازم باشد که بنویسم دلم برای آغوشت تنگ است ؟ که بگویم این بار فقط از تو خواهم خواست که ساعتها مرا در آغوشت جا دهی تا برای تمام عمرم بویت را ذخیره کنم ؟ که بنویسم که دوست دارم این بار دستانم را در دستهایت بگیری تا بتوانم عاشقانه تر و با التهاب تر کلاویه ها را نوازش کنم و دلم به حال کلاویه ها می سوزد وقتی انقدر سرد نوازششان می کنم .

گفتم عاشقانه و خنده ام گرفت که عاشقانه ها همیشه در نظرم خنده دارترین ها بوده اند و حالا به چیزی فراتر و عمیق تر از عاشقانه رسیده ام که شاید برای تو هم قابل درک نباشد.

من خوبم و اصلا مهم نیست که فردا خوب نباشم چون در ذهنم دیگر فردایی تاریک نیست که از آن بترسم . هر وقت هم که دلم تنگت شد فقط چشم هایم را می بندم و لحظه های با هم بودن و با هم فریاد بیصدا کشیدن را مثل صحنه های یک فیلم کنار هم می چینم و بعد با سلیقه خودم یک آهنگ خوب روی فیلمم می گذارم و باید باشی و ببینی که چقدر حالم خوب می شود. یادم باشد این بار دستت را بگیرم و در آغوشت ساعتها آرام بگیرم و به فکرهای آدم های کوچک و کوچک فکر کودکانه بخندم . یادم باشد این بار بویت را فراموش نکنم . یادم باشد این بار نترسم و به تو بگویم که اگر نبودی به این راحتی ها از دست این افسردگی راحت نمی شدم . یادم باشد این دفعه برایت تعریف کنم که چطور جنگیدم  با این افسردگی لعنتی و حالا انگار خیلی خیلی بهترم . انگار حالا پذیرفته ام که دنیا پر است از بالا و پایین هایی که شاید در زندگی من خیلی زیاد بوده اند چون می دیده ام و حس می کرده ام . حالا پذیرفته ام که بهترین کار دنیا این است که ساعتی خودم را در آغوش پذیرنده تو رها کنم و بگذارم دنیا بگذرد .

امشب شب یلداست.......

+ تاريخ چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 18:33  توسط کتی  | 


زن بودن و زن ماندن . زیبایی عذاب آوری که همیشه دنبال ماست . دل را به دست باد سپردن و از دیوانه وار خود را به در و دیوار زندگی کوباندن نترسیدن . که می گوید که زن ترسوست ؟ که آشیانه اش را در نا امن ترین  و لرزان ترین جای دنیا می سازد و نمی ترسد .
زن بودن و زن ماندن و زیبایی جاودانه. فرقی ندارد که تو زیبایی یا نه . فرقی ندارد که کجای دنیایی و پوستت چه رنگیست و لبخندت چه شکلیست و وقتی میخندی کجای صورتت خط می افتد . فرقی ندارد که چند بار افتاده ای و بلند شده ای . وقتی عاشق می شوی هنوز زیبایی و خوشرنگتر از تمام ستاره ها می درخشی.
واقعا چه چیز در دنیا از لبخند مادرگونه ات زیباتر است و از دلت که عاشقانه در خون خوشرنگش می تپد و از دستان خود خدا هم نمی هراسد ؟ کجای دنیا امن تر از آغوش توست وقتی مادری یا معشوقه ؟ از دلهره ها و لرزش دست و تپش قلب کوچک تو وقتی خودت را بین سایه ها تنها می بینی چه چیز شاعرانه تر ؟
حتی وقتی توی چادرها زندگی کنی و دستهایت از کار بیرحمانه روزانه ات زبر و خشن٬ باز زیبایی . یا حتی وقتی خشمگین و بی پناهی٬ وقتی معشوقت تو را به مقصد کشف لذت همنوعانت ترک گفته ٬ وقتی گریه می کنی ٬ وقتی کنجی می نشینی و به خودت می گویی که دیگر از تو گذشته ست زیبایی و این را نمی دانی.

زن بودن راز عجیب خلقت است . رنج بردن در راه پر از بیراهه تاریخ و پیش رفتن و تاختن . درد را تو حس می کنی و بقیه می بینند. تو الهه دردی . دردهایی که هر جای دنیا باشی و هر که باشی از آن توست و توان فرار از آن را نداری . زن بودن و زن ماندن و میدان را خالی نکردن . عاشق بودن و با هزار بار شکست عشق را بدرود نگفتن . مادر شدن و نگرانیهای بیهوده بی اختیار و اشک و آهی که فقط خودت می دانی و خودت .
خدا میداند چند هزار سال است که زیر پای افکار پوسیده مردان هر کجایی که بوده ای له شده ای و لب از لب باز نکرده ای به شکایت که کاش می کردی . خدا میداند چند بار تو را به جرم انسان بودن و خواستن و نفس کشیدن و آرزوی آزادی به بند کشیده اند . خدا میداند که تن لطیف تو طی سالها چه تازیانه هایی را به جان عاشق خویش  خریده .

من می دانم که زن بودن حس قشنگی است و هیچ کسی به جز یک زن حسش نمی کند . حس خوب بوسیدن و بوسیده شدن . حس خوب نیاز به رنگ پوست جفتت و بویش که فقط یک زن می فهمد . زن بودن و جنگیدن با تمام تابوها و اسطوره ها حتی آنهایی که از دور خیلی قشنگند . زن بودن و گول غولهایی را نخوردن که زن را از تمام لذت ها جدا می کند .

من خوشحالم که زنم و حال خودم را خوب می فهمم وقتی دلم تنگ تن توست و صدای قلبت را شنیدن و ته دل گفتن : گور پدر فرداها . من همین لحظه را زندگی می کنم . در آغوش تو که در همین لحظه پناهگاه دردهای همین لحظه من است . واقعا گور پدر فرداها وقتی بوی تو کافیست !

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 0:5  توسط کتی  | 


 

خوشحالم ! خوشحال ميدونين يعني چي ؟ يعني اينكه بدوني توي اين دنياي بزرگ بي سروته كه اين روزا از همه جاش داره مصيبت مي باره ٬ وقتي تو تو فكر يك نفر هستي اونم همون موقع تو فكر تو بوده و سراغتو مي گيره !

فكر مي كنم شدم ۷ ساله و اون جامدادي آبيه كه دو تا در داشت و توش آهنربا داشت و روش يك دونه پيشي ناز واسم خريدن ! فكر مي كنم كه فرشته مهربون آرزومو برآورده كرده .

نكنه اين خوشحالي ترسناك باشه ؟ نكنه باز اشتباه مي كنم ؟ ولي مگه اهميت داره ؟ مهم اينه كه اين لحظه من خوشحالم . انقدر كه دلم ميخواد تمام بچه گربه هاي ملوس دنيا رو انقدر فشار بدم كه " ميو "شون در بياد !!!!!

 پ.ن. به دلیل رفت و آمد آدم های هیچی نفهم که عقده ها و مشکلات شخصی خود را در این وبلاگ نشان می دهند نظرات پس از تایید نمایش داده می شوند.
 اسم این هم هست رفع مزاحمت موجودات عقده ای و خاله زنک نه سانسور !

+ تاريخ شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 21:52  توسط کتی  | 


 

از يك طرف توي خيابانهاي شهر دنبال دخترها له له مي زنين و از يك طرف ادعا مي كنين آدمهاي پاكي هستين كه دستتون به يك دختر نخورده تا حالا !
از طرفی پیش همه کلاس روشنفکری میذارین و خودتون رو به عجیب ترین شکل موجود در میارین و از طرف دیگه بدون اینکه تکلیفتون با خودتون روشن باشه میرین مسجد نماز میخونین !
از يك طرف تمام فكر و ذكرتون اينه كه بتونين يك شب دور هم با دوستاتون جمع شين و بساط مشروب و خانوم و همه چيز راه بندازين و از طرف ديگه ميرين حرم امام رضا مي چسبين به ضريح ( اسمش همينه ؟؟)
دوست دختراتونو با شماره دادن پيدا مي كنيد و بعد قسم ميخورين كه تنها دوستتونه حال آنكه روزي به حداقل دو سه نفر همون شماره رو ميدين !
به طرفتون ميگين عيبي نداره كه اونم از زن بودنش لذت ببره و وقتي خرتون از پل گذشت به دوستاتون ميگين عجب جنده اي بود !
هر هفته اگه با يه دختر نخوابين دنيا به آخر ميرسه ولي وقت زن گرفتن دختري رو انتخاب مي كنين كه كمترين تعداد دوست پسرها رو داشته و كلي نجيب و متينه !
آخ اگه اين مذهب و اين ر‍ژیم پشت شما رو نداشتن میخواستین چه غلطی بکنین؟ حرفی هم واسه زدن داشتین؟
گاهی واقعا حالم ازتون به هم میخوره .

پ.ن.مادر بودن چه حسی داره؟ اگه یه بچه داشتم نگهش میداشتم؟؟؟ کتاب "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد " این روزا همش تو ذهنمه ...

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 23:48  توسط کتی  | 


 

How can anything new arrive in your life if you don't make room for it?

فرض می کنیم که زندگی خوب است و شقایقی هنوز هست تا با بودنش زندگی کنیم و اینجا مملکت گل وبلبل است و آدمها هنوز مهربانند. فرض می کنیم اصلا فقیری نیست و ظلمی نیست و همه حق حرف زدن دارند و اصلا همه چیز روبراه هست .

یا اینکه این همه را فرض نمی کنیم و قبول می کنیم که بد جایی گیر افتاده ایم و دنبال راه حل در به در می گردیم .

چهار چنگولی با زندگی مبارزه می کنم به جای زندگی کردنش .   

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 21:36  توسط کتی  | 


 

"فقیر ترین مردم کسی است که رویایی در سر ندارد . "        زیگ زیگلدر

امروز اولین روز از رژیم غذایی جدیدم بود . ۸ کیلو اضافه وزن که قراره در سه ماه از بین بره ! انقدر توی برنامه ام خوردن هست که هیچ وقت انقدر نخوردم ! وقتی دلیلشو پرسیدم فهمیدم که کم می خوردم ولی درست نمی خوردم . صبح ها هم نیم ساعت ورزش یا رقص تند که کلی روحیه آدم رو عوض می کنه .مخصوصا این که بعدش یک دوش داغ هم بگیری. هنوز هیچی نشده احساس می کنم کلی تغییر کردم . نه جسما که هیچ وقت دنبال خیلی لاغر شدن نبودم ٬که از نظر روحی کلی تغییر کردم.

تو این فكر هستم که کار رو کمی کمش کنم ولی موندم چه جوری به رییس هام باید اینو بگم که خسته شدم ! خدا واسه هیچ کس commitment نياره كه از همه چي بدتره . خصوصا تو كار !!               

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 22:10  توسط کتی  | 



فرض کنید توی یک رابطه هستید مثل این :

۱. دوستتون فکر میکنه خیلی مهمه !
۲.دوستتون هیچ وقت با شما جدی صحبت نمی کنه !
۳. دوستتون همیشه قرار بیرون رفتن رو درست لحظه آخر به بهانه های مختلف کنسل می کنه .
۴.توی رابطتون سکس هست و اونم واسه شما شاید خیلی خاص باشه ولی واسه اون فقط یک سکس ماشینیه که با هر کس دیگه ای میتونه باشه.
۵.دوستتون روزی بیست بار به خودتون و دوستاتون میگه که بین شما هیچی نیست حتی وقتی خودتون می دونید
۶.شما نباید از دوستتون کوچکترین انتظاری داشته باشید. حتی اینکه به شما دروغ نگه ٬ باهاتون مثل بچه ها رفتار نکنه ٬ شخصیتتون رو جلوی دوستاتون نگه داره ٬ در صد سال یکبار حال شما رو بپرسه یا اینکه حتی شما رو دوست خودش بدونه. وحتی اگه یه ذره حرف بزنید یا افسرده اید یا پرتوقع !
۷.دوستش داشته باشید و ندونید همچین آدمی رو چطوری میشه دوست داشت.

چه احساس بهتون دست میده ؟ چه راه حلی به جز تموم کردن اون رابطه دارین ؟ من که احساس عروسک کوکی بودن بهم دست میده و ناخودآگاه  یادم میفته از این شعر فروغ:

بیش از اینها٬ آه ٬ آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند

....

می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه ٬ من بسیار خوشبختم

فعلا حرف دیگه ای ندارم. زندگی میگذره . خوب میگذره و فقط رد پای ماجراهای مسخره ش میمونه توی خاطر ما.

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 21:5  توسط کتی  | 



بعد از ۱۲ سال توی خیابون دیدمش . دوم راهنمایی بودم . معلم ریاضیمون واسش مشکلی پیش اومده بود. قرار بود بعد از اون این "خانوم " بیاد . عاشق ریاضی بودم . مساله های سخت رو به آسونی حل می کردم . همیشه معلممون سوالهای تیزهوشان رو میداد که حل کنیم . هیچ فرقی نکرده بود . هیچ فرقی .

اولش خیلی ازش خوشم اومد . چون جوون تر از معلم قبلیمون بود. ولی انگار از همون اول از من خوشش نیومد . نمی دونم چرا . همیشه حتی اگه تکون میخوردم من رو می بست به متلک . می گفت تو هیچی نمیشی . تو هیچوقت درست نمیشی. تو جزو زنهایی میشی که تکلیفشون معلومه و ... همیشه دنبال این بود که به من یک مارکی بزنه . حتی بارها به مامانم گفته بود که من یقین دارم دختر شما دوست پسر داره . یکی نبود بهش بگه به تو چه ربطی داره . سر امتحان هم یکهویی قال کرد و گفت تو از رو کسی نگاه کردی و مدیر مدرسه پدرم رو درآورد گر چه هیچ چیزی رو نتونست ثابت کنه !

حالا بعد از این همه سال وقتی دیدمش بازم ترسیدم . بازم احساس کردم ضعیف شدم . یادم اومد که چقدر در برابرش احساس ناتوانی می کردم . آخه فقط ۱۳ سالم بود . چقدر دلم برای خودم سوخت ! خواستم برم جلو و بهش بگم که الان درسم تموم شده چند جا کار می کنم . خواستم بهش بگم من زن خیابونی نشدم و واسه تن و بدن خودم انقدر ارزش قایل هستم که هر از گاهی با کسی که دوسش دارم معنی سبک شدن رو بفهمم تا مثل اون عقده ای و کج فکر نشم . خواستم بگم که من ۷ ساله که معلم هستم و انقدری که شاگردام رو دوست دارم و اونا من رو دوست دارن اون نمی تونه حتی درک کنه . خواستم بگم که من هیچوقت واسه اینکه شاگردام عاشق آواز خوندن توی حیاط مدرسه هستن نمیگم که حتما دخترای "خرابی " هستن . خواستم بگم که خانم معلم شما نمی دونید چه بلایی سر عشق من به ریاضی آوردین .نمی دونید شبهای نوجوانی که قشنگترین و عجیب ترین دوران زندگی آدمه من چقدر شبها بالش رو گاز گرفتم و از دست شما و گیرها و لجبازیهاتون ٬ از دست متلک ها و نگاههای پرمعنیتون گریه کردم . آخرش هم نتونستید مچ من رو بگیرید و به قول خودتون با یکی از دوست پسرهام تو خیابون بگیرینم .

هیچی نگفتم فقط نگاهی بهش کردم . پوزخندی زدم . فحش آبداری زیر لب دادم و رد شدم .
مات من رو نگاه کرد و حتی برنگشتم که قیافه نحسشو ببینم !

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 23:2  توسط کتی  | 


از بس گوشيدمش همه رو ديوونه كردم ! 
اینا رو هم ببینید.
Love on the rocks
Ain't no surprise.
Just pour me a drink
And I'll tell you some lies.
Got nothing to lose
So you just sing the blues
All the time.

Gave you me heart
Gave you my soul
You left me alone here With nothing to hold
Yesterday's gone - Now all I want is a smile. First they say they want you How they really need you Suddenly you find you're out there Walking in a storm
And when they know they have you Nothing you can do or say You've got to leave just get away We all know the songs. You need what you need You can say what you want Not much you can do When the feeling is gone. May be blue skies above But it's cold When your love's on the rocks. First the say they want you . . . Love on the rocks Ain't no big surprise. Just pour me a drink And I'll tell you some lies. Yesterday's gone And now all I want Is a smile.
+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 16:27  توسط کتی 


 

امروز با چند تا از همکارا رفتیم باغ و یک ساعتی توی مناطق ییلاقی راه رفتیم . توی باغ هم کلی خندیدیم و خوندیم . واقعا لذت بردم . چی بهتر از کسانی که شبیه تو هستند و درکت می کنند ؟ و چی بهتر از راه رفتن تو هوای خنک پاییز و قدم گذاشتن روی برگهای پاییزی ؟ و اینکه از دهن چند نفر بشنوی که خیلی دوست دارن و قبولت دارن ؟
چقدر که ما خودمونو از یاد بردیم ! چقدر که نیازهای اولیه خودمونو از یاد بردیم. که یکیش همین با دوستان بودن و خندیدن و دیدار با طبیعته . 

دلم میخواد یک هفته تمام توی یک همچین جایی سر کنم . که البته بدون شراب و موسیقی ممکن نیست !!

پ.ن. این نرم افزار که  الناز  عزیز معرفی کرده حرف نداره . اگر سیستمتون امن هست که احتمال خطرناک بودنش هم پایینه . حتما امتحانش کنید . یک هفته هم به ریش اینا خندیدن غنیمته !!!

+ تاريخ جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 18:42  توسط کتی  | 


 

وطن من . وطن زخم خورده من . وطن زخم خورده خسته من . از کجا شروع کنم و چی بگم ؟ مگه زخم یکی دوتاس ؟ مگه دردهای تو رو میشه شمرد و به زبون آورد ؟ مگه میشه این همه سال سختی رو که تو کشیدی حتی توی هزاران کتاب نوشت ؟
وطن من . وطن بی رمق من . احساس می کنم داری نفسهای آخر رو می کشی . حق داری . زجری که تو دیدی و کشیدی رو کی دیده و تجربه کرده ؟ حتی دیگه مردمت هم به آزادی امیدوار نیستند . حتی مردم جسور تو هم دیگه بریدن .
وطن من . وطن تنهای من . از کدوم دردت بگیم که گریمون نگیره ؟ از چی حرف بزنیم این روزا که بوی غم نداشته باشه ؟ از زلزله ها و ویرونیها بگیم ؟ یا از سقوط ها و خرابیها ؟ از چی بگیم ؟ از از دست رفتن بهترین آدمهات بگیم و دوران پادشاهی کوته فکران سنگدل بی منطقت ؟ یا از دخترای خاکت که حالا دیگه فقط یه کالا هستن در خدمت گرگها و عربها ؟ از چی بگیم که اشک توی چشمهامون جمع نشه ؟ از اینکه دیگه حتی شیردل ترینهامون سکوت اختیار کردیم ؟ که حتی جسور ترین هامون چشم به راه بقیه ایم که نجاتمون بدن ؟ راستی تو میدونی چی به سر ما داره میاد ؟

وطن من . وطن تکه پاره من . یه روزی تو هم واسه خودت کسی بودی . یه روزی تمام مردمت به تو افتخار می کردن . ولی حالا چی ؟ حالا که مردمت از پیشت فرار می کنن و میرن جایی که کسی ندونه از کجان . نه اینکه دوست نداشته باشن نه . ولی از دست پادشاهات خسته شدن . و کسی دیگه قصه کاوه آهنگر رو نمیخونه.

وطن من . وطن ابری من . ما چه گناهی کردیم که اینطور شد ؟ تاوان چی رو پس میدیم که یه مشت نالایق اینطور درب و داغونمون می کنن و لبخند تحویل هم میدن . چطور شد که انقدر عاجز شدیم و وا دادیم ؟ چطور شد که دیگه خدا صدای گریه ما رو نشنید . که حالا صبح تا شب داریم توی دلمون اشک می ریزیم و خون میخوریم و هیچ کدوممون به روی خودمون نمیاریم .

وطن من . وطن کوچولوی من . این روزا همش صحبت از فراره . همه میخوان برن و تنهات بذارن . نه اینکه بترسن که دیگه راهی نیست . مفری نیست . همه باید فرار کنن و برن . می ترسم یه روزی همه برن و تو بمونی و یک مشت خونخوار جنایتکار و خاکت که سالهاست خون بی گناه دیده و تحمل کرده .

وطن من . وطن صبور من . میدونم . یه روزی میاد که تو هم خسته میشی . صبرت سر میاد . میدونم یه روزی میاد که دیگه باید یه کاری کرد . نمیدونم شاید اون روز من نباشم. شاید خیلی از این روزا بگذره ولی میدونم اون روز دیگه کار تمومه . کاشکی تو انقدر صبور نبودی . کاشکی یه روزی از این روزا تو هم مثل ما می بریدی از همه چیز و همه کس . اونوقت شاید میشد کاری کرد .شاید میشد نفسی کشید .

وطن من . وطن خواب آلود من . میدونم که خوابت میاد . میدونم که با حرفام که دیگه واست خیلی تکراریه آرامش رخوتناکتو به هم زدم . نمیدونم چند نفر و چندین هزار بار تا حالا با تو این حرف ها رو زدن . نمیدونم چرا دیگه نمی تونم ادامه بدم و واست بنویسم . نمیدونم چرا این اشکای لعنتی سمج انقدر خط ها رو کج و معوج می کنن ؟ نمیدونم چرا دستام انقدر روی کلیدهای کی بورد میلرزن که من نتونم ادامه بدم .

وطن من . وطن یگانه من . دیگه وقته خوابه . بریم بخوابیم . هممون بخوابیم . بذار حرفهای من مثل همیشه ناتموم بمونن . بخوابیم تا یک روز همه از خواب بپریم . به خشم بیاییم و تو رو نجات بدیم.

به امید دور اون روز ........

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 23:30  توسط کتی  | 


 

تو یه دختری
حواست باشه
باید خیلی مواظب خودت باشی
نکنه یه وقت
بلند بخندی
یا حرف بزنی
تو باید خیلی خانوم باشی
همیشه خیلی خانوم وخیلی موقر

نکنه یه وقت
هوس کنی
وسط خیابون
بستنی بخوری
یا با دوستات بری بیرون؟

یادت باشه
پسرا همیشه به این فکرن
که ترتیب تو رو بدن
باید خیلی مواظب اون چیزی باشی
که خیلی مهمه

اگرم یه روزی
عاشق کسی شدی
مبادا بهش بگی
باید انقدر صبر کنی
تا اون پا پیش بذاره
آخه تو یه دختری
و با بقیه موجودات فرق داری

نکنه یه وقت
لباسای تنگ بپوشی
یا خیلی خوشگل کنی ؟
میدونی که
مردا اینجورین
تا وقتی بهشون حال بدی
دور و برتن
ولی یه روزی میذارن میرن

اگه با کسی دوست شدی
نذاری بهت دست بزنه ها
نذاری از اون کارای "بد" بکنه ها
چون آخرش یه عمر پشیمونیه

تو یه دختری
خیلی حواست باشه
نکنه یه وقت بخوای
خیلی آرایش کنی
نکنه لباسای اندامی بپوشی
یا شیطونی کنی
یا جلف بازی دربیاری
یا خوش باشی
یا بخندی
یا نفس بکشی
یا زنده باشی

نکنه.............

 

پ.ن. از اینکه انقدر کله خرم خیلی حال می کنم ! دوست و همکار عزیزم ! ممنونم که بهم یادآوری کردی که خیلی کله خر تشریف دارم  ٬چون کلی از این حالت لذت می برم !

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 15:24  توسط کتی  | 


 

حالا روی همون تخت دراز می کشم . خودم رو جمع و جور می کنم و می چسبم به دیوار . یادم میاد که گفتی به دیوار نچسبم . میام یک کم این طرف تر . مثل مادری که بچه ای تو شکمش داره از خودم مواظبت می کنم . انگار که خودم با خودم با بدنم آشتی کردم  !
 چشمام رو می بندم و تو باز اینجایی . تو خیالم یواشک یواشک میام بغلت و به صدای نفسهات گوش میدم . یک کم خوابم می گیره ولی انگار امشب سر خواب ندارم. یکهویی از جا می پرم و میرم پنجره رو باز می کنم . این کارو از تو یاد گرفتم ! بعد بخاری رو زیاد می کنم که سرما نخورم ولی نفس خنک پاییز رو احساس می کنم . یک نفس عمیق می کشم و مثل همیشه تو خیالم پرواز می کنم . هر چی فکر قشنگ که فکر کنی میاد توی ذهنم. یک خونه بالای یک تپه پر از درخت . عین خونه های شمال ! که از پنجره هاش میشه دریا رو دید و نسیم رو احساس کرد . آهنگها و ترانه های خوب رو می شنوم و به کلاویه هایی فکر می کنم که حتما منتظرن تا تو باهاشون دوست شی.

نه من بازم خوابم نمی بره ! باز یک گوشه جمع میشم و فکر می کنم ولی این بار دیگه فکرای خوب تو سرم نمیاد. به روزها و روزهای آینده فکر می کنم . به دوستانی که پیشم بودن و هستن . به تو .به زندگی خودم . به روزهایی که ما دیگه همدیگه رو نمی بینیم . حتما من یک سر دنیام و تو یک سر دیگه . حتما دیگه خیلی کم از هم خبر داریم . مثل تمام دوستامون . با خودم فکر می کنم اگه به تو بگم باز میگی دیوونه شدم ! حتما باز یک لبخند سرد مثل لبخندای آقا معلم میشینه رو لبات که همیشه فکر می کنم پوزخنده و اصلا نگران نیستی ! تو هیچوقت نگران نیستی و من همیشه مواظب روزهام که از دستم در نرن . اصلا من از این سکوت تو ٬ از این که انقدر خوب باشي  لجم می گیره ! و بالاخره خوابم میبره

......

صبح میشه و باز دویدن ها شروع میشه . از خونه به دانشگاه ٬ از دانشگاه به شرکت ٬ از شرکت به خونه خانم دکتر ٬ از خونه خانم دکتر به موسسه و ساعت ۹ شب خونه ! تمام روز وقت سر خاروندن ندارم ولی هی میای تو ذهنم . هی پاکت می کنم . هی به خودم فحش میدم و باز پاکت می کنم ٬ پاکت می کنم . هر از گاهی هوس می کنم یک پيغام بدم واست و بگم كه دلم واست يه كوچولو شده و باز انقدر سرم شلوغ ميشه كه يادم ميره . يا شايد هم ميخوام كه فراموش كنم ! يادم ميفته كه به خودم قول دادم كه روزي دو تا اس ام اس بيشتر بهت نزنم. يادم ميفته كه به خودم قول دادم كه فقط اگه كارت داشتم باهات تماس بگيرم و گوشي طفلكيمو يك جايي قايم مي كنم كه مامان بدبختم چند بار زنگ بزنه و نشنوم !

و فكر مي كنم كه چقدر تغيير كردم . انگار از اون غرور كله گنده ترسناك كه هميشه به خاطرش معروف بودم ديگه به جز يك بچه كوچولوي هراسون نمونده كه هر وقت دلم واست تنگ ميشه ميدووه و پشت دلم قايم ميشه و من ديگه خجالت نمي كشم كه به كسي بگم كه دوسش دارم !

توي شركتم كه همكارام خبر سقوط هواپيما رو ميدن . زنگ ميزنم داداشيم و خيالم راحت ميشه كه حالش خوبه . وقتي مي فهمم كه هواپيما سقوط كرده روي يك ساختمون نفسم مي گيره . خيلي سعي مي كنم جلوي اشكامو بگيرم ولي نميشه . سرم و تو دستام مي گيرم و باز ياد تو ميفتم . با خودم ميگم اگه بشنوي ناراحت ميشي و باز به خودم و تو و اين خبر لعنتي لعنت مي فرستم . آخه چرا اين فكر چسبناك تو ولم نميكنه ؟

توي راه به همه چي فكر مي كنم .آدم ها رو نگاه مي كنم . خنده ام مي گيره . مثل كارتونا يهويي از پشت فكرام درمياي و بهم سلام مي كني ! دوباره با دستم مي كوبم تو كلت كه بري و ميري تا ده دقيقه ديگه . كلافه ميشم . از خودم ٬ از فكرام ٬ از تو لجم مي گيره و پوزخندي تحويل خودم ميدم كه اون سرش ناپيدا.

بقيه راه ديگه از يادم رفتي . يه تيكه از راه رو پياده ميام . سر كوچه مي بينم كه يه دختر و پسر با ترس و لرز از هم خداحافظي مي كنند . خدا ميدونه شايد يواشكي بوسه اي هم براي دلگرمي نثار هم كنند. توي دلم يهو خالي ميشه . ياد اولين عشق و اولين بوسه . ياد اولين لرزش دست و دل . ديگه به تو فكر نمي كنم.

تمام راه به خودم قول ميدم كه ديگه عاشق نشم و بعد خنده ام مي گيره ! چون ديگه نمي تونم كه عاشق بشم ! ولي باز هم به خودم قول ميدم . قول ميدم . قول ميدم.قول ميدم . قول ميدم .

قول ميدم كه ديگه عاشق نشم .  

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:13  توسط کتی  | 


 

سلام . این را برای تو می نویسم . تو را ندیده ام و نمی شناسم . وبلاگت را هم راستش را بخواهی خیلی نخوانده ام . شاید چند بار قبل از اینکه به جرم فکر کردن زندانیت کنند.
نمی دانم من اگر جای تو بودم الان چه حالی داشتم . نمی دانم تو الان چه احساسی داری . پشیمانی یا احساس غرور می کنی . خسته ای یا امیدوار . فکر می کنی در این راه تنهایی یا دلت به این بلاگستان پریشان ما خوش است . گفتم پریشان نه اینکه دوستش نداشته باشم که اگر تمام زندگیم نباشد نصفش هست . نه اینکه همه غرق در روزمرگی هستیم که تا هاله عزیز و پسرک سرزمین رویایی هستند روزمرگی معنا ندارد اینجا. اما اینکه پریشان و نگرانیم . اینکه واقعا خیلی از ما نگران تو هستیم و دوست داریم حقت را بگیریم . گر چه شاید تلاشمان بیهوده باشد اما برای ارضای قلبهای کوچولوی ما کافیست .
نمی دانم به سر تو چه خواهد آمد و به سر ما هم . نمی دانم سهم من و تو از این دنیا چیست . نمی دانم چه کسی می گوید که سهم تو این باشد که دو سال از جوانیت در جهنم روی زمین بگذرد به جرم فکر کردن و ابراز عقیده . چه کسی می گوید که سهم ما این باشد که چپ و راست تلاش کنیم ٬ پتیشن امضا کنیم ٬ دست بساییم و بیاویزیم به هر کورسوی نجات و باز به هیچ جا نرسیم.

نمی دانم حالا که من از دل خوش توی این اتاق گرم نشسته ام و دلم برای بوسه ها و اشک هایم می سوزد تو توی شکنجه گاه این رژیم خونخوار چه می کنی و در چه حالی .
فقط می دانم که آزادی از آن من و تو و ماست . هر چند خیلی دیر و دور.....

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:10  توسط کتی  | 


 

عشقبازی بدون عشق و
لبخند بدون لب

دلم برای بوسه هایمان می سوزد.

+ تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 17:16  توسط کتی  | 


برای آزادی
به نام آزادی
به امید آزادی

دو سال زندان آن هم به جرم حرف زدن ٬ به جرم ابراز عقیده در وبلاگ تنها به منطق آقایان این رژیم درست می آید.اگر منطقی داشته باشند . اگر قلب و ذهنی داشته باشند که پذیرای کمی منطق یا جوانمردی باشد.

می ترسم . می ترسم از اینکه هیچ کاری نتوانیم بکنیم . که این یکی هم بشود داستان گنجی و فروهرها و ....
می ترسم و از خشم به خودم می لرزم و تنها کاری که می توانم بکنم همین است که بنویسم ٬ بنویسم ٬ بنویسم ........

 

+ تاريخ سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 17:10  توسط کتی  | 



روز مرگم
مرا فقط فرصتي دهيد
تا از سكوت قبرستان
به اندازه تمام دنيا
ذخيره كنم
و اينگونه
آرام شوم....

امروز تشییع جنازه یکی از آشنایان بود . من هی معطل کردم و این پا اون پا کردم که نرم ولی نشد . آخرش ساعت ۱۲ راه افتادیم رفتیم سر خاک . اولش که رفتیم همه جمع شده بودند و نشسته بودند منتظر تا جنازه رو بیارن . یه حس عجیب غریبی داشتم. دلم می خواست از اونجا در برم . خانمی که فوت شده بود مادربزرگ شیما بود و من هم خیلی دوستش داشتم . یک کم با شیما راه رفتیم و با هم حرف زدیم و یاد خاطرات کردیم . شیما واسم گفت که وقتی جسد رو آوردن که باهاش خداحافظی کنن چقدر همه جیغ و داد کردن و از حال رفتن . من چون تا حالا توی همچین مراسمی نبودم کلی گیج بودم . اصلا دلم نمیخواست صحنه ای که آمبولانس قبرستون میرسه رو ببینم . میتونستم حدس بزنم چه اتفاقی قراره بیفته .

حدود يك ساعتي راه رفتيم و دور خودمون چرخيديم و به زمين و زمان فحش داديم . نزديكهاي ساعت 1 بود كه آمبولانس از راه رسيد. همه منتظر پسر بزرگ اون خانم بوديم كه برسه چون مثل اينكه پسر بزرگ بايد اونو دفن كنه . و بالاخره لحظه اي كه ازش مي ترسيدم پيش اومد . در آمبولانس رو باز كردن . هر كسي يك جا غش كرد و افتاد . هر كي يك گوشه خودش رو ميزد و زاري مي كرد . من واقعا گيج شده بودم .

راستش اونجا خيلي مي ترسيدم الان يكي حالش بد بشه و يك كاريش بشه . ولي بعدا مامانم بهم گفت كه توي اين مجالس طبيعيه و اگه غير از اين باشه غير طبيعيه . يادم افتاد از يكي از دوستام كه مي گفت فلاني چقدر بي عاطفه س . توي مجلس داييش يك قطره اشك هم نريخت . و يادم افتاد از خود طفلكم كه وقتي خيلي خيلي ناراحت ميشم يك قطره اشك از چشام نمياد !

جسد رو آوردن و توي خاك گذاشتن . همه داد ميزدن و خودشونو ميزدن . من بيشتر از همه نگران شيما بودم كه داد ميزد و گريه ميكرد . دور تر از همه ايستاده بودم و به جمعيت نگاه ميكردم . به شيما نگاه مي كردم كه داشت خودش رو ميزد . اشك امونم نميداد . فكر ميكردم شيما راست ميگه كه اينجا آخر دنياس . نفهميدم چطوري خودم رو بهش رسوندم و بغلش كردم . تمام بدنش مي لرزيد . فقط ميتونستم نوازشش كنم و سكوت . آخه چي ميتونستم بش بگم ؟ يك كم كه آبها از آسياب افتاد با يك دختر ديگه زير بغلشو گرفتيم و برديمش يك گوشه . صورتشو شستيم و نشونديمش يك جا . يك كم كنارش نشستم . هيچي نداشتم بگم . احساس وحشتناكي بود چون هر چي هم مي گفتم چرت و پرت بود ! همه دورش جمع ميشدند و بهش چرت و پرت تحويل ميدادن . يكي مي گفت واسش فاتحه بخون تا آروم بشه . يكي مي گفت صلوات بفرست . يكي مي گفت دنيا همينه چاره چيه و.... من هيچي نداشتم كه بگم . يكي از عزيزانشو از دست داده بود و اين همه ناراحتيشو كسي نمي تونست كم كنه جز زمان . گذاشتم خوب گريه كنه . بعدش دستشو گرفتيم و برديمش تو ماشين . اونجا تا رستوران خوابيد و من توي راه مثل آدمي بودم كه از مريخ اومده باشه .

قيافه آدم ها ٬ نگاهاشون و فضوليشون كه توي بدترين شرايط هم فراموششون نميشه يادم ميومد. گريه ها ٬ ضجه ها و دردناكتر از همه تصور اينكه چقدر مرگ يك عزيز سخته و اينكه چرا از بچگي به ما آموزش ميدن كه سر خاك خودمونو له و لورده كنيم . نه اينكه بخوام ناراحتي بقيه رو انكار كنم ولي خوب از خودم مي پرسم مگه مردم بقيه كشورها ناراحت نميشن كه خودشونو درب و داغون نمي كنن . يا مي كنن و ما نميدونيم . يا اينكه اصلا اين سوال بيخوديه !

بعدشم انقدر گرسنه بودم كه يادم رفت هميشه بدم ميومد غذاي مرده بخورم !

+ تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:38  توسط کتی  | 


 

هيچوقت مطالعه آنچناني در مورد متافيزيك نداشتم . هيچ وقت هم توي زندگيم هيچ چيز رو صد در صد قبول يا رد نكردم. ولي يك چيزي مثل حس ششم كه در وجود من هست رو نمي دونم چطور بايد توجيه كرد. شايد دليل حساسيت بيش از حدم هم شايد همين باشه . هميشه سعي كردم اتفاقاتي كه توي زندگيم ميفته رو يه جورايي توجيه كنم ولي بعضي وقتا واقعا ميمونم چي بگم .

داداش من با اين حس ششم يا هر زهرمار ديگه اي كه دارم چه خاكي تو سرم بكنم ؟؟ 

پ.ن . کسی "مینو جوان " رو میشناسه یا ازش کاری داره ؟ چند سال پیش کاستی ازش شنیدم که کارهای محلی رو توش میخوند و ترانه خیلی عزیز " سر کوی دوست " رو هم داشت . فرصت نکردم ضبطش کنم و کسی هم که ازش کاست رو گرفته بودم به لیست سیاهم پیوست !!  خیلی دوست دارم راجع به خودش بدونم و صدای جادوییش رو دوباره بشنوم.

+ تاريخ یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 15:45  توسط کتی  | 


 ما کی هستیم ؟ کجای کاریم ؟ چرا انقدر ادعای انسان دوستی و مهربونی داریم ؟ چرا وقتی دل خودمون گرفته با همه همدردیم و هر وقت زتدگی بر وفق مرادمونه بقیه رو از یاد می بریم با تمام رنج های عجیب غریب دلتنگشون؟

چقدر خوبیم ؟ چقدر مهربونیم ؟ چقدر خودمون رو جای بقیه میذاریم و شرایطشون رو درک می کنیم ؟ آیا مهربون و با احساس بودن فقط یعنی دلمون واسه زلزله زده ها و بچه های بی سرپرست بسوزه ؟ حتما باید اتفاقی بیفته تا یاد همدیگه بیفتیم و واسه هم نگران بشیم؟

توی یک روز دل چند نفر رو حتی با یک کلمه حرف معمولی میشکنیم ؟ با احساسات و عواطف چند نفر به راحتی بازی می کنیم تا به هدف خودمون برسیم ؟ چند نفر رو که دیگه لازم نداریم از یاد می بریم ؟
تا حالا شده از یکی از دوستهامون که توی شرایط بدیه بپرسیم کمک می خواد یا فقط توی شادیها با دوستامون شریکیم ؟ از صبح تا شب به چند نفر لبخند و شادی هدیه میدیم ؟ چند نفر رو در آغوش می گیریم تا گریه کنند و سبک بشن ؟ چقدر پای قول و قرارها و حرف هامون هستیم ؟ 

چند لحظه ؟ چند ثانیه یا صدم ثانیه از خودمون غافل می شیم ؟ چند هزارم ثانیه راحتی خودمون رو از یاد می بریم و به راحتی بقیه فکر می کنیم ؟

انگار دیگه چیزی به نام اخلاق وجود نداره . هر کدوممون توی شرایط متفاوت واسه اینکه خودمون رو توجیه کنیم همه چیز رو انکار می کنیم .

از خودم می پرسم . چطور به خودم اجازه میدم اسم خودم رو بذارم انسان ؟

 

+ تاريخ جمعه چهارم آذر 1384ساعت 17:9  توسط کتی  | 


 

تا حالا شده بخواهید برید جایی مثل کوه و طبیعت که هیچکی نباشه و تا دلتون میخواد داد بزنید و گریه کنید ؟ یا اینکه فکر کنید همه چیز فقط یک خوابه یک کابوسه  و یکی باید پیدا شه و شما رو بیدار کنه ؟؟

من جدی جدی باید از اینجا برم...

+ تاريخ پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 15:14  توسط کتی  |