امشب طولانی ترین شب دنیاست و قصه من طولانی ترین قصه ها . دلم می خواست تمام احساسم را ٬ تمام حرفم را می توانستم در طولانی ترین پست دنیا بنویسم و از این همه فکر که در سرم می پیچد خلاص شوم . نمی دانم ٬ اصلا خوب نمی دانم که چه حس می کنم ! شاید یکی از آن حسهای بچه گانه باشد که هر از گاهی ته دلم را قلقلک می دهد و می رود که برگردد . شاید هم فقط همین باشد که من به آرامشی رسیده ام که گفتن و بیان کردنش اصلا راحت نیست .
تمام کلام این که من خوبم . خوب خوب . از همیشه خوب تر . اگر بپرسی چرا هم جوابی ندارم که بدهم . نه اینکه دنیا خوب شده ست و آدم ها ستاره ها را از یاد نبرده اند . نه اینکه بین آدم ها همه صلح شده ست و عذاب های من برای همیشه تمام شده اند . که یاد گرفته ام ٬ به خودم ٬ ذهنم ٬ احساسم آموخته ام که اینجا آمده ست تا تلاش کند له نشود . که این دنیا با تمام رنگهای بیرنگ احمقانه اش چیزی باید برای گفتن به من داشته باشد و حالا خوب یاد گرفته ام که چطور فرداها را لعن و نفرین کنم که تمام بدبختی ما انسانها توانایی فکر کردن به آینده ست . که تمام جنگ ها و دعواهای ما به خاطر این است که از فرداهایمان می ترسیم و حالا من در همین لحظه زندگی می کنم .
لازم نیست که بگویم که این ها را همه تو یادم دادی نه ؟ لازم نیست که بگویم چقدر احساس ناتوانی می کنم که یک بار راست توی چشم هایت زل بزنم و بگم : مرسی که این همه را به من یاد دادی . مرسی که هستی. که یک بار مثل یک آدم گنده ٬ مثل قدیم که از هیچ نگاه و هیچ حرفی نمی ترسیدم به چشم های بیقرارت نگاه کنم و بگویم که چقدر قدر دوستی مثل تو را می دانم . که چقدر آرزو دارم همینطور که حالا با تو دوست هستم تا آخر عمر با تو دوست باشم و همیشه به خودم و بخت خودم ببالم که این همه دوست خوب دارم مثل تو .
من خوبم و دنیا را می فهمم . بدبختیها و فلاکت ها را می بینم و نه اینکه از کنارشان بگذرم که صبر می کنم تا انقدر اشکم را در بیاورند که دیگر کاردشان در روحم بی اثر شود و خوب همه عناصر دور و برم را می گیرم ٬ به درون می کشم و تجزیه می کنم . حتی همین لحظه که تو کنار من هستی را ذهنم با ولع می خورد و تجزیه اش می کند و اینطور می شود که من تمام این چیزهای کوچک را کنار هم میگذارم و می چینم و حاصل این پازل یک دوستی خوشرنگ خوشبوست که فقط چشم های ما می بیند و حس می کند .
امشب طولانی ترین شب است و من فکر می کنم ٬ فکر می کنم ٬ فکر می کنم و اهمیت هم ندارد که فکرهای من به کجا می رسند . مهم این است که آن قطعه گم شده را که هیچوقت نمی توانستم پیدا کنم همینجا توی ذهن خودم پیدا کرده ام و احساس ناقص بودن و کم بودن نمی کنم . فکر می کنی لازم باشد که بنویسم دلم برای آغوشت تنگ است ؟ که بگویم این بار فقط از تو خواهم خواست که ساعتها مرا در آغوشت جا دهی تا برای تمام عمرم بویت را ذخیره کنم ؟ که بنویسم که دوست دارم این بار دستانم را در دستهایت بگیری تا بتوانم عاشقانه تر و با التهاب تر کلاویه ها را نوازش کنم و دلم به حال کلاویه ها می سوزد وقتی انقدر سرد نوازششان می کنم .
گفتم عاشقانه و خنده ام گرفت که عاشقانه ها همیشه در نظرم خنده دارترین ها بوده اند و حالا به چیزی فراتر و عمیق تر از عاشقانه رسیده ام که شاید برای تو هم قابل درک نباشد.
من خوبم و اصلا مهم نیست که فردا خوب نباشم چون در ذهنم دیگر فردایی تاریک نیست که از آن بترسم . هر وقت هم که دلم تنگت شد فقط چشم هایم را می بندم و لحظه های با هم بودن و با هم فریاد بیصدا کشیدن را مثل صحنه های یک فیلم کنار هم می چینم و بعد با سلیقه خودم یک آهنگ خوب روی فیلمم می گذارم و باید باشی و ببینی که چقدر حالم خوب می شود. یادم باشد این بار دستت را بگیرم و در آغوشت ساعتها آرام بگیرم و به فکرهای آدم های کوچک و کوچک فکر کودکانه بخندم . یادم باشد این بار بویت را فراموش نکنم . یادم باشد این بار نترسم و به تو بگویم که اگر نبودی به این راحتی ها از دست این افسردگی راحت نمی شدم . یادم باشد این دفعه برایت تعریف کنم که چطور جنگیدم با این افسردگی لعنتی و حالا انگار خیلی خیلی بهترم . انگار حالا پذیرفته ام که دنیا پر است از بالا و پایین هایی که شاید در زندگی من خیلی زیاد بوده اند چون می دیده ام و حس می کرده ام . حالا پذیرفته ام که بهترین کار دنیا این است که ساعتی خودم را در آغوش پذیرنده تو رها کنم و بگذارم دنیا بگذرد .
امشب شب یلداست.......

