تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


 

زردها بيهوده قرمز نشدند
قرمزي رنگ نينداخته بيهوده بر ديوار

صبح پيدا شده اما
آسمان پيدا نيست
صبح پيدا شده اما
آسمان پيدا نيست

گرته روشني مرده برفي
همه كارش آشوب
بر سر شيشه هر پنجره
بگرفته قرار

من دلم سخت گرفته ست از اين
ميهمان خانه مهمان كش روزش تاريك

كه به جان هم نشناخته
انداخته ست
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشيار

كه به جان هم نشناخته
انداخته ست
چند تن خواب آلود
مشتي ناهموار
چند تن ناهشيار
چند تن خواب آلود

نيما يوشيج

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 15:22  توسط کتی  | 


خبر خاصی نیست اگر پرسیده باشید . پاییز طلایی را هوس کرده ام گوش دهم حتی اگر شوپن نشود . دست و دلم می تپد برای این آهنگها . یاد دبیرستان میفتم و آرزوی پیانو زدن و دلم میسوزد که هیچوقت نتوانستم یک پیانیست بشوم . خبر خاصی نیست . هی دلم می گیرد و هی تحمل می کنم و هی دلم با این آهنگها پرپر میزند . انگار خبر خاصی بوده ست . انگار دلم منتظر کسی بوده که آمده ست و یکی یکی نتها را توی ذهنم میکشم روی پنج خط بیقرار و با همین پاها روی زمین ضرب می گیرم و چشم هایم را می بندم . بدبخت شدید باز . امشب نوشتنم آمده ست ناجور . هر وقت دلم می گیرد اینطور نوشتن میبارد از سر تا پای حسهایم . گر چه کسی مجبور نیست بخواند نه ؟ حتی اسمش را هر چه می خواهید بگذارید . نوشته های کسی که دلش تنگ خودش شده است و شیطنت های تمام نشدنی اش و باز آن عطر و آن حیاط و آن خاطرات که توی یک لباس آبی یا صورتی خلاصه میشدند و دلتنگی برای حیاطی که گربه هایش از من نمی ترسیدند . حتی اینروزها گربه ها هم از من در میروند شاید خیلی وحشتناک شده ام .

راستی از دنیا چه خبر ؟ از گنجی چه خبر ؟ از آمریکا و تحریم و این حرفها ؟ مدتهاست فقط در دنیای کوچک خودم غرق شده ام و همه اش دلم می گیرد از این همه تنهایی و بیحرفی . چه خبر از دنیایی که دیگر به نظرم خیلی بزرگ و قشنگ نیست ؟ ما که هر چی دیدیم کارتن خواب بود و سرما و جسدهای سوخته و هواپیماهایی که سقوط می کنند و گرسنگی و کوتاه فکری . ما که اینجا هر چه دیدیم همه اش بند بستن بود بر پای انسانهایی که می خواستند پرواز کنند . شما که خارج از این مرز پرگهر نفس می کشید از آنجا چه خبر ؟ آنجا هم کارتن خواب دارید با پسرکوچولویی که امروز به من نرگس فروخت و دستهایش یخ زده بود از سوز سرما ؟ آنجا هم آدمها را به جرم " مثل ما فکر نکردن " اعدام می کنند و شکنجه ؟ آنجا هم اصلا گنجی دارید شما ؟ عشق چی ؟ عشق هست هنوز ؟ اینجا که هر چه میگردم فقط حرف از خود و آزادی و رها بودن است و عشق یا گناه است یا حماقت ! عشق هم ندارید ؟؟

من باز پاییز طلایی گوش میدهم و دلم تنگ است و حتما خوب می شوم . حتما از این مودبانه نوشتن هم فردا دست بر میدارم . شاید هم نه . شاید هم اصلا ننویسم . یک ماه . یک سال . یا اینکه روزی سه بار بنویسم . اصلا شاید هر موقع دلم گرفت بنویسم و صدای همه را در بیاورم از این همه اندوه . چه کنم ؟ دل است و هر از گاهی می گیرد و ابری می شود . دلم نمی آید بگذارم تنهای تنهای بنشیند و گریه کند . بنویسم شاید سبک شود تا من حداقل فردا و پس فردا که تعطیل است هی دلم نگیرد و اشکهایم جای دستان کسی را روی صورتم خالی نکنند . من باز دلم گرفته ست و حتما خوب می شوم . حتما . کافیست حالا هی وبلاگها را سر بزنم و هی بخوانم و با لبخندشان لبخند بزنم و با اشکشان گریه کنم . کافیست دو پیغام بگیرم از دو تا از شما چه وبلاگ نویس باشید چه نه . کافیست همین پاییز طلایی را تا صبح گوش دهم و هی بنویسم و هی ده هزار بار با هر نت به حیاط آن خانه برگردم و آن اتاق و دوباره دلم برای درخت به تنگ شود . کافیست بنشینم و لبخند بزنم به خاطراتی که داشته ام و خوبهایش را نگهدارم و بدهایش را انگار نه انگار که بوده اند فراموش کنم . می دانستید همیشه اینکار را می کنم ؟ همین کار را می کنم و آنوقت از هیچ کسی خاطرات بدی ندارم . از همه خاطرات خوب دارم و با هیچ کس دشمن نیستم . کاش میشد آدمها بدون قهر از هم جدا میشدند .

راستی می دانستید من از قهر خیلی میترسم ؟

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 1:5  توسط کتی  | 


 

توی یکی از کامنتام اینو دیدم . انقدر به دلم چسبید که نتونستم عینن نذارم اینجا . انگار که کلی سبک شدم . کاش حداقل آدرسی از خودت میذاشتی دوست من . چقدر بعضی جملات آرامش دهنده و قشنگند.

سلام . وقتي در جايي از مسير زندگي با زحمت روبرو مي شويم - در مقايسه بين صعود و فرود - واضحه كه ما به ارتفاعي بلند تر در سراشيب زندگي صعود كرده ايم .
جايي كه همراه يا همراهان قبلي ما ديگر امروز در كنار ما نيستند به هر دليل يا نخواستند يا نتوانستند همراه ما صعود كنند . او كه رنج بيشتري تحمل كرده صعود كرده . و حالا خستگي اين راهنوردي به بالا و رو به جلو مدتي طول ميكشد تا از جانش برون شود .
واقعيت زندگي طي طريقيست بي حضور تشويق كنندگان ..
هواي جديد را تنفس كنيد آنقدر كه عادي شود و حتي نشاط آور !
به هر حال پيداست كه براي شما حداقل امروز خود شما كافيست .
دل اگر شكست .. ديوار قلعه اي كهنه بود .. قلعه از نو بساز .
. . . . . . . . . . . .
وقتي ببيني چه گريه كني چه بخندي زندگي در جريانه و نمي ايسته
مهم اينه كه خودت باشي و فردا همه ي امروز گذشته حساب ميشه .
به هر حال اگه بخواي ميتوني چرا كه : پيانيست يه آدم عادي نيست !

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 15:2  توسط کتی  | 


 

یه لیوان مشروب اعلا پریشب و یه سیگار چسبناک امروز . کاشکی دوتاییش پشت سر هم بود . میگن بهترم . میگن دارم اداپت میشم . فقط احساس میکنم مثل امروز دارم روی یک زمین یخی راه میرم . همش باید مواظب باشم . مبادا چیزی یادآوری بشه. مبادا دوباره ناامیدی مطلق بیاد سراغم . مثل یک خلبان باید کنترل همه چیز رو توی دستام بگیرم . با این تفاوت که دستام میلرزن و به جای هواپیما یه دل قرمز کوچولو دارم که همش الکی تپش پیدا میکنه . حتی واسه کسایی که دیگه دوسم ندارن .....

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 23:57  توسط کتی  | 


 

این روزها فقط تلاش می کنم . اینکه همه چیز رو نادید بگیرم . سرگیجه ها و دردها رو . یخ کردن دستامو . روزی صد بار با خودم تکرار می کنم که قوی میشم ولی نمیشم . شایدم هستم و خبر ندارم . شهر یخی شده و دل من سردتر از اون . حتی دریغ از یک لبخند ٬ دریغ از یک دست گرم و صادق که این همه برف تو دلمو آب کنه . این همه یخ این همه برف آب نمیشن تا ابد انگار . برنامه ورزشم کماکان سر جاشه . کارهای مختلفم سر جاشونه . برنامه موسیقی و پیانو رو تکون نمیدم . اما یک چیزی این وسط نیست . یک تیکه از این پازل رو گم کردم و پیدا نمی کنم . نمیدونم شاید دارم دنبال خودم میگردم . شاید باید اینجا توی این شرایط به یه جایی برسم . که نمیرسم . هیچوقت به نتیجه نمیرسم . فقط دست و پا میزنم . تلاش می کنم و خودم رو دوباره صبح که از خواب بلند میشم گم می کنم. بازم صبح که بلند میشم انگار یک جای جدید بودم . انگار سالهاست خودم رو ندیدم . باز هم جلوی آینه با خودم غریبه میشم . فقط هر از گاهی با یک جرقه خوشحال میشم و میخندم ولی باز هم تنها اثر اون اتفاق که میره خماری برمیگرده و اندوه .

نمیدونم شاید نوشتنم هم از سر بیخودی باشه . این بیدار شدن و خوابیدن هم همینطور . هیچ چیز بهم انگیزه نمیده . هیچ چیز . همه چیز به طرز فجیعی یکنواخت و ماشینیه . تا کی باید تلاش کنم ؟ یعنی واقعا راهی نیست که از شر این روزمرگی خلاص شم ؟ که فراموش کنم یک جایی یک سوراخ دیگه ای توی قلبم هست که هیچوقت دیگه پر نمیشه ؟ راهی نیست که لبخند از سر آرامشم رو یک روز صبح از آینه تحویل بگیرم ؟

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 23:49  توسط کتی  | 


 

دیشب رو نمی نویسم چون نوشتن نداره از بس که خوب بود . پیانو یعنی زندگی . موسیقی یعنی زندگی . معلم پیانو یعنی زندگی حتی وقتی آخر خطی و بغض نمیذاره تکون بخوری . وقتی دستات میلرزه و فقط میتونی محکم برنی . معلم پیانو واسه من یعنی سفیدی دستای کوچولوش و عطرش وقتی نزدیکم میاد . یعنی که دو کلمه باهات حرف بزنه و تو هی لبتو بجوی که گریه نکنی تا دل کوچکش نگران نشه . یعنی با بچه ها بریزیم سرش و واسش تولد بگیریم . حتی وقتی توی مهمونی یه دقیقه بری تو اتاقش که اشکات نریزن . که دلتنگ نشی . که جای هیچکی رو خالی نکنی .

دوستی یعنی زندگی . حتی وقتی دستات یکسره یخ میکنن و همش بالا میاری بی دلیل . یعنی احساس حمایت وقتی یکی لحظه تنهات نمیذارن و به روشهای خودشون میخوان از غم درت بیارن . حتی وقتی خسته و  بی حس نشستی و میان میریزن سرت و نمی فهمی از ترست چطور حاضر بشی . میان اتاقتو زیر و رو میکنن و وقتی برمیگردی اتاقت بوی دوستی میده . حتی وقتی که دندونات درد میگیره وقتی رو هم فشارشون میدی که این اشکای لعنتی نریزن . وقتی کنار یکتا میشینی و فکر میکنی قویترین آدم دنیاست چون گریشو مدتهاس ندیدم . شاید اونم مثل من شبا بالشش خیس خیس میشه مگه نه ؟

زندگی یعنی اینکه تو خیلی حساسی و همیشه پر و بالت شکسته و نمیفهمی که چرا انقدر دور و برتن که چرا انقدر دوستت دارن و ایندفعه وقتی می بینی بچه ها واست یک کارت کوچولوی بامزه گرفتن و شام دعوتت کردن بیرون اشک شادی بریزی و هی آه بکشی و دلتنگ بشی . چقدر خوبه که دلتنگیهامو میفهمن و همیشه میگن عیبی نداره اگه دلتنگی . که وقتی حرف نمیزنی و رستوران رو رو سرت نمیذاری میفهمن باز یک مرگت شده و اعصابت گه مرغیه . میفهمن وقتی نیشت تا بناگوشت باز نیست و یکی یکیشونو انقدر اذیت نمیکنی که اشکشون درآد دلت خیلی گرفته و فقط سکوت خوبش میکنه و آهنگهایی که دوست داری . چقدر خوبه که وقتی داری زیربار چیزی له میشی که نمیدونی چیه ٬ که از درون میخوردت و ولت نمیکنه ٬ وقتی فکر میکنه ته چاهی و داری زار زار گریه میکنی ٬ اونا دستت رو نمیگیرن که بلند شی . یه نردبون واست میندازن که خودت هر وقت دوست داشتی بیای بیرون . ولی همیشه آغوششون واست بازه اون بیرون . کاش اون روز برسه که منم بتونم از این چاه دربیام و بهشون بگم که چقدر ازشون ممنونم و به صورتاشون که تو آفتاب حتما قشنگ تر میشه لبخند بزنم .

دوستی یعنی اینکه بعد از سالها تو ایمیلات یک فایل پیدا کنی و ببینی کیومرث این آهنگو که میگن مال گروه ABBA ست با پیانو واست خونده و فرستاده. امان از این زندگی. امان از این دوستا که نمیذارن یک لحظه تو خودت باشی . امان از دلم كه بيخود و بيجهت دلتنگ ميشه .

Chiquitita, tell me what's wrong
You're enchained by your own sorrow
In your eyes there is no hope for tomorrow
How I hate to see you like this
There is no way you can deny it
I can see that you're oh so sad, so quiet

Chiquitita, tell me the truth
I'm a shoulder you can cry on
Your best friend, I'm the one you must rely on
You were always sure of yourself
Now I see you've broken a feather
I hope we can patch it up together

Chiquitita, you and I know
How the heartaches come and they go and the scars they're leaving
You'll be dancing once again and the pain will end
You will have no time for grieving
Chiquitita, you and I cry
But the sun is still in the sky and shining above you
Let me hear you sing once more like you did before
Sing a new song, Chiquitita
Try once more like you did before
Sing a new song, Chiquitita

So the walls came tumbling down
And your love's a blown out candle
All is gone and it seems too hard to handle
Chiquitita, tell me the truth
There is no way you can deny it
I see that you're oh so sad, so quiet

Chiquitita, you and I know
How the heartaches come and they go and the scars they're leaving
You'll be dancing once again and the pain will end
You will have no time for grieving
Chiquitita, you and I cry
But the sun is still in the sky and shining above you
Let me hear you sing once more like you did before
Sing a new song, Chiquitita
Try once more like you did before
Sing a new song, Chiquitita
Try once more like you did before
Sing a new song, Chiquitita

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 15:17  توسط کتی  | 


 

باشه . منو اينجوري ميخواين ؟ اوكي . امشب كفش تق تقيام رو پام كردم . بهترين آرايشم رو هم كردم كه هي مهدي دست بكشه رو دستم بگه خيلي خوشگلي . بوي دستشو دوست دارم . بوي تنش رو هم . مهدي هميشه عطش داره . واسه همين دوسش دارم . امشب اون هيولا رو ديدم . همه گفتن رسوا شده كه با همون دختري بود كه باهاش رو هم ريخته بود . اما من فكر نكردم رسوا بشه . نميخواستم رسوا بشه . دلم به حالش سوخت حتما عاشق دختره شده بوده نه ؟ پس با چه زجری اون چند ماه منو تحمل کرده . پس من چي ؟ مهم نيست.

نه اينكه خيلي طول بكشه ها . نيم ساعت هم نشد . از اون سايه غليظ خاكستريه زدم با يه خط چشم بلند و رژ گونه . نگين كه نبايد بگم . مگه همينجوريشو نميخواستين . خوب ديگه ؟ خط رژ گونه رو رو گونه هام دوست داشتم . وقتي رد نگاهاي پسرا رو روش ميديدم حالم بهم ميخورد . ولي ميگفتم به تخم چپ اسب حضرت ابوالفضل حتما بايد اينجوري باشم ديگه .بعدش باز رفتيم دور زديم با بچه ها . عقب ماشين نشسته بودم بعد هر نشئه لش تاكسي كه از راه ميرسيد ميگفت شماره رو بدين به اون دوستتون كه اون عقب نشسته . باز حالم بهم ميخورد ولي بايد اينجوري بود نه ؟‌ كه وابسته نشد . شام نخوردم . همه گفتن چقدر لاغر شدي . چقدر جيگر شدي . باز همينجور حالم بهم خورد . خوب شد بالا نياوردم . ولي اصلا كوكم نكردن . من ميخواستم حالا كه عروسك شدم كوكم كنن ولي نكردن . خودم پاشدم اومدم . مهدي گفت با من ميايي گفتم باشه . برف همه جا رو گرفته بود . رو شيشه ماشينشو . خيابونا رو . بعد آهنگ گذاشت و من حالم بهم نخورد . دستم رو هم كه گرفت حالم بهم نخورد. چند ساله كه با هم دوستيم . ميخواستم بهش بگم كه خيلي حالم بهم ميخوره . نذاشت . قهقهه زد . گفت كه ديوونه م . راست مي گفت حالم بهم نخورد . نميدونم چرا هي بيخودي از علي عصباني ميشد . من كه عصباني نبودم . حتي وقتي هيولا رو هم ديدم عصباني نبودم . تقصير مردم كه نيست كه من هي حالم بهم ميخوره .

بوسه توي برف رو دوست دارم . بغل توي برف رو هم . وقتي ساعت دوازده باشه و من هنوز قورباغه نشده باشم . سكوت برف رو دوست دارم . وقتي ميباره برعكس بارون ونگ ونگ نميكنه . ولي همه رو خفه ميكنه . همه ميرن يه گوشه اي كز ميكنن خفه ميشن . من هنوز دهنم بوي ادكلن مهدي رو ميده .  من كه خوبم مثلا . همونجوريم كه اونا ميخوان . مثلا دارم زندگي ميكنم . مگه بقيه چكار ميكنن ؟ ولي من حالم بهم ميخوره . حالا باورتون نشه . من ميخوام بالا بيارم اين روزا . همش عق ميزنم . كسي نميفهمه كه . فقط همه ميگن خوشگل شدي . از رد نگاههاي پسره حالم بهم ميخورد . داشت با نگاهش رو بدنم شيار مينداخت .

من که نمیفهمم . ولی مهدی خیلی حرف زد . بش گفتم که نصف حرفاشو نشنیدم . بش گفتم که نمیفهمم چی میگه . چرا همیشه از پسرا واسه من میگه وقتی من میدونم که کین . بش گفتم من احساس میکنم شخصیتم زیر سوال رفته . گفتم بدم میومد حالم بهم میخورد وقتی علی هر وقت سکس میخواست بهم پیغام میداد . گفتم حالم بهم میخورد وقتی از راه که رسید بغلم نکرد . فقط کاندوما رو گذاشت روی میز و همه چی مثل یک سرگیجه تموم شد . من خیلی بغل دوست دارم . مهدی هم بغلم کرد . ولی آروم نشدم . نشئه شدم . چرا این بوها از یادم نمیرن ؟ چرا همش همه میخوان از من دفاع کنن ؟ چرا هر جا میرم ازم تعریف میکنن . من حالم بهم میخوره . من میخوام مثل بقیه باشم . همش غر بزنم . همش تنبلی کنم . همش کارا رو نصفه بذارم . من بدم میاد که امشب رئیسم جلوی همه ازم تعریف کرد . دوست نداشتم حسودی کنن بهم . وقتی بهم حسودی میکنن باز دست و پام میلرزه . خودمو میبازم .

برف سنگین رو دوست دارم که همه رو خفه میکنه . بوسه توی برف رو دوست دارم . منم دلم برف بازی میخواست . اما هیشکی نمیفهمه . من بغل میخوام .

+ تاريخ جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 1:5  توسط کتی  | 


 

کویین گوش میدم .

فکر می کردم میدونم کجا میرم . ولی نمیدونم . طفلک کلاویه ها . انقدر این روزا محکم میزنمشون که حتما تعجب کردن . ولی باهاشون قهر نیستم . از قهر بدم میاد . حالا هم انگار هیچی مهم نیست . من تلخم . هر کی دلش نمیخواد نخوردتم . بازی باید ادامه پیدا کنه و من قوی نیستم من فقط با خودم میجنگم . با خودم دستهام که چیزی ننویسن و طرف موبایلم نرن . همه روزنه های ارتباط رو می بندم . ارتباط ؟ همیشه یه طرفه بوده . همه میگن من خیلی قویم ولی اونا که شبا نمی فهمن بالشم خیس میشه . از کجا اینجوری شدم ؟ یادم نمیاد . اصلا فکر نمیکنم که دارم یک پست می نویسم . پست نمی نویسم خودمو میریزم اینجا وسط گود تا آدمای الکی خوش رد شن و برن و بیان و بگن بابا بی خیال دنیا . اصلا دلم نمیخواد کسی اینا رو بخونه . بچه ها میگن خیلی مهربونم . اونا اصلا نمی فهمن که من مغزم آکبنده . مگه چند بار توی عمرم استفاده کردم ازش ؟ هیچی . گنده گوزیهای همه رو هم باور کردم . حالا بذار هی بشینن باد تو غبغب بندازن و از این سرای جاویدان دفاع کنن . خودشون ریدن بهش . به سرتاپاش . هیچ دقت کرده بودم که فقط شعار میدیم ؟

بازی همش همینه و همه هم نتیجشو میدونیم . بعضیها برنده ایم و بعضیها بازنده . بعضیا هم اصلا تو بازی نیستیم . من تلخم میخوای منو بخور نمیخوای نخور . من میدونم نتیجه بازیم چیه . اونایی که همیشه برندن اگه خیلی خوب باشن به بازنده ها دلداری میدن . اگر هم بد باشن لهشون می کنن . ولی منو اگه له کنن بیشتر خوشم میاد چون از دلداری بدم میاد . از گنده گوزی هم بدم میاد. بدم میاد به خودم بقبولونم که خوبم چون بدم . خیلی بدم . من اصلا نمی فهمم خوشبختی چیه بدبختی چیه . من اگه حالم خوب باشه میگم خوشبختم اگه حالم بد باشه میگم بدبختم . من اصلا با شماها فرق دارم من مثل قهوه ای که بچه ها دیشب به خوردم دادن تلخم . شما که نمی فهمین .

من تحمل کرده م . خیلی تحمل کرده م . اینکه همه فکر کنن من خرم و نمی فهمم . نه اینکه نمی فهمیدم . من دروغ رو می فهمم . دوست دارم های الکی رو می فهمم . دروغ رو بو می کشم . اونوقت طفلکا فکر می کنن من نمی فهمم . هی تحمل می کنم و آخرش مثل الان دیوونه میشم . اصلا مجبور نیستین منو بخورینا . تلخیم هم اصلا مثل قهوه نیست که حال بده . یه تلخیه بدیه . گفته باشم . اصلا هم مست نیستم . فقط دنبال یک مستی دبشم . از اونایی که نمی فهمی چه اتفاقی داره میفته و میری بغل یک غریبه میخوابی و وقتی بلند شدی خدا کنه نباشه تا فکر کنی خواب دیدی . تا با خودت نگی شخصیت انسانیم له شده . یا به بوی تنش عادت کنی وقتی نباشه دنبالش بگردی. اصلا همه چی از این عادت شروع میشه . من همیشه میگم عادت نمیکنم ولی زود مثل گربه ها به بوها عادت میکنم . اصلا فکر کنم طرف اون بو رو نده من خودم واسش میسازم .

اصلا هم سبک نشدم . اصلا هم ننوشتم که سبک بشم . نوشتم که هی آدمهای الکی خوش رد شن بهم دلداری بدن . حتما از اون آدم خوباشونن . از این به بعد هم معلوم نیست که بهتر بنویسم یا نه . گفتم که میخوام خودم باشم . واسه خودم بنویسم . واسه دلی که دیگه انگار هیچی ازش نمونده . اگرم فکر می کنین گریه آدما رو سبک می کنه اشتباه میکنین . اگه اینجوری بود الان من باید توی آسمونا بودم . پیش اونایی که زرت زرت هواپیماها تلپ میشن می میرن . دکتره خیلی احمق بود . هنوز هیچی نگفته بودم گفت تو خیلی می فهمی مشکلت اینه . باید خودتو اداپت کنی . باید جامعه رو بپذیری . تو خیلی سنستیوی . خاک تو سرش . داشتم بالا می آوردم . از مطب که اومدم بیرون با بچه ها کلی مسخرش کردم . بعدشم وقتی قهوه خوردم کلی بالا آوردم . من اگه چیزی می فهمیدم که میتونستم خودمو اداپت کنم احمق. من سنستیو نیستم . من ساده لوح و زود باورم نه اینکه فکر کنی ساده لوحی بده ها . نه من از این به بعد خیلی هم خوبم . دیگه هم توی خودم نمیگردم دنبال عیب . هر وقت بقیه یه گهی خوردن خواستن ماسمالیش کنن من گشتم دنبال یه عیبی ببینم مشکل من چیه . دیشب مهدی می گفت خوب خره عیب از تو نیست اگه بقیه دروغگو و پستن . مازیار هم همینو گفت. هنگامه هم گفت باید خیلی احتیاط کنی . من اصلا نمی فهمم احتیاط چیه . من مثل گربه ها بو می کشم تا یکی لوسم کنه زود خوشم میاد بیشتر خودمو لوس میکنم . بعدش طرف خوب خسته شد حتما دیگه پیش پیشی درکار نیست که من برم خودمو لوس کنم . اصلا دیشب دم کافی شاپ فکر میکردم مثل همون گربه هاییم که زمستونا هیچ جایی ندارن زیر ماشینا میخوابن . مازیار یکی زد پشتم گفت بابا تیک ایت ایزی ! نمیفهمیدم چرا بچه ها باید دیشب بخاطر من برنامه شام و کافی شاپ میذاشتن . من که نخواسته بودم . انقدر خندیدم که وقتی اومدم خونه دوباره اشکام در اومد . اون همه آدم ؟ حتما اونا هم مثل من از اون گربه خلان که زود لوس میشن . زود باور میکنن . یا شایدم مثل خودم از یک کسی یک کس دیگه ای میسازن . نازگل که بغلم کرد خدافظی کنه میخواستم همونجا بخوابم . نازگل خیلی خوب بود . اصلا حرف نزد . اصلا نصیحت نکرد . اصلا کسشعر نگفت . با مژده تو سرماها دویدیم. سردم که میشد انگار سبکتر میشدم . مژده واسم کلردیازپوکساید آورده بود . گفتم خانم دکتر فقط میخوام آواز بخونم . بعد تمام راه از کنسرتو تو ماشین سونیا آواز خوندیم . رکوییم خوندیم و من خیلی بهتر شدم . نه اینکه دیوونه شده باشما . نه هنوز یه چیزایی رو تشخیص میدم . وقتی یکی یه چیزی رو خارج میخونه زود بهش میگم . هنوز هشیارم.

اینجوری که پستم طولانی میشه هی قلبم تند تند میزنه . هی میخوام ننویسم دیگه . نمیخوام رو کاغذ بنویسم . ولی مهم هم نیستا . میخوام اینجا تنها جایی باشه که مال خود خود خودم باشه . اسمش رو هم میذارم شهر یک دیوانه . شهر یک فاحشه . شهر یک احمق که به اندازه یک گنجشک نمیفهمه . اون وقت همه میدونن کجا میان . انتظار یک پست درست و حسابی ندارن . اینجوری خوشحال ترم . اینجوری راحت ترم . مژده میگه من نابغم . میگه همه اینا واسه اینه که نمیتونم کاری بکنم . کاری نمیخوام بکنم . میخوام پیانو بزنم آواز بخونم بدوم درس بدم برنامه بنویسم هی با این آدم خارجیا که اون روز اومده بودن حرف بزنم هی بگن هی گرل یور سو کول .
میخوام کتاب بخونم . میخوام رکوییم گوش بدم یه جایی که هیچکس نباشه . میخوام با دوستام بگم بخندم. میخوام خوشبخت باشم . میخوام زندگی کنم . همه اینا رو به دکتره گفتم . گفت باید کمش کنی خیلی زیاده . ولی من حوصلم سر میره . من بغل میخوام پیش کسی که من نشناسمش تا هی تو ذهنم ازش از اون آدم خوبا نسازم . من میخوام یه مدتی هیچی نفهمم . دلم واسه دخترکا نسوزه . دلم واسه گدا گودوله ها نسوزه . دلم واسه کسایی که بهم بدی میکنن نسوزه . دلم واسه دوستام نسوزه . میخوام دلم واسه هیچکی نسوزه . دنبال کارای هیچکس ندوم . میخوام یکی بیاد یادم بده چطوری زندگی کنم که آدمای توخالی و بی احساس راجع به زندگیم و نوع بیماریم نظر ندن . من خوب میدونم بیماریم چیه . از دکترا هم بهتر میدونم . من یاد نگرفتم خودخواه باشم . باورم باید بشه که الان بازم دلم به حالش میسوزه دلم براش تنگ میشه . مهدی میگه هیچکی لیاقت تو رو نداره من بش گفتم که لیاقت چی چی منو ؟ اونم خندش گرفت . گفت همه چیتو . فکر کنم مهدی هم اینروزا حالش مثل من خوب نیست چون باز دوست دخترش حالشو گرفته .

من بازم میخوام بنویسم . میخوام بازم همینو ادامه  بدم تا هر جایی که دلم خواست هر جوری که دلم خواست . دکتره گفت تو که زندگیت روالش خوبه . ورزش میکنی فعالیت میکنی کار میکنی مفیدی . من فکر کنم بیماریمو کسی هنوز نشناخته . من دلم واسه بچه گربه هایی که از سرما میمیرن میسوزه . واسه آدمایی که هیچکسو ندارن جنازشونو از سرماها جمع کنه . اونایی که قبر ندارن واسشون یه چوب میذارن سر قبرشون . واسه مامانم که هزار تا آرزو واسم داشت . واسه اونایی که قیافه هاشون عجیب غریبه تو ریس به دخترا شماره میدن ولی یکیشونو دیدم که داشت گریه میکرد . اگه بیماریمو فهمیدین چیه بهم نگین من میخوام همینجوری بمونم . میخوام انقدر خراب شم تا دیگه چیزی ازم نمونه دوباره از اول شروع کنم . اصلا من از کارای نصفه نیمه خوشم نمیاد . میخوام خراب خراب شم تا دوباره خوب شم . خوب ؟

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 13:36  توسط کتی  | 


 

از شركت مي نويسم . خوب هم هستم . جاي نگراني هم نيست .

دو سه روزي نخواهم نوشت . بايد استراحت كنم و نفس بكشم.

مي خواهيد فكر كنيد كم آورده ام . مي خواهيد فكر كنيد ضعيف و ترسو هستم. مهم نيست .

بدجوري از اين هواي بلاگستان دلگيرم و اين ترس كه نكنه همه آدمهاي اينجا خودشان نباشند .

دو سه روزي نيستم .

+ تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 9:1  توسط کتی  | 


 

پنجره رو تا ته باز کن . بذار هوای سرد زمستون بیاد توی اتاقت و هر چی رنگ و بو هست ببره . صبح زود از خواب بلند شو و انقدر ورزش کن که نفست بگیره . بعدش یک دوش داغ و یک لیوان شیر قهوه . سر کار بگو و بخند . وبلاگهای دوستاتو بخون و حال کن . تمام روزنه ها رو به روی کسانی که نباید توی ذهن و قلب و روحت باشند ببند. پیغامهای دوستها و عزیزاتو واسه خودت نگه دار و هر وقت فکر کردی تنهایی هزار بار بخونشون . بذار از هر چی که نباید خالی شی .
انگار نه  انگار که این زندگی گندتر از این نمیشه . نفس عمیق بکش و توی سرمای هوا بدو . هیچ دعوتی رو رد نکن . یک کم دیگه مونده . زندگی رو نچش و مزه مزه نکن . زندگی رو درسته قورت بده .

برنگرد . یک لحظه هم به عقب برنگرد که خاطرات رو مرور کنی . کسانی که باید به لیست سیاه می رفتند رفتند. از خودت خجالت نکش . باور کن مردها هم فاحشه دارند . مردهایی هم هستند که به دست آویز روشنفکری تمام دخترها رو کنار خودشون میخوابونن . همونطور که دلت برای زنهای فاحشه میسوزه ٬ واسه اونها هم دل بسوزون .فکر کن چقدر باید بدبخت باشند که از عقاید روشنفکرهای بیچاره واسه مخ زنی استفاده کنند. بذار صبح تا شب توی فکر دست و پا و چشم یارهاشون صبح رو به شب برسونن . بذار با معشوقه های جفت و طاقشون از کنارت رد شن و به عشق پوزخند بزنند .فقط سعی کن بالا نیاری . بذار آزادی و آزاده بودن رو با وصل به پایین تنه بودن قاطی کنن. مهمه ؟

دیگه تموم شد . مثل آمپولی که باید می زدی . یک کم درد داره . تا یه مدتی جاش اوف میشه ! اما عوضش اون بیماری که تو وجودت خونه کرده از بین میره . فکر کن اون یک مریضیه تو وجودت . تمام درهای خوبی رو به سمت خودت باز کن . یک کم خودخواه باش. ازش یاد بگیر که چطور فقط و فقط به خودت فکر کنی . یک کم عوضی باش و به هر کسی اعتماد نکن. میدونم دو سه روزی یا شاید هم یه ماهی اشکات همینجوری بیان و برن . اهمیت نده . شاید تا یه مدتی فکر کنی دلت واسش تنگ میشه . باز هم اهمیت نداره مگه نه ؟

دیگه تموم شد. درها و پنجره ها رو باز کن . یک نفس عمیق بکش و همونجوری که دوستات ازت میخوان لباتو جمع کن و بگو : گور باباش .

+ تاريخ شنبه هفدهم دی 1384ساعت 15:22  توسط کتی  | 


 

از عصرهای جمعه متنفرم . از اینکه امروز تمام مدت موبایلم رو منشی بود و با دوستام نرفتم بیرون . از این روزهای سرد بیحوصله و بی خاطره . از اینکه باید بشینم و مثل خدا پرونده آدمها رو بذارم جلو روم و ببینم کی کی بوده و کی چی نبوده . که ببینم کی باید باشه تو فکرم و کی نباشه . که دنبال هیچی نیستم .

من از این عصرهایی که میگذرن و خاکستری و ساکت و سنگین رد میشن متنفرم.

از روزهای بی انتظار و بی خاطره متنفرم و این که همه سعی میکنن خودشون رو با ترس و لرز به دنیای عجیب من نزدیک کنن . راستی من انقدر وحشتناکم ؟؟؟

+ تاريخ جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 21:52  توسط کتی  | 


 

دو سال پيش :

بخار سفيدي كه از خشكشويي مياد بيرون . صداي سلن ديون توي ماشين و سرماي هوا و من كه غرق فكرم . با آزاده هستيم . هنوز چند متري از محل كارمون دور نشديم كه ميايي پشت سرمون و بوق ميزني . آزاده از ذوق پر پر ميزنه . دعوت ميشيم به شام و قبول مي كنيم . با خودم ميگم اگه بقيه بفهمن منو ميكشن از حسادت.

تازه از آمريكا برگشته بودي. مي گفتن همه چيزت رديفه . تحصيل كرده ٬ خوش تيپ و پولدار. من هنوز درگير و دار قضيه طلاقم بودم . دورادور حرفها و نگاههات رو ميديدم ولي تمام فكرم جاي ديگه اي بود . يادمه يكبار بهت گفتم كه ميخوام زندگيمو به هر نحوي كه هست نگه دارم و گفتي كه هيچ چيز رو نميشه به زور نگه داشت .

چقدر كه براي من زحمت كشيدي و جوش زدي . چقدر كه نگران درس و كار و زندگي من بودي . هميشه زندگي من رو مي پاييدي و من نمي ديدم كه انگار خواب بودم . همه ميگفتن كه من ديوونم كه تو رو از دست ميدم . حتي نميتونستن بفهمن كه تو براي من فقط يك دوستي نه يك موقعيت ايده ال ازدواج .

چقدر كه مايه دردسر بودي ! هميشه همه بهم حسودي ميكردن . دردسر نبودي كه ناخودآگاه به تو تكيه كرده بودم و نمي فهميدم . چقدر كه سرزنده و شاداب بودي . هميشه به فكر اينكه لبخند روي لباي من بنشوني . حتي بدون كوچكترين چشمداشتي از من .

حالا :

ازت كاملا بيخبرم . شنيدم كه ايران نيستي و رفتي . كلي به خودم زحمت دادم ! و برات يك ايميل زدم . جوابي نگرفتم . امشب كه بخار خشكشويي رو ديدم با خودم گفتم حالا كجايي ؟ هنوزم همونطوري ؟ همونقدر خوب و مهربون ؟

راستي من درسم تموم شد ٬ كار خوب پيدا كردم و از شر اون هيولا هم راحت شدم . اگه تو نبودي يك كدوم از اينها هم اتفاق نمي افتاد. هرجاي اين دنيا كه هستي از ته دلم تمام چيزهاي خوب رو واست آرزو مي كنم.

به يادت  Snows Of New York گوش ميدم دوست خوب من .

+ تاريخ جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 1:7  توسط کتی  | 


پرتوي كه مي تابد از كجاست ؟
  يكي نگاه كن 
  در كجاي كهكشان
    مي سوزد اين چراغ ستاره تا ژرفاي پنهان ظلمات را به اعتراف بنشاند ؟

این روزها خیلی با شاملو هستم . باهاش زندگی می کنم . با صداش . با آهنگهایی که فریدون شهبازیان و بابک بیات ساختن . خواستم یکی از شعر هاش رو بنویسم ولی نتونستم انتخاب کنم . واقعا اگه واسه آدمی مثل من که همه جزییات زندگی رو به درون می کشه و میذاره زیر ذره بین چه چیزی از موسیقی و شعر و هنر بهتر ؟ چه تسکینی بهتر از اینکه به ریتم خوب شعرهاي شاملو گوش بدي و صداي ويلن سلي كه كار شهبازيان باهاش شروع ميشه .

من خيلي دقت كرده ام و خيلي فكر كرده ام . چرا چيزهايي كه من رو عذاب ميده بقيه رو عذاب نميده ؟چرا چيزهايي كه بقيه رو خوشحال مي كنه من رو خوشحال نمي كنه ؟ از اين متفاوت بودن از اين فرق داشتن خسته و عاصي شدم .

به نتيجه رسيدم . به اين نتيجه رسيدم كه اين همه حسي كه مي گيرم و درك مي كنم و در بيشتر موارد عذابم ميده به خاطر اينه كه خيلي ريز ميشم تو جزييات زندگي . چرا دلم ميخواد دليل هر چيزي رو بدونم مثل اينكه چرا دوست دارم يكهويي بپرم و معلم موسيقيمو بغلش كنم ؟ حتما دوسش دارم ديگه . چرا بايد تا ته هر چيزيو در نياوردم ولش نكنم ؟

راستي نميدونين چقدر كيف داره وقتي مي بيني معلم خوبي هستي و همه شاگردها و دانشجوهات دوستت دارند . وقتي مي بينم باهاشون رابطه دوستانه دارم و تمام مشكلاتشون رو به من ميگن و سر كلاسم يكسره مي خندند و درس هم ياد مي گيرند . وقتي مي بينم بعد از سالها هنوز با ميل و تلفن به فكرم هستند نفس عميقي مي كشم و خستگي اين هفت هشت سال سگ دو زدن از تنم در ميره . حتي دلخوري از اينكه هشت ساله كار ميكنم و يك ماشين زير پام نيست . همين امروز بود كه يكي از دانشجوهام دنبالم دويد و راجع به مشكلش باهام صحبت كرد و بهم گفت كه خيلي دوستم دارن . با وجودي كه هنوز يكي دو ماهه كه براشون درس ميدم ولي ميگفت بچه ها خيلي دوستم دارند . دلم ميخواست بغلش كنم و بگم مرسي ! نه اينكه احتياج به تعريفش داشته باشم . كه وقتي درس ميدم تمام فكر و ذكرم اينه كه اونها راضي باشند . من خوبم . يعني نسبت به يكي دوماه پيش خيلي بهترم .

حالا هم احتیاج دارم که بشینم و فکر کنم ببینم کی ارزش قلب کوچولو و تپنده و عاشق من رو داره تا نگهش دارم و بقیه رو مثل Sms هايي كه امروز پاك كردم و اشك هايي كه ديشب ريختم و خاطراتي كه دارم سعي مي كنم از ياد ببرم بريزم به زباله دان تاريخ !

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 21:33  توسط کتی  | 


 

نه از رفتن به جايي مي رسيم و نه از ماندن . من نشسته ام و حساب كرده ام . حالا چهار سالي مي شود كه ما چند نفر با هم دوستيم . با هم بوده ايم . در خوشي ها با هم خنديده ايم . در غصه ها براي هم گريه كرده ايم و حرص خورده ايم . حتي با هم دشمن شده ايم و باز به دوستيمان محكمتر برگشته ايم . اما حالا همه به اين نتيجه رسيده ايم كه به هيچ جا نمي رسيم . چهار سال است كه ما چند نفر محرم اسرار هم شده ايم . با همه اخلاق هاي همديگر ساخته ايم و تمام تفاوتها را تحمل كرده ايم . هميشه هواي هم را داشته ايم . هميشه مواظب همديگر بوده ايم كه كارهاي بقول مردم احمق دوروبرمان " خلاف " لو نرود . دوست پسرهامان را كه از نظرشان بزرگترين جرم عالم است ! شناخته ايم و هميشه سعي كرده ايم همديگر را به هم نزديكتر و نزديكتر كنيم . اما امشب به اين نتيجه رسيديم كه به هيچ جا نمي رسيم .

هر كداممان يك اخلاق داشته ايم . از پريسا كه از همه انعطاف پذيرتر بوده و هميشه كوتاه آمده تا من كه تا يكي دو ماه پيش اسمم خدا بود از بس كه مغرور بودم . هر كدام ما به جز من كه هميشه مثل الاغها سرم توي كار كردن بوده صبح تا شب ٬ دوست پسرهايي داشتيم و شايد هدفمان يك دوستي ساده بوده ست . من هميشه سعي مي كردم خودم باشم  ٬ خود خودم و بقيه هميشه سعي مي كردند مدلهاي مختلف اخلاقشان را امتحان كنند تا بالاخره بتوانند حتي شش ماهي با يك پسر دوست باشند . جالب اينكه همه ما از نظر روابط اجتماعي هيچ مشكلي نداشتيم . خوب من چون يك تجربه خيلي تلخ داشتم تا مدتها سرم توي لاك خودم بود و به كسي كاري نداشتم .

حالا چهار سال مي گذرد و ما امشب ديديم كه همه تنهاييم . ديديم كه به هيچ جا نرسيده ايم . ديديم كه اصلا ما ول معطليم . اينجا توي اين شهر حداقل ما همه چيز را باهم قرو قاطي كرده ايم . امشب همه ما دلمان گرفته بود چون ديديم از حقوق اوليه خودمان به دوريم . حتي از اينكه يك دوستي معمولي با جنس مخالف داشته باشيم محروميم . ديديم كه با هر كسي دوست شديم همه چيز را باهم قاطي كرده و معجوني شده كه بيا و ببين . يا مذهب و نيمچه روشنفكري را با هم قاطي كرده و حالا اگر دوست دختر داشته باشد عيبي ندارد ولي خوب دختر طفلك بايد ببيند پشت سرش چه حرفهايي مي زنند . يا هم روشنفكري به روش ايراني دارد و پرت و پلا گويي و مسخره بازي و قيد همه چيز را زدن را با ملغمه اي از احساسات نوستالژيك قاطي كرده است و تمام هم و غمش اين است كه مبادا آزاديهايي كه براي خودش تعيين كرده كه اسمش را بهتر است بي خيالي بگذاريم را ذره اي زير پا بگذارد.

ما چند نفر جدي جدي به اين نتيجه رسيديم كه ما ايرانيها جنبه هيچ چيز را نداريم . ملغمه اي ساخته ايم براي خودمان . دوستي و سكس و آزادي و قيد و بند و اعتقاد و بي اعتقادي را با هم قاطي كرده ايم . براي خودم ناراحت نيستم كه نه خيلي خودم را تغيير داده ام و نه از تنهايي رنج مي برم كه همين دوستهايي كه از دور دارم برايم كافي هستند . براي دوستانم ناراحت هستم كه تمام روشها را امتحان كرده اند و همه به اين نتيجه رسيده اند كه مرد ايراني فقط يعني پايين تنه .

باور نمي كنيد ؟ الان چهار سال است و امشب ما چند نفر همه ديديم كه ناجور گير اين شهر عوضي و مردمان عوضي ترش افتاده ايم . امشب همه فهميديم كه همان بهتر توي اين شهر گند گرفته لعنتي با اين آقايان ( ببخشيد پايين تنه هاي ) عزيز ٬ همان بهتر كه تابو نشكنيم و بيشتر از اين جواني و عمر خودمان را وقف اين كارها نكنيم. وقتي دختران به اصطلاح روشنفكر ما ماهی بیست بار خودشان را به خواستگارهایشان نشان میدهند و جلویشان مثل اسب رژه می روند و بعد هم با یکی از آنها ازدواج می کنند و بعد هم برای دوست پسرهای سابقشان خودشان را مریم مقدس جلوه می دهند و تازه کلی هم جماعت طرفدار مرامشان میشوند ٬  ما هم به جاي ادعاي روشنفكري ٬ از اين پس به روش همين خاله زنكها زندگي مي كنيم . ما هم از امشب به بعد ٬ مي نشينيم همان آقايان روشنفكري كه همه رقم عملي را انجام داده اند تشريف بياورند خواستگاري ما و ما هم طي يك مراسم احمقانه تر ٬ بعله را بگوييم و گم شويم بريم دنبال زندگيمان .

امشب من عجيب براي تمام دوستانم ناراحت بودم . امشب من كلي براي همه شان اشك ريختم ولي ديدم كه هيچ حرفي فايده اي ندارد . ديدم كه خودم هم مانده ام در اين زندگي كه هيچ چيز سر جايش نيست در آن .
ديدم كه انگار مدتي طولانيست يك " آدم " نديده ام .

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 22:29  توسط کتی  | 


 

چیزهای سخت همیشه واسه من آسونترند . اصلا مدلم همینه . از کارهای سخت بیشتر خوشم میاد .یادمه وقتی که دانش آموز بودم سخت ترین سوالها رو حل می کردم ولی توی سوالهای آسون یک عالمه اشتباه می کردم . دوران دانشگاه هم همینطور. سخت ترین درسی رو که سخت گیرترین استاد ارائه میداد انتخاب می کردم و بالاترین نمره رو می گرفتم . امان از درسی که با استادی ارائه میشد که سخت گیر نبود و یا درس ٬ درس آسونی بود . همیشه کارهایی کردم که واسه همه خنده دار و عجیب بوده . یکهویی سال آخر دبیرستان با رشته ریاضی داروسازی شرکت کردم . البته قبول نشدم ولی خوب رتبه جالب بود ! توی یک ترم دانشگاه یکهویی ۲۰ واحد می گرفتم ٬ درس هم میدادم ٬ موسیقی هم کار میکردم و بهترین نمره رو می گرفتم . ترم هایی که واحد کم انتخاب می کردم و کار نمی کردم ٬ حتما مشروط میشدم !

هنوز این اخلاقم عوض نشده ! هنوز به دنبال سخت ترین چیزهام . عمیق ترین مطالب . سنگین ترین ترانه ها . دور از دست ترین آدمها . از چیزهایی که ساده بدست میان و ساده از دست میرن بدم میاد . حالا هم که حالم بهتره شاید یک کم بخاطر همین باشه که خودمو درگیر سخت ترین کارها کردم . درگیر چیزهایی شدم که عمیقند و بهم احساس خوب عمیق بودن میدن . نه اینکه بگم فیلسوف شدم و همش دارم کارهای خارق العاده می کنم. شاید همین مجله ای که می خونم و همین رباعیات خیام که گوش میدم و همین وبلاگهایی که دور میزنم و همین دو قدمی که توی سرما راه میرم و به رویاهای غیرممکن فکر می کنم خودش این احساس عمیق بودن رو واسم داشته باشه.

راستی راستی من دارم پوست میندازم . دارم بزرگتر میشم . دارم چیزهایی رو تجربه می کنم که انگار نشانه هستند. نشانه واسه اینکه ببینم ٬ واسه اینکه فکر کنم ٬ نتیجه گیری کنم . این روزها اتفاقاتی میفته که انگار میخواد به من بگه باید خیلی فکر کنم . خیلی ذهنم رو واسه چیزهای جدید باز کنم . انعطاف پذیر بشم و ایده ها و افکار جدید رو بدون تعصب تجزیه و تحلیل کنم . به خودم دروغ نگم و بذارم این دنیا و  تفکرات جدید من رو در بر بگیرن . من واقعا به نشانه ها اعتقاد دارم .

راستی آدم چطوری میتونه انعطاف پذیرتر  بشه و افکاری که به نظرش عجیب ٬ جدید و یا حتی بد میان بدون کج فکری و تعصب بررسی کنه ؟

چقدر حرف زدم .
چقدر دلم یک مستی خواب آور سنگین میخواد .
و یاری که از این مستی سنگین و این تنهایی سهمناک من نترسه .
چقدر دلم یک هفته نفس کشیدن میخواد در یک جای خوش آب و هوا و بدون نگرانی و دغدغه کار و زندگی و یک شراب خوب "مرد افکن " و یک آغوش پذیرا .
چقدر دلم زندگی میخواد !

+ تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 23:19  توسط کتی  | 


 

مجله "روانشناسی جامعه " از اون مجله هایی هست که تا از دکه روزنامه فروشی می خرم تا خونه بی وقفه میخونمش . مخصوصا سرمقاله رو كه آقاي شمیسا می نویسه . امروز که این مجله رو خریدم چشمم به یه پیغام افتاد که واستون می نویسم . نمیدونم کمکی هست یا اصلا باید این کار رو بکنم یا نه . فقط میدونم که اگه این کار رو نمی کردم تا دو سه شب خواب به چشمم نمیومد.

 

یک پیام اضطراری

این نشریه ٬ تنهاتر از آن است که شما فکر می کنید. گیاه خودرویی است که غیری آن را نکاشته و کسی آن را مراقبت نکرده است . سر زده آمده است و می خواهد که بماند . اگر شما به این نتیجه رسیده اید که این نشریه توانسته است در زندگی شخصی شما موثر بیافتد ٬ اگر شما با ترویج چنین ایده هایی موافقید ٬ با من همراه شوید و به این نشریه کمک کنید . دستان شما را صمیمانه می فشارم.

                                                                                                                شمیسا

بانک رفاه کارگران / شعبه پارک لاله کد ۱۷۶ پس انداز همراه ۷۹۳۹۶۶ به نام " مجله روانشناسی جامعه"

+ تاريخ شنبه دهم دی 1384ساعت 15:36  توسط کتی  | 


 

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم         وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامـــــــــتا که تا چـــشم زدیم          نابوده به کام خویـش ٬ نابوده  شدیم

 

خاطراتش را همه را پاک کرده ام از ذهنم . ۳ سال است . ۳ سال تمام است که تمام خاطراتش را یکی یکی دوره کرده ام و جویده ام و عاقبت پاک کرده ام . مثل تمام آدمهایی که آمدند و باید می رفتند . حالا هم گله ای ندارم . نه از خودش نه از خاطراتش نه از خودم . اما خاطرات موسیقی و تمرین ها رو فراموش نمی کنم . یعنی نباید فراموش کنم . نباید.

همین وقتها بود . ده روز دیگه کنسرت داشتیم . همه ما داشتیم از شوق و ذوق می ترکیدیم . یادمه تمرین های ما توی یه سالن کوچولو بود توی یه پارک . من چون از سرکار می اومدم دیرتر می رسیدم . تمرینها هم شب بودند. وقتی از دور می اومدم سوسوی نور اون سالن رو می دیدم توی گنگی مه دی ماه و درختهایی که به هم پیچیده بودند و صدای سازها رو می شنیدم . صدای سازهایی که همصدا گاهی آروم بودند و گاهی خروشان . اون وقتها داشتیم روی شعر " ایران " نیما یوشیج کار می کردیم . صدای بچه ها رو می شنیدم و هارمونی و فواصل رو که همیشه تمام خلاء های من رو پر می کنند. یادمه یکبار نیومدم تو و از بیرون کار رو گوش دادم . همه نگرانم شده بودند عجب دوستیهایی . عجب دنیایی  . عجب کار قشنگی بود . عجب هارمونی و ریتمی . گاهی ویلن ها همصدا با سازهای بادی می زدند . گاهی صدای ویلن سل بود و گاهی صدای بچه های گروه کر . وقتی می اومدم توی تمرین با تمام وجود می خوندم. همیشه همه می گفتن گروه بدون تو لنگه . شعر ها رو ٬ فاصله های صداها رو احساس نمی کردم ٬ می خوردم . می بلعیدم .

حالا هم حرفی نیست . دیگه اون گروه واسه من وجود خارجی نداره . دیگه اون نیست و رهبری گروه کر . مهم نیست . اینها مهم نیست . اما دیگه هیچ چیز مثل اون سازها ٬ اون ترانه ها ٬ اون ملودی ها و ریتم ها من رو پر نمی کنه . برای هیچ کاری دیگه اونقدر شوق و ذوق ندارم که برای اون تمرینها داشتم و حالا کم کم دارم می فهمم که در واقع بیشتر عشق من به اون موجود به خاطر عشق بی پایانم به موسیقی بوده .

هنوز هم اون ترانه ها رو زمزمه می کنم . تمام پارت های گروه کر رو حفظم . مال تمام گروه ها رو . گاهی آلتو رو میخونم گاهی سوپرانو حتی باس و تنور ! صدای سازها همونطور دقیق توی گوشم می پیچه . هنوز هم هر آهنگی می شنوم که برای ارکستر مجلسی ایرانی تنظیم شده از ته دل آرزو می کنم فقط یکبار دیگه توی یه همچین گروهی باشم . صدای سازها رو از نزدیک بشنوم ٬ به دست رهبر نگاه کنم و تمام نتها رو توی ذهنم نگه دارم و باز هم نت خودمو بخونم . گر چه حالا هم توی یک گروه کر عالی هستم ولی هیچ چیز تمرین با ارکستر نمیشه واسم .

راستی تو میدونستی که من همیشه حرفامو ٬ گله هامو روی دیوار می نویسم ؟ اونم با انگشتام . اگه یک کم نگاه می کردی می دیدی که روی دیوار نوشتم " از دوست نداشته شدن ٬ از عروسک بودن متنفرم " . میدونستی چقدر نفسم می گیره وقتی تو واسه من هیچ حرفی نداری . که توی دنیای خودت فکر می کنی ٬ حرف می زنی و غرق می شی ؟ میدونستی چقدر دلم واسه خودم میسوره وقتی می بینم با اون همه سرسختی و غرور دوستت دارم ؟ میدونستی تا حالا یکبار هم دستم رو نگرفتی ؟ یکبار هم لپمو یه بوس کوچولو نکردی ؟ میدونستی که گاهی وقتا فکر می کنم اصلا دوسم نداری ؟؟؟

+ تاريخ جمعه نهم دی 1384ساعت 10:49  توسط کتی  | 


 

عجب بابا ! بیست و پنج سالمون شد هنوز هیچی یاد نگرفتیم ! هنوز یاد نگرفتیم نباید مهمونی بریم ! هنوز یاد نگرفتیم وقتی رفتیم مهمونی نباید با دوستمون که طلاق گرفته تو خیابون بریم . هنوز نفهمیدیم که معنی نداره که دل ما بگیره و تصمیم بگیریم ساعت ۱۲ شب دور بزنیم . اصلا چه معنی داره که بخواهیم سر به جاهای ییلاقی بذاریم ؟ هنوز نفهمیدیم وقتی سه تا دختر با قیافه های آرایش کرده و لباسهای مرتب وقتی تو خیابون ها مثل بچه آدم رانندگی می کنیم معنیش اینه که ما جنده تشریف داریم و خانم چادری یه چشمی توی ماشین پهلویی حق داره وقتی چراغ قرمز شد شیشه رو بده پایین و هر چی فحش میتونه به ما بده و بگه که چند می گیریم که این وقت شب پلاسیم تو خیابونا  . خوب مسلما من هم حق نداشتم شیشه رو بدم پایین و بگم که نرخ رو از مادر عزیزش سوال کنه تا بهش بگه !

ای بابا ! این عمر من چقدر بی ارزش بود که نفهمیدم وقتی دلم گرفته و دوستام میخوان من رو بخندونن حق ندارن تو خیابونا من رو بچرخونن و واسم آهنگهای قشنگ بذارن و ادا در بیارن . چه غلطا ! نمی دونم از کی تا حالا خودم رو قاطی آدم ها حساب کرده بودم . چه معنی داره که دختر اونم با این ریخت و قیافه سوار ماشین شه و تو خیابون اون هم این موقع شب به قول خانوم محترم "پلاس " بشه .

نه بابا ! من آدم بشو نیستم . من این چیزها رو نمی فهمم . ببخشید ها .خیلی ببخشید ها . ولی شاشیدم به هیکل این کشور و تمام زن های یک چشمش و تمام پسرهای حشریش که تمام مدت راه به ما پیشنهاد میدادن و تمام زنهاش که تنها سلاحشون اشک و آه و محروم کردن آقایون از لذت جنسیه و آقایونی که اگر هزار سال بگذره نمی فهمن که زن تنها جسم نیست . تنها وسیله ارضا میل جنسیشون نیست .

من رو واقعا ببخشید ولی شاشیدم به این طرز تفکر ها که نمیذارن یک لحظه نفس بکشیم .

پ. ن .من هنوز خوبم .

+ تاريخ سه شنبه ششم دی 1384ساعت 1:37  توسط کتی  | 


 

آقای خاتمی سلام

شنیده ایم وبلاگ راه انداخته ای . آفرین . کار خوبی کرده ای . حتما لازم بوده دیگه . حتما مصلحت بوده که وبلاگی هم داشته باشی. جدی جدی مال خودته ؟ خیلی خوبه . آفرین .
ببین آقای خاتمی . دقیقا یادم نمیاد چه سالی بود ! چون خیلی سعی کردم از یاد ببرمش . یادمه روزی بود که هوا خیلی خوب بود و من هم دبیرستانی بودم و مثل الان نبودم که ! کلی شور و شر تو سرم بود .سخنرانیهاتو دنبال می کردم و به دشمنانت می تاختم .اگر کسی می گفت که تو هم یک آخوندی و هیچ فرقی با بقیه همنوعانت نداری شاید ساعتها باهش بحث می کردم تا متقاعدش کنم که تو ٬ یعنی ببخشید جنابعالی اینطور نیستید. خلاصه سرت رو درد نیارم . آقا ما چشمامونو روی تمام کارهای شما بستیم و تمام کوتاهی های شما رو هم همینطور پشت سر هم توجیه کردیم .قضیه کوی دانشگاه که اتفاق افتاد ما توی دلمون گفتیم نه بابا . مثل اینکه یک خبرایی هست و بود .

خوب . حالا . همینجا .سعی نکن لبخند بزنی . سعی نکن حتی یک کلمه حرف بزنی که این دفعه... اصلا ولش کنیم .می تونم بپرسم واسه چی اومدی به این دنیای مجازی ما ؟ آقا جان ما اینجا با هم خیلی صمیمی هستیم ٬ خیلی خوبیم ٬  دروغ نمی گیم ٬ شعار نمیدیم . اگه بتونیم کاری رو انجام میدیم و اگه نتونیم هم نمیگیم که میتونیم.میدونی ؟ ما اصلا خیلی خسته ایم . یعنی اکثرمون خیلی خسته ایم و از شعار دادن متنفر . ما مرد عملیم . یعنی الکی که حرف نمیزنیم . جون جگرگوشه های مردم رو هم فدای مصلحت نمی کنیم. حتما خودت متوجه خواهی شد که ما خیلیهامون سرخورده طرفداری از تو هستیم . تو و عبای شکلاتی یا کرم یا هر رنگ دیگه ای . خیلیهای ما خیلی خیلی از تو دفاع کرده ایم و حالا گاهی پیش خودمون احساس گناه می کنیم . ولی خوب خوبی هم برای ما داشتی ها . دیگه همه به این نتیجه رسیدیم که به هر کسی اطمینان نکنیم . هر کسی رو از خودمون ندونیم . ما خیلی درس گرفتیم .خیلی.

حالا هم حرفی ندارم . بهت حرفهای من برنخوره ها . نگی این چه جور خوش آمد گفتنه ؟ وقتی فکر میکنم که تمام آدمهای فدای مصلحت های تو ٬ تمام دانشجوهای کشته شده و شکنجه شده در داستان کوی دانشگاه میتونستن بهترین دوستهای من یا خواهر و برادر من باشن نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم . نیمتونم نگم آقای خاتمی اینجا رو دیگه بیخیال شو . اینجا رو دیگه دست از سر ما بردار . ....

پ. ن . اصلا دلم نمیخواست ناراحتت کنم ! نه اینکه بخوام واقعا بهت بی احترامی کنم . نه اینکه بخوام بگم خاطره اون همه شور و شوق تو یادم رفته . ولی عجیب از دست این بازیهای سیاسی که دارین خسته ام . فقط جوابم رو بده . دفاع از ما از مرگ سخت تر بود ؟

+ تاريخ جمعه دوم دی 1384ساعت 22:54  توسط کتی  |