تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



Serenade  از Secret Garden رو گوش ميدم . پنجره هم بازه و اين باد با تك تك قطره هاي بارون مياد توي اتاق . هنوز مستي امروز از سرم نپريده و مستي حال و هواش . فكر ميكردم ارزشها از بين رفته . فكر ميكردم ديگه هيچوقت نميتونم اون حس پاك رو احساس كنم . امروز به اندازه تمام دنيا مديون تو هستم.

امروز تو به من ثابت كردي كه هنوز پسرهايي هستند كه دختر رو فقط بخاطر سكس نخوان . امروز به من ثابت شد كه دوستي ما براي ما خيلي اهميت داره و حتي حاضر نيستيم بخاطر لذت سكس اين دوستي رو از دست بديم . امروز احساس كردم خيلي بزرگ شدم . به اندازه ساليان سال . قد كشيدم و از پنجره ذهنم منظره زيبا و باروني زندگي رو نگاه كردم . امروز قد كشيدم و خوشحالم . از خودم و تو ممنونم . از خودم و تو . به اين خودم و تو كه فكر ميكنم وجودم سرشار از غرور ميشه . مدتها بود كه فكر ميكردم تنها تنم براي جنس آقايون ارزش داره . امروز يك استثنا پيدا كردم و اميدوار شدم كه روزنه اي هست .

هنوز سرناد گوش ميدم و هنوز مستي از سرم نپريده . بخاطر تمام لحظات زيبايي كه من هديه دادي ممنونم . بخاطر دوستي كه برام خيلي ارزشمنده . بخاطر زيبايي حس دوست داشته شدن بخاطر خودت بخاطر عقايدت بخاطر انسان بودنت . بخاطر اينكه اشكهامو با اشكهات پاك كردي و آرومم كردي . بخاطر هر لحظه ارزشمند آغوش باز تو . بخاطر اينكه فهميدي كه براي من دوستي چه ارزشي داره . دوستي پاك و بي ريا . دوستي پايدار .

من هنوز مستم...

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 18:52  توسط کتی  | 


 

عزيز من
ببخش اگر
گاهي من
از برگ درخت پشت پنجره تو هم
دلتنگترم
عزيز من
اينجا دلگيرست و ببخش
اگر دلم تنگ توست و
آغوشي كه از دستم رفته ست ديگر

 

۳۲ سالشه . ۱۲ سالگي ازدواج كرده و دو تا بچه داره و ۲۱ سالگي هم جدا شده . نميخوام بنويسم از مصاحبه اي كه باهش داشتم چي كشيدم . شايد اين كار من نباشه . اين كارها از عهده من خارجه كه با هر قطره اشكش توي دلم كلي فحش خواهر و مادر نثار اين كشور و مردم و دولت و حكومت و دين كردم . ولي باز هم نتونستم مقصر رو پيدا كنم . مقصر كتكهايي كه خورده و اشكهايي كه ريخته و تحقيرهايي كه كشيده . خودم طلاق رو تجربه كردم در بهترين حالتش . در حالتي كه خانوادم نسبتا راحتتر برخورد كردن و تو فاميل نبودم و .... ميتونم تصور كنم كه چي كشيده . اما شوهر بد دهن و بد دلش رو معلول جامعه افسارگسيخته اي ميدونم كه همه چيز رو با هم قاطي كرده . نسلي كه با نسلي ديگه قاطي شده . تضاد وحشتناكي كه وجود داره . سنت و مدرنيسمي كه هر دو در هم ميلولند و هيچ كدوم تكليفشون با خودشون معلوم نيست . سنت گراهايي كه رگه اي از روشنفكري رو هم دارند و روشنفكرهايي كه عملا قاط زدن ! جامعه اي كه هيچ كسي نميدونه داره به كجا ميره .

جامعه رو هم مقصر نميدونم . معلول ميدونم . معلول حكومتهايي كه اومدن و رفتن . سياستمداراني كه گاهي ازآب گل آلود اعتقادات يا احساسات يا مشكلات ماهي گرفتند و رژيمي كه حتي ذره اي مردم براش اهميت ندارند و ديني كه اين وسط خيلي نقشها بازي كرده و نميخوام باز بحثي سرش راه بندازم !!!!  

نه از من اينكار ساخته نيست . كه با هر قطره اشك فقط زندگي خودم ٬ عذابي كه براي گرفتن طلاق كشيدم ٬ دادگاههاي متعفن جمهوري اسلامي و آخوندي كه سرتاپامو برانداز كرد و دستي به ريشهاي كثيفش كشيد ٬ مثل يك فيلم از جلوي چشمم رد شد . حرفهايي كه شنيدم و تحقيرها و متلكهايي كه شنيدم . مهم نبود . هيچ كدوم مهم نبود تا امروز جلوي چشمم زني رو ديدم كه در عين زيبايي تحليل ميرفت از مردان ايراني كه از زن بجز تنش هيچي نميدونند . خيلي نگذشته از اينكه يكي از روشنفكرترين هاي اونها رو ديدم و فهميدم با اون چيزي كه ادعا ميكنه فرسنگها فاصله داره و نميدونه چون افكار مردانه ايراني بصورت ناخودآگاه تو وجودش پيچيده و خودش هم خبر نداره !

۲. هميشه توي اولين ديدارها و برخوردهام با افراد سعي ميكنم معمولي ترين ظاهر خودم رو نشون بدم . خوب يك كم آرايش هميشه رو چهره من هست و بدم نمياد كه هر از گاهي رنگ و مدلش رو عوض كنم . اما اينكه با ساده ترين سر و وضع ( خصوصا پسرها ) براي بار اول برخورد دارم اينه كه هميشه دوست داشتم من رو بخاطر عقايد و احساساتم دوست داشته باشند . چهره و ظاهر به نظرم مهمه ولي نه اونقدر كه بشه بخاطرش وجود و درون يك نفر رو ناديد گرفت . بودند آدمهايي كه در برخورد اول من رو بخاطر خنده ها و عقايد و احساسات بعضا احمقانه !! دوست داشتند و حالا بهترين دوستانم هستند و آدمهايي كه توي همون برخورد اول تو ذوقشون خوردم و ديگه با هم برخوردي نداشتيم تا مثلا يك مهموني كه من رو با بهترين سر و وضع ديدن و حدود نيم ساعتي طول كشيده كه بتونند هضم كنند كه من همون آدم هستند . بد نيست ها . شما هم امتحان كنيد . گاهي البته (‌كه شيك پوشي و تميز بودن حرف نداره ! ) و ببينيد چند نفر واقعا شما رو واسه خاطر خودتون دوست دارن ؟!!؟

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 1:43  توسط کتی  | 


 

دلم تنگ
دلشوره یک عشق است و
شوق یک انتظار
لرزش دستها و
نامی که
بارها در خلوتم
با عشق
بخوانمش و
سیر هم نشوم

دلم تنگ عشق است و عشق
دور از دست و بازیگوش
خلوت دلم را
به خنجر ترس و احتیاط
می خراشد

هراسی از شکست نیست اما
ماندنی نیستم و
عشق
دور از دست
دور از دست .....

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 1:38  توسط کتی  | 


 

دیروز ولنتاین بود . منکه از مدتها پیش فکر میکردم این روز روز بدی برام میشه دیروز دیدم که دو تا از بهترین اتفاقهای عمرم افتاد.

ظهر بخاطر اینکه دنبال کارهای استرالیا بودم دیر رفتم شرکت . توی شرکت این دو تا کله پوکی (:ی) که باهشون کار میکنم هی میخندیدن و خلاصه من رو به زور از شرکت انداختن بیرون . همش با خودم میگفتم که حتما اینا کاسه های زیر نیم کاسه شون هست .  وقتی آژانس دم در خونه نگه داشت و خواستم پول بیارم دیدم یک کادو تو کیفمه !! بعله عطری که مدتها بود میخواستم بخرم و این شیطون هی از من پرسیده بود و من فکر میکردم میخواد واسه دوست دخترش بخره ! انقدر خوشحال شده بودم که نمیدونستم چطوری تشکر کنم . فقط میتونم بگم یکی از بهترین هدیه های عمرم بود . چقدر خوبه همکارانی داشته باشی که درکت کنند ٬ نگرانت باشند و دست آخر یه همچین کادوی گرونی برات بخرن ;)

دومین هدیه ای هم که گرفتم شنیدن صدای گرم و نازنین بهار گلم بود . انقدر از صحبت باهش شارژ شدم و روحیه گرفتم که خدا میدونه . واقعا کی میدونه ؟ چه میدونستم جریانی که انقدر بد پیش میرفت و انقدر لهم کرده بود قراره به این خوبی تموم شه ؟ مثل آشنایی با دختر گل و مهربون و رویایی مثل بهار ؟برام جالبه که دو نفر انقدر حسهاشون شبیه هم باشه ؟ انگار واقعا یک جریانی ٬ یک دستی ما رو به هم نشون داد . حالا فکر میکنم که اون همه سختی و اشک و آه ارزش این رو داشت که همچین اتفاقی بیفته واسه من ! از اون کسی هم که میخواست اینطوری به من دشمنی کنه و دلم رو بسوزونه ممنونم ! چون بدون اینکه خودش بدونه برام یک دوست خوب پیدا کرد . گر چه جای بعضی زخمها تا مدتها خوب نمیشه و ادامه داره اما کاش کسانی که سعی میکنن به آدم بدی کنن یک لحظه فکر کنن که با انرژی منفی دادن به دنیا هیچ چیزی بهشون نمیرسه .

حالا عشقی که برای اون داشتم و انقدر بزرگ بود بین دوستان گلم تقسیم میکنم چون اون خیلی کوچکتر از عشق بینهایت من بود .........

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:40  توسط کتی  | 


 

نمیدونم خواب بود یا رویا . هر چی بود خیلی خوب بود . خواب دیدم رفتم یک جایی توی یک باغ دور و سرسبز و بهار بود . حتی عطر شکوفه ها و گلها رو هنوز حس میکنم . یک کم که توی دار و درختها رفتم و عطر خنک نسیم بهاری رو حس کردم رسیدم به یه خونه که درست وسط اون باغ بود . خونه ایده ال من بود . کوچک و جمع و جور . پنجره های بزرگی داشت که باز بودند . پرده های صورتی رو باد میزد و گلدونهای خوشگلی بودند که جلوی پنجره با دقت چیده شده بودند . فقط میتونست اون طرز چیدن کار مامان باشه . توی خونه یک پیانو فوق العاده قشنگ بود و یک گربه کپل ملوس که یکجا دراز کشیده بود و میو میو میکرد . انگاری توی خواب ازدواج کرده بودم . انگاری میدونستم یکی قراره بیاد توی خونه . انگار با پسر روياهام ازدواج كرده بودم كه انقدر خوشبخت بودم . انگاری از همیشه خوشحالتر بودم توی اون باغ سرسبز .خوشحال از اينكه توي طبيعتم . بين گلها و درختها و گربه ها ! صداي شر شر آب كه نميدونم از كجا ميومد رو هنوز ميشنوم . جالب قضیه این بود که این باغ ارتباطی با بیرون نداشت و انقدر درخت دور و برش بود که بیرون باغ دیده نمیشد . توی خواب خوشحال بودم و با خودم میگفتم همه چیز داره درست پیش میره . بعد که یک کم دور و بر خونه گشتم یک استخر بود . منم د بدو پریدم توی استخر . بقدری آب اون استخر خنک و خوب بود که دلم نمیخواست بیام بیرون .

این روزها سخت درگیرم . کارهایی که قبل از رفتن باید انجام بدم هنوز به هیچ جا نرسیدن . امتحان IELTS  كه بايد 19 فروردين بدم . مداركي كه لازم دارم براي رفتن . اين روزها مي شينم و مامان و بابا رو زير چشمي نگاه ميكنم . اونها هم همينطور . سخت ترين قسمت رفتنم همينه . پدر و مادري كه هيچوقت بهشون نگفتم ولي بي اندازه دل نگرانشونم . ترس از آينده و اينكه اونجا ميتونم تنهايي و بدون پشتوانه مالي قوي گليمم رو از آب بكشم بيرون يا نه . خودم رو آماده كردم براي شرايطي سخت . ذوق از اينجا رفتن يك طرف و اشكهايي كه با دوستام وقتي دور هم جمع ميشيم تو چشمامون حلقه ميزنه از طرف ديگه .

با اين ذهن مشغول و اين قلب تاريك و گرفته . با اين همه نگراني اين خواب خيلي عجيبه ! انتظار داشتم كابوس ببينم ! احتمالا ذهنم داره واكنش معكوس نشون ميده ! نميدونم . به خواب و اين حرفا هيچ اعتقادي ندارم اما دوست دارم بدونم چرا همچين خوابي ديدم . يعني دليل روانيش چيه !

هر چي كه بود تا دو سه روز من رو شارژ نگه ميداره .

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 22:57  توسط کتی  | 


امروز موفق به دیدار نقاشی شدم که فوق العاده بود . اون هم در منزل استاد گل پیانو . نمیخوام از لحظاتی بگم که با اون قسمت کردم و گرمای صداش و عمق نقاشیهاش و سادگی شعرهاش . نمیخوام حتی لحظه ای از شکوه اون لحظات کم کنم وقتی که حرف میزد و میگفت که "هنرمند کاشف لحظه هاست " . این شعر رو بهش تقدیم میکنم ( شعر که نه ٬ شعر پاره پاره ) چون احساس میکنم لحظات مشترک داشتیم . به خاطر کارتی که همیشه ازش نگه میدارم . بخاطر دستخط زیبا و گرمای دستاش .

از افق های دور آمده بودی
با کتابچه نقاشیهایت
و دستهایی که
در آرامش گرمایشان بیقرار بودی
درد از توست
شاعر تویی و
عشق بیماری کشنده ما

آهای شاعر ٬ نقاش ٬ عاشق
دل تنگم را میتوانی بکشی
یا در شعری بسرایی؟

عاشق شاعر پیشه !!!
دل تنگم را هیچ میتوانی بکشی
و رد پای دوستی را
که نتوانستم به شهرم بازگردانم ؟

گفتی که نگاهم تو را درمان است
هیچ دیدی درد را
که میفشرد و
جمع میشد و
آب میشد توی چشمها و
میرفت بسوی هیچ-
جایی که دیگر او نیست-و باز
رنگ در رنگ
بازمیگشت به چشمهایم و
به چشمان تو زل میزد و
رنگ میباخت و
انگار از چیزی میسوخت و
جان میگرفت و
مثل نتهای دربدر
از قالب نقاشی روی پیانو
میریخت توی دلم ؟

هی ...
عاشق
هیچ دوستی را میتوانی بکشی ؟
و قلبی را
که هیچ از دوستی نفهمید
و رفت ؟

نگاه کن
دریای دلم
طوفانیست و
تمام حرفم
همین یک دانه اشک شد
که ریخت و
خنده ام که حضور زندگی
گفتی بود
حالا
در دالان فراموشی دوستی
قل میخورد و
کوچک میشود و
بیرنگ است

نگاه کن
اگر نقاشی
برایم
یک نقاشی بکش
که رنگ آشتی باشد
رنگ ذهن شوپن
و قلب شاملو و
آرزوی من
که رنگ شادی را ببینم

اگر عاشقی
برایم
یک نقاشی بکش
رنگ معجزه
رنگ آشتی
رنگ دیدار دوباره و
همین دانه اشکی
که همین حالا ریخت......

هی شاعر ........

زمستان تاریک ۸۴
مشهد
ساعت ۱۲ شب

+ تاريخ شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 0:9  توسط کتی  | 


 

یک ماه و نه روز
ندیدمت
یک ماه و نه روز
دلم خوش نیست

جز به رویا و خواب
جز به کابوس و
امروز که
رد شدی و رفتی
نصف قلبم را
توی خیابان دیدار
به عمد جا گذاشتم

یک ماه و نه روز
دلم به امیدی
خوش نیست

خوشبختم اما
چشمانت را
یک ماه و نه روز
نچشیده ام

یک ماه و نه روز
دلم تنگ شعر برگشتنت است
که بیایی و بسرایم

پ.ن. نوشتنم نمیاد . فعلا تحمل کنید این چرندیات رو ! راستی میدونست که دوستیش برام خیلی  خیلی باارزشتر از یه لینک کوچولوئه؟ وقتی دوست نیستیم دیگه اون چه اهمیتی میتونه داشته باشه ؟ با این حال خوبم دوستان ٬ خوب .

+ تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 23:35  توسط کتی  | 


فکر می کنی
دیگر چه فرقی دارد
که تو باشی یا نه ؟
وقتی حتی صدای نفست
دیگر توی گوشم نیست ؟
فکر می کنی
دیگر چه فرقی دارد
که دستهایت باشند یا نه؟
قلب تو چقدر می خواهد ؟
قلب من چقدر نامهربان است ؟
دیگر چه فرقی دارد
وقتی در باد آخرین خواهشم
دود شدی و رفتی
چه فرقی دارد که
اشک بریزی یا نه ؟
اصلا باشی یا نه ؟
فکر می کنی
اصلا شبها جایت را خالی می کنم ؟
یا صدای نفسهایت را
زندگی می انگارم ؟
فکر می کنی
دیگر چه فرقی دارد
که عاشقانه بنویسی یا نه
اصلا توی آن سرزمین متروک
باشی یا نه
و قلب دورویت را
به دست هر کسی بسپاری یا نه ؟
فکر می کنی
چه فرقی دارد
که چند فرشته را
به تخت بی سروسامان هوسهایت
دعوت کنی ؟
فکر می کنی
دیگر چه فرقی دارد
که با انگشتهای نازکت
جلوی تمام شهر
به عاشقی متهمم کنی
یا نه
وقتی حتی از لمس حروفش عاجزی

دیگر چه فرقی دارد
که آخرین لحظه
لحظه رفتن
باشی و از پشت آن شیشه ها
برایت دست تکان دهم
یا نه ؟ 

پ. ن. کمی تا قسمتی برای تو متاسفم و مقدار زیادی برای خودم . اینکه لینک من رو برداری برای من هیچ ناراحتی ایجاد نمیکنه ( که تا حالا از اومدن تمام دوستام خوشحال شدم و میدونم که احتیاجی به لینک گذاشتن تو نیز عزیزم !) اما از این ناراحت میشم که مدتی با کسی دوست بودم که حتی معنای رفاقت رو نمیدونه و به روشهای متفاوت میخواد نشون بده که قدرتمنده ! دلم نمیخواست این رو بنویسم اما ناراحتم از روزهایی که دلم برای کسی تنگ شد  که حتی معنی دوستی رو نمیدونه . امان از این رفیقهای نیمه راه و نامهربان و پرمدعا . امان .

+ تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 12:42  توسط کتی  | 


 

نميدانم
با كه حرف ميزنم
دنيايي كه
براي خودم
ساخته بودم
ديگر نيست
نه نيست
حس ميكنم
براي همه چيز
دير است
و هي
با انگشتهايم
بازي ميكنم
دستانت
دستانم را
صدا زدند و
تو
هيچوقت
نشنيدي
امروز خسته شدم . امروز براي اولين بار در تاريخ ۷ ساله تدريسم كسي رو از كلاس بيرون كردم . سابقه نداشت . دخترك خسته ام كرده بود . تمام راهها رو امتحان كردم . گاهي بهش مسئوليت دادم  . گاهي ايگنورش ! كردم . از مسئول موسسه خواستم كه باهش صحبت كنه . تمام روشهاي توي كتابا كه تموم شد به روش قلبم عمل كردم .باهش دوست شدم . فايده نداشت . امروز وقتي داشت جيغ جيغ ميكرد و بعد از نيم ساعت كلنجار رفتن با خودم بهش گفتم بره بيرون . نيم ساعت به خودم گفتم نكنه پشيمون بشي ؟ اما ديگه فايده اي نداشت . كنترل كلاس داشت از دستم در ميرفت.  ۱۸ جلسه تحمل كردم و در نهايت به اين نتيجه رسيدم . يادم افتاد از خودم و شيطنتهاي خودم و نفهميدن معلمها . وقتي رفت انگار خودم بودم كه ۱۶ سالم شده بود و با اون مانتو شلوار و شيطنت توي چشمها از كلاس ميرفتم بيرون . از خودم براي يك دقيقه تمام متنفر بودم و لعنت فرستادم به كتابهايي كه خوندم .وقتي نتونم دخترك رو درك كنم وقتي نتونم باهش ارتباط برقرار كنم و به كلاسم علاقمندش كنم ديگه اسمم معلم نيست كه ! اون كتابها هم به هيچ دردي نميخورن . اما منكه تمام راهها رو امتحان كرده بودم ! اشتباه از اين سيستم آموزشي هم هست كه ما معلم ها فكر ميكنيم خدا هستيم و هيچ كسي نبايد حتي ذره اي برخلاف ما حرف بزنه . اما منكه خيلي تحمل كرده بودم ! خداي من هميشه دوستشون داشتم و دوستم داشتن . لعنت به تمام كتابهاي روش تدريس كه شبها تا صبح مطالعه كردم ! حتي تونسته بودم پسرهاي شر رو رام كنم . اما اين طفلك شر معصوم  ...

امروز يكي از دوستان روشنفكر !! ميگفت كه كار مسلمونا در مورد اون كاريكاتورها درست بوده . گفتم يعني حق داشتن كه اين كارها رو بكنن و همه جا رو به هم بريزن ؟‌گفت خوب آره به پيامبر توهين شده بوده و حتي اگه همه اونا رو هم ميكشتن كار خوبي بوده . چي ميشد گفت ؟‌ فقط گفتم : ميتونم حدس بزنم چرا اون كاريكاتور بمب رو واسه پيامبر كشيدن !!!

تنها توي شلم شورباي امروز جاي شكر پيانو خاليه و استاد نازي كه اجازه داده يك والس شوپن رو كار كنم . از حالا فكر لحظه هايي هستم كه درگير كلاويه ها ميشم و اين خوبه . خيلي خوب . مثل دوستي كه تعجب نميكنه از سيگار كشيدنت و قهوه اي كه كار مامانه و سردردت رو خوب ميكنه و مشروبي كه قولش رو بهم دادن !!

پ. ن. سعي ميكنم غر نزنم از اين روزها و جرياناتش . سعي ميكنم نگاه نكنم كه چه خبره .  ولنتاين عزيز خوب نوشته !

پ.ن.۲. مثل اینکه بالاخره درست شد این سیستم نظرگذاری بلاگفا ! باز هم عذرخواهی میکنم از دوستانی که سعی کردن نظر بذارن ولی نشده . و از دوستانی که خبر دادن که مشکل داره مثل کدوم راه گل گلاب !

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 0:36  توسط کتی  | 


 

انگار کسی صدایم کرد . پرده را زدم کنار و ماه را دیدم در آسمان با لبخند مرموزش که نگاهم میکرد . یادم از سالهای پیش افتاد و تمرین گروه کر و این آواز که تنظیمش کرده بودیم کرال .

وقتی این حس را دارم اتفاقی میفتد همیشه ! اتفاقی خوب . به فال نیک می گیرم . شاید حالا دوستی به من فکر میکند . شاید آوازها و ترانه های گذشته از راه دور به من میرسند باز . عجب زیباست این ماه و این نگاه پر از رازش به من .

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی های او
زیر پایم پرنیان آید همی

+ تاريخ دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 23:58  توسط کتی 


 

خوب . مثل اینکه رفتنم به استرالیا داره کم کم درست میشه . البته امیدوارم ! فکر کنم اگه همه چیز خوب پیش بره ( چشم شیطون کور ! ) بتونم تا اواخر خرداد که ترم بچه های دانشگاه هم تموم میشه بار و بندیلم رو جمع کنم . احساس خوشحالی خاصی ندارم . به رفتن که فکر میکنم یه جورایی دلم میگیره . نگران مامان و بابا هستم که تنها میشن . مسلما دلم برای دوستان و زندگی اینجا تنگ میشه ولی خوب که فکر میکنم می بینم من کلا آدمی هستم که با هزار تا حس نوستالژیک زندگی میکنم . حالا اونجا یا اینجا فرقی نمیکنه . دیگه میشه گفت تحملم خیلی خیلی کم شده . از اینکه برای هر کاری باید از خاله زنکهای همسایه ها اجازه بگیرم . از اینکه برای حقوق اولیه خودم باید بجنگم  . برای شاد بودن ٬ معاشرت داشتن با دوستان ( مخصوصا که پسر باشند ! ) ٬ خندیدن و هزار تا چیز دیگه . چیزهایی که توی کشورهای دیگه سالهاست حل شده اینجا هنوز تابوست .

گاهی یه حسی تو دلم میگه که بمونم . یه حسی مثل اینکه خیلی ترسویی . چرا فرار میکنی ؟ تو که شعار میدی چرا نمی مونی اینجا و تلاش نمیکنی که عوضش کنی ؟

اما وقتی فکر میکنم متوجه میشم که من اینجا تلاش نمیکنم دست و پا میزنم . من هیچ چیز رو عوض نمیکنم بلکه بقیه دارند من رو عوض میکنند . بخاطر چیزهایی تلاش میکنم که برای دوستان روشنفکر خودم هم تابو هست ! میبینم که روز بروز دارم بیشتر اسیر تفکرات سنتی افراد دور و بر میشم . شاید خوشی زده زیر دلم. شاید من خیلی خودخواهم . نمیدونم . شاید اصلا اوضاع انقدرها هم بد نیست که من احساس میکنم .

اما آخه مگه یک دختر ۲۵ ساله سهمش از دنیا اینه ؟؟؟؟

 

+ تاريخ دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 17:44  توسط کتی  | 


 

نميخواهم بيايي ديگر . نميخواهم برگردي . بارها برايت نوشتم كه برگرد كه دلم عجيب تنگ تو و دستان لرزانت بود و لطافتشان وقتي روي كلاويه ها با دقت ميچيديشان . دلم تنگ قهقهه هاي از ته دلت بود و نگاههاي اطرافيان و دل بي خيال تو . اما ديگر نميخواهم بيايي. اين روزها همه اش صحبت از غني سازي و پرونده و شوراي امنيت و جنگ شده ست . دل بيتاب تو مگر طاقت مياورد اينجا ؟ ميدانم حالا نگران اينجايي و باز چشمهاي درشت و قشنگت را كه ميبندي كابوس ميبيني و دستهاي لطفيت ميلرزند . اما برنگرد . ديگر اينجا انگار در نگاهها اميدي نيست . همين را كم داشتيم نه ؟ سروناز خوب من ! همين جنگ را كم داشتيم .

عزيزم من از جنگ ميترسم . من حتي از قهرهاي كوچك دوستانم ميترسم و دلم ميگيرد چه برسد به جنگ . از خون ميترسم . از تصور بچه هايي كه آواره خواهند شد و مادرهايي كه خواهند گريست و عاشقاني كه آوارها را بدنبال جسد معشوق خود زير و رو كنند . من از هر چه بوي جنگ و قهر و گريه داشته بيزارم . برنگرد گلكم .

كاش اشتباه كنم . كاش اين حس در من اشتباه باشد . گر چه جنگي هم اگر نباشد اين نامردان خون ما را خواهند ريخت . جنگي هم اگر در ميان نباشد اينها من و امثال من را هم مثل گنجيها و كاظميها و ... به شكنجه گاه ميبرند . اما باز هم از تصور صداي آژيرها دلم ميلرزد . آژيرهايي كه هيچوقت بموقع بصدا در نمي آمدند .

عزيزكم حتما حالا اشكهاي بلوريت روي گونه هايي كه رد پاي لبخندت رويش مينشيند قل ميخورند و ميريزند پايين . اما برنگرد . ميدانم حالا باز ميپرسي كتي سهم ما چرا اين بود ؟ و باز من جوابي ندارم . ميگويي كتي ما زندگي نكرديم عادت كرديم و من باز سر تكان ميدهم و عجب از در ايران بودنم دلتنگم اين روزها . روزهايي كه اميدت اين باشد كه به كشورت حمله نكنند . روزهايي كه فقط روزهاي سياه تر را ميبيني و هيچكار نميتواني بكني و آزادي چقدر دور از دست است .

نازكم اينجا خوب شد نيستي . حالا باز جوجه هايي كه براي زن و دختر مردم ترمز ميكنند و قيمت ميدهند روي ماشينهايشان مينويسد يا حسين و بعد هم براي شب جمعه شان بساطي جور ميكنند كه بيا و ببين . خوب شد كه نيستي . اينجا اين روزها هر جا ميروي سياه است و من چقدر از اين رنگ سياه بدم ميايد . خنده و موسيقي ممنوع شده ست . خاك مرده پاشيده اند اينجا . خوب شد كه نيستي. اگر بودي حتما شيشه ماشين را ميدادي پائين و چهار تا فحش آبدار نثار اين اراذل و اوباش ميكردي. خوب شد كه نيستي كه اين مرداب جاي گلي مثل تو نيست .

سروناز گلم . اين روزها همه اش فكر كشورم هستم . وطني كه نميدانم چه بر سرش خواهد آمد . وطني كه حالا بقيه برايش تصميم ميگيرند و مردمش انقدر از دست اين نامردها كشيده اند كه آرزوي جنگ ميكنند شايد از دستشان خلاص شوند . نكند من و تو هم آرزوي آزادي را به گور ببريم با خودمان . اگر اينجا بودي عزيزكم از تو باز ميپرسيدم آخر مرز يعني چه و تو باز ميگفتي يك چيز احمقانه و گاه با خودم فكر ميكنم كاش هيچ مرزي نبود تا ما دست اين رجاله ها نمي افتاديم و ميدانم كه محال است .

عزيز دلم برنگرد اينجا . اينجا همه اش صحبت جنگ است اين روزها . اينجا خوشبختي يعني حمله نكند و بدبختي يعني حمله كند . من نميفهمم . من اصلا نميفهمم كه چرا مثل قصه ها كاوه اي پيدا نميشود كه مارا نجات دهد و به دستان ناتوان و دل لرزانم خنده ام ميگيرد . برنگرد .

 

 

پ.ن. بالاخره ترجمه آهنگ بوچلی رو که می پرستیدم پیدا کردم . فکر میکردم عاشقانه باشه ولی بیشتر روحانیه تا عاشقانه . تو لینکها متن آهنگاشو با ترجمش رو واستون گذاشتم . حتما این آواز رو گوش بدید . 

+ تاريخ شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 23:18  توسط کتی  | 


 

يك روز زمستانيست ولي هوا درست مثل دم عيده . بوي خونه تكونيا مياد . يادش بخير هميشه شستن ظرفهاي چيني و دستمال كردن و خشك كردنشون با من بود . امروز به دلايلي سر كار نرفته بودم و واسه همين زودتر اومدم خونه . تا ساعت ۲ وقت دارم كه وبگردي كنم . يا اينكه بنويسم .

دليل نوشتنم هم معلومه . پنجره رو باز كردم و هواي خوبي كه مياد تو اتاقم . گنجشگها نميدونم چرا اينقدر سر وصدا راه انداختن . نه اينكه بدم مياد . احساس ميكنم زندگي در جريانه . ياد حياط خونه قبليمون ميفتم ولي سعي ميكنم دلم نگيره . خوشحالم كه حداقل صداي پرنده ها و نسيم رو ميتونم بشنوم . از قوی بودن خودم خوشحالم . از اینکه اجازه نمیدم این همه تلخیهای زندگی که اینجا میبینم فرصت نفس کشیدن رو ازم بگیرن . امروز یکی بهم گفت که نامزد سابقم همه جا رو پر کرده راجع به من . همه چیزاش از قبیل کتک زدن خودش و مادرش و ... قابل تحمل بود به جز اینکه بگه که ........ . خدای من این همون کسیه که من یک سال تمام منتظر برگشتش موندم و چشمم رو به روی همه بستم ؟؟؟؟؟ توی زندگیم همه تهمتها رو میتونستم تحمل کنم به جز خیانت . همیشه سرسختانه به وفاداری معتقدم و هیچوقت هم نظرم عوض نمیشه در این مورد . میدونم واسه تبرئه خودش این حرف رو زده . ولی خوب.

بگذریم . دنیا عجب دنیایی شده و ما عجب آدمهایی . نوشتم که بگم خوشحالم توی این دنیایی که به نظر من اصلا مجازی نیست هستم و خودم هستم.خوشحالم که تظاهر نمیکنم و تمام وجودم رو در هر حالتی که باشم میریزم و شماها تحمل میکنید . خوشحالم که میتونم این لحظه های قشنگ رو با شماها قسمت کنم . همین هوای خوب و صدای گنجشکهای تپل شیطون و آسمون آبی و روزگار ناسازگار و دل من که خیلی تنگه .

همچنان قوی می ایستم و به قله ها فکر میکنم . به بلندترین قله دنیا . وجود شما مثل طنابهای نامرئی وجودم رو از سقوط حفظ میکنه . من همچنان قوی هستم . همچنان قوی .

+ تاريخ شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 12:55  توسط کتی  | 


 

 

این پست صرفا به منظور حمایت از اتوبوسرانان و اعتصاب آنها نوشته میشود . دستشان را به گرمی میفشاریم و به هر طریق که بتوانیم از آنها حمایت می کنیم .

+ تاريخ جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 11:56  توسط کتی 


 

در میان ایمیلها به ایمیل دوستی برخوردم که خیلی ناراحت بود . با خواندن ایمیلش تا ساعتها گیج بودم . حتی نمیتونستم اشکهامو کنترل کنم . نمیدونم دقیقا چی باید بگم و از کجا شروع کنم . اصولا از موعظه و نصیحت متنفرم چون کسی اگر توی شرایط کس دیگه ای قرار نگیره حق نداره راجع به زندگیش نظر بده . اما یه چیزایی هست که همه تجربه میکنیم . زخمهایی که شاید خیلی از ما خورده باشیم.

گله کرده بودی که کسی رو دوست داشتی و ترکت کرده . خوب حالا که چی ؟ باید چیکار کنی ؟ باید زندگیتو تعطیل کنی ؟ میدونم چقدر سخته که خودم هم این شرایط رو گذروندم . چرا وقتی کسی تو رو ترک میکنه باید برگردی و هی مرور کنی و ببینی مشکلت چی بوده ؟ کاری که من مدتها کردم و پشیمونم ؟ میدونی کسی که روزی تو رو ترک میکنه از اول برای تو نبوده کنار تو نبوده و تو خبر نداشتی ؟

دوست خسته و خوبم . من ۲۵ سالمه ولی یک دنیا تجربه م. کسانی رو دیدم که ادعا میکردند برای من می میرند . کسانی رو دیدم که صبح تا شب همه جا داد مهربانی وصفا وصمیمیت داده اند . کسانی رو دیدم که به من گفتن که دوستم دارند . اما همین آدمها چنان در بدترین شرایط زندگی من رو تنها گذاشتن و رفتن و حتی یک ثانیه صبر نکردند تا حداقل کمی از زجرم کم کنند . مدتها گریه کردم و فکر کردم چرا باید منو ترک کنن ؟ و بعد دیدم که عیب از من نبوده ! دیدم که اون افراد حتی انقدر شهامت نداشتن که به من بگن که نمیتونن کنارم بمونن و حداقل بهم آمادگیشو بدن . کسی که تو رو ترک میکنه یا انقدر بی ارزشه که بخاطر کس دیگه ای همه چیز رو زیر پا میذاره . یا انقدر ترسو هست که نمیتونه با تو ارتباط برقرار کنه و بگه مشکل چیه . یا میخواد با این کار ثابت کنه که آدم مهمیه و یا هیچ کدوم اینها . توی بیراهه ای گم شده و خودش هم نمیدونه چیکار میکنه.

دوست خوب و بال و پر شکسته . زندگی خیلی سخته . خیلی سخت . مخصوصا برای آدمهایی که دوست دارند و شهامت دارند که توی یک رابطه بمونند و درستش کنند . اما زندگی برای ماست . برای ما آدمها و چیزی که پایان نداره قدرت ماست . گفتی که اشک میریزی و بیقراری . بذار بهت قول بدم که طبیعیه . گاهی وقتها صبح که از خواب بلند میشم انقدر دلتنگ میشم که فکر میکنم اون روز به آخر نمیرسه . اما مقاومت میکنم . اجازه نمیدم اون حس زندگیمو فلج کنه . تو هم نذار . زندگی انقدر مقدسه که هر لحظه ش باید تلاش کنی . کسانی که زندگی براشون سخت تر و سنگین تره برنده ن . کسانی که مثل تو عاشقن برنده ن . حتی اگر سختی بکشن.

حالا یک نفس عمیق بکش . به هر چیزی که دوست داری فکر کن . نمیخواد پیانو بزنی .تصور کن که داری پیانو میزنی . فکر کن که یک ستاره توی آسمون برای تو میدرخشه . دستت رو دراز کن تا اونو بگیری . باور کن لحظه ای که کسی که دوستش داشتم من رو ترک کرد فکر میکردم به جز اون هیچ کسی رو نمیخوام . اما حالا میبینم خدای من . دنیا بزرگه . نمیدونم کتاب ‍chiken soup  رو خوندي يا نه . يا جايي يه مادري به دخترش ميگفت heartily know.when half gods go gods come !  و عجب درست ميگفت. خودت رو سرزنش نكن . دليلي هم نداره . اگر ديگران تو رو به زمين انداختن بايد بلند شي . نه اينكه همونجا بموني تا بقيه از روت بارها رد شن . هيچ كسي مثل خود تو نميتونه به خودت كمك كنه . برام مهم نيست كه تو پسري و گريه ميكني كه تابوي گريه كردن هم بايد شكسته بشه . پسر هم آدمه و احساس داره . گريه كن انقدر گريه كن كه ديگه يه روز خسته شي و حوصله ت سر بره .

خودت رو دعوت كن به يك شام و يك قهوه . واسه خودت كادو بخر . به آدمها كمك كن . كمك كن . كمك كن . كساني هستند كه وضعيتشون از تو بدتره و شايد تنها تو بتوني بهشون كمك كني. من به خوبي معتقدم . به خوب بودن معتقدم . به عشق ايمان دارم هر چند هر شب بالشم خيس بشه . به تو قول ميدم زمان همه چيز رو درست ميكنه . فقط صبور باش. پستهاي قبلي من رو ببين كه در چه حالي بودم . اما حالا نميگم خوب خوب شدم . نميگم فراموش كردم . اما مقاومت ميكنم . تلاش ميكنم . صبحها ميدوم و هواي صبح رو ميكشم توي وجودم . انقدر ميدوم تا اشكم در بياد . بعد چشمهامو ميبندم و به روزهاي خوب فكر ميكنم . حتي اگر نيان !

نميدوني چه لذتي داره بلند شدن و به خورشيد و بهار سلام كردن . زمستون سخت و طولانيه اما بايد بره . چاره اي نداره . حتما بهار مياد . حتما خورشيد به ما سلام ميكنه . و هر وقت باز تلخ شدي از زندگي بدون كه من نگران تو هستم و دوست دارم تو رو خندون ببينم . اصولا من نگران كل دنيا هستم.

سرت رو درد آوردم . سر همه رو درد آوردم. برات دعا نميكنم چون همه چيز دست خودته . فقط برات انرژي مثبت ميفرستم تا قوي بشي و بتوني از بالاي اون قله دنيا و آدمهاي كوچيكشو ببيني . حالا بپر و دست و صورتتو بشور و قول بده كه تلاش ميكني تا بهتر بشي .

+ تاريخ جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0:18  توسط کتی  | 


 

چند بار میتوان رفت
بدون کوله بار میروم این بار
رهایش کرده ام دیگر
اینطور سبکتر سفر میکنم

سنگین شده ام دیگر
مثل آتش سرخ سیگار
در آخرین شب
آخرین بار
که نفسم را حبس کردم
و این دود
عجیب مواج و خیره شده ست
دیگر
مثل نگاهی که
انگار
ده روزی میشود
خوابش را
ندیده ام

میشد تمام اینها را ننویسم
میشد کمی بیشتر نفس بکشم
میشد این مستی از سرم بپرد
و این دود لجباز چسبنده
دامن زندگیم را رها کند

حالا
میشود
راحت بوسید
بدون اینکه دوست داشته باشی
و هماغوشی
دیگر
حس غریب و عاشقانه ای
نیست
فردا
به جشن آغوشی دعوتم
که
نمیدانم
کیست
هیچوقت هم
نخواهم فهمید

فقط چند لحظه
مثل آتش سرخ سیگار
در شب آخرین دیدار
آخرین وسوسه
آخرین مستی
آخرین بار
که به دستان سردت خنده ام گرفت

سنگین شده ام
مثل شرابی که
نمیدانم از کجا آمد
با سایه ات حرف میزنم حتما
تو خودت اما
فقط یک دود گنگ و چسبناکی
که مدتهاست خاطراتم را
با دستان سردت چسبیده ای

من
س
ن
گ
ی
ن
شده ام
و تو اصلا
نمی توانی بفهمی

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 22:27  توسط کتی  | 


 

چه دلیلی میتونه داشته باشه وقتی وظیفه ای نیست ؟ وقتی کسی مجبور به کاری نیست ؟ چه دلیلی داره که انقدر شماها خوب باشید ؟ توی این مدتی که با شماها دوست بودم چه دلیلی داشته که انقدر توی بدترین شرایط کنارم باشین ؟ حتی امروز هم کلی به این قضیه فکر کردم. باید خیلی خوب و مهربون باشین . همین .

هر وقت مشکلی دارم کنارم هستین . چه وقتی مثل امروز کار مهمی برام پیش میاد و یواشکی دور از چشم رئیس به جام کار میکنین . چه وقتی دلم از عالم و آدم میگیره و میخوام های های گریه کنم همتون دیوونه وار میریزین سرم و نمیذارین یک قطره اشک حتی یه ثانیه تو چشام بمونه . چه دلیلی داره ؟ چه وظیفه ای هست ؟ اگر این کارا رو نکنین چی میشه مگه ؟

نمیدونم چطور میتونم بگم خودم تونستم بهتر بشم . خودم تونستم با زندگی کنار بیام وقتی اگه شماها نبودین یک لحظه هم نمیتونستم بدون گریه سر کنم . گاهی میشینم اسماتونو مینویسم رو کاغذ ببینم چند تا دوست دارم . فرقی نداره چه تو دنیای واقعی چه مجازی ( که کم از دوستان دنیای مجازی انرژی مثبت نگرفتم !) . تا میخوام اسمهای قشنگتونو بنویسم یاد خاطراتی میفتم که با هر کدومتون داشتم.

یاد روزهایی که درگیر طلاق بودم و شماها تمام گرفتاریهامو ردیف میکردین . یاد روزهایی که هر کدومتون با دوست پسراتون قرار داشتین خونه ما بودین ! یادش بخیر . چه خاطراتی . همیشه مامانای شما منو دوست داشتن و واسه همین با من اجازه داشتین هر جایی برین حتی مسافرت و من چقدر احساس غرور میکردم !! یاد همین امشب که کلی باهم جوادی رقصیدیم ! یاد روزهایی که با هم بیرون میرفتیم و نمیذاشتیم حتی یک لحظه از این جوونی لعنتی که داره همینطوری الکی میگذره هدر بشه . اصلا از کجای اون همه خاطره میشه گفت ؟ یادتونه چقدر از هم دفاع میکردیم جلوی آدمایی که به خودشون جرات میدادن به ما هر مارکی بزنن فقط چون میخواستیم دو روز زندگی رو با دوستی و خوب سر کنیم  ؟؟؟ یادتونه وقتی قضیه ازدواج پریسا و بهروز بهم خورد چقدر همه با هم تصمیم گرفتیم دور و برش باشیم تا احساس تنهایی نکنه ؟ یادتون هست از اون روزهای سیاه ؟ باورم نمیشه که امشب آزاده میگفت کتی روزهای طلاق تو ما همه گریه میکردیم و من همش فکر میکردم چرا شما ؟؟؟ باورم نمیشه که امشب شماها تصمیم گرفته بودین به علی زنگ بزنین و شانس آوردین که من فهمیدم وگرنه یک کتک حسابی از من میخوردین ! آخه چرا باید شماها انقدر مهربون باشین که من گاهی ندونم چکار کنم که از پس خوبیاتون بربیام ؟

چطور خندم نگیره وقتی یادم میفته از روزهایی که هیچکدوم ماشین نداشتیم و پنج شش تایی با هم از سرکار بر میگشتیم . از چیپسهایی که تو راه خوردیم و متلکهایی که شنیدیم و دعواهایی که گاهی واسه تفریح کردیم ! یاد سرماها که دستای همدیگه رو میگرفتیم و تو برفا یه بلوار و میدویدیم . چه کتابها که من و پریسا به هم ندادیم . چه فیلمهایی که تماشا نکردیم . چه شبهای سرد و گرمی که باهم توی کافی شاپ مخصوص خودمون نشستیم و حرف زدیم و بحث کردیم . چه آوازهایی که من واسه شما نخوندم و چه اشکهایی که نریختین شما دیوونه ها . هنوز یادگاریهای همتون رو واسه روز مبادا روزی که از پیشتون میرم نگه داشتم.راستی روز مبادا چرا هی نزدیک میشه . راستی وقتی من از اینجا برم چی ؟ چقدر سخت میشه واسه من بدون شماها سر کردن .

حالا امشب تصمیم دارم اسمهاتونو بنویسم تو همون دفتری که سالهاست خاطراتمو مینویسم توش و از یکی یکیتون تشکر کنم . چقدر هم که زیادین !!!!! پریسا ٬ آزاده ٬ سروناز ٬ یکتا ٬ سارا ٬ مهدی ٬ کیومرث ٬ اون یکی سارا ٬ اون یکی مهدی ٬ صادق ٬ فریال .......... خدای من مگه میشه یاد شماها افتاد و به قهقهه نیفتاد از یاد خاطرات ؟؟؟

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 1:5  توسط کتی  | 


 

 

آزادی کجاست آخر ؟
چرا انقدر دور و مبهم است؟
یا من نمی بینم؟

بچه که بودم
یک تفنگ جادویی داشتم
فکر میکردم بدون خونریزی
همه ظالم ها میمیرند
بچه که بودم
چرا انقدر آزادی نزدیک بود؟

آزادی کجاست آخر دوست من؟


چشم هایمان را باز کنیم
اشک ها را پاک
باور کنیم
هنوز آزادی زنده ست
از دستان مرگ نترسیم و
رویای آزادی را
با همین چشمان باز
در بیداری
زندگی کنیم

راستی رفیق
آزادی را چند می فروشند این روزها؟؟؟

 

دست تمام هموطنان باغیرتمان را که هر کجا و به هر طریق برای آزادی ایران تلاش میکنند بفشاریم. هنوز چه گواراها هستند . چه در صف اعتصاب اتوبوسرانی و چه پشت مانیتورها مشغول وبلاگ نویسی . به امید آزادی گر چه دور می نماید .


پ.ن. بیانیه پن لاگ در رابطه با سرکوب فعالین سندیکای شرکت واحد ( با فیلتر شکن ) را بخوانید .

+ تاريخ یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 22:33  توسط کتی  | 


 

از آلبوم هاي  Yahoo !

 

باز می خوانم . با قدرتی از همیشه بیشتر . Pieta Signore  با صداي Bocelli . شايد اگر شنيده باشيد بدانيد كه چقدر زيباست . باز تمرينهاي صداسازي را شروع كرده ام و باز مي خوانم . زندگي معني دارد حالا . زندگي سخت است اما برايم معني دارد . موسيقي يعني زندگي . زندگي يعني موسيقي . باز من دارم ميخوانم و اين يعني تولد دوباره . حالا ديگر دستهاي زندگي را در دستم گرفته ام و راه افتاده ام . زندگي را دوست دارم با رنجهايش و اين كه ميخوانم يعني زندگي . گاهي از خودم ميپرسم از اين زيباتر هم ميشود ؟ اگر صد صفحه اينجا بنويسم باز هم عظمت يك نت از اين آواز را ندارد . كاش ميفهميدم معني اين آواز چيست ؟ كاش كسي اينجا باشد و اين را شنيده باشد و بداند من چه ميگويم حالا .

باز تمرين صداسازي . باز تمرين آوازهاي از ياد رفته . باز تمرين . تمرين . نفس گيري . تمرينهاي از ياد رفته . من اين روزهاي خوبم . زندگي را پذيرفته ام . فرار نمي كنم . از هيچ كسي هيچ انتظاري ندارم . خودم را دوست دارم . باورتان نميشود كه از اين بهتر نميشوم . خوشبختي به چيزي وابسته نيست ديگر برايم . خوشبختي كسي يا چيزي نيست كه تا از دست برود خوشبختي هم با آن برود . خوشبختي يعني اينكه من دردها و زخم ها را پذيرفته ام و به دنبال درمانم . راستي هنوز يادم هست كه برايتان بنويسم آقاي دكتر چه گفت كه انقدر خوبم .

من قرص مي خورم !! قرص موسيقي و كتاب و دوست و تمام چيزهايي كه دوست دارم . حتي اگر گريه كردن را دوست داشته باشم گريه ميكنم . دكتر به من حق انتخاب داده است كه هر جوري دلم ميخواهد خودم را سبك كنم . ولي من ديگر خيلي گريه نمي كنم . من آواز ميخوانم . پيانو ( هر چند دست و پا شكسته ) تمرين مي كنم. سركار غش غش ميخندم . آدمها را دوست دارم . كار مي كنم . درس ميدهم . بچه ها را آزاد ميگذارم و خودم كيف ميكنم از اين همه انرژي در وجودشان . ميرقصم . خودم را دعوت ميكنم بيرون ! براي خودم و كساني كه دوستشان دارم كادو ميخرم . دلم هم كه تنگ دستهاي كسي ميشود به دستهايم نگاه ميكنم و خوشحال ميشوم كه دستهايم هنوز سرجايشان هستند و مثل دلم در نرفته اند .

نميدانيد چقدر قشنگ است آواز خواندن وقتي همه چيز يادت رفته است . از صفر شروع كردن . نترسيدن . پذيرفتن واقعيتها نمي دانيد چقدر قشنگ است . و دكتري كه حالا رفته است و كاش هميشه در اين شهر ميماند . نمي دانيد چقدر قشنگ است بلند شدن از روي زمين و خم به ابرو نياوردن . دوباره راه سربالايي را شروع كردن و به سراشيبي ها فكر كردن .

من باز آواز ميخوانم و اين خيلي خوب است . مخصوصا اين آواز . هنوز صدايم گاهي ميلرزد . نفس كم مياورم . اما مهم نيست . شروع كرده ام دوباره . حتي فواصل را گاهي اشتباه ميخوانم . اما باز هم مهم نيست . دست خودم درد نكند كه انقدر براي خودم كادو ميخرم .

نت در نت
ترانه و آواز
گردباد و برگ پائيزي
و پايي كه شكست ....

صداي پرنده
دريا و موج نگاه تو
به ساحل دور افتاده شعور من
و اين كوه بلند ....

آن طرف اين كوه
وقت سراشيبي
تو اگر نباشي
كسي مهربانتر
منتظر من است....

وقت سراشيبي ها
آواز خواندن
عجب كيفي دارد رفيق
و دستاني كه
در امتداد نگاه ذهنم
بزرگ شدند انگار......


+ تاريخ یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 0:6  توسط کتی  | 


 

من دارم میروم . زندگی آنجا منتظر من است و روزهای بعد . خیلی وقت نیست که به زندگی برگشته ام  شاید دو سه روزی بیشتر نباشد . با زخم سنگینی در روح که می آزارد و می خراشد ولی باید رفت.  نمیخواهم برایت از آرزوهایی بگویم که داشتم . چندی ماندم . نگاهت کردم . تمام تلاشم را کردم که بقیه راه زندگی را کنارت باشم . ولی نبودی و نمیخواستی که بیشتر از این در کنارم بمانی . حرفی نیست . دیگر منتظر نمی مانم . زندگی با چشمان براقش منتظر است و دستی از جاده دستش را به سویم دراز کرده است . نمیخواهم برای کسی بگویم که چقدر وجودت - وقتی خودت بودی وقتی از خودت فرار نمیکردی - برایم ارزشمند بود و هست . حالا که بر راههای جدایی قدم گذاشته ایم با تو بدرود میگویم . سالهاست که میروم این راه سربالایی را . حرفی نیست . باید ادامه داد .

حالا تو هنوز راه درازی پیش رو داری . شاید راهی درازتر از من . آغوشهای زیادی در انتظارت هستند و لبهای زیادی را باید ببوسی . میدانم با دیدن دخترکان زیباروی این شهر چه حالی داری حالا . میدانم که حالا راه زیادی پیش رویت هست و دستانت آزادند و از این شاخه به آن شاخه زیاد خواهی پرید . حالا تبها و تپشهای زیادی را تجربه خواهی کرد . فرشته های زیادی را خواهی دید و مثل عروسک مدتی با آنها بازی خواهی کرد . بعد هم یک عروسک نو و یک تجربه نو . نمیخواهم از هدیه ای که برایت خریدم و هیچوقت نتوانستم بدست تو برسانم بگویم . حالا من باید بروم و انگار دیر شده است.

روزهای زیادی را من نشستم و با اشکهایم جای اسمت را از دیوارهای دلم پاک کردم. خشمگین شدم از عروسک بودن . گاهی فریاد زدم و تقلا کردم . گاهی ساکت شدم و سکوتی داشتم سنگین تر از موجی که حالا در دلم میپیچد . گاهی هم نشستم و صدای دریا گوش کردم و آرزو کردم که دل ما هم مثل دریا بزرگ و بخشنده بشود . مدت زیادی با تو نبودم اما هر روز انگار زمان را پنج برابر کردم و به تو فکر کردم . نمیدانم . شاید اشتباه میکردم . همیشه فکر میکردم تو از شکستی بزرگ می آیی . فکر میکردم خیلی خسته ای . همیشه فکر لبخندی بودم که از سر آرامش بر لبت بنشیند . فکر اینکه وقتی بعدها یادم میکنی به آرامش برسی که نشد. شاید اشتباهم این بود که فکر نمیکردم خودم زیر بار این همه له میشوم .

حالا بنشین و ستاره ها را ببین . فرشته های زیبارو و مهربان این شهر را . یک یک را در آغوش بکش و بو کن. این عطرها و رنگ ها را باید به خاطر بسپاری . من باید بروم . خیلی دیر شده است . زندگی با چشمهای براقش منتظر من است و این پا و آن پا میکند . میدانم سختیهای زیادی را پیش رو خواهیم داشت . هر دو ما . روزهای خوب و بد زیادی را خواهیم دید . میدانم با هر فرازی حسرت میخورم که تو بودی و به تو میگفتم و با هر فرودی دلم میلرزد که نکند تو هم همین راه را اشتباه بروی. اما باز هم حرفی نیست. تا فرود نباشد فراز نیست و تو باید همه را تجربه کنی .

حالا من میروم . خسته ولی قوی و مصمم . زخم خورده ولی باز هم بی احتیاط و پر جسارت . دلتنگ اما مغرور . میروم و میدانم که دوباره روزی تو را خواهم دید . هر وقت هرجای این زندگی - با آن چشمهای براقش - خسته شدی یا گمان کردی امیدی نیست من از تو دور نیستم . چه اینجا باشم چه بالای آن قله که میبینمش . کافیست صدایم کنی و همیشه هستم . فقط امیدوارم انگشتهایم آنقدر قوی باشند که یارای باز کردن گرهی از کارت را داشته باشند .

تا روز خوشرنگ دیدار دوباره .
با صمیمی ترین لبخند دنیا .
کتی همیشه پیشی تو .

ساعت ۳
زمستان ۸۴

+ تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 15:50  توسط کتی  | 


 

من خوبم . خیلی خوب . بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنید . امروز صبح که از خواب بلند شدم گفتم بسه دیگه ! همه چیز رو مرتب کردم . هر چیزی که خاطره ای از گذشته داشت انداختم دور . ۵ تا کار عقب افتاده رو انجام دادم . رفتم دکتر تغذیه و دیدم که دقیقا مطابق برنامه وزن کم کردم . پیش دکتر روانکاوی رفتم که شانسی گیرش آوردم ! و فهمیدم که در مورد خودم در اشتباه بودم . حالا بعدا واستون کامل مینویسم که چی شد و چی گفتم و چی گفت ولی انقدر خوب بود که انگار یکی از یک کابوس منو بیدار کرده باشه . بعد هم خودم رو با شیما به یک کاپوچینو تو سرما دعوت کردم و اونجا با یک آدم فوق العاده آشنا شدم ! به همین سادگی ! تا حالا شده دنبال یک دوست بگردید که اونم دنبال یک دوست بگرده و ببینین که چقدر دوتاییتون تنها بودین ؟ به همین سادگی ! خودت رو به جشنهای زندگی دعوت کن و هر روز صبح که بلند میشی با خودت بگو " امروز قراره یه اتفاق خوب بیفته " و میفته حتی کوچولو .

به همین سادگی من یک دوست خوب پیدا کردم . فکر نمیکنم این اتفاق کوچیکی باشه نه ؟ راستی یادم باشه واستون حتما بنویسم که دکتره چیا گفت . راستی به همین سادگی .

شعری که میذارم قبلا هم تو وبلاگم گذاشتم ولی الان نمیدونین با چه خوشحالی گوشش میدم ! از تمام دوستاییم که تو تنهاییام باهام هستن ممنونم . انقدر زیادن که نمیدونم کدومشونو بگم . باور کنین هر نظر و هر همراهی و هر ایمیلی خیلی تاثیر داشته برام . از تک تکتون ممنونم.

 

 

So suddenly, so strange
Life wakes you up, things change
I've done my best, I've served my call
I thought I had it all

So suddenly, so strong
My prejudice was gone
You needed me, I found my place
I'm different now, these days

Now the greatest reward
Is the light in your eyes
The sound of your voice
And the touch of your hand
You made me who I am

You trusted me to grow
I gave my heart to show
There's nothing else I cherrish more
I stand by you for sure

Now the greatest reward
Is the love that I can give
I'm here for you now
For as long as I live
You made me who I am

So suddenly, it's clear to me
Things change
Our future lies in here and now
We live it through somehow

Now the greatest reward
Is the love that I can give
I'm here for you now
For as long as I live
You made me who I am

با صداي جادويي  Celine Dion

+ تاريخ شنبه یکم بهمن 1384ساعت 22:26  توسط کتی  |