تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


من نمیفهمم . من از حساب کتابهای این دنیا هیچی نمیفهمم . من از دنیای بدون دیوانگی و موسیقی و شعر و رنگ هیچ چیز نمیفهمم . از حساب کتابهای آدمها اصلا سر درنمیارم . میدونم که عشقم کشیده که حالا بنویسم . اگر دوستی هم باز ایمیل بزنه و بگه این همه مشکل برای زنان چرا مبارزه نمیکنی یا بپرسه چرا مدام از خودم و زندگیم مینویسم یا بگه چرا جملاتم رو عامیانه مینویسم فقط میتونم بگم که عشقم میکشه . من مبارزه جور دیگه ای بلد نیستم .همینجا توی همین شهر دیوونه ها گیر افتادم و صبح تا شب مبارزه میکنم .
باورت نمیشه ؟ بیا ببین توی همچین شهری چطور کنار پسری که دوست دارم راه میرم و هیچ هم تظاهر نمیکنم که شوهرمه !! وچقدر هم احساس سبکی و خوشحالی میکنم. توی کشوری که هنوز سکس تابوئه بیا ببین من چطور از عشقبازیهام مینویسم بدون یک ذره خیال که کسی فکر بدی بکنه . ببین چطور هر روز دارم به جنگ تابوهایی میرم که اسیرم میکنن . نمیدونم شاید این مبارزه نیست . شاید من آدم ترسوئیم . شاید خودخواهم که از خودم مینویسم . ولی به اندازه توان خودم تلاش میکنم . شاید هم نه . به هر حال بازم عشقم میکشه . مطمئنن کسانی که اینجا رو میخونند هم عشقشون میکشه وگرنه خوب یک ضربدر کوچولو اون بالا گوشه سمت راست هست میبینی ؟ همون راحتشون میکنه .
عشقم میکشه هر جوری میخوام زندگی کنم . عشقم میکشه لحظه لحظه زندگیم رو ریز ریز کنم بریزم توی این وبلاگ . لحظه های عاشقانه نابی که دارم و برای کسی قابل تصور نیست . لحظه های ضعف و بیچارگی که داشتم و گذشت . لحظه های خشم و شادی و لذت رو . عشقم میکشه که این آخرین پست امسال رو طولانی بنویسم !  که از چیزهایی بنویسم که شاید خیلهامون فراموش کردیم . چیزهای کوچکی که شاید به ظاهر خیلی بی ارزش بیان ولی زندگی ما رو قشنگ میکنن . مثل لحظه های عشقبازی . مثل سیگاری که من کنار عزیزی میکشم و شرابی که با یاری میخورم . مگر زندگی به جز این چیز دیگه ای هست ؟ توی دنیای کوچک من ٬ دوست عزیز ٬ چیزی از دوستی و عشق و ابراز محبت مهمتر نیست . اگر همین عشق و دوستی به ظاهر کوچیک یادمون نمیرفت این همه جنگ و بدبختی نبود . اگر خلقت هدفی داشته باشه به نظر من همون لبخندیه که توی آغوش یک دوست تحویل میگیرم .

شاید من اشتباه میکنم . تو برو و افقهای جدید پیدا کن . شاید من هم روزی به نتیجه تو رسیدم . اما امروز و در همین لحظه عشقم کشیده به دنیا اعلام کنم که توی دنیای من ٬ هر چیزی که پیغامی از محبت و دوستی توش نباشه بی ارزشه . مبارزه بدون عشق ماشینیه ٬ مکتب بدون عشق قبول نیست ٬ فلسفه بدون عشق سطحیه ٬ هنر بدون عشق منفوره ٬ هر چیزی که توش ردی از یک دوستی خالصانه نباشه ٬ هر چیزی که بر پایه محبت به همنوع و غیر همنوع ! نباشه در نظر من از خاکسترهای سیگارهام بی ارزشتره  . باور نمیکنی ؟ از این به بعد هر روز به وبلاگم نگاه کن . اگر حرفی زدم که توش اثری از دوستی نبود باز هم بهم ایمیل بزن و بگو که اشتباه میکنم .

من عشقم میکشه که از همین جا به همه سال نو رو تبریک بگم و آرزو کنم که توی سال جدید کشورمون آزاد شه . من عشقم میکشه که در آخرین پست این سال ( فردا میرم مسافرت !! ) از همینجا برای همیشه دنیا از دوگال تشکر کنم و بهش بگم که بخاطر همه چیز ازش ممنونم . که براش به جز خوشی و خوشبختی و آرامش خیال چیزی نمیخوام . من عشقم میکشه که از همین جا اعلام کنم که آهای جماعت وبلاگنویس و وبلاگ خوان دنیا که اینجا رو میخونید ٬ یک لحظه برگردین و نگاه کنین زندگیاتونو . به جز لحظات دوستی خالصانه و عمیقی که تو زندگیتون داشتین ٬ چیز دیگه ای هست که وقتی بهش فکر میکنید لبخند رو لباتون بشینه ؟ آخه من از چی بنویسم که از همین لبخند قشنگتر باشه هوم ؟؟

سال نو همگی مبارک . فالی میگیرم از حافظ و میذارم براتون . به امید آزادی و شادی و عشق .

الا ای طوطی گویای اسرار                          مبادا خالیت شکر زمنقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید                 که خوش نقشی نمودی از خط یار
سخن سربسته گفتی با حریفان                 خدایا زین معما پرده بردار
به روی ما زن از ساغر گلابی                       که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب                که می رقصند با هم مست و هشیار
از آن افیون که ساقی در می افکند                حریفان را نه سر ماند نه دستار
سکندر را نمی بخشند آبی                         به زور و زر میسر نیست این کار
بیا و حال اهل درد بشنو                              به لفظ اندک و معنی بسیار
بت چینی عدوی دین و دلهاست                   خداوندا دل و دینم نگهدار
به مستوران مگو اسرار مستی                    حدیث جان مگو با نقش دیوار
به یمن دولت منصور شاهی                        علم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندی بجان بندگان کرد                           خداوندا ز آفاتش نگه دار
                                                     

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 23:19  توسط کتی  | 


سال عجیبی بود ! از هر سال عجیب تر . اولش پر حادثه شروع شد و البته خیلی هم جالب نبود . از نظر کاری واسه من عالی بود . دو تا کار خوب پیدا کردم که یکیش تدریس تو دانشگاه بود و یکی هم کار توی شرکت . کار شرکت رو بیشتر دوست داشتم چون واقعا همون چیزی بود که میخواستم . از نظر درآمد نه ولی خوب کلی چیزی یاد گرفتم و محیط کار فوق العاده خوبی هم داشتم.
همین که دختر توی محیط کارم نبود که حسادت ها شروع بشه خیلی خوب بود !!! چون اخلاقم با پسرها جورتره خیلی خوب با بچه های شرکت ارتباط برقرار کردم . دانشگاه هم بد نبود خوب تجربه جالبیه با پسر دخترهایی که شاید سه یا چهار سال از خودت کوچکترند و شیطنتهاشونو درک میکنی !!
امسال همش دنبال یادگیری بودم و خوب کلی چیزی یاد گرفتم . چه در زمینه رشته خودم که کامپیوتر باشه چه در زمینه های دیگه . امتحان Toefl رو خيلي خوب دادم و 610 گرفتم كه خوب بدك نبود البته بدون خوندن !! حالا هم ميخوام IELTS  شركت كنم كه بايد خدا بخير كنه چون هيچي كار نكردم !!

با آدمهاي زيادي آشنا شدم  كه واسم جالب بودند . اونهايي كه خوب بودند حالا بهترين دوستانم هستند و اونهايي كه بد بودند كه تعدادشون خيلي كمه هم باعث خير شدند بقول معروف ! اگر با آدمي آشنا بشي كه خودخواه و بي عاطفه س اونوقت ميتوني قدر موجودي مثل " دوگال " رو بدوني و بفهمي كه چقدر مهربون و انسانه !
اين داستان دوگال هم اينه كه اين آقا دوگال ما خيلي خيلي خوب و مهربونه . يك روز وقتي داشتم توي سايتها ميچرخيدم چشمم افتاد به سايت يك كارتون كه تازه اومده و اسمش دوگاله ! دوگال يك موجود دوست داشتني و بامزه س و اسمشم خيلي قشنگه . از همون لحظه اسم اين آقاي مهربون شد دوگال ! تازه من يك صدا هم واسش اختراع كردم بنام "دوگ دوگ " ! هر وقت ناراحت باشم به دوگال جونم ميگم واسم دوگ دوگ كنه تا دلم نگيره !! خنده داره نه ؟؟ شايد خنده دار باشه ولي اين دوگال خيلي خوب من رو درك ميكنه و اين واسم كلي ارزش داره . تازه ميتونم هي اينجا ازش نام ببرم بدون اينكه شناخته بشه !!
رويهمرفته بنظرم سال خوبي بود . سخت و پر از حادثه و پستي بلندي ولي قشنگ و خوب . پر از تجربه و حس بزرگ شدن . من امسال خيلي بزرگ شدم و از اين بابت خيلي خوشحالم .
نميخوام به سال بعد فكر كنم . نميخوام به جدايي از دوستان و خانواده فكر كنم . نميخوام به جدايي از دوگال فكر كنم كه مثل خوره روحم رو ميخوره . نميخوام آرزو كنم چون به اين نتيجه رسيدم هر چيزي كه اتفاق افتاده بايد اتفاق ميفتاده تا من به نتايجي برسم . شايد روزي جايي ديگه از دنيا باز هم به دوگال برسم و شايد اون موقع خيلي بهتر باشه . نميدونم . فكر نميكنم . آرزوي خاصي هم براي خودم ندارم . فقط اينكه كشورم آزاد شه و زندانيهايي كه بخاطر عقايدشون در بند هستند . فقط همين . بقيه هر چه پيش آيد خوش آيد !

+ تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 22:31  توسط کتی  | 



برای یک شب ٬ فقط برای یک شب خوشبختی ٬همه هراسش را به جان خریدم .نترسیدم .برای یک شب بی تنهایی و یک صبح با تکان دستت بیدار شدن ٬ یک شب نترسیدن ٬ یک شب آرامش ٬ یک شب امنیت ٬ مثل بچگیها که من با مداد گلیهایم روی قالی مشق می نوشتم و مامان و بابا حرف می زدند و من آرزو میکردم که بزرگ شوم و بفهمم چرا هیچوقت اگر پول لازم دارند از بانک پول نمیگیرند ! مگر بانک پر پول نبود ؟؟ یا وقتی داداشها با هم درس میخواندند و من آرزو داشتم بفهمم اینکه یک خط میگذارند و بالایش یک رقم و پائینش یکی دیگر میگذارند یعنی چه ! برای همان احساس امنیت وقتی دیشب کنار هم بودیم .
برای یک لحظه که برگردم و ببینم که چند ساعت را با هم به ریش این زندگی خندیده ایم . برای اینکه غرق شوم در آغوش مردانه ات و نفهمم چطور شد اصلا که آمدم و کنارت ماندم با آن همه خستگی . برای اینکه خسته خسته خسته ام از این همه دنبال زندگی دویدن و به هیچ جا نرسیدن . خسته ام از این همه غر زدن و حوصله همه را سر بردن ....
برای اینکه با تمام بایدها و نبایدهای این دنیا غریبه ام . بایدها و نبایدهایی که آدمها را میگذارد توی کفه ترازو و یکی میشود خوب و یکی بد بخاطر هیچی ! اینکه یاد گرفته ایم که هر کسی مثل ما فکر نمیکند را متهم کنیم به چیزی و خودمان را راحت کنیم که مجبور نشویم فکر کنیم . .

برای اینکه من غریبه ام با این امضاها و اسناد و القاب که ادمها را بهم مربوط میکنند . اینکه حتما باید چیزی جایی نوشته شده باشد تا من زن کسی باشم یا مادر کسی دیگر یا خواهر دیگری . انگار تنها چیزی که جایی نوشته نمیشود همان دوستی است یا آن هم باید نوشته شود ؟ یا برای آن هم باید از همه شهر اجازه بگیرم و به همه جواب پس بدهم ؟ از همسایه ها و پدر ومادر و در و دیوار اجازه بگیرم که همان یک شب بغل تو آرامش را اجازه دارم به خودم هدیه بدهم یا نه ؟

تو میفهمی ؟ هراسش را همه به جان خریدم بخاطر یک لحظه بزرگ در زندگیم . یک لحظه که تو برایم ساختی . میفهمی ؟؟

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 23:7  توسط کتی  | 


تو نمیدانی و نمیتوانی بفهمی . هیچ کدام از همنوعانت هم نمیدانند . زن بودن عجب حسی دارد ! زن بودن چقدر زیباست ! برای من که از هیچ چیز نمی ترسم . تو نمیدانی بوی تن تو و آغوشت تنها خلوت خوشبخت من است . تو نمیدانی برای من که مثل پرنده ها باید آزاد باشم ترسی نیست . هیچ چیز ترسی نیست. از یک قطره خون نمیترسم و نجابتی را که وصل به این قطره خون باشد مستقیم به درک واصل میکنم .
تو می ترسی ! من اما از هیچ چیز نمی ترسم ! من زنم و از حرفهای خاله زنکها و خانواده ای که به سرم قسم میخورند نمیترسم ! نمی دانم کدام مرد در اعماق وجودش چنین احساسی می تواند داشته
باشد ؟ کدام مردی می تواند زیبایی نگرانی زنانه و دلتنگی و شجاعتش را درک کند ؟ کدام مرد می تواند در عشق انقدر شجاع باشد که زن هست ؟ کدام مرد می تواند یکتنه به جنگ تابوها برود و زخم بخورد و زخم بخورد و نترسد ؟ کدام مرد توان دارد در آن واحد هم عاشق باشد و هم نگران مثل قلب تپنده مادر ؟

خدای من . چرا در کشوری بدنیا آمدم که مادرم از عاشق شدنم می ترسد و عشق گناه است و تمام اعتبارم به چیز احمقانه ای بنام بکارت وصل است ؟ در کشوری که سهمم از دنیا این نیست که از عشق و سرخوشی لذت ببرم ؟ شاید تو هم توانایی درک این همه شکوه و زیبایی را نداری . شاید تو هم نمیدانی و نمی توانی بفهمی چقدر مغرور و خوشم از زن بودنم .....

+ تاريخ شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 23:34  توسط کتی  | 


ا ؟ کی برگشتی ؟ هوم ؟ گفته بودم برمیگردی نه ؟ یادت هست یا نه ؟ هوم ؟ فکر میکنم مدتها از آخرین صحبتهامون میگذره . آخرین باری که با من حرف زدی یادته ؟ گفتی اون چیزی که میخواستی من نبودم ؟ میگفتی که تو به من تعهدی نداشتی ؟ حرفهایی که پشت سر من زدی چی ؟ یادت هست ؟

میدونستی من رو تقریبا با انگشت نشون میدن اونهایی که میشناختند من رو ؟ میدونستی که از بس هر جا یه چیزی گفتی من الان توی این شهر هم یک دیوونه م ٬ هم یک فاحشه ٬ هم یک دختر کافر ملحد ؟ یادت رفته که نشستی و تمام جزئیات رابطمون رو همه جا پخش کردی ؟ اینکه من قبلا با هزار نفر دوست بودم ؟ بر فرض که بودم ! اینکه من باکره نبودم ؟ بر فرض که نبودم ! اینکه من دیوانه و روانی بودم ؟ اینکه من مادر تو رو کتک زده بودم ؟ اینکه من نمیذاشتم تو نماز بخونی ؟ اینها رو یادت رفته ؟ هوم ؟ اشکهایی که من ریختم چی ؟ یکسالی که برای تو عوضی ! صبر کردم چی ؟ التماسهام برای اینکه یکبار دیگه به هم فرصت بدیم یکبار دیگه امتحان کنیم چی ؟ هوم ؟ یادت رفته با تمام دوستات صحبت کردم واسه اینکه برت گردونم ؟

اینها رو هم یادت رفته ؟ یادته روز آخر چطور از کنارم گذشتی و رفتی ؟ یادته چطور چشمهای خیس من رو ندیدی و صدای قلب لرزونم رو نشنیدی ؟ یادته چقدر از پله های دادگاهها بالا پائین رفتم چون تو نمیخواستی ادامه بدی ولی قصد طلاق دادن هم نداشتی ؟ هوم ؟ وقتی میرفتی یادته ؟ یادته سرتو گرفتی بالا و حتی یک نگاه هم نکردی ؟ یادته از شبی که توی بیمارستان بودم رفتی و هیچ خبری ازم نگرفتی ؟؟

باز هم چیزی یادت نمیاد ؟ یادته چطور با سنگدلی تمام بعد از سه سال جون کندن توی اون گروه کر گفتی که دیگه نیام ؟ چون تو نمیخواستی ؟ چون تو رهبر اون گروه کر بود ؟ چون من دیوانه وار اون گروه رو دوست داشتم ؟ ولی میدونستی تمام گروه رو راه برده بودم . میدونستی با چه عشقی گروه سوپرانو رو سرپرستی کردم . یادت هست چطور توی گروه همه بچه ها رو پیچوندی که تمامشون با من لج شدن و مدتها باهم قطع رابطه کردن ؟ هوم ؟

حالا اومدی ؟ حالا پیغام و پسغام میفرستی و نگاههای مظلوم به من میکنی ؟ حالا ؟ حالا که مدتهاست حتی به تو فکر هم نکردم ؟ حالا که گروهت از هم پاشیده و بچه ها هم همه برگشتن طرف من ؟ حالا که دیگه اون ابهت رو نداری و همه فهمیدن چرا ترکم کردی ؟ حالا که من هر جا میرم یک سایه شک پشت سرمه ؟ حالا که حرف هیچ کسی رو باور ندارم و اگر "دوگال " نبود تا سالها اعتماد رو یاد نمی گرفتم ؟

برو پسر جان دنبال زندگیت . برو . این دل دیگه جای تو نیست . توی زندگی من هم دیگه واسه تو جایی نیست . چه برای طلب بخشش اومده باشی چه برای شروع دوباره . دیگه نمیشناسمت .

+ پاپ زیاد گوش نمیدم . ولی آهنگ " حالا دیگه دیر شده " جمشید رو خوردم گوش ندادم ! اگر شما هم یک زمانی دیدین یکی که خیلی اذیتتون کرده برگشته اینو گوش بدین . آی می چسبه ! بعدشم اگر یک "دوگال " داشتین که ناجور مهربون بود و هواتون رو داشت بزنین به سیم آخر و آهنگ "صیاد " افتخاری رو هم گوش کنین ! با دو بار ابتذال مبتذل نمیشین ! اعتیاد نیست که ! :)

++  راستی اوضاع دهنم مثل اینکه داره بهتر میشه . دردها سر جاشه فقط خوبیش اینه که دراومدن دونه ها متوقف شده . بازم مرسی از همتون مخصوصا " دوباره از همان خیابانها " که دوا درمونش از همه بهتر جواب داد ! :)

+ تاريخ جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 22:45  توسط کتی  | 


از بیماری متنفرم و به سراغم میاد . دو هفته پیش دور تا دور لبم پر تبخال شد . دکترها گفتند شاید ترس بوده یا حساسیت در هر صورت چیز مهمی نیست . از این پمادهای تبخال زدم و خوب شد . هفته پیش دوباره لبهام باد کردند شدند دو سه برابر . توی دهنم هم یک دونه زد . باز هم با دهانشویه و این حرفها خوب شد . الان دو سه روزه که تمام دهنم پر دونه شده . نه یکی نه دو تا . لحظه به لحظه بیشتر میشه . دردش هم که دیوانم کرده . هر جایی که تصورشو بکنین . نوک زبون  ٬ زیر زبون ٬ ته گلو ٬ کناره های زبون . از جوش شیرین و قطره های گیاهی رو امتحان کردم تا بنزید آمین و لیدوکائین که بیحس بشه ولی هیچی فایده نداره . فقط خودم خودم رو از درد میخورم . گاهی وقتها حس میکنم دیگه طاقتم تموم شده . گفتم بدونید اگر جواب ایمیل یا پی ام نمیدم دلیلش اینه که دلم میخواد هر چی دم دستمه پرتاب کنم طرف مونیتور . طفلک کسانی که این روزها با من سر و کار دارن . طفلک " دوگال " جونم که این روزها دیوانش کردم رسما !! طفلک این بالشت و پتوی من که از درد همینطور پیچوندمشون . راستی سلامتی عجب نعمتیه ! راستی چرا من اینجوری شدم ؟ یعنی دلیلش چیه ؟ این دکترا هم که گاگولند به حضرت عباس . خوب یکی بگه من چیکار کنم این دردم کم بشه .

+

روز جهانی زن مبارک . ما که از درد نفهمیدیم چی شد چی نشد .

++

نمیدونم باز این کامنت دونی چه مرگشه . مرسی که گفتین . از این بلاگفا هم به شدت عصبانیم . چرا ساپورت نداره ؟ چند بار این کامنت دونی خراب شده و باز اینجوری شده .

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 19:57  توسط کتی  | 



با خودم می گویم
فردا میروم از این گور
و تو راحت میشوی
با خودم می گویم
زندگی رسم قشنگی نیست
چون رسیدن ها پایان عشقند
و جداییها آخر همه داستانها

آی دل
آی دل تنها
جدایی رسم دنیاست و
رسیدن افسانه ای بیش نیست ....

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 23:18  توسط کتی 



 

بعضی زنها فکر می کنند مرد قوی مردیه که از اونها بالاتر باشه . توی همه زمینه ها . از اونها قویتر باشه. فکر می کنند در زندگی بعضی کارها مربوط به مردهاست و اونها نباید دست بهش بزنن و بعضی چیزها هم مربوط به زنهاس و به مردها هیچ ربطی نداره . دیدین زنهایی که تا وسایل توی خونشون خراب میشه عزا می گیرن و منتظر میشن تا شوهره یا پدره بیان و وسیله رو درست کنند یا اگه نتونستند زنگ بزنند تعمیرکار ؟
بعضی زنها فکر می کنند هر چی شوهر یا طرفشون غیرتی تر باشه ٬ مرد قویتریه . کسی که توی خیابون حتما با کسی که بهشون متلک میگه دعوا کنه . یا حتما بهشون گیر بده و بازخواستشون کنه واسه ساعت رفت و آمدش. فکر می کنند مردی قویه که هیچقوت گریه نکنه . هیچوقت مشکلاتشو به دوست یا شریک زندگیش نگه . مردیه که جلوی مهمونا بلند نشه و کار نکنه . فکر می کنند مردی قویه که همیشه دست به جیب باشه و همیشه هر جا میرن اون پول همه چیز رو حساب کنه . بهشون امر و نهی کنه که چی بپوشه چی نپوشه . خیلی از زنها هم به زبون نمیارن ولی اگه مردی این کارا رو نکنه میگن بی غیرته یا طرفشو دوست نداره .
از نظر من چیزی بنام مرد قوی وجود نداره ! یعنی با این تعاریف وجود نداره . مرد غیرتی نه تنها قوی نیست که ترسو هم هست . اگر  مرد غیرتی زن یا دختر یا دوست دخترش رو سوال پیچ میکنه ٬ اگه واسش تکلیف تعیین میکنه ٬ اگه هر کاری میکنه واسه اینه که می ترسه . از از دست دادن طرفش میترسه . از حرف مردم میترسه . از خودش میترسه . از زمین و زمان میترسه . مردی که گریه نمی کنه هم همینطور . مردی که مشکلات و دردهاشو به طرفش نمیگه هم همینطور .

از نظر من تنها مردی قویه که بتونه خودش رو در کنار یک زن ببینه . به عنوان دوست و همراه . نه بالاتر و نه پائین تر . درست کنار زن .

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 22:54  توسط کتی  | 


 

برای تمام لحظه هایی که خوابم و راحتتر از همیشه خوابم می برد و هی از این شانه به آن شانه نمی چرخم تا خوابم ببرد . برای اعتماد به نفس سالیان دراز از دست رفته ای که دوباره به من برگرداندی و پرهایی که گشودی . برای اعتمادی که از دستم رفته بود و تو با صبوری و مهر و تحمل به من یاد دادی و ثابت کردی که دوستم داری . برای لحظه های پر از خنده وشادی  کنار تو . لحظه های گریه ی سبک شدن . گریه از سر خوشی . گریه برای هیچ و پوچ . گریه فقط برای اینکه بازوهای تو خیس شوند و من بخندم به تو . برای آهنگهایی که هر روز برایم پیدا می کنی و غرقم می کنی در شادی بچه گانه ام . برای پیغامهای قشنگی که میفرستی و خسته نمی شوم از چند بار خواندنشان . برای اینکه می فهمی بین دوست داشتن و دوست بودن چقدر فرق است و من چقدر مثل گربه ها باید لوس و ننر باشم تا خودم باشم. برای اینکه هر چه از دستم رفته بود با صبر و مهربانیت به من نشان دادی . برای نگرانیت برای من . برای اینکه آزادم میگذاری . برای اینکه قهرها و آشتی ها و بداخلاقیهایم را تحمل می کنی . برای اینکه خودت را رها میکنی در آغوش دیوانه من و گریه میکنی . برای اینکه دردهایت را به من میگویی . برای اینکه میدانی میخواهم بروم اما حرفی از رفتن و عاقبت کار نمیزنی . برای همه چیز . تمام حسهای خوبی که دارم  و نمیتوانم برای هیچ کسی بازگو کنم . برای اینکه نمی ترسم که از تو جدا شوم چون تا آخر دنیا برایم بهترین خاطره دنیا خواهی ماند ٬ برایم قهرمانی هستی که باید می آمدی و آدم بدها را شکست می دادی . برای اینکه گوهر دل بد مهربانم را شناختی و نگهش داشتی برای همیشه توی دستهایت که پشت و پناه منند . برای مهربانی و پشتیبانی بی چشمداشتت  . برای همه چیز . همه چیز ....

م
م
ن
و
ن
م

+ تاريخ شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 1:1  توسط کتی  | 



زمان از دستم رفته ست
سالهای دراز و
بوسه های بسیار

مادربزرگ رویاهای خویشم
و نور چشمی آرزوهایم
هیچگاه متولد نشد
درست لحظه ی باید
در بطن مادرش مرد

حالا توی شیشه الکلی دلم
حبس شده ست و
پوزخندش
ته دلم را
سخت
می سوزاند

پ.ن. تو حتی صدای بغض من رو هم از دور میشنوی ؟؟؟ چرا انقدر خوبی هوم ؟؟؟
پ.ن. ۲. به خدای مجید !! اینا شعر نیست . فقط حسه که میاد و میره ! حالا من اگه تو دسته بندی شعر گذاشتمش دیگه یعنی اینکه خودم رو تحویل گرفتم ! دو نقطه دی .

+ تاريخ یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 23:50  توسط کتی  | 


 

بعضي چيزها انقدر در زندگي با ارزشند كه حتي نمي توني توصيفشون كني . در زندگي من هيچوقت چيزهاي بزرگ با ارزش نبودند !! چيزهايي كه براي بقيه باارزش بودند براي من هيچ اهميتي نداشتند و پوچ بودند و برعكس . مثلا بارون امروز و من كه تو تاكسي غرق فكر بودم و نور چراغهاي ماشينها !‌مثلا همين آهنگ از ياني كه از تو آرشيوم پيدا كردم و حسي به من ميده غير قابل وصف .
هيچوقت مثل دوستانم نبودم . آدم ايده ال من هيچوقت با ماشين آخرين سيستم و بهترين قيافه نبود ! فقط همينكه بتونم مثل پرنده ها آزاد باشم و بپرم ولي در عين حال دوست داشته و حمايت بشم . شايد بقول دوستانم من دنبال يك برادر بودم هميشه عمرم ! مهم نيست كه آدمهاي ايده ال بقيه رو از خودم روندم . مهم اينه كه حتي وقتي كنارم نيست هست!  مهم اينه كه من رو مثل بچه اي كه گم شده حمايت ميكنه . مهم اينه كه خصوصي ترين مشكلاتم رو بهش ميگم . شايد باورتون نشه ولي براي من همين حمايت ٬ همين حس خوب خيلي با ارزشه .

دوستي ميگفت تو بايد شاعر ميشدي نه مهندس ! ميگفت تو ارزشها رو نميفهمي ! اولويت بنديهات اشتباهه ! اما من هيچوقت شاعر خوبي نميشدم . اين همه حس نوشتن كه دارم اسمش شعر نيست اينها فقط حس منه كه روي كاغذ مياد و ارزشهام رو دوست دارم . اينكه يك آغوش گرم و پذيرنده و بي آزار رو ترجيح بدم به يك شب مجلل توي بهترين رستوران و با بهترين ماشين و با باكلاس ترين آدم ! كه مطمئنا باهش غريبه خواهم بود . اصل قضيه همينه كه من با هر كسي و چيزي كه مصنوعي باشه مخالفم . آدمهايي كه من رو همينطور كه هستم با همين اخلاق گندم قبول دارند دوست دارم و آدمهايي كه خودشون هستند بيشتر !

اين روزها پيگير آرزوهاي بزرگم هستم انگار ! همه همين رو ميگن . دارم تلاش ميكنم تا از اين خراب شده زودتر خلاص شم و بدنبال حقوق اوليه خودم ندوم . براي بيرون رفتن و برگشتن از مردم اجازه نگيرم . هر ازگاهي كه دلم تنگ شد خودم و يك دوست رو به جشن شراب و بوسه و بغل دعوت كنم . اگر الان احساس كردم احتياج دارم سيگار بكشم نگاههاي سنگين آدمها رو تحمل نكنم . بخندم و با صداي بلند بخندم ! گاهي شايد دلم بخواد توي خيابون ساعتها راه برم بدون اينكه اجزاي بدنم رو واسم تشريح كنند . من از محدوديت متنفرم و هر چيزي كه بزور محدودم كنه . مگر عاشق چيزي باشم . مگر عشقم بكشه . كم كم به اين نتيجه ميرسم كه يك آدم خودخواه بيشتر نيستم ولي نميتونم غير از اين باشم.

حالا برم كه بايد بنويسم . احتياج دارم كه بنويسم . نياز دارم كه اين حال غيرقابل وصف رو روي كاغذ بيارم . شايد اگر تونستم سر جمعش كنم يك كمش رو بذارم واستون تا خوب سردرد بشين ! چاره اي نيست . فعلا كه معتاد نوشتن شدم . به اميد روزهاي بهتر و خوابهاي رنگيتر .

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 22:52  توسط کتی  | 



از دنیا سیرم . از شنیدن هر چیزی که در دنیا اتفاق می افتد . از شکنجه الهام ها و زندانی شدن گنجی ها و اعدام زمانی ها . از کارهای مضحک و خنده دار احمدی نژاد ها و حرفهای جنتی ها . از دنیا و سیاست سیرم . به هیچ چیز دل نمی بندم این روزها که ماندنی نیستم . همه چیز را از خاطرم پاک میکنم به عمد که وقت رفتن اشکم نریزد بیهوده . فقط برایم آغوش تو مانده ست که ترک دنیاست و آرامش مطلق . فقط همین . سعی میکنم دل نبندم ٬ سعی میکنم دوست داشتنت را از یاد ببرم و گاه می بینم که انگار فقط برایم یادآور آرامشی و همین . از بازیچه شدن ٬ از عروسک ماندن و دستهای هرزه آدمها خسته شده ام . شک نمی کنم . ترک دنیا می کنم و به آغوشت پناه می آورم باز و مثل بچگیها اشک می ریزم و تو هیچوقت نمی گویی گریه نکن . همین آغوش تو مانده ست برایم هر چند فانی و از دست رونده . چشم می بندم و نمی بینم همه آنهایی را که ادعا میکنند دوستم دارند . که ادعا می کنند عاشقم شده اند که از این عاشقی پرنیرنگ تر و دروغگوتر ندیده ام . فقط همین آهنگ ها را گوش میدهم که تکراری نمی شوند و می دانم که زود باید از تو خداحافظی کنم . خیلی زود قبل از اینکه خیالم آبستن خاطره ات شود . هر دوی ما می دانیم که خیلی زود باید دست تکان دهیم برای هم و شاید دیگر هیچوقت خدا هم را نبینیم . اما این آغوش تو انگار با این حس چسبناکش نمی گذارد به فرداها فکر کنم و باز به شاملو فکر میکنم و وقتی که میگفت : " پس از سفرهای دراز و عبور از فراز و فرود این دریای طوفان خیز بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم ..... آغوشت را باز یابم . استواری امن زمین را زیر پای خویش "

این روزها از دنیا سیرم که همه اش دویدن از پی هیچ است . که همه اش خبر بد است و بد . خبر اعدامها و زندانها و شلاقهاست و جنگ . عده ای آن سر دنیا کاریکاتور می کشند و عده ای سر دیگرش آدم می کشند . انگار هیچ چیز سر جایش نیست و از فکر رفتن گاهی عجیب خوشحال می شوم . از رفتن در سرزمینی که زن را با عقایدش خاک می کنند و عروسکش را دست به دست میگردانند . نمی فهمم چطور به خودشان که خاکشان را از کثافت ساخته اند انگار اجازه می دهند در مورد یک دختر و نجابتش نظر بدهند . که نجابت یعنی دست هیچ مردی به تو نخورده باشد و یادت رفته باشد که انسانی و نیاز داری .
اما آغوش تو در این بین باز عجب جاییست . نگاهت که مرا صدا می کند و دستهایت که درد دستهایم را می فهمند . آغوش تو که می دانم دوستم داری نه بخاطر زن بودنم که بخاطر انسان بودنم . که می دانم اگر در آغوش هم آرام می گیریم به خاطر نیاز تن نیست که خودمان خودمان را تشنه نگه داشته ایم و هراسی نداریم از هماغوشی بی لذت و دغدغه تن .

از دنیا سیرم و این آغوش تو سرزمین امنی است که بعنوان تنها خاطره خوب از مردان هم قبیله ات با خود میبرم . از دنیا سیرم و بدنبال یک مستی بی پایان که  تمام خاطرات عذاب آورم را پاک کند و بسپاردم به دست آغوشت که عجیب آرامشم میدهد در این غوغا .

عجب جاییست دنیا .....

+ تاريخ دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 16:8  توسط کتی  |