تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


من و دوگال خداحافظی کردیم . نمیدونم چی بگم .بین زمین و آسمون . معلق . خسته .فکر نمیکردم انقدر برام سخت باشه . وقتی دو نفر با قهر و دعوا جدا میشن یا مشکلی دارن خیلی راحت تره .

اما من و دوگال ؟ دوگالی که انقدر دوسش داشتم ٬ دوگالی که انقدر خوب بود ؟

امیدوارم بتونم طاقت بیارم . امیدوارم انقدر قوی باشم که بتونم این مدتی که توی ایران هستم سر کار دوگالم رو ببینم و طاقت بیارم .

دنیا عجب جای عجیبیه بچه ها .

من چقدر حالم بده .

 

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 23:21  توسط کتی  | 


 

دل کوچکم
گرفته ست انگار
آغوش تو و زمان
هر دو سیال و بی ثبات
دستهای زندگی سیاه و
مشقهای من همه خط خطی
پنجره کو ؟

شبهای پرکابوسم
چرا غرق این همه اشک نمیشوند ؟
چرا راهی نیست ؟
شاید هست و هموار نیست
یا اصلا نیست... 

خدای اندوه من
برایم خواب فاصله دیده ست انگار
خدای بیرحم فاصله
غرق خلقت است
تو در کابوسها همیشه
فقط نگاه میکنی
خدای فاصله ها
مرا با خود می برد

باز از خواب می پرم
باز دوستت دارم
کوچولوی من
دوستت دارم.........

+ تاريخ چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 1:54  توسط کتی  | 


اين روزها باز انگار بين زمين و آسمانم . گيجم از كارهاي عقب مانده و ليست بلند و بالايي كه بايد انجام دهم و مانده ست . رفتن انگار جدي جدي نزديك ميشود و من انگار بيشتر بين زمين و آسمان معلق ميشوم و دوگال بيچاره را هم همراه خودم مثل بادكنك بالا و پائين مي برم . انگار طفلك ميداند من از چه چيزهايي زجر ميكشم . انگار زواياي روح مرا خودش با دست خودش ساخته ست .

برميگردم و به گذشته نگاه ميكنم . به آدمهايي كه هيچ كدام نمي فهميدند و نمي خواستند كه بفهمند . آدمهايي كه فقط فكر خودشان بودند و حالا دوگال را مي بينم كه تمام سختيهاي وجودم را تحمل مي كند. اخلاق گند و دلتنگيهاي بي موردم را . شاديهاي بچه گانه ام را مسخره نميكند و به تمام آرزوهاي كوچكم احترام ميگذارد انگار يك مكتب فلسفي است !

خانه اي اجاره كرده است و من توي آن خانه احساس ميكنم همان آدمي هستم كه خودم ميخواهم . اشكهاي به ظاهر بي دليل من را ميداند از كجاست و ميداند كه بايد راحت گريه كنم تا خوب شوم و دوباره بچه گربه بازيگوش بشوم برايش . من توي آن خانه به هيچ چيزي احتياج ندارم تا خوشبخت شوم . توي خانه كوچك ما خوشبختي مثل جرياني سيال است . مثل هواست . با تمام دعواها و بحثهايمان . باز هم خانه ما خانه است و من دختر كوچولويي كه فكر ميكند بزرگ شده ست . كاش مادرم ميدانست كه من چقدر خوشبختم . كاش به چشم مادرم خوشبختي خواستگارهاي رنگارنگ و لبخندهاي مصنوعي نبود . كاش ميتوانست بفهمد من كنار دوگال چقدر خوشبخت و زنده ام .

رفتن نزديك ميشود و من فقط آرزو ميكنم روزي جايي باز ببينمش . روزي جايي خوشبخت و سرحال ببينمش و دستش را بخاطر اين همه درك من بفشارم . يعني روزي باز هم مي بينمش ؟؟؟

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 0:32  توسط کتی  | 


ده سال گذشت . ده سال ! فرزانه گلم ده سال گذشت . با ایمیلی که از تو گرفتم انگار ده سال برگشتم عقب عزیزم . ده سال . انگار روزها یکی یکی برگشتند عقب عزیز دلم . فرزانه من و تو چه دنیاهایی را کشف نکردیم . بارها برایت از روزهای دبیرستان و خاطراتمان گفته ام . امروز برایت از امروز میگویم . از امروز که خسته خسته خسته ام . که انگار بیش از ظرفیتم بزرگ شده ام و بار این بزرگ شدن را به دوشم میکشم . من دیگر هیچ حرفی از فردا و دیروز ندارم . امروز را میگویم . امروز را که خسته خسته ام و در بدر بدنبال مستی که آرامشم دهد و آغوشی که مرا با این همه نقص و نگرانی و اضطراب بپذیرد.

عزیزکم . قشنگی دوستی ما در چیزی بود به نام تفاوت . چیزی که همه را به ترس وامیدارد . تو با خدا و مقدسات خودت بودی و من در دشمنی با هر چیز مقدس که در نظرم هیچ کسی مقدس نیست . ما کنار هم بودیم . در سختیها و خنده ها . با یک دنیا تفاوت . چیزی که ما را به هم پیوند زد انسانیت هر دوی ما بود و عاطفه ماندن در کنار هم .

دوستانی دارم که مثل من فکر میکنند . مثل من به هیچ چیز اعتقاد ندارند . دوستشان هم دارم . حرف هم را می فهمیم اما دوستی ما به جز قشنگی یک دوستی که در امتداد کودکیمان بود یک قشنگی دیگر هم داشت و آن هم درک تفاوتها بود . ما هیچوقت نخواستیم همدیگر را عوض کنیم . چه اشکالی داشت که تو با نماز آرامش پیدا کنی و من با راه رفتن زیر باران وقتی هر دو از یک درد می مردیم ؟

با تمام نفرتم از مذهب تو برایم همیشه فرزانه بودی . با مذهبت . با خدا و مقدساتت . فقط چون خودت بودی . خود خودت . چون برایم خواهر بودی و دوست . چون با تو دنیا خوشرنگ و خوشبوست .

آی فرزانه نازنینم . این روزها عجیب خسته ام و سنگین و دیدن دوباره تو نفس دوباره ام بود . این روزها خیلی با بقیه فرق می کنم و این تفاوت آزارم میدهد . این روزها همه اش زیر ذره بین خاله زنکهای مهمانیهام که با چشمهای گردشان من را نگاه میکنند که به جای کل کل کردن با بقیه خاله زنکها ضبط صاحبخانه را درست میکنم و یک گوشه می نشینم و به دنیای کوچک خودم و دوگال فکر میکنم . دنیایی که ساخته ام و به زودی باید خرابش کنم و بروم . این روزها سنگینم از نگاههای پر از سوال اطرافیان . سنگینم از اینکه هیچوقت نمیتوانم مثل آنها باشم و باید بار این تفاوت را به دوش بکشم .

دوست همیشه من . ایمیلی که از تو گرفتم با ارزش ترین ایمیل دنیا بود . بخاطر لحظه لحظه دوستی و مهربانیت مرسی . راستی من خوشبخت ترین آدم دنیام که تا بشماری دوستان خوب دارم . راستی من خوشبخت ترین آدم دنیام که هیچوقت تنها نیستم . راستی در این دنیا هیچ چیز از دوستی با ارزش تر نیست که نیست .

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 0:40  توسط کتی  | 


مشکل از جایی شروع شد که روی همه چیز اسم گذاشتیم . قالب درست کردیم . هی قالبهای ذهنمون رو زیاد کردیم. ولی یک جایی متوقف شدیم . از اون به بعد دیگه قالب جدیدی درست نکردیم بلکه هر چیزی رو سعی کردیم توی اون قالبهای قبلی قرار بدیم . جایی فاجعه به بار اومد که توی روابطمون هم همین کار رو کردیم .
پدر ٬ مادر ٬ دوست ٬ زن ٬ شوهر ٬ دوست پسر ٬ دوست دختر و هزار کوفت و زهر مار دیگه که متاسفانه هیچ کدوم رو قبول ندارم !!
زمانی مردی توی زندگی من پیدا شد که راه زندگیم رو عوض کرد . از پدرم شاید ده سال کوچکتر بود . کمکم کرد تا بیشتر بخونم و بفهمم . توی سخت ترین شرایط زندگی نجاتم داد . رشد ذهن و احساسم رو مدیون اون هستم .
کسی توی زندگیم هست که دوستش دارم . خیلی خیلی دوستش دارم . با هم زندگی می کنیم . خرید می کنیم . توی سر و کله هم می زنیم و دوباره محکمتر از همیشه دست هم رو می گیریم و راه مشترک رو ادامه میدیم .

به نظر شما چه اسمی میشه روی این دو تا رابطه گذاشت ؟

من روی روابطم اسم نمیذارم . اونا رو توی یه قالب نمیذارم . به تعداد روابط دنیا نوع رابطه میبینم . رابطه خودم و دوگال رو نه دوست پسر و دوست دختر میذارم . نه زن و شوهر .نه دو تا دوست معمول . نه هیچ چرند دیگه ای . رابطه من و دوگال اسمش هست رابطه من و دوگال . در نوع خودش منحصر بفرد . با کاستیها و حماقتها و خوشی ها و خوشبختی های خودش .

باور میکنید من عاشق اینم که زیر یک سقف با دوگال زندگی کنم  ( البته به جز شب تا صبح که امکانش واسه هیچکدوم نیست ) . باهش خرید برم . باهش نفس بکشم . دعواش کنم. نا امید بشم. عصبانیش کنم ! عصبانی بشم . بغلش کنم . صدای نفسهاشو بشنوم وقتی کنارم خوابیده . توی خواب دستهای گرمش رو روی سرم احساس کنم و به هیچ الاغی هم نگم که ما زن و شوهریم ! من عاشق شکستن این قالبهای مسخره م . عاشق گم کردن تنها میراث اجدادم :ترس از همنوع ! 

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:31  توسط کتی  | 


پنج شنبه که تعطیل بود من و دوگال و دو تا دیگه از همکارا (من و دوگال همکار هستیم ) رفتیم بیرون شهر . یکی از بهترین خاطرات زندگیم بود و فوق العاده خوش گذشت . چه قلیون چاق کردن و جوجه سیخ کشیدن رو آتیش پختن و کوهنوردی و چه قایق سواری و سیگارکی که توی اون آرامش کشیدیم .

همه اینها بماند تا لحظه رفتن که همه با هم ایستاده بودیم و مشغول اذیت کردن همدیگه و خندیدن بودیم که یکی از این ماشینهای پلیس ( پلیس که چه عرض کنم ) ترمز زد و مردکی پیاده شد . اول دوگال رو کشید کنار و ازش چند تا سوال کرد . من سعی میکردم گوش بدم ببینم چی میپرسه و دوگال چی جواب میده تا من هم همون جوابها رو بدم . بعد آقای محترم !! بنده رو کشید کنار و شروع کرد به سین جیم کردن . که کی اومدیم و چه نسبتی با هم داریم و از این حرفا . من هم خیلی سور ! جوابشو دادم .( گر چه از درون از خشم و در عین حال میلرزیدم ) . 
گفتم که هیچ نسبتی نداریم و همکار هستیم و برای تفریح اومدیم بیرون . گفت شما خجالت نمیکشین با چند تا " نامحرم " اومدین بیرون ؟ گفتم نه ! مگه دارم چیکار میکنم که خجالت بکشم ؟؟ خلاصه از اون پرسیدن و از من جواب تند و رک دادن ! در نهایت بعد از سخنرانی آقا متوجه شدم که من از لحاظ قانونی مجرم هستم چون با پسرانی که هیچ نستبی ندارم اومدم بیرون و آقا خیلی به من لطف کردن که من رو دستگیر نکردن و نبردن .  
به هیچ وجه نمیتونم احساسم رو شرح کنم . احساس تحقیر شدن ٬ ترس . احساس عجزی که آدم در مقابل حرف بی منطق داره . تا ساعتها داشتم میلرزیدم هم از ترس ( حوصله از کار بیکار شدن و درگیر شدن با خانواده رو ندارم !)  و هم از خشم .

اینه جایی که من توش زندگی میکنم . خوشی ٬ نفس کشیدن ٬ خندیدن ٬ زندگی کردن ٬ همه چی غدقن ! کی میتونه درک کنه که چه احساس بدی دارم ؟؟ واقعا حق دارم با این همه سختی ٬ بدون ساپورت مالی یا عاطفی ٬ دوری از عزیزانم رو ترجیح بدم به زندگی در همچین لجنزاری و برم از این کشور نه ؟؟ این همه سختی رو باید تحمل کنم چون زیر بار محدودیتهای احمقانه همین یک نوبت زندگیم داره میسوزه . راستی رفتن داره نزدیک میشه . رفتن داره نزدیک میشه . رفتن .....

پ.ن . دوستی بنام  احسان  ٬ سایت  ایران کنسر  (در مورد سرطان)  را راه اندازی میکنند. ببینید و اگه میتویند کمک کنید . توضیحات لازم رو هاله عزیزم  اینجا داده .

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 0:40  توسط کتی  | 


هميشه مخالف اعدام بودم به هزار دليل . اين يكي رو بيشتر از همه مخالفم . لطفا امضا كنيد تا صدامون به جايي برسه . به اميد آزادي . به اميد دنياي بهتر ....

مخالفت با احكام ضد انساني در ايران

و تشكر از هاله گل و حسن آقا .

+ تاريخ جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 17:58  توسط کتی 


وقتی برمیگشتم خونه دختری رو دیدم که کنار خیابون منتظر ایستاده بود . شال صورتی رنگی سرش بود و مانتوی فوق العاده تنگ و کوتاهی هم پوشیده بود . آرایشش و رنگ موهاش هم خیلی توی چشم میومد . اعتراف میکنم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که حتما فاحشه س ! کلی توی ذهنم داشتم فکر میکردم آره دیگه وگرنه روز تعطیل با این سرو وضع٬ کنار خیابون ٬ سوار تاکسی نشدن  ... نمیدونم چرا همچین چیزی توی ذهنم اومد در حالیکه حالا که فکر میکنم کلی از خودم خجالت میکشم ! خدای من چه چیزی باعث شد همچین فکری بیاد توی کله پوک من ؟؟  شاید با دوستانش قرار داشته ٬ شاید سوار تاکسی نمیشده چون منتظر کسی بوده ٬ شاید از مهمونی برمیگشته و میخواسته خرید کنه ٬ شاید اصلا فاحشه بود ولی به من چه ؟؟؟؟؟
 یک آن متوجه شدم که با کسایی که مرتب برای این دختر ترمز میزدند و متلک میگفتند فرقی ندارم . شاید اگر من هم پسر بودم با این نتیجه ای که گرفته بودم برای دخترک نیش ترمزی میومدم.

چی باعث میشه ما انقدر همدیگه رو تو کفه ترازو بذاریم ؟ نمیدونم توی این خراب شده اینطوریه یا همه جای دنیا همینه ؟ چرا اگر کسی متفاوت با ما فکر کنه لباس بپوشه یا رفتار کنه حتمن باید بد باشه ؟؟ چرا من باید سریع مارک فاحشه بودن به کسی بزنم و آیا واقعا فاحشه بودن انقدر وحشتناکه ؟؟؟

این روزها همش درگیر این موضوع شدم . به کی میگیم خوب ؟ به کی بد ؟ اصلا خوب و بد رو کی تعریف میکنه ؟  شاید از دید مادر خودم یک فاحشه تمام عیار باشم چون عقایدم با تفکرات اون متفاوته ٬ چون داشتن سکس رو بد نمیدونم .

محض رضای خدا چرا همدیگه رو همینجوری که هستیم قبول نمیکنیم ؟ چرا مدام فکر این هستیم که یکی خوبه یا بد در صورتیکه میدونیم یکی دیگه هم داره در همون لحظه ما رو تو کفه ترازو میذاره ؟ چرا بخاطر خدا سرمون رو توی زندگی خودمون نمیکنیم و سر و سامونش نمیدیم ؟ چرا من باید امروز انقدر احمقانه توی فکر و دلم یک نفر رو به راحتی متهم به چیزی کنم که شاید خیلی هم بد نباشه ٬ شاید زائیده شرایط احمقانه این سرزمین باشه ؟؟؟

پ.ن. حالا دنبال کلمه "سکس " میگردی میای اینجا اوکی ! اما سکس با خاله نانازم ! رو میخوای چیکار آخه ؟؟؟؟!!!!

+ تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 1:46  توسط کتی  | 


چرا شک میکنی ؟
من که رنگ رنگین کمان دوستیم
با دستهای تو سبز و
با خنده تو آبیم
با اشکت میگریم و
با هق هقت بیدار میشوم
چرا شک میکنی ؟

فردا که میروم
فردا که نیستم
فردا که باران رفته ست
رنگین کمان هم
فردا که تو
پی زندگی و من
پی زنده بودنم
فردا که فاصله
خدای خوابهاست٬
به خدای رنگهای خوب
چرا شک میکنی ؟

دلم گرفته بود و
دست تو
آغاز رنگین کمان دوستی
به معجزه آغوش بی گلایه و دروغ
چرا شک میکنیم ؟

بهار ۸۵
با یک دنیا نگرانی
و یک عالم کار
و خدا تا بیحوصلگی از نوع بهاریش !

+ تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 22:17  توسط کتی  |