تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



تنها بوی تن تو را دوست دارم . اشکها و کابوسها سهمم و آغوشت تکیه گاهم . در عوض امروز را به من هدیه میدهی . امروز یعنی وقتی لبخند میزنی من مست خوشیم . امروز یعنی به بوی تنت عادت کرده ام. یعنی انگار باید اعتراف میکردم که عاشق شده بودم .

امروز نمیدانم از چه جنسی بود که در آغوشت پرواز کردم . دست به تنت کشیدم و از تمام کابوسها انتقام گرفتم . امروز نمیدانم چه بود که لبخند تو انقدر قشنگ بود انگار تمام وجودت لبخند بود . انگار چیزی توی آن لبخند ٬ توی آن چینهای لبخند کنار چشمت مرا دعوت میکرد به جشن دوستی . انگار تمام آیه های شک میسوختند و دور میشدند . کابوسها دروغ درآمدند و تو کنارم بودی .

کابوسها سهم من . سهم تو نمیدانم چیست . نمیدانم ٬ تو هیچوقت به من از سهمت نمیگویی . تو اصلا به سهم فکر نمیکنی . وقتی تو میخندی ٬ وقتی میدانم که خیلی دوستم داری انگار هیچ چیز ترس ندارد . حتی کابوسهای من ٬ حتی  فکر نفسهای یک موجود دیگر در وجود خودم ٬ حتی فکر دیگر تو را ندیدن ٬ عطر آغوشت را کم داشتن ٬ تا جنون دلتنگت شدن ترس ندارد .

کاش یکبار از سهمت با من حرف میزدی . از اینکه چقدر سهم توست  . راستی چقدر از کابوسها و ترسها و نگرانیها سهم توست ؟ چقدر از دلتنگیها سهم توست ؟ یا خوشیها ؟ یک آه چقدر گران تمام میشود این روزها ......

+ تاريخ شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 23:9  توسط کتی  | 



سفر آغاز شد
بيراهه و مقصدي
كه نبود
شكوفه و بهاري
كه بوي تعفن ميداد
روزنه نگاه تو
عطر هماغوشيمان...

سفر آغاز شد
راه افتادم و
يك همسفر هم نبود
تنها ميروم .....

بیست و پنج سالم شده و تازه دارم یه چیزایی رو یاد میگیرم . تازه این روزها فهمیدم که یکی از بزرگترین مشکلات من این بوده که چیزهایی که وجود داشته و برام نامطلوب بوده انکار کردم . یعنی هیچوقت اونها رو نپذیرفتم و واسه همین همیشه درگیر این بودم که شرايط بدي كه غير قابل تغيير بوده رو عوض كنم .

اين روزها تازه سكه من بعد از بيست و پنج سال افتاده كه بابا جان ٬ عزيز من بعضي چيزها رو بايد بپذيري . بايد قبول كني كه آدمها همين هستند كه هستند و قابل تغيير نيستند . كه بهتره آدمها و زندگي رو همين جوري كه هست بپذيرم و بدونم كه راحتتره كه خودم رو عوض كنم تا درگير تغيير شرايط بشم . من مثل اينكه همه چيز ياد گرفتم به جز زندگي كردن . كم كم دارم زندگي كردن رو ياد ميگيرم . تازه دارم ميفهمم زندگي يعني چي .

پ.ن. يك سال از كار من در شركت گذشت . يك سال كه كلي چيزي ياد گرفتم . يك سال كه با دوگال شروع شد . چرا زودتر همديگه رو كشف نكرديم ؟ چرا انقدر دوستش دارم ؟ كاش قرصي بود كه آدم ميخورد و ديگه كسي رو دوست نداشت . كاش من هم ميتونستم مثل آدمهاي نفهمي كه توي زندگيم اومدن سنگدل باشم . اين دل به جز دردسر چي داشته واسه من ؟ هوم ؟ اين يك سال مثل يك فيلم جلوي چشمم رد ميشه ....

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:31  توسط کتی  | 


دری بسته می شود و دری دیگر را باز میکنم . خانه ام ویران میشود و خانه ای دیگر میسازم . هر چه بوده ست همین بوده ست . باغهایی داشتم که کویر شد و گلهایی که سوخت و دلی که پژمرد . من اما عجیب هر بار سرسبزتر و سربلند تر بلند شدم و تو چشمهای گردت را به زندگی من دوخته ای و نگاه میکنی .
شگفتی نیست همه اش همین بوده ست . حالا دستهایت را بردار و ببین که شکفته ام. بوی سنگین نفست را نقاشی کرده ام و پر از واژه های عمیق شده ام .رنگ آوازهای سنگین شده ام . نه نه باید بخوانم باید بخوانم . شاید دلم برای خواندن تنگ شده ست که این آواز رهایم نمیکند . صدای ویلن ها و آوازخوانها و این هارمونی شگفتی آفرین و این فواصل ناخوشایند که همیشه برایم خوشایند بوده اند . انگاری بدون شراب مستم این بار . یا از عطر دوستیمان مست شدم باز ؟
تعجب نکن . برای من نگران نباش و به خودخواهی فکر نکن . من عجیب غریب بوده ام . من حسهایم دلتنگی دورترین جلبکهای اقیانوسهای دور را هم میفهمند . عجیب نیست . من انگار با تو سالهاست که زندگی کرده ام . هی ! من خیلی دوستت دارم . آنقدر که دوریت هم ترانه ست به قشنگی با تو بودن و من این مستی بدون شراب را دوست دارم و انقدر دوستت دارم که اینجا ٬ همینجا ٬ جلوی چشم همه غرور کودکانه ام را زیر پاهای قلبم له میکنم و با این آواز که سر میدهم به همه دنیا ٬ به همه دوستان و دشمنانم میگویم که دوستت دارم .

من درست به اندازه عظمت این آواز که میخوانم دوستیت را دوست دارم...

*اگر Eyes Wide Shut رو دیده باشید موسیقیش رو هم به یاد دارین که آهنگسازش jocelyn pook بوده . امروز یکی از دوستان دوگی جونم آلبوم Untold Things رو بهمون داد كه فكر ميكنم همراه با يك خانم ايراني ميخونه  . اگه دوست دارین بیشتر بدونین به  اين سايت که سایت رسمی این خانمه یه سری بزنید. اینجا هم یک کمشو گوش بدین ! من که رسما مست شدم شما رو نمیدونم !

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:31  توسط کتی  | 


کار خاصی نمیکنم و خبر خاصی نیست . درگیر کارم یا با دوگال هستم و یا دوستان . اخبار دیوانه کننده ایران رو پیگیری میکنم و میترسم . مدارکم رو جمع و جور میکنم واسه رفتن . هر وقت هم که خسته بشم بغل دوگال بهترین جاست . تا هست خوبه و نباشه هم که خاطره س دیگه .
همینطور زندگی میگذره و ما بزرگ میشیم و هر چی بزرگتر میشیم هدفهامون کوچکتر و بی ارزشتر میشه . فعلا انگار نباید حرفی زد و فقط باید نگاه کرد . مثل آدمهایی که خوابند . یکی از این روزها باید یک کاری بکنم . یکی از این روزها باید با جریانی که منو داره غرق میکنه مبارزه کنم . امیدوارم دیر نشه .امیدوارم غرق نشم .

راستی آلبوم "ماه" یا "Luna " از "الساندرو سافینا " رو سعی کنید حتما گوش بدین . من و دوگال که خوردیم این آلبوم رو از بس گوش دادیم ! شما هم امتحان کنید . یه جورایی منو یاد بوچلی میندازه و آهنگهایی که یک زمان تمرین میکردم .

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:30  توسط کتی  | 


 باز هم اعدام ؟؟

نه !

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 23:18  توسط کتی  | 



صدای تو برایم نشانه بود آخر . آخرین نشانه زندگی و حیات . دستهایت که آغوش گرم دستهایم بودند جوانه زندگیم بود آخر . بعد از آن همه عذاب و آن همه آدمهایی که رفتند و آمدند و نفهمیدند چه میگویم تو آخرین نجات دهنده بودی . دستت را دراز کردی و کشیدیم بالا از آن پائین ها و بغلم کردی . بوی آغوشت را چطور از یاد ببرم ؟

کاش میگفتی بمان . کاش میگفتی نرو . کاش میگفتی که خواهی آمد . دلکم چقدر طاقت دارد مگر ؟ تنم چقدر طاقت دارد مگر که این همه بار غصه را تک و تنها به دوش بکشد و دم نزند . خنده های مصنوعیم را تا کی تحویل دهم به چشمهایت وقتی دلم از غمی می جوشد و آب میشود ؟ کنار تو که هستم لحظه ها را با دست میگیرم و در تلاش بیحاصلم نگه میدارم اما وقتی به خودم می آیم که چند لحظه دیگر هم گذشته و من همه اش در فکر نگه داشتن لحظه های قبل بوده ام . دلکم خسته است آخر . دلکم تنگت میشود با روزهای خنده و شادی و مستی و خوشبختیمان .

پنجره امیدها را میگشایم برای خودم و قول میدهم به خودم که بازگشتی هست . اما دلکم را چه کنم ؟ تو مگر دلک نداری ؟ یا دلکت یاد گرفته که دلتنگ نشود ٬ هق هق نکند ٬ فریاد نزند ؟ تو دلکت را چکار میکنی وقتی لحظه ها اینطور مثل ماهی های عید از دست میلغزند و جلوی چشممان جان میدهند و ما فقط نگاهشان میکنیم ؟

آی این دلکم گاهی عجیب تنگ میشود و میترسد . دلکم است آخر . ترسو و پرتپش . دور از تو بیچاره ام میکند . لحظه ای آرامم نمیگذارد . چطور آرامش کنم ؟ چطور بگویم که زندگی همین شده است ٬ آشنایی و جدایی . جدایی و آشنایی .....

چطور وقتی کوچه های شهر را قدم میزنم دلکم یاد تو نیفتد و به گریه ام نیندازد ؟ چطور وقتی فکر رفتن میکنم دلکم ساکت شود و انقدر بالا و پائین نپرد توی این سینه ٬ انقدر بیقراری نکند ؟ چطور وقتی ترانه های خوب را گوش میکنم یاد تو نیفتم ؟ تا کی بگذارم این خنجر تیز ترس از جدایی بخراشد و بخراشد تا کند شود و بی اثر ؟ چه کنم وقتی دلکم با من مدارا نمیکند ؟

تو مگر دلک نداری برای خودت ؟
+ تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:25  توسط کتی  | 


چشم های ترم رو روی هم میذارم و فکر میکنم . توی رویاهام روزهای آزادی ایران رو میبینم . روزهایی که  مردم شادن و آزاد و توی خیابونها به جز صدای خنده و آهنگ و رقص و پایکوبی چیزی نیست . روزهایی که همه آدمها با هر طرز فکری بدون آزار رسوندن به هم کنار هم زندگی میکنند و همدیگر رو بخاطر خودشون دوست دارند نه عقایدشون . روزهایی که فکرهای کوتاه نیستند ٬ تهمت نیست ٬ خودبینی و خودپرستی نیست . همه سرشون توی زندگی خودشونه و تنها مکتب مشترک عشقه .

روزهایی رو میبینم که صحبتی از تو یهودی و مسیحی هستی من مسلمون نیست . که من خوبم تو بد . که من پاکم و تو گناهکار . روزهایی که جوونهای طفلکی معتاد نمیشن . که ما بدویم و جون بکنیم و به هیچ جا نرسیم . روزهایی که غم نان به این صورت وحشتناک نیست . که آدمها رو بخاطر عقایدشون شکنجه نمیکنند ٬ اعدام نمیکنند .

روزهایی که همه چیز گناه و ممنوع نباشه . بوسه و آغوش و مستی گناه نباشه . شادی و خنده و رقص گناه نباشه . که آدمها برای این به دنیا اومده باشن که خوب باشن و خوشبخت نه اینکه اینجا بدبختی بکشن تا توی دنیای دیگه ای به امتیازات مسخره برسن .

به همه اینها فکر میکنم با اینکه میدونم  فقط رویاست و دور از دست . به جز آغوش گرم دوگال و دستهای مهربونش و وجودش که برای من با ارزش ترین چیز دنیاست این رویاها هستن که منو زنده نگه میدارن . تا کی خبر بد ؟ تا کی شکنجه و اعدام ؟ تا کی ؟

میدونم که فقط رویاست و با این وجود باز هم به اون روزها فکر میکنم .

+ تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:54  توسط کتی  | 


آی لذت میبرم از شعرهایی که انقدر معنی دارند ......


با عزيزان درنياميزد دل ديوانه ام
 در ميان آشنايانم ولي بيگانه ام
از چو من آزاده اي الفت بريدن سهل نيست
 ميرود با چشم گريان سيل از ويرانه ام

با آنكه همچون اشك غم بر خاك ره افتاده ام من
با آنكه هر شب ناله ها چون مرغ شب سرداده ام من
در سر ندارم هوسي  چشمي ندارم به كسي
آزاده ام من

با آنكه از بي حاصلي سر در گريبانم چو گل
شادم كه از روشندلي پاكي ز دامانم چو گل
خندان لب و خونين جگر مانند جام باده ام
آزاده ام من

يارب چو من افتاده اي كو ؟
افتاده آزاده اي كو ؟
تا رفته از جانم برون سوداي هستي
آسوده ام آسوده از غوغاي هستي
گلبانگ مستي آفرين همچون رهي سرداده ام من
مرغ شباهنگم ولي در دام غم افتاده ام من
خندان لب و خونين جگر مانند جام باده ام
آزاده ام من
آزاده ام من


شعر : رهي معيري
آهنگ : علي تجويدي
آواز : هايده

اينجا گوش كنيد .

+ تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:18  توسط کتی  | 


نتایج امتحان IELTS رو گرفتم و خيلي خوب بود . اول فكر ميكردم 8 شدم ولي بعد فهميدم 7.5 بوده كه واسه امتحان آكادميك نمره خوبيه . حالم خيلي بهتره و اين به اين معني نيست كه اوضاع بهتره . فقط يعني من قويتر شدم . انقدر قوي كه هيچ كسي و چيزي نميتونه من رو از آينده بترسونه . اگر هم ترسي به سراغم بياد مدت زيادي نميگذره كه راهشو ميكشه و ميره !

لحظه ها رو با تمام وجود زندگي ميكنم . به قول دوگال خيلي نامرديه . هم بايد يك بار زنده باشيم و هم زندگي كنيم ! بايد يك بار ميومديم تجربه ميكرديم و دفعه دوم ميفهميديم چيكار كنيم ! اما من همين يك بار رو زندگي ميكنم . عجيب ترين كارهاي دنيا رو انجام ميدم و از هيچ چيزي نميترسم . روزهاي سختي در انتظار من هستند . روزهايي كه حسرت اين روزها رو خواهم خورد . پس لحظه ها رو زندگي ميكنم .

امروز بالاخره بعد از مدتها يك گربه افتاد به چنگم و كلي باهش بازي كردم و دوگال هم هي سعي ميكرد ازش عكس بگيره كه نشد وگرنه عكسهاشو ميذاشتم واستون . انقدر لوس بود كه خدا ميدونه . وقتي صداش ميكردم از اون سر پارك ميدويد و ميومد پيشم . خيلي لحظات قشنگي بود .

امروز چند دقيقه تمام فقط توي چشمهاي دوگال زل زدم . من خيلي دلم ميخواد زندگي كنم و اين خود زندگي بود . اين روزها حتي كوچكترين چيزها به من چيزي ميگن و برام رازي دارند . نسيم اول صبح كه بيدارم ميكنه و دانشجوهايي كه انقدر اذيت ميكنند كه گاهي ميخوام خفه كنمشون !!!

حتي در و ديوار انگار با من حرف ميزنن اين روزها . همه چيز برام معني داره . فكر كنم خيلي زنده ام . فكر كنم با اين همه بدبختي خوشبختم ! خوشبخت ترين بدبخت دنيا !!! 

+ تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 23:4  توسط کتی  | 


خيلي از هم خواهيم بود و خيلي نزديك . دوگال هميشه كنار منه حتي اگه نباشه . از هم دور خواهيم بود و درست كنار هم . بغل هم . مثل روزهايي كه مست بوديم و بغل هم بودن و حرف زدن با هم رو به همه چيز ترجيح ميداديم . از هم دور خواهيم بود و در عين حال نزديك نزديك مثل روزهايي كه صبح تا شب رو با هم گذرونديم . خيلي دور خواهيم بود و درست كنار هم . از تمام نزديكهاي دنيا هم نزديكتر . اصلا وقتي از هم دوريم انگار هست . نميدونم چطور و كجا اما هست و خودش هم نميدونه ! از هم به اندازه اقيانوسها دور خواهيم بود و مثل سايه هامون نزديك . خيلي دور چون دستهامون ديگه به هم نميرسند . خيلي نزديك چون توي ذهنم توي قلبم هست و هيچ كسي نميتونه از اونجا پاكش كنه به جز خودم . چون فاصله ها در مقابل ذهن و قلب من خيلي عاجز و ناتوانند .

آي از اين موسيقي ! موسیقی مست کننده خیلی دور خیلی نزدیک رو گوش میدم . انگار روی ابرها پرواز میکنم . تمام غصه ها و نگرانیها به یک چشم به هم زدن سبک میشن و میرن . دوگال رو هنوز هم دوست دارم به اندازه تمام دنیا . هنوز هم می بینمش و باهش هستم چون دلیلی نداشت به این زودی باهش خداحافظی کنم ! هر وقت خواستم برم هر وقت پامو گذاشتم توی فرودگاه باهش خداحافظی میکنم . شاید اون موقع هم این کار رو نکنم .

دوگال رو دوست دارم چون من رو فهمید و واسه خودم دوست داشت . چون بهم اعتماد کرد و اعتماد رو بهم یاد داد . با صبرو تحمل و مهربونیش . چیزهایی به من یاد داد که از یادم رفته بود . دوگال رو دوست دارم و سختیهای این دوست داشتن رو تحمل میکنم . زجر روز خداحافظی رو . اما یک چیز رو میگم و حالا ببینید . شاید چندین سال بعد شاید هم خیلی زودتر من و دوگال باز هم با هم خواهیم بود . چون رابطه ما هر چی که بود ( میدونین که دوست ندارم رو روابطم اسم بذارم ! ) واقعی بود . بدون تظاهر و تغییر خودمون . ما هر دو خودمون بودیم . شاید کوتاه اومدیم . شاید اخلاقهای بدمون رو اصلاح کردیم . اما خود خودمون رو عوض نکردیم . همون چیزی بودیم که بودیم و مهمتر از همه صادق بودیم .

در تمام عمرم به یاد نداشتم که انقدر قوی بوده باشم و شجاع . به دوست داشتن دوگال افتخار میکنم و به اینکه دوستی مثل اون داشتم . به رابطه ای که تمام دوستام اعتراف میکردن بهش حسرت میخوردن . به اینکه بالاخره یکی پیدا شد که با تمام سادگیش زوایای روح پیچیده من رو کشف کنه و با تمام وجود خوشحالم کنه . کسی که بدونه این چیزهای کوچک هستند که ارزشمند هستند نه چیزهای بزرگ . که این چیزهای کوچک زندگی ما رو میسازن .

امروز میگم و شک ندارم . حتی اگر در این مدت بارها تلخی تنهایی رو تجربه کنیم . یا پستی بلندیها رو تجربه کنیم . روزی ٬ جایی ما به هم خواهیم رسید . باز هم نمیترسم . این آهنگ من رو مست کرده و من باز رو ابرام . مست و دلتنگ به جنگ سختیها و غصه ها میرم . به تلخیهای آینده لبخند میزنم . مطمئنم روزی اونها هم به من لبخند میزنند.

+ تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 22:47  توسط کتی  | 



شايد دور باشيم
شايد نزديك
شايد در آغوش هم باشيم
شايد تنهاي تنها
شايد تو اينجا باشي و
من سر ديگر اين دنياي بي سر و ته

شايد تو بخندي و من خالي بشوم
شايد من بدوم و تو ساكن شوي
شايد تو خوشبخت باشي و من تنها

شايد سهم ما همين بود
كم بود و كوتاه
شايد كم بوديم و كوتاه
از فاصله ها ناتوان تر
از ديوارهاي تلاش كوتاهتر
از دوست داشتن كمتر

شايد اوج ها دور بودند
قله ها دور از دست
قلب ما كوچك و
بهانه ها زياد
خيلي زياد

هر چه بوديم اما
كوتاه و كم
ناچيز و ناتوان
قصه اي ساخته ايم
با دو قهرمان كوچك و ترسو
و هزار آرزو
كه در دل كوچكم پرپر ميزد
و مثل پر قناري ريخت و تمام شد


هر چه بود اما
ميدانم كه جدايي نيست
دوري معنا ندارد
ميدانم كه تو و دلت
هميشه پيش من مي مانيد

من به ديدار دوباره
به آغوش بازگشت و
شوق لبخند
ايمان دارم

ما روزي برمي گرديم به شهر بازگشت ها .....

+ تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:33  توسط کتی  | 


با تو رفتم
بی تو باز آمدم
از سر کوی او
دل دیوانه
پنهان کردم
در خاکستر غم
آنهمه آرزو
دل دیوانه

چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی

پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام
دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام
دل دیوانه
بخواب آرام
دل دیوانه

ویگن خونده و شعرش رو هم نمیدونم کی گفته . بارها زمزمه کردم و خوندم . کماکان بین زمین و آسمونم . میدونم قویتر از این حرفها هستم ولی نمیدونم چقدر طول میکشه که خوب بشم . برای دوستانی که پرسیده بودند میگم که من و دوگال هیچ راهی بینمون نبود . آرزو داشتم دوگالم از دیدار دوباره حرف بزنه یا تلاش واسه اینکه یه راهی پیدا بشه ٬ اما نزد . سکوت میکنم ٬ آه میکشم ٬ حرفامو قورت میدم و دوباره این آهنگو میخونم .

از این شمارش معکوس متنفرم . از این ضعف خودم و این دنیای دیوانه .  

+ تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:27  توسط کتی  | 


مای خوشبخت ما
حالا من کوچولویی شده ست
که حتی توی کوچه ها هم
انگشتهایش را - دوستان کوچکت را -
به هم می فشارد
تا اشکهایش را
آدم بزرگها نبینند

من کوچولوی تو
حالا
تنهای تنها
خاطره های خوب را
قاب میکند و
میزند به دیوار دلش

کاش کسی می فهمید....
+ تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:54  توسط کتی  | 



تا صبح نخوابیدم . خوابم نمیبرد . تا صبح این اشکهای لعنتی ریختند و من نخوابیدم . معدم چنان درد گرفته بود که میخواستم داد بزنم .میدونم بچگانه س . میدونم باید قوی باشم . میدونم میگذره و من عادت میکنم مثل هزار تا چیز دیگه که عادت کردم . میدونم دنیا همینه .

اما دلم به اندازه تمام ابرای دنیا گرفته . احساس میکنم تنها شدم . احساس میکنم بچه ای شدم که مادرشو توی خیابون گم کرده و هیچ جایی رو نمیشناسه . میدونم راه دیگه ای نبود . شاید بود و ما پیدا نکردیم . شاید من اونقدر خوب نبودم که دوگال فکر کنه و راه دیگه ای پیدا کنه . شاید من اونقدر قوی نبودم که خودم راه دیگه ای پیدا کنم . شاید اصلا راه دیگه ای نبود .

باز برگشتم سر خونه اول . داشتم زندگی رو حس میکردم . داشتم برای حتی مدتی کوتاه احساس خوشبختی میکردم . حالا صبحها که از خواب بلند میشم دوگالی نیست که بهم صبح بخیر بگه . ظهرا که کار تموم میشه خونه کوچولویی نیست که برم توش . آغوش گرمی نیست . صدای دوگال که آرامشم میداد نیست . شیطنتها و خنده هامون نیست .

از این به بعد فقط تنهائیه . دلتنگی برای کسی که دوستش داشتم و دوستم داشت . از این به بعد باز باید قوی باشم و عادت کنم . از این به بعد تنها چیزی که میمونه خاطراتیه که هیچ ارزشی ندارند بجز اینکه ته دل آدم رو خالی کنند . از این به بعد بغضیه که نمیتونم از شرش خلاص شم که هر آغوشی فقط منو یاد آغوش دوگالم میندازه .

تموم شد ............

+ تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:6  توسط کتی  |