تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



قبل از همه چیز بگم دوگی از همه اونهایی که واسش تبریک زده بودند کلی تشکر کرد و با همشون چاق سلامتی کرد و یک ماچ آبدار واسه همه فرستاد ( از لپ مبارک !! )

همه چیز خوب پیش رفت . خریدها رو به سرعت انجام دادم . سالاد مخصوصی که یاد داشتم با کمک پریسا درست کردم . خونه رو خوشگل کردم و چند ساعت رو در کنار دوستانی که دوست داشتم و دوگی عزیزم لذت بردم .

مثل مادری که از تولد بچه ش خوشحال باشه از شادی دوگی ذوق کردم . از اینکه کادوها رو بامزه و با کنجکاوی مثل پسربچه ها باز میکرد . از اینکه سعی میکرد کاری کنه که به همه خوش بگذره . فقط جای دو تا از دوستام نافرم خالی بود . همه یه احساس عجیبی داشتیم . انگار همه میدونستیم که این شب هیچوقت برنمیگرده . که زندگی بدجوری تند میتازه و ما رو پشت لحظه ها جا میذاره .

و اما کادو . من از بچگی عشق کادو خریدن دارم . یادمه وقتی بچه بودم با پولهای خودم کاغذ کادو میخریدم و یک مداد یا پاک کن رو میپیچیدم و هدیه میدادم به هر کی دم دستم میومد !

 واسه دوگی اول از همه کتابی خریدم که تمام اشعار شاملو رو داره (دفتر یکم ) . یک بلوز کرم خریدم که کلی بهش میاد و یک ست شمع و کف وان و خوشبو کننده وان ( دوگی جونم مثل خودم شمع و عطر خیلی دوست داره ) آخر سر هم یک کارت بامزه که کلی توش چرت و پرت واسش نوشتم . کیکمون خیلی قشنگ بود و خوشمزه . من که کلی خوردم . دوگی بهم قول داده از تو عکسا اگه یکی بود که کیفیتش خوب بود عکس کیکمون رو بده تا واستون بذارم و ببینین .


راستی شما حتما همه واژه های لوسی مثل زن ذلیل و شوهر ذلیل و اینها رو شنیدین . به نظر من این مسخره ترین حرفیه که میشه زد تا بین دو نفر آدم که به نظرات هم احترام میذارن رو  به هم زد . هیچ کسی از آدم دیگه ای نمیترسه و اگر کسی به حرف کسی دیگه گوش میکنه تنها دلیلش اینه که واسه نظر و عقیده طرف احترام قائله . این روزها هر جا که صحبت از خودمون میکنم همه به من و دوگی همینها رو میگن . من با شوخی میونه ام خیلی خوبه ولی این یکی رو وقتی واقعا به اون معنی باشه نیستم . فقط تو ذهنم مردهایی تداعی میشن که دوست دارن در عین آزادی که خودشون دارن طرفشون رو محدود کنن . مردهایی که دوست دارن به دوستاشون بگن که زنشون ازشون حرف شنویی داره . مردهایی که از حرف همنوع خودشون میترسن . مگه تو دوست داشتن و عشق این حرفها هست ؟؟


 

+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:55  توسط کتی  | 



فردا تولد دوگیه . تصمیم داریم دوشنبه یک مهمونی خیلی کوچولو توی خونه کوچولوی خودمون (در واقع خونه مجردی خودمون D: ) بگیریم. چهار تا دوست با خودمون دو تا . کلی خرید و کار دارم ! خیلی ذوق دارم آخه از فروردین فکر تولدش بودم . امیدوارم همه چیز درست پیش بره . اگه گفتین واسه دوگی چی خریدم ؟؟


+ تاريخ جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 20:18  توسط کتی  | 



نه دیگه میشه از آغوش تو نوشت و نه از صدای باد . انگار حتی آغوش تو هم کنار این غم من کوچیکه . نه اینکه گریه کنم ها . ولی وقتی یادم میاد انگار کسی ته دلم آه میکشه . وقتی فکر میکنم چقدر ترسو و محتاطم و چقدر شجاعند اونهایی که از باتوم نترسیدند از خودم خجالت میکشم . راستشو بخوای من حتی از فکرش هم ترسیدم . امروز حتی از آغوش گرم و خوشبخت تو هم نمیتونم بنویسم .

امروز دوستان من رو ٬ خواهران من رو میزنند . نمیزنند وحشیانه خرد میکنند . فکر میکنم اینکه ببینی زنها اونها رو زدند دردناکتره تا جای زخم ها و ورم ها و باتوم ها . اینکه بخاطر حقوق زن دفاع کنی و زنی کتکت بزنه . چرا ؟ به چه حقی ؟ بخاطر عقیده مخالف داشتن ؟ یا دفاع از حق ؟

مطمئنم هر چی هم بنویسم کم و ناتوانه . هر چی بنویسم دوای درد توی دل ما نیست . هنوز چقدر راهه که ما باید بریم . یعنی من ترسو ! که خودم رو قاطی اونها میکنم . هنوز چقدر انسانها هستند که فقط کمترین شباهتی با انسانها دارند و اون هم شاید ظاهرشون باشه . اینکه حیوونها هم با هم اینکارها رو نمیکنند . اگر من اونجا بودم شاید شجاعتش رو پیدا میکردم که بگم شماها حیوونید . شماها از حیوونها هم کمترین . که حیوونها موجودات معصومی هستند .

اما ته ذهنم هنوز یه کورسویی هست . از یک جا باید شروع میشد . انگار شروع کردیم . سختیش فقط بار اوله . فکر میکنم از هر سویی قلب دختری فریاد میزنه . از هر جایی از این کشورصدای زنهایی رو میشنوم که در حالی که ظرف میشورند ته دلشون میگن حیف ! نگاه گنگ و خالی زنی رو میبینم که بعد از عشقبازی بی عشقش به سقف خیره شده و دلش پیش میدان هفت تیره و فکر میکنه به حقوقی که کتکهای روحی نمیشناسندش .

خودم رو میبینم که دارم از این کشور در میرم چون درد زن بودن رو با تمام وجود حس کردم . میرم شاید اونجا بتونم کاری بکنم . خودم رو تو آرزوهام میبینم که انقدر شجاع شدم که با اسم واقعیم بنویسم ٬ مبارزه کنم و به میدان هفت تیر برم . دلم خیلی تنگه ....


پ.ن . گزارشها و لینکهای مربوط رو   پرستو  گذاشته .  اینجا   رو هم ببینید .
+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 22:1  توسط کتی  | 


دلم برای خودم تنگ شده بود . برای دلخوشیهای کوچیک و بزرگی که مدتها یادم رفته بود .برای اینکه بعد از مدتها برم جلوی آینه و با خودم حرف بزنم .تنهایی بشینم توی یه اتاق و تا صبح بیدار بمونم بدون اینکه کاری کنم . شاید مدتها بشینم جلوی کامپیوتر و کاری نکنم . یا یک آهنگ رو دویست بار گوش بدم بدون اینکه بفهمم .
انگار مدتها بود فکر همه بودم به جز خودم . چرا این رفت ؟ چرا اون یکی اومد ؟ چرا این ناراحت شد ؟ چرا این یکی این مشکل تو زندگیش بوجود اومد . مردم از بس نگران عالم و آدم شدم . خودم رو مدتها بود ندیده بودم .اونم این همه خسته و شکسته . هیچ گوش نداده بودم ببینم دلم چی میخواد .راستی چرا حتی نمیتونستم گریه کنم ؟

باید دوباره یک کم خودم رو پیدا میکردم . با عروسک هاپو خوشگلم میخوابیدم که نترسم .هر چی دلم خواست بخورم بدون اینکه فکر کنم چاق میشم یا نه . تا لنگ ظهر بخوابم . سربسر همه بذارم . دوستهامو اذیت کنم و شیطونی کنم . انقدر بازی کنم با کامپیوتر که چشام بسوزه . دلم کجا بود ؟

لازم بود ساعتها بشینم و توی سکوت عمیق و تنهایی عمیقتر فکر کنم . انقدر عمیق فکر کنم که دو ساعت بعد یادم بیفته کجا هستم و چه میکنم . لازم بود باز توی آرشیو آهنگهام November Rain رو پیدا کنم یا دوباره برگردم به بوچلی و ساعتهای مداوم Pieta Signore گوش بدم و غرق بشم توی صداها و نتها که واقعا هنوز هم مستم میکنند.

هنوز هم احتیاج دارم به این زمانها . به اینکه بشینم و به خودم فکر کنم . به اینکه یه مدت هر چی دلم میگه انجام بدم . احساس میکنم مثل راهبه ای هستم که تمام زندگیم رو وقف بقیه کردم . همیشه نگران همه بودم . براحتی بدیها رو فراموش کردم و فقط مراقب بودم که کسی رو از خودم ناراحت نکنم .

شاید همه اینها از وقتی اتفاق افتاد که دیگه شرکت نرفتم . با وجود اینکه هنوز کلاسهای دانشگاه هست ولی باز هم احساس پوچی میکنم . یا اینکه اصلا به خاطر این بود که مدتهای مدیدی خودم رو نادیده گرفتم . زمانی که باید به دل کوچیکم اختصاص میدادم تا انقدر توی این سینه خودش رو خفه نکنه که حتی اشکم هم در نیاد دیگه .

نمیدونم چی میتونه خوشحالم کنه . انگار خیلی پوچ گرا شدم . انگار به این نتیجه رسیدم که Life  sucks  و بخاطر همین به هیچ چیزی امیدوار نیستم . نباید این اتفاق برای من بیفته . نباید ناامید بشم . نباید اجازه بدم زندگی منو از پا دربیاره . شاید یکی دو روز دیگه شروع کردم . شاید یکی دو روز دیگه یک کار جدید شروع کردم یا رفتم کلاس یوگا یا ورزش . شاید دوباره آواز رو شروع کردم . نمیدونم . فقط یکی دو روز دیگه . فقط یکی دو روز .....
+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 0:31  توسط کتی  | 




اندوهم در حد تصور نیست . چند روزی نیستم . گم و گورم . اولین جایی که پیدا کنم که از این شهر دور باشه خودمو گم و گور میکنم . تمام پلهای ارتباطیم قطعه . تلفنم رو جواب نمیدم . ایمیلها رو هم همینطور . چند روزی گم میشم توی شهری که هیچ کسی آشنا نباشه . من مقصر جرمیم که حتی بهش فکر نکردم . من چند روزی نیستم . همین .
+ تاريخ جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 13:11  توسط کتی  | 





Joy of flight

من

گل و خون از

بالهای شکسته ات

به اشک خود زدودم

پس چرا پرواز نمیکنی ؟

 

من

خنده هایم را

کوتاه کردم و

با تو گریستم وقت گریه

وقت خنده

با تو رها شدم

افق دور را

خودت بگو

چند بار به انگشت امید نشانت دادم ؟

  

یادت هست

دستهایت را به دست گرفتم

روحت را به آسمان دادم ؟

یادت هست

از فرط خستگی

از غصه ها

مستی سنگین بی شرابمان

و آغوش من که بزرگ بود و

پر از بوی اقاقی ؟

چرا آخر چرا پرواز نمیکنی ؟

فقط بگو

چرا

چرا

آخر چرا پرواز نمیکنیم ؟

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 1:41  توسط کتی  | 



داستان ما از کجا شروع شد ؟ تو از کجا پیدا شدی ؟ چطور اومدی دنیای من و واسه خودت توی این دنیا خونه و زندگی درست کردی و موندی ؟ چی شد که قبولت کردم وقتی از همه جا دلزده بودم ٬ وقتی همه برای کارهای احمقانه و زشت خودشون من رو مقصر دونسته بودن ؟ وقتی از دنیا سیر سیر بودم .....

هنوزم هر از گاهی یادم میفته از اولین بار که منو به مستی دعوت کردی . اون روز بارونی که از پنجره شرکت پارک کوچولوی ما خاطره سازترین تصویر ذهنم شد . هنوزم به روزهایی فکر میکنم که هر روز برام یک سورپریز داشتی . هنوزم اون روزها احساس آرامش و پرواز بهم میدن .

نمیدونم آدمها رو چی کنار هم نگه میداره . من و تو هم خیلی به هم پریدیم ! خیلی روی اعصاب همدیگه راه رفتیم واسه همدیگه تکلیف تعیین کردیم به هم گیر الکی دادیم ولی باز به هم برگشتیم . راستی چی ما رو کنار همدیگه نگه داشت ؟ چی باعث میشه من و تو همدیگه رو دوست داشته باشیم ؟ چی باعث میشه که من با وجود توی سر و کله زدنهای پشت سرمون بیشتر دوستت داشته باشم ؟ چی باعث میشه هر جا که میرم ٬ با بچه ها و خانواده ٬ تو مهمونی و بیرون رفتنها به یادت باشم ؟

شاید تو هم اگر قصه آدمهای قبلی رو بشنوی بهشون حق بدی . شاید تو هم مثل اونها فکر کنی . مثل نامزدم که جلوی چشم من بهم خیانت میکرد و هر وقت حرف میزدم میگفت تو روانی شدی . که بعد از من بارها با همون دختر دیدنش و دیدمش و به همه ثابت شد که من روانی نبودم ٬ توهم نداشتم ٬ دیوونه هم نبودم . مثل اون پسره که بعد از اینکه دوستیمو باهش بهم زدم همه جای شهر گفت که با من سکس داشته ! یا اون یکی دیگه که در آن واحد با ۲۰ تا دختر هم دوست بود و هم سکس داشت و به شدت احساس روشنفکری میکرد . شاید تو هم روزی مثل اونا فکر کنی .

وقتی برمیگردم و به روابط گذشته م نگاه میکنم میبینم تمام عمرم خودم رو مقصر دونستم . هر کسی که اومده و رفته من خودم رو مقصر دونستم . اگر نامزدم بعد از ۵ ماه نامزدی به بهانه اینکه من نماز نمیخونم و دچار توهم هستم و از ریخت افتادم و توی خونه اونا کار نمیکنم و مامانش منو قبول نداره بهم خیانت کرد خودم رو مقصر دونستم . اگر هر کسی بخاطر ضعف خودش بدون اینکه شرایط روحی من رو درنظر بگیره بخاطر راحتی خودش از زندگیم رفت بیرون ٬ باز من خودم رو مقصر دونستم .

حالا میبینم که اشتباه کردم . آدمها رو چیز دیگه ای کنار هم نگه میداره . اگر من و تو با این همه مشکل و بحث هنوز برای هم مهم هستیم و همدیگه رو دوست داریم ٬ این یعنی یه چیز دیگه ای به غیر از سکس و عشق و چرندیات دیگه ای از این قبیل ما رو کنار هم نگه داشته . نمیدونم اسمش چیه ولی هر چی هست نمیذاره من حتی یک لحظه به کسی دیگه فکر کنم .

+ تاريخ شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 23:22  توسط کتی  | 



من کج فکر نمیکنم . آدمها هم هر جور دوست داشته باشند از نظر من باید زندگی کنن مگر به بقیه ضربه بزنن . اما یک چیزی از تو این کله من نمیره بیرون . اون هم اینه که کار بد توجیه نداره .
خیلی نمونه دیدم از زنها و مردهایی که دلایل زیادی برای خیانت به همسرشون داشتن . زنهایی که شاکی بودند از کار زیاد شوهرشون و کم خونه رفتن و مردهایی که شاکی بودند از اینکه زنهاشون بهشون نمیرسن ٬ غر میزنن یا بدبینن . به نظر من اما هیچ چیزی دلیل خیانت نمیشه . اگر کسی مشکلی با زندگیش داره یا مشکلی توی رابطه فعلیش میبینه ٬ فقط در یک حالت خیانت میکنه و اون هم اینه که فوق العاده ترسو و بی عرضه باشه . وگرنه میتونه این رابطه رو تمونم کنه و بعد به فکر یک رابطه دیگه بیفته . یا اینکه مشکلشو به طرف بگه و دوتایی با هم قدم بردارن برای حل مشکل .
آدمهایی که توی یک کار بد خودشون رو مقصر نمیدونن آدمهای ترسویی هستن . همیشه گناه رو به گردن دیگران میندازن و توجیه برای کار خودشون پیدا میکنن .

چند وقت پیش یکی از همین نمونه آقایان توی دوستان به زنش خیانت کرد . هر دوتای اینها پزشک هستند و در حال گرفتن تخصص . آقا برای توجیه کارش ( زن دومی که میخواست بگیره !! ) همه جا گفته بود که زنم مدام مشغول درس خوندنه و از غذا و نظافت توی خونه خبری نیست . بماند که دلایلش هم کاملا احمقانه ست . ( زن میخواسته یا کلفت ؟؟ ) اما باز هم اگر دلایلش منطقی بود دلیل خیانت نمیشد . دلیل جدا شدن میشد ولی اینکه به زنش بگه که یکجاست و جای دیگه باشه ٬ فقط نشون میده خودش آدم ترسوییه . جالب اینجاست که خانمهای توی جمع هم کارشو تایید میکردن و میگفتن عجب زنی !!

نامزد من همیشه کلی دلیل واسه خیانت به من اعلام کرده بود . خیلیها هم حرفش رو قبول داشتند . اما چرا اینجور آدمها از خودشون نمیپرسن که خودشون هم عیب و ایراد دارن . آیا به خاطر ایرادهاشون باید طرفشون بهش خیانت کنه ؟ فکر میکنین اگر نامزدم به من میگفت که از ازدواج با من پشیمون شده من چکار میکردم ؟ خیلی راحت ( نه اینکه ناراحت نشم منظور بدون دردسره ) از زندگیش میرفتم بیرون چون جایی توی زندگیش نداشتم . بعد هر تصمیمی میخواست راجع به زندگیش میگرفت . چه دلیلی داشت که به من دروغ بگه و خیانت کنه ؟؟

یکی از دوستانم میگفت اگر اون به تو خیانت کرده ۴۰ ٪ تقصیر تو بوده . من ایرادهای خودم رو قبول دارم . قبول دارم که آدم فوق العاده حساسی هستم و همونقدر که خودم نگرانم که بقیه رو ناراحت نکنم به همون راحتی هم ناراحت میشم . تمام ایرادهای خودم رو قبول دارم . اما به نظر من خیانت اون ربطی به من نداره . اگر من بهترین هم بودم اون این کار رو میکرد . چطور که من هم شاید دلایل زیادی واسه خیانت داشتم چرا خیانت نمیکردم ؟؟

سرتون رو درد نیارم . روابط آدمها این روزها خیلی پیچیده شده . شاید فکرم درست نباشه اما خودم توی یک رابطه اگر از چیزی ناراضی باشم به طرفم میفهمونم و در نهایت ازش جدا میشم . اما اینکه بخوام بهش دروغ بگم برام غیرقابل تصوره . کاش آدمها یادشون میموند که دنیا خیلی بی ارزشه و ارزش دروغ گفتن و فیلم در آوردن رو نداره .

+ تاريخ جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 1:18  توسط کتی  | 



زندگیم مینیمال شده ٬ دیگه چی بنویسم ؟ چیزهایی که میتونند آرامشم بدن انقدر دور از دست به نظر میان که از خیر آرامش هم گذشتم . چرا هر چی عمیقتر شنا میکنم همه چیز سطحی تر به نظرم میاد ؟


نمیدونم . یا خیلی بزرگ شدم یا خیلی بچه . ولی از این تجربه های تلخ بیزارم . از اینکه هر روز هزار تا چیز یاد بگیرم . من همون گندمزار بچگیا رو میخوام . یا یک ماه شمال که نفس بکشم . تنها باشم و ببینم اصلا کیم ٬ چیم ٬ چی میخوام و چرا انقدر ضعیف شدم . کنار دریا و هوای خوب و آرامش میخوام  . انگار زندگی همه حرفاشو بهم زده و پس گرفته . هیچ چیز جدید نیست واسم . انگار زندگی دیگه فلسفه نداره . شده همین بوی کبابی که از پنجره میاد و آدم رو به هوس میندازه یا ترس باغبون که دامادش زیر سرش بلند شده باشه  یا ترس من که بد باشم و خبر نداشته باشم ...

+ تاريخ سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 23:20  توسط کتی  | 


تا حالا شده یکی یک کار خلافی بکنه و بعد برای اینکه کار خودشو توجیه کنه انقدر به شما تهمت بزنه که وقتی توی کوچه دارین راه میرین یهویی سرتون گیج بره و گومبی بخورین زمین ؟ انقدر که خودتون به خودتون شک کنین ؟
شده تا حالا انقدر به شما تهمت بزنن که توی سرتون انگاری آب جوش بریزن بغض گلوتونو بچسبه اما نتونین گریه کنین  ؟ فقط واسه اینکه خود طرف کار خلافی کرده و شما هم نمیتونین از خودتون دفاع کنین . توی تمام چیزهای گندی که تجربه کردم این از همه سخت تر بوده .  

میدونین چیه من خیلی خوابم میاد . خیلی زیاد . انگار سالهاست نخوابیدم . حالا یک خواب حسابی لازم دارم از اونایی که بلند نمیشن . توی این اوضاع قاراشمیش جوادی انقدر حال میده . که آهنگ میرم و میمیرم  رو گوش بدی زوزه بکشی و به خودت و دنیا لعنت بفرستی .

من خوابم میاد و اصلا حالم خوب نیست . باز که اینجا نوشتم . باز که نوشتم حالم خوب نیست . خوب حالم خوب نیست من خوابم میاد . ای خواب مرا دریاب !

+ تاريخ دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 23:56  توسط کتی 



 این دختره محشره با این آهنگش .  اینجا  گوش کنید .


Now I will tell you what I've done for you
50 thousand tears I've cried
Screaming Deceiving and Bleeding for you
And you still won't hear me
(I'm going under)
Don't want your hand this time I'll save myself
Maybe I'll wake up for once
Not tormented daily defeated by you
Just when I thought I'd reached the bottom
I'm dying again

I'm going under
Drowning in you
I'm falling forever
I've got to break through
I'm going under

Blurring and Stirring the truth and the lies
So I don't know what's real and what's not
Always confusing the thoughts in my head
So I can't trust myself anymore
I'm dying again

I'm going under
Drowing in you
I'm falling forever
I've got to break through

So go on and scream
Scream at me I'm so far away
I won't be broken again
I've got to breathe I can't keep going under

 

+ تاريخ دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 10:18  توسط کتی 


 


INFECTED HUMANITY

That's all there is.


+ تاريخ شنبه ششم خرداد 1385ساعت 23:7  توسط کتی  | 



آدمهای زیادی دیدم . امروز به همه انواعشون فکر کردم ! آدمهایی دیدم که بین خواب و بیداری زندگی میکردند . زندگی رو همونطوری که پیش میرفت ادامه میدادند . از اونهایی که میگفتند هر چه پیش آید خوش آید . این آدمها معمولا ادعای خاصی هم نداشتند و به کسی هم کاری نداشتند .
آدمهایی دیدم که برعکس ٬ زندگی رو انقدر جدی و سخت میگرفتند که انگار هر لحظه ممکنه یک بلایی سرشون بیاد که دنیا هم نابود بشه !
دوستانی داشتم که دشمن بودند و در ظاهر لبخند و در باطن نفرین داشتند . خوب ٬ بهشون زمان دادم که ضربه هاشونو بزنند و فقط انرژی مثبت براشون فرستادم ( من به جریان این انرژیها یه جورایی ٬ یه کمکی اعتقاد دارم ! ) .  دوستانی داشتم که انقدر حضورشون کوتاه بود توی زندگیم که اصلا یادم نمیاد !

آدمهایی دیدم که در ظاهر شاید پلیدترین آدم به نظر میومدند و همه ردشون میکردند ولی بهم ثابت شد که خوب بودند . آدمهایی دیدم که هیچ ادعایی نداشتند اما خوب بودند و درست زندگی کردند . کسانی رو هم دیدم که در ظاهر دلسوز فقیرها و بیچاره ها بودند اما موضوع مهم صحبتهاشون با بقیه مارکهای لباس فلان بدبخت توی فلان مهمونی بوده . کسانی که در ظاهر آروم و مهربون بودند و همه رو محو خودشون میکردند و من باز هم هیچی نگفتم . حتی به احدی نگفتم که چه چیزهایی از اونها دیده بودم و میدونستم که نزدیک شدنشون به بقیه یا بخاطر کسب محبوبیت بوده ٬ یا دلایلی که شاید از نظر خودشون فقط توجیهی داشته باشه . میدونستم که نقابی بر چهرشونه که هر آدمی رو محو میکنه ولی میدونستم با ظاهر خوبی که داشتند هیچ کسی حرفم رو باور نمیکرده و سکوت کردم .

آدمهایی دیدم که متلک میگفتند و بقیه رو به هر دلیلی ( ظاهر ٬ عقاید ٬ وضعیت مالی ) تحقیر میکردند و من مطمئن بودم که ته دلشون احساس کمبود وحشتناکی دارند با اینکه بظاهر همه چیز دارند .

آدمهایی دیدم که خوشپوش و باکلاس ! نبودند ( که خوشپوش بودن هم خیلی خوبه  ولی معیار هم نیست ) اما انسان بودند . خیلی هم دیدم . آدمهایی دیدم که لاف محبت نمیزدند  اما با محبت بودند . که توی زندگیشون هیچ رد و اثری از بهترین وسایل و لباسها و مهمونیها نبود ٬ اما وقتی باشون حرف میزدم احساس میکردم صداقت عین بوی نون تازه توی خونشون میپیچه .

نه ! من تلاش میکنم که بهتر زندگی کنم اما دفعه بعدی که آدمی رو دیدم اول سرتاپاشو برانداز نمیکنم ببینم چی پوشیده . به خونه و زندگیشم نگاه نمیکنم . به اینکه چقدر به خودش رسیده هم نگاه نمیکنم . چند روز ردشو میزنم تا ببینم اونهم مثل شیما میره واسه پسرکی که روزنامه میفروشه کلاه بخره تا آفتاب اذیتش نکنه یا فقط سنگ اونها رو به سینه میزنه و شب که میشه بدون اینکه از اونها یادش بیاد مارک لباسهای آدمها رو میشماره و به همون تعداد بهشون امتیاز میده .

نه ! اینبار که کسی رو دیدم نه به حرفاش گوش میکنم ٬ نه نوشته هاشو میخونم ٬ نه به موسیقیش گوش میدم . دو روز فقط دو روز باهش زندگی میکنم تا ببینم کیه ٬ از کجا میاد ٬ انسانها رو چطور دسته بندی میکنه .

من عاشق وقتیم که دوگال بغلم میکنه و من میدونم که بغلم کرده ٬ دوستم داره ٬ بخاطر چیزهایی که توی مخم میگذره ٬ بخاطر کارهایی که میکنم . میدونم که دوستم داره بدون ادعا و لاف دوست داشتن . نه بخاطر نوع آرایشم ٬ یا لباسی که میپوشم ٬ یا اندامم . میبینم که دوگال گاهی کارهایی میکنه ٬ کمکهایی به بقیه میکنه ٬ که از هیچ کسی ندیدم ولی انقدر اون کارها رو بی سروصدا انجام میده که کسی نمیفهمه ٬ که شیپوری بدستش نیست تا به همه ثابت کنه خوب و مهربونه ولی هست !

من انقدر خوشحالم از اینکه آدمها رو اندازه انسان بودنشون دوست دارم که حد نداره . امروز بهم ثابت شد که بهترین دوستهام ٬ کم ادعاترینشون بودند . من از فکر اینکه یکبار توی زندگیم این خوشبختی کوتاه مدت نصیبم شد که کسی رو بخاطر انسانیتش دوست داشته باشم و اون هم همینطور به خودم میبالم که میخوام تا آخر دنیا این لحظه رو ثبت کنم .  

+ تاريخ شنبه ششم خرداد 1385ساعت 0:58  توسط کتی  | 


 

حتما خبرهای مربوط به کوی دانشگاه رو شنیدید .باز هم کوی دانشگاه خبرساز شده . این وبلاگ  آخرین اخبار مربوط به جریانات کوی دانشگاه رو داره . لطفا توی وبلاگاتون لینکشو بذارین یا به بقیه از طریق مسنجر و ایمیل بفرستید تا همه در جریان قرار بگیرند .

گر چه فکر میکنم فاجعه ای رخ داده ولی برای اینکه بدتر نشه شاید بتونیم کاری بکنیم .

+ تاريخ جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 2:9  توسط کتی  | 



ما ایرانیها درست بشو نیستیم . از یک طرف صبح تا شب علنی و غیر علنی ٬ مستقیم و غیر مستقیم به شعور و انسانیت و تفکراتمون توهین میکنن ما هیچی نمیگیم . بعد بخاطر یک کاریکاتور دنیا رو به هم میریزیم . من مخالف تظاهرات و اعتصاب و این حرفا نیستم . کوچکترین جنبشی اشک اینها رو در میاره . هر تظاهراتی کلی پشت این رژیم رو میلرزونه و شکی هم نیست .

اما این شلوغیها به نظر من تنها باعث ایجاد اختلافهای قوم و قبیله ای میشه و در نهایت هم یک کاریکاتوریست به اوین میره و چند تا جوون که اهل اعتراضن دستگیر میشن و این دقیقا چیزیه که رژیم میخواد . ما ایرانیها هر جای دنیا هم که باشیم هیچ کاری نمیتونیم بکنیم . چون تو اوج دعوا تازه یاد اختلافات خودمون میفتیم !

اضافه کنم که مادر من آذریه ! اما همیشه خودش اولین جکهای ترکی رو واسه ما تعریف میکنه ! نمیگم همه باید اینطور باشن ولی توی این شرایط اگه اعتراضی هست بهتره به چیزهای با ارزشتری باشه و یکدست تر . ما با چی مخالفیم ؟ اگر با رفتار این رژیم مخالفیم بهتر نیست که همه با هم به خود رژیم اعتراض کنیم و دسته دسته و گروه گروه نشیم ؟

شاید من اشتباه میکنم . شاید خوب از جریانات باخبر نیستم . اما یه چیزی این وسط درست نیست و به عقل من جور در نمیاد ! اگه اشتباه میکنم بهم بگین .

+ تاريخ چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 10:46  توسط کتی  |