تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



I will not make the same mistakes that you did
I will not let myself
Cause my heart so much misery
I will not break the way you did,
You fell so hard
I've learned the hard way
To never let it get that far

Because of you
I never stray too far from the sidewalk
Because of you
I learned to play on the safe side so I don't get hurt
Because of you
I find it hard to trust not only me, but everyone around me
Because of you
I am afraid

I lose my way
And it's not too long before you point it out
I cannot cry
Because I know that's weakness in your eyes
I'm forced to fake
A smile, a laugh everyday of my life
My heart can't possibly break
When it wasn't even whole to start with

Because of you
I never stray too far from the sidewalk
Because of you
I learned to play on the safe side so I don't get hurt
Because of you
I find it hard to trust not only me, but everyone around me
Because of you
I am afraid

I watched you die
I heard you cry every night in your sleep
I was so young
You should have known better than to lean on me
You never thought of anyone else
You just saw your pain
And now I cry in the middle of the night
For the same damn thing

Because of you
I never stray too far from the sidewalk
Because of you
I learned to play on the safe side so I don't get hurt
Because of you
I try my hardest just to forget everything
Because of you
I don't know how to let anyone else in
Because of you
I'm ashamed of my life because it's empty
Because of you
I am afraid

Because of you
Because of you

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 18:12  توسط کتی 


از همه دوستام ممنونم که کمکم کردن . کامنتهاتونو خوندم و برای هر کدومشون مدت زیادی فکر کردم . راستش واسه خود من هم باور کردنش سخت بود ولی دوگی جا زد . درست وقتی که صحبت از تعهد پیش اومد جا زد و من رو با هزار تهمت تنها گذاشت. نمیتونم کارش رو توجیه کنم به همین دلیل ترجیح میدم بهش فکر نکنم . شاید فقط شماها شاهد بودین که چقدر دوستش داشتم و چقدر براش احترام قائل بودم .

باز هم ممنونم و عذرخواه که نتونستم جواب ایمیل ها و کامنت ها رو بدم . شاید تا خیلی وقت دیگه ننوشتم . شاید حداقل تا وقتی که توی ایرانم . نمیدونم شاید هم نوشتم . احتیاج دارم به زمان ٬ استراحت ٬ تفریح و خودم که مدتهاست نادیده گرفتم . اولین قدم ساختن خودمه و فراموش کردن گذشته . اگر هم تا حالا صبر کردم واسه این بوده که وجدانم راحت باشه که تلاش کردم . هر تلاشی هم فکر کنید کردم . هر راهی رو امتحان کردم اما اون تصمیمش رو جدی گرفته بودم . همیشه همینه . وقتی من میخوام جدا شم نمیشه اما وقتی خودش میخواد ....

به هر حال زمان بهش نشون خواهد داد که من سر لجبازی با مامانم کاری نکردم . تمام تلاشم خوشحال کردنش بود و کنارش موندن . به اندازه تمام قلبهای دنیا بهش وفادار بودم و دوستش داشتم . شاید اون هم زمان میخواد که به نتیجه برسه اما الان هم خیلی دیره . من خیلی دلشکسته شدم . دو ساعت و نیم تمام سکسکه میکردم ٬ سه ساعت بالا میاوردم ( گلاب به روتون ) و روزها اشک ریختم . کل دکترها شناختنم از بس رفتم دکتر . که چرا انقدر ساده ام و همه چیز رو باور میکنم ؟ که چرا باید یکسره تهمت بشنوم از کسی که میگه من ....

مدتی نمینویسم . اما خوبم . قوی قوی قوی طبق معمول . کسی که صداقت داره و عاشق میشه باید پای لرزشم بشینه . عاشقانه ازش جدا میشم و خاطراتم بدرقه راه زندگیش . باز هم ممنون و کوچیک همتون هستم . اگر شماها نبودین چه میکردم ؟ مطمئنن پیش همتون خواهم اومد و بهتون سر خواهم زد اما فقط یه فرصت میخوام که دوباره این هیکل سنگین از خیسی اشک رو بلند کنم .

دلتون آفتابی و زندگیتون آروم و باصفا
فعلن
کتول وبلاگستان

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 1:47  توسط کتی  | 


ثانیه آخر
درست لحظه آخر کابوسم
تو آمدی
سالن تاریک و پر دود انتظار
باغ رویا شد و
صدای بال پرنده ای
بیدارم کرد

آه زندان من
دنیای بزرگیست که
تو نباشی
و مهر تو

درست لحظه آخر
تو آمدی
زندانی فرار کرد و
بیدار شدم

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 23:50  توسط کتی  | 


تمام نقشه هام رو کشیده بودم . برنامه هام رو ریخته بودم . به محض اینکه دوگی صحبت از زندگی مشترک کرد و حتی بچه هامون مثل دیوونه ها به دوستام ٬ به همکارام به همه گفتم . اعلام کردم که میخوام اونور منتظرش بمونم . حتی به یک دونه از عیبهایی که ممکنه داشته باشه فکر نکردم . خوشحال بودم که مرد زندگیمو پیدا کردم . که کسی هست که با بقیه فرق داشته باشه .

یک هفته پیش احساس کردم رفتار دوگی تغییر کرده . باهاش صحبت کردم اما گفت چیزی نیست فقط جریاناتیه که پیش اومده و حرفهایی که مامانم زده . چند روز پیش وسط حرفهاش گفت من نمیتونم به تو قولی بدم . بو بردم که شک کرده . حالا هم زده زیر همه چیز . با جملاتی که باعث شد باز کارم به بیمارستان بکشه . که من براش کاری نکردم . که ازدواج کنه ؟؟ اونم با من ؟؟ که خیلی بدبین و بد اخلاقم . که من رو به خانوادش معرفی کنه ؟ واسه چی ؟؟ که من باید با اون دوست باشم و مسلما ازدواجی در کار نیست . اصلا مگه از اول قرار بوده ما با هم بمونیم .  که من اصلا سرتا پا عیبم و هر کس دیگه ای هم باشه با من ازدواج نمیکنه .

مامانم هم بهم گفت که از اول همینطور بوده و بهش گفته که اصلا قصد ازدواج نداره و اگر هم بر فرض محال ازدواج کنه به خانوادش چیزی نمیگه و توی استرالیا ازدواج میکنه .

من گریه کردم . خون هم گریه کردم . نه بخاطر رفتن اون که شاید واقعا ارزشش رو نداشته باشه و فقط یک دروغگو باشه .  به خاطر خودم که این همه مدت بهش اعتماد کرده بودم . اگر بدبین بودم چرا حاضر بودم دو سال منتظرش بمونم ؟؟ به خاطر اینکه دیدم اون همه تلاش و به آب و آتیش زدن همه بخاطر هیچ بوده و پوچ . که به من دروغ میگفت تموم لحظه ها رو . گاهی میگم شاید اتفاقی افتاده . شاید حرفی شنیده . اما مگه من نشنیدم ؟؟ بخاطر خودم گریه کردم که خانواده ٬ وقت ٬ انرژی ٬ جسم و روحمو به پاش ریختم و باز هم من مقصر شدم . حالا این قلب من سوراخه و باز باید قوی باشم . باز باید فراموش کنم . باز روز از نو روزی از نو .

قلب من سوراخه و دیگه گریه نمیکنم . دلم به حالش میسوزه که روزی به خودش میاد که دیر دیر شده . قلب من سوراخه . قلب من سوراخه . قلب من سوراخ شده .شما راهی ندارین که ازش متنفر نشم ٬ به فکر انتقام نیفتم و این درد وحشتناک مثل کرمی روح و قلبمو سوراخ نکنه ؟ شما نمیدونین من چطوری باید خیلی قوی باشم ؟؟؟؟

+ تاريخ شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 2:43  توسط کتی  | 


دیروز تمام چهره ها رو نگاه میکردم . انقدر با دقت که اصلا نمی ترسیدم چه فکر میکنن . به همه نگاه میکردم . دنبال یک چهره آشنا میگشتم . مثل یه دوست قدیمی یا یکی که فکر میکنی خیلی آشناس .

پشت چراغ قرمز و تو پیاده رو . مثل گیجها ٬ مثل آدمهایی که گم شدن راه میرفتم و به تما صورتها نگاه میکردم . به خانمی که رد شد از کنارم و بوی کرم مامانمو میداد که بچه بودم میزد به دست و صورتش ٬ بوسم میکرد و میرفت مدرسه و من زیر کرسی میخوابیدم چون شیفت ظهری بودم و آی اون خواب میچسبید . به دختری که از روبرو تند میومد و من با خودم میگفتم کاش یه دوست قدیمی باشه که من باش قرار گذاشتم و اومده من رو ببینه . آقایی که رد شد و من آرزو کردم که همون آقایی باشه که آمپولزن بود و خودش ۱۷ سال بود بچه دار نشده بود ولی عاشقانه با زنش زندگی میکرد و من رو کلی دوست داشت . دختر بچه ای که وقتی دوید و رفت خودم رو دیدم با موهای کوتاه که خیره شده بودم به گندمزارهای پشت خونه بچگیهام و چه آرزوهایی که نداشتم و همون باد که از توی موهام رد میشد و نفسمو میگرفت با خودش برد .

دیروز تمام شهر رو گشتم که یک آشنای قدیمی پیدا کنم و بهش بگم : هی نگاه کن . من قلبم سوراخ شده . من خیلی تنهام . میای بریم یه گوشه بشینیم من واست گریه کنم ؟؟

دیروز تمام شهر رو گشتم دنبال یک آشنا .

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 22:32  توسط کتی  | 


وای از وقتی که نباشی
وای از وقتی که من باشم و
تو نباشی
وای
که بادبادک باشه و حوض کاشی
نی نی نگات باشه و کوه آخر جاده
صدای کلاویه آخر باشه و انگشت من
عشق باشه و
تو نباشی

وای
وای از وقتی که
دنیا بد باشه
پچپچه جنگ باشه
یا نجوای فاصله
هوای آغوشت باشه
دل کوچولوی من باشه و
تو نباشی
وای

نفست باشه اینجا
جنازه کوچولوها اونجا
صدای بمب اینور و
صدای تانک اونور
خون مردم قرمز باشه و
دلاشون بیرنگ
دود بپیچه
قلب ماهی بترکه
خرگوشا دق کنن
سیارک ۱۱۲ بچرخه
من لبخند بزنم
دل تو اهلی باشه
اما
تو
تو
خود تو نباشی
وای

+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:39  توسط کتی  | 


تو هم رفتی . خیالشان از بابت تو هم راحت شد . مثل خیلی های دیگر که موی دماغ بودند . تو هم انقدر خودت خودت را در زندان زدی که مردی . تو هم جایی دفن شدی که کسی پیدایت نکند .

اینا میخوان کی زنده بمونه ؟؟ بنظرم انقدر میکشن و میکشن که فقط خودشون بمونن و بعد خودشون گور خودشون رو بکنند .

لعنت . تف . همین .

+ تاريخ سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 23:11  توسط کتی  | 


تصمیمم رو گرفتم . خیلی هم جدی . فکر هم کردم ها . انقدر که یک کار رو پنج بار انجام دادم و نفهمیدم . یا خودکارم و موبایلم که دستمه پنج شش بار ندیدم و دنبالش گشتم . شانس آوردم یک کار خوب گیر آوردم که کار با یه آقای خارجی بامزه س بنام دیوید و گرنه تو خونه خل میشدم .

من منتظر دوگی میمونم . شاید احمقانه به نظر بیاد . یا فکر کنین از سر احساسات این حرف رو زدم . دوگی که خودش میگه بهش باید قول بدم که اگه یکی بهتر بود دوگی رو فراموش کنم .

میدونین ؟ بعضی چیزها انقدر با ارزشن انقدر عمیقن که نمیتونی تحلیلشون کنی یا واسشون دلیلی پیدا کنی . بخاطر تمام خوبیهای دوگی . تمام خوشفکریش . بخاطر اینکه دوستم داره و بهم وفاداره . بخاطر اینکه آزادم میذاره ( نمیدونین واسه کسی که از زندانی بودن متنفره چقدر کیف داره اعتماد . چه کیفی داره دیدن اینکه یکی هلت میده بری بالا بدون تنگ نظری و حسادت . چقدر مسرت بخشه که آدم به کسی خیانت نکنه چون بهش اعتماد صد در صد شده . حتی نمیشه بیانش کرد ) .

بخاطر اینکه آرزوهای کوچیکمو که بظاهر برای بقیه بی ارزش بودن برآورده کرده . حتی پیدا کردن یه آهنگ قشنگ یا یک کارتون  . بخاطر اینکه باهام یکرنگه و باصفاست . بخاطر اینکه انقدر جنبه داره که دفعه اولی که با هم مست شدیم با چشمهای گرد بهم نگاه نکرد عینهو پسرهایی که خودشون هر غلطی میکنن و به دخترا خرده میگیرن . بخاطر خاطره های خوبی که واسم ساخت . بخاطر اینکه بهم اعتماد رو یاد داد و توی شرایط بد تنهام نذاشت . بخاطر اینکه هر دفعه پا پیش گذاشت واسه آشتی چون میدونست من چقدر مغرور و خودخواهم !! بخاطر اینکه من رو جلوی مامان و بابام سربلند کرد و مرد و مردونه پشتم ایستاد . بخاطر اینکه بهم دروغ نمیگه . بخاطر اینکه ساده س مثل خودم . بخاطر اینکه هر وقت بهش احتیاج داشتم بوده . هر وقتی که فکر کنین .

دوگی هم یک آدمه مثل بقیه آدمها . با عیبهای منحصر بفرد خودش . اما چیزی که آدمها رو از هم جدا میکنه انسانیتشونه . اگر دوگی انقدر انسان نبود شاید براحتی میرفتم و نهایت براش دو روزی گریه میکردم . برای آدمی که خیلی خیلی خیلی خسته س . برای آدمی که خیلی خیلی شکست خورده س . برای کسی که از دنیا قطع امید کرده بود ٬ دوگی یعنی نفس کشیدن . یعنی امیدواری . هر چند ترس این رو دارم که تغییر کنه یا نظرش عوض بشه . هر چند هزار تا ترس دارم که بخاطر تجربه های تلخیه که داشتم اما باز هم ارزشش رو داره .اگر دوگی عوض بشه معادله هام به هم میخوره . اونوقت بهتره که هیچ کسی رو دوست نداشته باشم .

دو سال و نیم . دو سال و نیم آزگار صبر میکنم . به امید روزی که دوگی عزیزم رو در فرودگاه در آغوش بگیرم . سختیهایی که شاید عده کمی بفهمند چقدر سنگینه تحمل میکنم به امید روز خوب دیدار .....

+ تاريخ یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 23:6  توسط کتی  | 


د
و
گ
ی
ن
م
ی
ت
و
ن
ه
ب
ا
م
ن
ب
ی
ا
د

با هر حرفش گریه کردم .

+ تاريخ جمعه ششم مرداد 1385ساعت 14:3  توسط کتی  | 



کاش فرشته ای بود
جایی آن بالاها
پیش ابرها و صدای فلوت
پیش آبی زلال آسمان و باران
برایم مینوشت
که تو تا همیشه
خوب خواهی ماند

کاش مهر تو
و عشقت
جاودان بود
میماند و
در رگ رویاهایم
رسوب میکرد

کاش فرشته ای بود
به نوای شفاف چنگش
نغمه جاودان دوستی ما را
مینواخت

کاش شانه ات
آخرین مقصد سفر بود
و تن من
معبد بی فرسودگی
خستگی تن تو

کاش خنده ات و
صدای شادی من
میپیچد و میرفت و
تمام نمیشد
تکرار میشد و
داستان کوچولوهای بیخواب
و شازده ای که
مردانگی را و
انسانیت را
به ارث برده بود

شازده ای که
جیبهایش پر خنده بود
برای دل کوچولوی من
و دل بزرگش
تکیه گاه نا امنی من
شازده ای که
سکه های طلا
پیش مهربانیش
بیرنگ و
ناچیزند

          ****  

عشق و هوای آغوشت
خوب خوب میدانم
که همیشگی نیست
میدانم که تو هم
روزی میروی

خوب میدانم که عشق
صدای خواب آلود ساعتیست
که مرا بیدار خواهد کرد

اما ببین
باز هم
من
دوستت
دارم .....

+ تاريخ پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:3  توسط کتی  | 


حرف ما عشق نیست . حرف ما هدف مشترک و آرزوی پرواز است . حرف ما دوست داشتن است و بخاطر دوست داشتن پایدار ماندن . حرف ما عاشقی نیست . حرف ما وفاداریست و کنار هم ماندن . در جنگ زندگی با هم جنگیدن . با هم در گل ماندن . با هم خندیدن . با هم گریستن . حرف ما این است که دو عدد قشنگیست .

به سدها و مشکلها فکر نمیکنیم . تلاش میکنیم . پرواز میکنیم شاید فرزندان ما انسانهای شادی باشند . شاید فرزندان ما در سرزمینی نباشند که دختر یعنی کالا . یعنی احساس تملک . یعنی رگ گردن . یعنی ناموس . جایی که پسر یعنی سرور . یعنی نان آور . یعنی غیرت و رگ گردن . تلاش میکنیم برویم شاید چند سال باقی مانده از جوانیمان زندگی را بفهمیم و عشق را .

ما با مشکلها ننشستیم . راسخ تر شدیم . شاید فرزندان ما زندگی کنند . شاید فرزندان ما رنگ شادی را ببینند . ما هستیم چون تلاش میکنیم . تلاش میکنیم چون متنفریم . متنفریم چون بال های پرواز بلندمان را شکسته اند .

ما حرف قشنگیست چون شکل من نیست . ما ناممکن نداریم . ما تلاش میکنیم چون میدانیم که ناممکنی وجود ندارد . میرویم چون اینجا کسی ما را آنطور که هستیم نمیخواهد . اینجا همه ما را شکل فکرهای خودشان میخواهند . ما میرویم چون میخواهیم خودمان باشیم و آزاد . میخواهیم حتی چند روزی را که با هم هستیم بخاطر نامه های دفترخانه ها نه ٬ بخاطر قلب خودمان باشد و شرافتمان . ما میخواهیم وفادار بمانیم بخاطر همسایه بالایی نه ٬ بخاطر انسانیتمان . چون ما غیر از این نیستیم .

ما نمی مانیم چون میخواهیم پرواز کنیم . سد و دیوار و قفس هم نمیشناسیم . ناممکن هم وجود ندارد . ما جان میکنیم که برویم شاید فرزندانمان را ابزار حفظ آبروی خود ندانیم . شاید بتوانیم به حتی یک نفر ٬ یک دختر کوچولو یا پسر کوچولو نشان دهیم که زندگی زشت نیست مگر اینکه خودمان بخواهیم . شاید بتوانیم حتی به یک نفر ٬ حتی به یک نفر خندیدن بیاموزیم .

+ تاريخ چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 0:58  توسط کتی  | 



امروز از اون روزها بود . یک آدم نامردی رد من و دوگی جونمو زده بوده . حتی از جیک و پیک زندگی ما خبر داشته .قضیه خونه دوگی و تولد و اینا رو میدونسته . خلاصه اینها رو به مامان راپورت میده . مامان هم خشمگین به من زنگ میزنه .بماند که تمام این مدت مامانه من رو میپائیده و طرف هم زرتی زنگ میزده که تو از دخترت خبر نداری و نمیدونی کجاست و ...

حتما میتونین تصور کنین من چه حالی شدم . همش به دوگی میگفتم دوگی تو رو خدا بگو خوابه . بگو کابوسه . نمیدونین به من و دوگی چی گذشت . اونوقت حدس بزنین چی شد ؟ دوگی جون مرد و مردونه پاشد اومد با مامانم صحبت کرد . الان نا ندارم بنویسم که چقدر بهش افتخار میکنم !  خیلی هم بد نشد . روابط ما کلی محدود شد .یا تلفنی یا اینکه دوگی بیاد خونه ما ( مسلمن وقتی که مامانم هست ! ) یا چت  کردن . مامان به دوگی جونم گفت تو خیلی باهوشی !! دوگی هم راجع به نقشه ها و آیندمون حرف زد . قربونش بشم نمیدونین چقدر احساس آرامش کردم وقتی دیدم انقدر شجاع و مهربونه .

دردسرتون ندم . از قدیم گفتن عدو شود سبب خیر . کمترین چیزی که اتفاق افتاد این بود که به من ثابت شد دوگی دوستم داره . انگاری از خواب شک بیدار شدم . تازه دیگه کابوس مامان اینا هم ندارم .

به مقادیر متنابعی دعا و انرژی مثبت نیازمندم . برادران و خواهران دریغ نفرمائید . ضمنا از قدیم باز هم میفرمایند چاه کن همیشه ته چاهه ! خبر نداره جاسوس مربوطه که چه آشی با دوگی واسش پختیم . روش یک وجب روغن . من بودم یک معذرت خواهی ساده میکردم قضیه تموم شه بره ولی دریغ که طرف خیلی از این حرفها احمقتره که نمیدونه یک رابطه درست و حسابی رو به این آسونیا نمیشه بهم زد . حتی دم خونه ما پلیس فرستاده بود .امان از روزی که آدمها پست میشن . امان از نامردی و نامردمی . امان .........

+ تاريخ دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 2:52  توسط کتی  |