تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


فردا اول مهر . هوا خنک شده و تمام خیابونهای شهر بوی پائیز داره . دل من هم . امروز تمام شهر رو گشتم . حتی خارج شهر رو . همه جای شهر حال و هوای پائیز داشت .

دلم میخواست دخترکی بودم که از ذوق مدرسه و اول مهر خوابش نمیبرد . بوی دفترهای نو و کاغذ کادوهای خوشرنگ و پلاستیکهایی که میکشیدی روی دفتر کتابها . کتابهای جدید ریاضی و فارسی و جغرافی و تاریخ و مدنی و علوم . دلهره دوستان جدید و معلم جدید . دلهره بیست شدن یا نشدن . زنگ تفریح سیب و ساندویچ رو از یاد بردن و شیطنتها . صبحهای خواب آلود سر صف سرود ملی خوندن و به فکر ظهر بودن . ظهر که برمیگشتی خونه تمام حیاط پر برگ بود . نهار میخوردی . مشقاتو مینوشتی و میدویدی توی حیاط بازی با بچه گربه ها و آفتاب تنبل پائیز و آرزوهایی که به باد رفت.

اگر هوا خیلی سرد بود شاید اکتفا میکردی به زیر کرسی رفتن و تن تن و میلو خوندن . یکبار کتاب "کلاس پرنده " رو میخوندی . توی زیرزمین خونه که ازش حیاط دیده میشد . وقتی کتاب رو چند بار خوندی و سیر شدی و گریه کردی از خدا خواستی و آرزو کردی که معلم بشی مثل آقا معلم توی اون کتاب . تنها و مهربون و مرموز که کسی دردت رو ندونه . همین آرزوت هم برآورده شد .

دلم برای کیف سورمه ای و صورتیم تنگ شده که رو کولم مینداختم و تمام راه مدرسه تا خونه رو میدویدم به عشق مامان که منتظرم توی کوچه می ایستاد و از سیر تا پیاز رو واسش تعریف میکردم . دلم تنگه واسه اون حیاط و شور و نشاط و مشق و داستان و آرزو . دلم تنگه برای لحظه لحظه کودکی که میدونستم هنوز خیلی راه دارم که باید برم که از هیچ چیزی هراسی نداشتم . دلم تنگه برای اون خونه و پائیز قشنگش و معلمهای دبستانم . برای مداد گلیها و ساندویچهای نخورده ای که میدادم به هر کسی سر راهم میومد تا مامان نگه چرا نخوردیشون . برای سیب قرمزی که وقتی میرفتم زیر کرسی  کتاب تن تن و میلو میخوندم و با ولع گاز میزدم .

هیچ کسی نمیدونست دختری که تمام معلمها از هوش و ذکاوتش در عجب بودن روزی بشه من . دختری که با سن کمش کلی کتاب خونده بود و سر کلاس حوصله ش سر میرفت . دخترکی که همه چیز به نظرش بچه گانه میومد و وقتی هفت ساله بود نصف کتابهای کتابخونه خونشون رو خونده بود و همش فکر میکرد .

دلم خیلی تنگه ....

+ تاريخ جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:43  توسط کتی  | 


برگشتم . نه اینکه خوب باشم یا از خوبی بشکن بزنم . نه . با تمام ضجه زدنها و تلاش کردن ها و گریه های شبانه و مقاومتهام به این نتیجه رسیدم که فرد مورد نظر دوگی واسه ازدواج نیستم . از این بابت گاهی احساس بدی بهم دست میده اما مقاومت میکنم . این مدتی که ننوشتم تا خود جهنم رفتم و برگشتم .

شاید خنده دار باشه اما من از قهر و جدایی متنفرم . تصمیم گرفتم با دوگی دوست بمونم اما دو دوست مثل دو تا دختر . بدون سکس . تنفر و قهر ریشه های من رو میسوزونه . باید ته دلم ببخشم تا بتونم پیش برم زندگی کنم ضمن اینکه دوگی برای من ارزشش بیشتر از ازدواج بود .

نمیدونم تا کسی تجربه نکنه نمیدونه که این سخت ترین کار دنیاس . وقتی تا پای ازدواج پیش بری و بفهمی که طرف اصلا قصد ازدواج با تو رو نداره . گاهی انقدر احساس بدی بهم دست میده که نگو . مخصوصا که تنها نیستم و با خانواده هستم . مخصوصا اینکه میدونم یه روزی باید خداحافظی کنیم و بریم دنبال سرنوشتمون . شاید باورتون نشه اما با اینکار ذره ذره وجودم له میشه . تنها شرطی که گذاشتم اینه که به محض اینکه دوگی با کسی آشنا شد به من بگه تا از زندگیش برم بیرون . میدونم شاید احمقانه باشه اما من از قهر و جدایی متنفرم . تا زمانیکه نبخشم نمیتونم زندگی کنم . تا حالا هم همه دشمنهامو بخشیدم . ته ته دلم .

واسم دعا کنین و انرژی مثبت بفرستین . من باید خیلی قوی باشم . از طرفی نمیتونم باهاش کاملا قطع رابطه کنم چون از قهر بدم میاد و از طرفی میدونم که روزی باید جدا شیم . بچه گانه س نه ؟ اما یک چیزی ته دلم آتیش میگیره . اگه از اول صحبتش نشده بود اگه اون آدم نامرد به مامان من زنگ نزده بود ........ هزار تا چرایی که توی ذهنم میپیچه . هر ثانیه ای که جلوی اشکهامو سر کار میگیرم با خودم میگم چرا من ؟ چرا این چیزا باید واسه من پیش بیاد ؟ چقدر باید قوی باشم ؟ مگه توان من چقدره ؟

من یک زن تنهام .

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 21:53  توسط کتی  | 


وقتی فایده ای نداره ٬ وقتی حرف زدن و نوشتن فایده ای نداره چرا آدم بنویسه یا حرفی بزنه ؟ وقتی هیچ چیز از اندوهت ٬ از شوکه شدنت ٬ از دردت کم نمیکنه چرا بنویسی ؟

از خودم حالم بهم میخوره . از اینکه آرشیو رو میخونم و واسه هر خطش ته دلم آتیش میگیره . واسه اینکه مدتهاست به خودم میقبولونم که چیزی نشده که تقصیر من نبوده . مدتهاست با خودم درگیرم که به خودم بفهمونم تموم شده ٬ تموم شده ٬ تموم شده . از اینکه صبح تا شب با خودم میجنگم که قوی باشم . از اینکه من صبح تا شب با وجدانم دعوا میکنم و آقا پروفایلهاشو آپدیت میکنه . از اینکه من هنوز از اون نبریدم و سر خودمو کلاه گذاشتم . از اینکه تمام امروز منتظر بودم که برگرده که هنوز باورم نمیشه هنوز باورم نمیشه که اون همه خوبی اون همه مهربونی این بشر چی شد ؟؟

از این وبلاگ خسته شدم حالم به هم میخوره که شده جای چسناله های من برای کسانی که میدونم ارزشش رو ندارن و روزهای مدیدی طول میکشه ازشون بگذرم و از یاد ببرمشون . از این انتظار احمقانه خودم که دست از سرم برنمیداره ٬ امید احمقانه ای که نمیذاره باور کنم که این بشر چقدر نامرد بوده از همه چی خسته شدم .

از متلک شنیدن ها و خفه شدن ها . از تنها بودن ها و بدون رفیق موندن ها خسته شدم . از اینکه برم سر کار و همه عالم و آدم حتی خارجیهایی که میان دنبالم بدون و من احمق به فکر نامردی باشم که توی بدترین شرایط هر دفعه با یه بهانه احمقانه تر از دفعه پیش من رو تنها گذاشت و من هنوز هم مثل دیوانه ها بهش حق میدم ٬ براش دل میسوزونم . از این حماقت خودم خسته شدم .

شاید دیگه ننوشتم . از این وبلاگ که توش احساس غریبی میکنم انگار که مال کسی بنام کتی نیست حالم بهم میخوره . کسی که همیشه میخواد بره ٬ میخواد بدوه ٬ میخواد تمام افقها رو کشف کنه و درست وقتی داره به قله میرسه یک احمقی تالاپی میکشتش پائین . از این حماقت ذاتی که توی وجود من هست که حتی به دشمنم هم حق میدم که دشمنی کنه چه برسه به دوگی .

اونقدری که من توی این ماه باختم عمرا هر خری بود دیگه خفه میشد میرفت پی کارش . باز میام اینجا چسناله میکنم که چی ؟ واسه چی اینا رو میگم ؟ واسه کی ؟ فقط یک سنگ قبر سردر وبلاگم کم دارم همین .

امروز آرشیو رو خوندم و به حماقت خودم اشک ریختم . به روز تولد دوگی و اون همه شور و نشاط خودم . به دختری که دنیا از شر شیطنتهاش خلاصی نداشت و صدای خنده هاش توی اون خونه می پیچید . امروز از دوگی خواستم که وسایل خونه رو واسم بفرسته . نوارها و لباسها . نوارها و لباسها میخوام که ذره ذره اون همه عشق ٬ اون همه زندگی رو ریز ریز کنم . اون خونه رو توی ذهنم پاک کنم . خونه ای که من با عشق ساختم و یکی دیگه با ترس و نامردی و بهانه تراشی ویرونش کرد . به تمام صبر و تحملم . به تمام امیدها و آرزوهای واهیم که بالاخره پیداش شد اونی که میخواستم . به همه اینها اشک ریختم .

میدونم که نخواهم نوشت اگر هم بنویسم خیلی بعد از اینه . روزیه که باورم بشه تمام صفتهایی که دوگی دیشب بهم نسبت داد درستن . وقتی که گفت خودخواهم ٬ رل بازی میکنم ٬ ضریب هوشیم پائینه نه خودمو به خنگی زدم ٬ همه چیزو خراب کردم ٬ دروغگو هستم و ....

در بهترین حالت تا مدتهای مدیدی نخواهم نوشت بنابر این جیش ٬ بوس ٬ لالا . از شر سوگنامه های من خلاص خواهید بود . این روز قشنگ رو بهتون تبریک میگم . چون میترسم علاوه بر صفتهای بالا ٬ فحشهای دیگه ای هم نصیبم بشه .

به قول صادق هدایت عزیز : "ما رفتیم و دل شما را شکستیم . همین "

+ تاريخ جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 2:52  توسط کتی  | 


تولدمه . یعنی توی شناسنامه ۱۶ ولی در واقع ۱۷ . واسه همین دو روز تولد دارم . طبق معمول اولین نفر داداشم بود که بهم تبریک گفت . هر سالی که میگذره یک سال نه ده سال بزرگ میشم . پوست میندازم و بزرگ میشم . امروز من ۲۶ ساله میشه و هر سال تولدم با خودم میگم سال بعد این موقع من در چه وضعیتی هستم ؟ و میبینم که تنها فرقی که با سال قبل دارم اینه که از درجه اعتمادم به آدمها کمتر شده .

میدونین که ! حتی در بدترین شرایط هم کم نمیارم . روز تولدم با خودم میگم گور بابای هر کی لیاقت صداقت ٬ عشق ٬ وفاداری و دیوانگی من رو نداره . تمام زندگی هم عشق نیست . شاید توی زندگیم همیشه توی عشق شکست خوردم اما خیلی چیزهای دیگه هست که بشه بهشون امیدوار بود .

روز تولدم از ته دل آرزو میکنم که گرگهای سر راهم برداشته بشن و چند تا انسان ببینم . کسانی که به حرف و قولشون عمل کنن ٬ راستگو باشن ٬ شعار ندن و به فکر اذیت و آزار کسی نباشن . این تنها آرزوی منه .

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 18:59  توسط کتی  | 


خانم یا آقای محترمی که نه ایمیلی گذاشتن و نه آدرس سایتی برام کامنت گذاشتن :

متاسفم
خیلی خامی
بیشتر از اونی که فکر میکردم
به جای اینکه از زندگی درس بگیری و تصمیم بگیری روش خودتو عوض کنی بیشتر پافشاری میکنی و در برابر همه چیز و همه کس موضع میگیری
واقعا فکر میکنی کسی از دوگال پیدا می شد که این همه وقت باهات باشه ؟
به جای اینکه به بدی های دیگران فکر کنی بشین و راجب خودت فکر کن

این جملات انقدر برای من سنگین بودن که حد نداشت . انقدر که دوباره برگشتم و از اول اول ماجرا همه چیز رو دوره کردم . حتی جزئی ترین حرف و حرکت خودم و دوگی رو که انقدر بیوفاست که حتی بخاطر اون همه عشق حاضر نشد یک بار حال من رو بپرسه و میدونم که دیگه وجود ندارم که حتی یک پیام تولد مبارک ازش بگیرم .

من مقصر نبودم . در دوران دوستیمون از هیچ چیزی برای دوگی دریغ نکردم . دوستش بودم ٬ همراهش بودم ٬ نگرانش بودم . خودش هم گله ای نداشت جز اختلافاتی که واسه همه پیش میاد . چیزی غیر از خودش نبودم . نه حتی به کسی فکر کردم و نه حتی کلمه ای بهش دروغ گفتم . فکر و ذکرم پیشرفتش بود . انتظاری هم ازش نداشتم جز اینکه دوستم داشته باشه و وفادار باشه . اگر روش زندگیم بد بود یا مشکلی داشت ٬ دلیلی نداشت که هر دفعه بحثی میشه دنبالم بدوه و دنبال آشتی کردن باشه مگر اینکه انقدر پست بوده باشه که من رو فقط واسه یه چیز بخواد که مطمئنم نبود .

همه چیز خوب پیش میرفت تا اون شب کذایی و اون تلفن مامانم که بگو اگه مرده بیاد خواستگاری اونم همین امشب . گیج و منگ بودم . مثل کسی که توی سرش زده باشن . انتظار نداشتم از دوگی که بیاد اما ته دلم خدا خدا میکردم که واسه حفظ آبروی من بیاد . وقتی اومد انگار تمام شکهای من کمرنگ شدن . مطمئن شدم که هست ٬ میخواد بمونه و هست . اگر خودم رو جلوش خوش و خندون نشون میدادم نه اینکه خوش باشم ٬ که دوست داشتم بهش بفهمونم که بهش اعتماد دارم که دوستش دارم که نمیترسم . میخواستم بهش روحیه بدم . اگر صبح تا عصر که سر کار بودم بهش کمتر زنگ میزدم واسه این بود که همیشه از اینکه سر کار بهش زنگ میزدم احساس مزاحم بودن بهم دست میداد . فکر میکردم بهترین فرصته که بهش بگم که اطمینان دارم بهش . اما اون چی فکر میکرد ؟؟

نه من کم نذاشتم . فشاری که روی من بود برای شما قابل درک نیست . نمیدونم پسری یا دختر . آشنایی یا غریبه . اما شاید خودت بدونی توی یک شهر مذهبی وقتی مامان آدم بدونه که تو بغل کسی خوابیدی یعنی چی . حرفهای مامان که میخواست ثابت کنه من فقط وسیله ارضای شهوت دوگی بودم من رو له میکرد . دوستانم که سر دوستی صمیمانه من و دوگی حسادت میکردند مدام بهم طعنه میزدن . تلفنهای عجیبی بهم میشد که پشتم رو میلرزوند . همه به یه چشم دیگه بهم نگاه میکردن و من بهشون لبخند میزدم چون باز هم به امید دوگی بودم . اما اون داشت هر روز بیشتر از من دور میشد . تمام حرفهاش پر از متلک بود و بد گفتن از مامان من . چه باید میکردم ؟ مگه میتونستم جلوی مامان رو بگیرم ؟ میخواست که این اتفاق نیفته و تمام تلاششو میکرد . من اما باز هم به امید دوگی بودم . شبها تا صبح گریه میکردم و صبحها سر کار تا عصر جلوی اشکها رو میگرفتم . اما باز هم دوگی ازم دور میشد .

تهمتهایی که من شنیدم بخاطر اینکه تمام مدت دوگی به من بدبین شده بود کم نبود . به هر دری میزدم بسته میشد . خانوادم ٬ زندگیم ٬ کارم ٬ آبروم ٬ دوستانم از دست رفته بودند و وقتی خوب نگاه میکردم همش بخاطر دوست داشتن دوگی بود . دلم میخواست تنهام نذاره . اما کوچکترین حرفم بدترین فکر رو توی ذهنش که حالا سیاه سیاه شده بود ایجاد میکرد .

یک هفته پیش هم که تصمیم گرفتم اس ام اس هاشو جواب ندم واسه این بود که میگفت من به یک اطلاعاتی سپردم که آمارشو بگیره . هیچوقت رک و راست نگفت چی شده . همیشه از هر چیزی معمایی ساخت که من باید با اون همه غصه و مریضی و گرفتاری حل میکردم . اما وقتی آدم تنهاست هیچ کاری نمیتونه بکنه . فلج میشه. نمیدونه چی درسته و چی غلط . دیدم حرف زدنم بیخوده . دیدم حرفهای ما حرف نیست . هر کدوممون میخواستیم ثابت کنیم حق با خودمونه اما این وسط من میخواستم ادامه بدیم و دوگی مدتها بود که از من بریده بود و من خبر نداشتم .

نه اینکه بدون عیب و ایراد بودم . نه . اما به ایرادهام اعتراف میکردم . بهش گفته بودم که من بخاطر شکستهای زندگیم نمیتونم اعتماد کنم و کنار اون داشتم کم کم .... اما اون منو قبول کرده بود . هنوز اس ام اس هاییشو دارم که میگفت داره به بچه هامون فکر میکنه . که باید با هم باشیم . که اون خونه بدون من بوی زندگی نداره . که هیچ چیزی بدون من صفا نداره . اینا یعنی چی ؟ یعنی من بد بودم و اون تحملم میکرد ؟ نه اون من رو تحمل نمیکرد . اون من رو دوست داشت و مطمئنم هنوزم دوست داره .

نه ٬ خانم یا آقای محترم . من اگر قرار باشه از زندگی درسی بگیرم این نیست که روش زندگیمو عوض کنم . روش زندگی من عاشقانه بوده . صادقانه و بدون دروغ . اگر دوگی رو دوست داشتم بخاطر خودش بوده . مطمئنن کسی هم نبوده که این همه مدت انقدر عاشقانه با دوگی بمونه و عیبهاشو نادیده بگیره و بخاطرش از همه چیز بگذره ٬ حتی موقعیتهایی که از دید بقیه رد کردنشون حماقت بوده . اگر قرار باشه روش زندگی کسی عوض بشه ٬ زندگی من نیست . زندگی کسانیه که با کمال خودخواهی چون دلشون میخواد وارد زندگی من میشن و هر وقت که به ضررشون بود و موقعیت یا آبرو یا پولشون به خطر میفته بدون اینکه ببینن با زندگی من چه کردن با همون خودخواهی میرن و حتی حالی هم ازم نمیپرسن .

خواهش میکنم به آرشیو من سر بزن و ببین که دوگی برای من چی بود . اونوقت بگو اشتباه من چی بوده که باید مطرود میشدم واسه اینکه دوگی میخواست زندگیش همیشه خدا آروم باشه و بخاطر من هم حتی به هم نریزه .

نه ٬ نه ٬ نه . من هر چی فکر میکنم باورم نمیشه .

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:40  توسط کتی  | 


سر کوی دوست جانم خدا خدا
زندگی نیکوست جانم حبیب من
من از دست تو ای عزیزم
که دارم گله بسیار

تو که بیوفا نبودی
پرجور و جفا نبودی 
من از دست تو ای
من از دست تو ای
من از دست تو ای عزیزم
که دارم گله بسیار
که دارم گله بسیار

تنها تسکین غمهای من همینه . همین و هیچی . اون همه عشق و دوست داشتن . اون همه میمیرم برات تو واسه من خیلی بالایی خیلی ارزشمندی . اون همه چرندیاتی که من شنیدم . اگر خدایی اون بالا بود مطمئنن آدمهایی مثل این آدمها باید توی همین دنیا با یه جرقه از بین میرفتن . یک دنیا از  راوی   عزیزم ممنونم که این آهنگ رو که تنها چیزیه که یک کم تسکینم میده رو واسم گذاشت . نمیدونین برای کسی که تنهای تنهای تنهاست این آهنگ یعنی چه . بهتره یک مدت باز خفه شم .

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:8  توسط کتی  | 


خیر سرم وبلاگم یکساله شد. وبلاگ که چه عرض کنم دردستان . تا نیم ساعت پیش یعنی ساعت ۱۲ شب سرکار بودم . ۹ صبح تا ۱۲ شب . اینطوری از فکر و حلاجی اینکه دوگال چرا انقدر نامرد شد چرا عوض شد راحت میشم . ۹ صبح تا ۱۲ شب برای کسی که همیشه بخاطر اعتماد به افراد تو هچل افتاده .

دوست داشتم جور دیگه ای تولد وبلاگمو جشن بگیرم اما نمیتونم . چه برسه به تولد خودم که امسال تنهاتر از هر سال دیگه ای برگزار میشه و دوست دارم اصلا نرسه .

۹ صبح تا ۱۲ شب برای فرار از خودم فرصت خوبیه اما اونجا هم همش از خودم میپرسم .....

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 0:52  توسط کتی  | 


 

صدای باد میخواند و
من تنهام

دلم تنگ خانه
و خانه
ویران
از بی مهری تو

دلم تنگ دیوارهاست
شاهدان مرگ تدریجی
- مرگ من و
عشق بی انجام ما -
دلم تنگ دیوارها و
بوی خانه ایست که
روزگاری
گواه عشق تو بود

کاش تو ........

+ تاريخ شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 1:10  توسط کتی  | 


وقت غصه آمده بودی
بالی در ذهن و
نقشه ای در دست
بهشت مقصد ما بود

دلم رنگ شک
اضطراب خوابم بود
تو اما
سوگندی داشتی
که مقصد
تنهایی نیست

تو یقین میخواستی و
من نقشه
نقشه
نقشه
که این بار
نه این بار نه
این بار نه

و دیر میفهمی که
من حالا بال دارم و
نقشه و بهشت
از آن من است
و تو
هی
کوچکتر
میشوی

هی

کوچکتر

میشوی

خوبم . مشغول کارها . با وکیل خوبی هم صحبت کردم . ظاهرا خطری نیست تا ببینیم چی میشه . با خودم کنار اومدم و پذیرفتم که رابطه ما تموم شده . هنوز هم معتقدم که اگر دوستم داشته باشه تلاش میکنه وگرنه حتما میدونید که کسی که از زندگی من بره دیگه برام وجود نداره . حتی اگر به شکل یک فرشته و با هزار عذر ظاهر بشه . به اون ته ته دلم تا روزی که توی ایران هستم فرصت دادم که یک درصد شاید هم کمتر شک کنه . از دوستانی که به فکرم هستن و نگرانم هستن عمیقن و قلبن با تمام وجودم ممنونم و برای کسانی که میگن از اول گفتیم اینطور میشه آرزو دارم همه پیشگوییهاشون درست در بیاد . المیرا حرف خوبی زد بهم . ازش ممنونم . من به تک تک کارهایی که کردم اعتقاد داشتم . دلیلی نداره دیگه اینطور زندگی نکنم چون من اشتباهی نکردم . خواستم عاشق بشم و در عشقم پایدار اگر طرف توزرد بوده دلیل نمیشه از این به بعد من عاشق نشم یا ترک دنیا کنم . فقط از این به بعد زمان بیشتری صرف شناختن افراد میکنم . من با تمام وجودم به تمام کارهایی که کردم اعتقاد دارم و داشتم . دیگه خودم رو سرزنش نمیکنم . از این به بعد من تکلیف زندگی خودم رو مشخص میکنم . از این به بعد من تصمیم میگیرم کی یک رابطه شروع و کی تموم بشه . یادتونه میخواستم با دوگال به هم بزنم ؟؟

پ.ن. فعلا مهمترین دغدغه زندگیم خودم هستم . دلیلی نمی بینم راجع به هیچ چیز دیگه ای بنویسم چون معتقدم که هر کسی با مبارزه توی زندگی خودش میتونه دنیا رو تغییر بده . این رو برای دوستانی گفتم که از نوشتنم راجع به دوگال خسته شدن . زندگی من نمونه عینی زندگی یک زن در ایرانه که میخواد آزاد زندگی کنه ٬ عاشق باشه و تابوها رو بشکنه . به نظرم شجاعت این که آدم تمام زندگیشو بریزه وسط واسه ملت خیلی بیشتر از اینه که شعار بده راجع به دنیا . وااااااای چه پانوشتی بود از خود پستم طولانی تر شد .

ممنون لطف و مهر تمام دوستانم
کتولی که ظاهرا دیگه از شکست نمیترسه 

+ تاريخ چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 21:36  توسط کتی  | 


یک کم بهترم . اشکهام کمتر شده و ضعف عمومی ادامه داره . کابوسها هم همچنین . این مدت خیلی فکر کردم . به کامنتهایی که گرفتم . خیلی چیزها رو متوجه شدم و خیلی کمک بزرگی بود که بعدها اگر حالم بهتر شد میگم واستون . شاید بزرگترین دلیل شکستهای من به قول اسکارلت گلم شناخت ناقصم از آدمها باشه .

تمام اینها برام درس شد. درسته بهای سنگینی رو پرداختم و هنوز معلوم نیست چی پیش بیاد اما باز هم درس شد واسم . تمام این مدت دوگال برام اس ام اس میزد . اما چه پیغامی ؟ هر دفعه یک بهانه میاورد واسه کم آوردن خودش. تمام این مدت هم من ساده جواب میدادم و از خودم دفاع میکردم .

اما امروز از دست خودم هم خسته شدم . چرا باید جواب کسی رو بدم که تمام مدت با احساس و عاطفه من بازی کرده حتی با مادر من صحبت کرده ٬ از خودم تقاضای ازدواج کرده اما درست جایی که باید پشتیبان و همراهم میبوده ترکم کرده ؟ چرا باید از خودم دفاع کنم ؟ اگر هر کاری هم کردم بقول خودش ضریب هوشیم پائین بوده یا سیاست نداشتم دلیلی نداره که اون من رو ترک کنه .

خوب خوب که فکر میکنم میبینم نه ٬ من تا جایی که ممکن بود مایه گذاشتم. حتی وقتی که اون من رو ترک کرده بود و حتی جواب تلفنهامو نمیداد من مردونه ایستادم و ازش دفاع کردم . دیگه دلیلی نمیبینم  خودم رو بخاطر دوستان و آشنایانی خسته کنم که به جز دردسر چیزی برای من نداشتن . هر روز دوگال یک دلیل واسه آزار من پیدا میکنه . یک روز میگه من آدم دورویی بودم و نقش بازی کردم . یک روز میگه من از مامانم دفاع کردم . یک روز میگه من دختر بدی هستم و با فلان آدم دوست  بودم . روز بعد میگه من خنگ و ساده لوحم و از دوستانم دفاع میکنه .یک ساعت بعد میگه من پشت سرم خیلی حرفه و نمیتونسته با من توی این شهر ازدواج کنه چون من خیلی اسمم بد در رفته .

من هم که انقدر دوستش داشتم که حاضر بودم هر طوری شده همون دوگال سابق رو برگردونم به زندگیم مرتب از خودم دفاع میکردم . مسلمه که وقتی کم میاورد یک بهانه دیگه رو دلیل تنها گذاشتن من میکرد . همین امروز هم کلی انگ و تهمت به من زده که جای گفتنش نیست . اما من دیگه خسته شدم .

چرا باید از خودم دفاع کنم وقتی خودم میدونم که از صمیم قلب دوستش داشتم و پا روی همه چیز گذاشتم و به هیچ عنوان کم نذاشتم ؟ چرا باید از خودم دفاع کنم و بهش توضیح بدم وقتی خودم هم میدونم واسه پاک کردن وجدانش به من تهمت میزنه ؟ از همین امروز تصمیم گرفتم پا روی دلم بذارم و هیچ جوابی بهش ندم . چرا من باید همیشه از خودم ٬ آرزوهام ٬ خواسته هام بگذرم و تمام دنیامو فدای کسی کنم که نیست که وجود نداره ؟

امیدوارم بتونم این تصمیم رو عملی کنم . همیشه به این اعتقاد داشتم که آدم به زور نمیتونه کسی رو نگهداره و اینکه اگر واقعا دوستم داشته باشه خودش تمام شرایط رو فراهم میکنه . من به عنوان یه دختر توی این شهر هر کاری میتونستم کردم . دیگه تک تک سلولهای بدنم از خستگی ٬ از استیصال و آزردگی ٬ از دروغ و تهمت شنیدن ٬ از غصه پوسیده . دیگه طاقت ندارم . دیگه بسه . 

+ تاريخ سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 13:56  توسط کتی  | 


نمیدونم از کجا باید شروع کنم و براتون بنویسم . از کجای این داستان مزخرف زندگیم . از اینکه بدون اینکه بدونم فهمیدم دو تا از دوستانم توی باندی بودند که کارشون جور کردن دختر بوده و تمام این تلفنها از طرف کسی بوده که میخواسته من توی این جریان نباشم چون پدرم دبیرش بوده . که تمام مدت تلفنم کنترل بوده .که دوستانم همه تنهام گذاشتن و هزار تا برچسب بهم زدند .

از کجای داستانم بنویسم که دوگی توی بدترین شرایط پشتمو خالی کرد ٬ حرفهای مامان و خودم رو بهانه کرد ٬ بهم تهمت زد و رفت . از کجا بنویسم که مادرم صبح تا شب من رو جنده خطاب میکنه بخاطر اینکه دوگی رو دوست داشتم و برای دوست داشتنم تنم رو هم بهش تقدیم کرده بودم . از اینکه هیچ جایی جا ندارم که دوستانم تنهام گذاشتن و توی این شرایط توی زندون خونه گیر افتادم .

حرفهای مامان با دوگی جور در نمیاد و هر کدوم میگن اون یکی دروغ میگه . به سوگ عشقم نشستم تنهای تنها و هیچ کسی نیست . احساس بدبختی میکنم . احساس میکنم آخر دنیاست . نمیتونم دیگه نمیتونم به آینده امیدوار باشم . بارها با دوگی حرف زدم . نتیجه حرف زدنم اما فقط این بود که همه چیز تقصیر من بوده . که من پشت دوگی رو خالی کردم اما نکردم . کاش میشد دیوارهای خونه رو شاهد بگیرم که چقدر ایستادم . که چقدر در مقابل همه ایستادم و گفتم اصلا نمیخوام با دوگی ازدواج کنم میخوام باش دوست بمونم که کسی اذیتش نکنه . کاش میشد بالشتم رو شاهد بگیرم که گریه کردم اشک ریختم و ازش دفاع کردم . تنهای تنها .

ضعیف شدم . در یک ماه سه بار پریود شدم و خونریزیم قطع نمیشه . فحش میشنوم و بد و بیراه . شخصیتم با خاک یکسان شده . غرورم رو که تنها چیزی بود که داشتم بخاطر دوگی شکستم . گوشه اتاقم میشینم و گریه میکنم . فقط میتونم این کار رو بکنم . حق حرف زدن ندارم . دوستانی که بظاهر دوست بودن بخاطر آباد کردن خودشون همه جا گفتن که من جندم و مامانم حرفهای اونا رو غرغره میکنه به اضافه مدرک حرفهاش : دوگی که از نظر مامان من رو مثل یک دستمال استفاده کرده و رفته .

دوگی همون دوگی نیست. حرفهامو نمیفهمه . جواب تلفن رو نمیده و بهم نیش و طعنه میزنه . ممکنه بخاطر این جریان که پیش اومده ممنوع الخروج بشم . ممکنه مجبور بشم برم پزشک قانونی برای معاینه بکارت . دیگه از این بهتر نمیشه .

دلم میخواد یک سوگنامه بنویسم و به سرنوشت خودم گریه کنم . دلم میخواد جایی برم که هیچ کسی نباشه و داد بزنم . تو تنهاییام یه صدایی میگه که دلم گرم باشه . که همه چیز درست میشه اما روزبروز همه چیز بدتر میشه . همه میگن پشت سرم کلی حرفه . بخاطر چی ؟؟ همه اونها با چندین نفر دوست بودند و سکس داشتن اما من دوگی رو دوست داشتم . بخاطرش خدایا من چه کرده بودم .

خسته و خراب و تنها نشستم و آهنگ آخرین کوکب  رو گوش میدم . هیچ چیز تسکینم نمیده . زندگیم شده مثل این فیلمهای آبگوشتی ایرانی . تنهام . دستم به هیچ جا بند نیست . نمیتونم از خودم دفاع کنم . جدا شدن از دوگی خودش کافی بود برای غصه دار شدنم . آخه این جریانات چی میخوان به من بگن ؟ کی رو انقدر اذیت کردم که همیشه زندگیم همینه ؟ جواب کدوم کار رو دارم میدم ؟ اشک میریزم . به تنهایی خودم گریه میکنم . گربه کوچولوم نگاهم میکنه و اشکهامو میلیسه . تمام دلخوشیم همینه .

+ تاريخ جمعه سوم شهریور 1385ساعت 22:5  توسط کتی  |