تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


تو خودت دلت میخواد . دلت میخواد خوابت نبره تا صبح . حتی قرص و آمپول هم بهت اثر نکنن . خودت دوست داری عذاب بکشی اذیت بشی . اصلا یک مازوخیست درجه یک شدی . دوست داری برگردی عقب. به چیزایی که عذابت میدن . دوست داری آخرین لباسیو که از خونه آوردی بو کنی . بوی سیگار و مشروب و ادکلن لعنتیشو بکشی بیرون از توی اون لباسه و گریه نکنی . خودت دوست داری. چرا ولش نمیکنی؟ دوست داری فکر کنی بهش به خودش به حرفاش به خودت و حرفات ٬ از حرفها و بهانه های بچه گانه ش لجت بگیره احساس کنی تنها شدی و داری خفه میشی و به خودت بیای و ببینی یک ساعت از عمر عزیزتو که ملت نگرانشن تلف کردی . بس کن . خواهش میکنم بس کن . آخه تو چرا عاقل نمیشی؟ چرا خودتو دوست نداری؟

یه نگاهی به دور و برت بنداز . همه دارن واسه خودشون زندگی میکنن . تموم شد ؟ به فلانشون که تموم شد . این نشد یکی بهتر. چرا با هیچکی خو نمیگیری ؟ با همه کسایی که دنبالتن ؟ که همه میگن شاید ... ؟ چرا همه چیز به طرز فجیعی تهوع آور شده. راستی چرا انقدر تهوع ؟؟ میدونم خوب میشی میدونم زمان میگذره .اما چرا انقدر بیدریغ مایه میذاری که واسه همه بشی یه چیز بی ارزش؟ چرا از خودت از حق زندگیت از همه چیز میگذری؟

بلند شو دیگه. یک کم به خودت بیا . یک کم بزرگ شو . احساسات مسخره ت رو که همه بهش میخندن بنداز دور . دیگه دورانش گذشته . دیگه دوست داشتنی نیست . توی افسانه ها و رویاها و کتابهای بچگیت دنبال چی میگردی؟

چند بار میخوای توی آینه نگاه کنی و دنبال اون لبخند از سررضایت و رهایی و شیطنت بگردی؟ چند بار میخوای بشمری از وقتی تموم شد چند تا چروک افتاد جای گود خنده هات ؟ چرا تمومش نمیکنی ؟ منتظر چی هستی ؟ منتظری که کسی که انقدر راحت با تو خداحافظی کرد چون یهو یادش افتاده بود فقط واسش یه دوست مسخره بودی برگرده؟ که چی بشه؟ که بشه آینه دق روزهایی که گریه کردی ؟

چند روز میخوای روزهای جدایی رو بشماری هان ؟ بس کن . بس کن . بس کن .

 

پ.ن. بلاگرولینگ رسمن به فاک فنا رفت . خدا بیامرزدش خیلی حال میداد. نه به اونکه هیچکی پینگ نمیشد نه اینکه هم با هم پینگ شدن . اما خوبیش این شد که عقده م برطرف شد آخه خیلیا تصمیم داشتن ننویسن اما من لینکشونو برنداشته بودم . به امید اینکه یه روزی اون ستارهه بیاد کنار اسم وبلاگشون . امیدشم خوبه ....

+ تاريخ شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 14:35  توسط کتی  | 


عاشقانه ای نیست
قصه ها تمام میشوند
تو هم میروی
مثل عاشقانه های سال قبل
و قبل تر
حتی قبل از خودم


برگ باد فراموشی میشوی و
این عاشقانه هم
تمام میشود

و من
هنوز
تنهام

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:7  توسط کتی  | 


گاهی نمیفهمی چی شد که اینطوری شدی . گاهی گیج میشی میری توی یک فکر عمیق و برمیگردی خاطرات قشنگتونو از نو دور میکنی و وقتی بخودت میای هم اشک داری و هم لبخند .

گاهی نمیفهمی زمان چطور گذشت روزهای جدایی چطور . به خودت میای که بنویسی و میبینی که سه روزه که ننوشتی و به خودت نهیب میزنی سه روز ؟ انگار یک ثانیه بوده . آخه غرق شده بودی و خودت خبر نداشتی .

همیشه همینطوره . روزهای جدایی تند و تند میگذرن که تو شاید فراموش کنی اما دوست داری کند بگذرن . دوست داری اصلا نگذرن و تو توی عذابت بشینی و فکر کنی و درساتو دوره کنی . بشینی و این بار باورت بشه که خوب بودی و خوب بود . که هر دوتون خوب بودین و عاشق اما نشد که نشد .

بعضی وقتا انقدر توی پائیز که میپیچه با برگاش توی پارک یکی میشی که انگار خودتم برگی بودی که افتادی . انقدر که چشماتو ببندی و راه بری و نفس تازه پائیز رو نوش جانت کنی .

کتابها رو که ورق میزنی یا آهنگی که گوش میدی انگار از خودتن . از ته ته وجودت میان و با روحت بازی میکنن. اما مثل یکی شدن هم لذت میبری هم درد میکشی . مثل وقتی که گربه هه دستتو گاز میگیره و از معصومیت شیطنتش قلقلکت میشه و دردشو تحمل میکنی که باش بازی کنی . که اون نگاه شیطونشو بازم ببینی .

مثل وقتی که اولین بار توی عمرت از نگرانی روزهای بعد ترسیدی و باز هم دوست داری فکر کنی شاید روزی رسیده باشه که از بندها آزاد شده باشی که دوست داشته شده باشی .

نگاه کن

تو هیچوقت پیش نرفتی

تو فرو رفتی

 

فروغ گفته بود ؟؟؟

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 13:51  توسط کتی  | 


دسترسی به اینترنت و سیستم نداشتم تا این لپ تاپ رو خریدم. سیستم خوبیه . از شر اون سیستم کند و اعصاب خورد کن راحت شدم .زندگی همچنان نمیسازه و من همچنان میسازم . دلخوشیهای من موسیقی و خلوت و فیلم و کتاب و شعر و قهوه شدن . فیلمهایی که ندیده بودم و موسیقیهایی که گذشته ها گوش میدادم . به فکر دستی به سر و روی وبلاگم کشیدن هستم .دو هفته سردرد وحشتناکی دارم که دکتر گفت عصبیه . بهم آرام بخش داد ولی نخوردم . باید خودم ازپس خودم بر بیام . سعی میکنم چیزهایی آزار دهنده رو از زندگیم پاک کنم . یاد دوگی رو بعنوان انسانی که بیشتر به فکر آینده من بود تا خودش همراهم دارم .

جنگ دارم با تمام چیزهایی که اذیتم میکنن . مثل آدمیم که از خواب بیدار شده و دیده تمام زندگیش تحمل بوده و فداکاری بیجا . میبینم که انقدر خودم رو فدا کردم که دیگه چیزی ازم نمونده .فکر میکردم تحمل کردن و ساختن جزو خصوصیتهای خوبمه . اما وقتی به آدمهای خوشبخت دور و بر نگاه میکنم میبینم این همه سال اشتباه کردم . نباید خودم رو فدای کسانی کنم که متوجه نمیشن . واسه همین دارم تمرین خودخواه بودن میکنم . این همه عوارض کم نیست . سردردها و بارها بیمارستان رفتن ها . متلک و توهین شنیدن از کسانی که دوستانم بودند . تهمتهای خانواده و دور و بریهام . بیش از حد تحمل کردم . بیش از حد له شدم تا جایی که یادم رفت من هم آدمم . من هم حق دارم زندگی خوبی داشته باشم.

همچنان موسیقیهای توپ رو گوش میدم .فیلم میبینم . کتاب میخونم . شعر میگم . سردردهای عجیبمو با قهوه تسکین میدم و گاهی هم دویدن دور پارک . لرزش دستهام نمیذاره پیانو بزنم . سعی میکنم تمرکز کنم . همچنان از هر صدایی میترسم . کابوسها دست بر نمیدارن . همچنان به خودم و دنیا شک دارم . اعتماد به نفسم صفر شده حتی با کسانی که راحت بودم نیستم .

زندگی وحشیانه بهم حمله میکنه و من سرسختانه مبارزه میکنم . حتی یک لحظه به خودم اجازه نمیدم خیالبافی کنم . واقعیتها رو میبینم لمس میکنم و به خودم تشر میزنم که چرا فکر میکرده چیزی بنام عشق وجود داره .

انگار دنیا سر ساختن نداره . انگار من تمام عمرم باید فقط از کسانی که بقول دوستی شاهزاده زندگیم نیستن شاهزاده بسازم و ساعت ۱۲ شب اون شاهزاده ها تبدیل به دزدی بشن که احساس و عاطفه من رو فدای منطق بی ارزش خودشون بکنن .

خلوت کوچیکی دارم که فقط با شماها قسمتش میکنم . شعر و کتاب و موسیقی و لرزش دست و دل و خستگی سنگینی که انگار سالها باید نازم رو بکشن تا از دوشم برداشته بشه !!!

سالهاست که منتظر مسافر زندگیم هستم .....

 

پ.ن. توی حیاط آپارتمان ما وایت بردی گذاشته شده برای اعلانات و چند تا آهنربا برای نصب اعلامیه ها که این آهنرباها به شکل دکمه های زردی هستن . مدتها عادت داشتم اون آهنرباها رو به شکلی بچینم روی برد . هر بار که از خونه میرفتم بیرون اون شکل رو عوض میکردم مثلا شکل چتر قرارشون میدادم و برمیگشتم میدیدم یکی اون شکل رو عوض کرده و یکی دیگه جاش گذاشته . دوست نداشتم بدونم کیه . فقط برام یک بازی شده بود . فکر میکردم شاید دختر یکی از همسایه ها باشه . امروز فهمیدم که پسر همسایه که خودکشی کرده بوده عاشقم بوده . آهنرباها کار اون بوده .....

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 1:2  توسط کتی  | 


زندگیم ساکت و آروم شده . کارهای زیاد و عقب مونده رو سعی میکنم کم کم ردیف کنم . صبحها که از خواب پا میشم با خودم میگم امروز روز خوبیه امروز متفاوته . اما هیچ فرقی با روز قبلی نداره . شب که میخوام بخوابم میبینم این روز هم گذشت.شب میبینم که هنوز هم تنهام هنوز هم باورم نمیشه اگر ادعای دوست داشتنی هست پس چرا باید اون از تنهاییهای من از غصه های من ککش هم نگزه چون تصمیم احمقانه ای گرفته که فکر میکنه درسته.چون فکر میکنه دو سال دیگه که اون سر دنیا سر و کلش به هر دلیل پیدا بشه من هنوز همون آدمم. چون فکر میکنه من انقدر بچه م که کسی که توی این شرایط تنهام گذاشته رو بعد ۲ سال ببخشم .
باز هم کارهای زیادی که قبول کردم توی کله پوکم میپیچه . هنوز توی شوکم . هنوز میترسم . از هر صدایی . از هر تلفنی . از هر کسی که کنارم میاد و حرف میزنه . از هر آدمی که میخواد بهم نزدیک بشه میخواد با من سر صحبت رو باز کنه .

تنهایی سنگین و وحشتناکیه . داره به سرم میزنه بزنم زیر قرارداد کاری که امضا کردم و توی همین هفته بارم رو ببندم و برم . بدون اینکه به کسی چیزی بگم یا با کسی خداحافظی کنم . مطمئنم این کار رو میکنم و از اون مطمئن ترم که به هیچ کسی نخواهم گفت کدوم شهر میرم یا آدرس و شماره تلفنی هم به کسی نمیدم . میخوام توی همین سکوت باشم توی همین تنهایی .

تصمیم راسخ دارم که همیشه تنها بمونم. اگر عشق و دوست داشتن اینه ترجیح میدم تنها بشم . گاهی از فکر تنهاییهای خودم که در آینده خواهم داشت میترسم اما وقتی به این فکر میکنم که باید بهانه های بچه گانه بشنوم میبینم که تنهایی خیلی بهتره . دیگه هیچ کسی رو توی این خلوت راه نخواهم داد. دیگه به هیچ کسی حتی فکر نخواهم کرد . اگر ۲۶ سال از عمرم اینطور گذشت بقیه ش اینطور نخواهد بود .حتی به یک دوست هم فکر نمیکنم .

میدونم شاید فکر کنین اینا طبیعیه . بعدن درست میشه . بعدن کم کم همه چیز خوب میشه . اما اگر از دل من خبر داشتین میفهمیدین که دیگه به هیچ قیمتی حاضر نیستم وجود یک آدم همراهی یک آدم رو کنار خودم تجربه کنم . میدونم که اون یک روز پشیمون میشه این رو مطمئنم و واسه همین انقدر فرصت بهش دادم اما این رو نمیدونه که روزی که برگرده من اون رو نخواهم شناخت . فکر میکنه ۲ سال دیگه میاد و من چون اومده میبخشمش اما کی جواب تنهاییها و غصه های این روزهای من رو میده؟ مگه نه اینکه آدم اگر کسی رو دوست داشته باشه توی هیچ شرایطی تنهاش نمیذاره؟؟؟

گاهی که خیلی از کار این دنیا خندم میگیره و از اینکه اون میخواد وانمود کنه که همه چیز بخاطر خودم بوده تلفنی که ضبط کرده بودم رو گوش میدم و نمیدونم بخندم یا گریه کنم

- سلام
- سلام آقا دوگییییی
- دوگ دوگ چطوری ؟
- هوم خوبم . آقا دوگی ....
.
.
.

+ تاريخ سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 12:41  توسط کتی  | 


 

They say life goes on , but it just doesn't .

+ تاريخ یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 12:24  توسط کتی 


فرداها
فرداها بودند
که زندگی دوپایان بیهوده را رقم زدند
فرداها بودند

امروز تنها
حجم پیچیده ای از زمان است
که در آن گم شوی و
به فردا فکر کنی

امروز ساعتی است که من
تنها بنوشم
تنها سیگار بکشم
تنها دستهایم بلرزند
تنها گوشه دیوار تنهایی بنشینم و
تنها نورها و صداها و دلخوشیهای کوچک را ببلعم
چون تو از فردا میترسی

فردا یعنی مرگ
یعنی نیستی
یعنی دروغ
فردا هیچ چیز نیست

من از تمام فرداها متنفرم
من امروز را
همین لحظه را
همین خلوت غمگین تنهای بی امید را
همین کلمه ها را
با تمام فرداها
به گور میسپارم

فردا تنها حجم پیچیده ای از زمان است ....

+ تاريخ شنبه هشتم مهر 1385ساعت 10:53  توسط کتی  | 


خلوتم رو دوست دارم . نور چراغ مطالعه سر کار و موسیقی رو . اینکه می بینم زنده م ٬ درگیر کار و زندگیم . حوصله م سر میره . خسته م . خسته بودن هم نشونه زندگیه . حوصله سر رفتن ٬ عصبانی شدن ٬ غصه خوردن هم نشونه زندگیه . امیدوارم این نشونه ها از بین نره . چقدر بدبخت شدم که به خستگی هم راضیم !!! نه بدبخت نیستم . شوخی کردم ها . زنده م . سعی میکنم از چیزهای کوچیک لذت ببرم . سعی میکنم همین قهوه رو چنان سر بکشم انگار خود زندگیه . سعی میکنم از همین نور از همین پنجره طبقه پنجم رو به بیابون و خرابیهای شهر لذت ببرم . سعی میکنم از آبگوشت خوردن سر کار ٬ از دیدن عمله بناها لذت ببرم . از بازی با بچه گربه ملوس عشقم که یک پیشی معرکه س لذت ببرم . سعی میکنم توی وجودم بگردم دنبال زنده بودن ٬ دنبال نشانه های حیات . احساس میکنم دوگی داره پشت سرم میاد . احساس میکنم داره تلاش میکنه و این حس رو در خودم میکشم . باور میکنم که خوب و عاشق بوده و باز هم بدنبال نشانه های زنده بودن میگردم .

دلم میخواست یک دشت بزرگ گلهای رنگارنگ و تازه و زیبا داشتم و اونا رو به همه کسانی که این مدت به فکرم بودند کمکم کردند و احوالم رو پرسیدن تقدیم کنم . ممنون محبت همتون هستم .

+ تاريخ پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 15:57  توسط کتی  |