دسترسی به اینترنت و سیستم نداشتم تا این لپ تاپ رو خریدم. سیستم خوبیه . از شر اون سیستم کند و اعصاب خورد کن راحت شدم .زندگی همچنان نمیسازه و من همچنان میسازم . دلخوشیهای من موسیقی و خلوت و فیلم و کتاب و شعر و قهوه شدن . فیلمهایی که ندیده بودم و موسیقیهایی که گذشته ها گوش میدادم . به فکر دستی به سر و روی وبلاگم کشیدن هستم .دو هفته سردرد وحشتناکی دارم که دکتر گفت عصبیه . بهم آرام بخش داد ولی نخوردم . باید خودم ازپس خودم بر بیام . سعی میکنم چیزهایی آزار دهنده رو از زندگیم پاک کنم . یاد دوگی رو بعنوان انسانی که بیشتر به فکر آینده من بود تا خودش همراهم دارم .
جنگ دارم با تمام چیزهایی که اذیتم میکنن . مثل آدمیم که از خواب بیدار شده و دیده تمام زندگیش تحمل بوده و فداکاری بیجا . میبینم که انقدر خودم رو فدا کردم که دیگه چیزی ازم نمونده .فکر میکردم تحمل کردن و ساختن جزو خصوصیتهای خوبمه . اما وقتی به آدمهای خوشبخت دور و بر نگاه میکنم میبینم این همه سال اشتباه کردم . نباید خودم رو فدای کسانی کنم که متوجه نمیشن . واسه همین دارم تمرین خودخواه بودن میکنم . این همه عوارض کم نیست . سردردها و بارها بیمارستان رفتن ها . متلک و توهین شنیدن از کسانی که دوستانم بودند . تهمتهای خانواده و دور و بریهام . بیش از حد تحمل کردم . بیش از حد له شدم تا جایی که یادم رفت من هم آدمم . من هم حق دارم زندگی خوبی داشته باشم.
همچنان موسیقیهای توپ رو گوش میدم .فیلم میبینم . کتاب میخونم . شعر میگم . سردردهای عجیبمو با قهوه تسکین میدم و گاهی هم دویدن دور پارک . لرزش دستهام نمیذاره پیانو بزنم . سعی میکنم تمرکز کنم . همچنان از هر صدایی میترسم . کابوسها دست بر نمیدارن . همچنان به خودم و دنیا شک دارم . اعتماد به نفسم صفر شده حتی با کسانی که راحت بودم نیستم .
زندگی وحشیانه بهم حمله میکنه و من سرسختانه مبارزه میکنم . حتی یک لحظه به خودم اجازه نمیدم خیالبافی کنم . واقعیتها رو میبینم لمس میکنم و به خودم تشر میزنم که چرا فکر میکرده چیزی بنام عشق وجود داره .
انگار دنیا سر ساختن نداره . انگار من تمام عمرم باید فقط از کسانی که بقول دوستی شاهزاده زندگیم نیستن شاهزاده بسازم و ساعت ۱۲ شب اون شاهزاده ها تبدیل به دزدی بشن که احساس و عاطفه من رو فدای منطق بی ارزش خودشون بکنن .
خلوت کوچیکی دارم که فقط با شماها قسمتش میکنم . شعر و کتاب و موسیقی و لرزش دست و دل و خستگی سنگینی که انگار سالها باید نازم رو بکشن تا از دوشم برداشته بشه !!!
سالهاست که منتظر مسافر زندگیم هستم .....
پ.ن. توی حیاط آپارتمان ما وایت بردی گذاشته شده برای اعلانات و چند تا آهنربا برای نصب اعلامیه ها که این آهنرباها به شکل دکمه های زردی هستن . مدتها عادت داشتم اون آهنرباها رو به شکلی بچینم روی برد . هر بار که از خونه میرفتم بیرون اون شکل رو عوض میکردم مثلا شکل چتر قرارشون میدادم و برمیگشتم میدیدم یکی اون شکل رو عوض کرده و یکی دیگه جاش گذاشته . دوست نداشتم بدونم کیه . فقط برام یک بازی شده بود . فکر میکردم شاید دختر یکی از همسایه ها باشه . امروز فهمیدم که پسر همسایه که خودکشی کرده بوده عاشقم بوده . آهنرباها کار اون بوده .....