دوستان عزیزم
مدت زیادیه که فقط چرند مینویسم. مدت زیادیه که توی شهری که هر چیزی گناه دارم حرفها و نگاهها و متلکها رو تحمل میکنم . دوستانم همه توی سوراخی قایم شدن به جز یکی دو تا .
۳ ماه تمامه که تلاش کردم و صبر . هر روز به یه نتیجه در مورد دوگی رسیدم چون هیچوقت نظرش رو واضح به من نگفت . تنها چیزی که دستگیرم شده اینه که میخواد من ازش متنفر بشم .
شاید شما شاهد تلاشها و سکوت من باشین . حالا که انگار همه چیز تموم شده و من موندم و خودم و همه جا به این متهم شدم که واسه حفظ آبرو واسه اون صبر میکردم و نه دوست داشتن ٬ ترجیح میدم دیگه برای شما ننویسم .
حرفهای من اینجا حرفهای آدمیه که تنهاست و اینجا تنها جایی بوده که میتونسته از کسی کمک بخواد اما از این به بعد احساس میکنم که دیگه اون آدم سابق نیستم .
تحمل این همه عذاب توی این کشور برای من کار سختیه٬ این همه تهمت ٬ این همه متلکهای احمقانه از جانب هر کسی حتی خانواده و دوگی ٬ این همه متهم شدن حتی به اینکه آدم آویزوونی هستم در صورتیکه تمام تلاش من بخاطر این بود که میدونستم دوگی داره فکر میکنه اینطوری من خوشبخت خواهم شد و اشتباه میکرد و شاید فقط حمایت زبونی اون میتونست کمکی باشه برای این همه سیاهی. شاید اگر شما هم توی این شهر بسته باشین که همه چیز برای دخترا تابو شده و این اتفاقا واستون بیفته و بعد طرفتون هر روز به یه بهانه به جای همدردی نمک روی زخم شما بپاشه احساس منو داشته باشین ..... و به خاطر قرارداد کاریم انگاری باید تا سه ماه دیگه ایران بمونم . اگر بتونم قرارداد رو فسخ کنم که توی همین ماه میرم در غیر اینصورت سه ماه دیگه میرم .
اگر از روزمره ها پرسیده باشین همش کاره و بغض سر کار که فرو میخورم و بغض توی خونه که فرو میخورم و بغض توی پارک که فرو میخورم .زندگیم همینه و هیچ چیز جدیدی توش نیست که بخوام واستون بگم .
و دقیقا به همین دلیله که دیگه نمیخوام بنویسم . چون همش چسناله بوده تا حالا و یه جورایی احساس کردم شخصیتم له شده چون تمام وجودم رو ریختم این وسط برای شما در حالیکه برای شما هم سکوت کردم و خیلی از چیزها ( یا بهتره بگم فاجعه هایی ) رو که برام اتفاق افتاده نگفتم .
اینجا فقط با شما درد و دل کردم و از شما کمک خواستم . از این به بعد هم حرف جدیدی نیست . هیچ چیزی حتی رفتن به کشور دیگه هم برخلاف تصور شما تسکین نیست چون این دردیه که من در درون با خودم میکشم . چون طرف میخواست که من ازش متنفر بشم اما از خودم متنفر شدم که این همه مدت عاشق کسی بودم که این کارها رو کرد.
از صمیم قلب برای همه همه شما آرزوی آرامش و خوشبختی میکنم و ممنونم از اینکه این مدت به فکرم بودین . دیگه نمینویسم اینجا . شاید روز دیگه ای جای دیگه ای پیدا شدم اما بهتره که ناله اینجا ننویسم که هر باری که میاین اینجا شرمنده شما نشم که هیچ چیزی توی وبلاگم نیست جز غم و غصه و روزهای تاریک .
خوش باشین و پر پروازتون بلند
کتی - ۵ آبان ۱۳۸۵
