تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


خوب این پست رو از استرالیا براتون مینویسم. هنوز قرار نیست اینجا بمونم فقط برای یک سفر اومدم تا ویزام باطل نشه و یه ماموریت کاری انجام بدم و چند روز دیگه برمیگردم ایران که تا آخر پروژه بمونم و بعد از افتتاح پروژه برگردم یعنی چند ماه دیگه.

اینو اینجا مینویسم تا همیشه یادم بمونه ٬ روز اولی که اینجا به شب رسوندم در اولین فرصت خودم رو به هتل رسوندم و دو ساعت تموم گریه کردم. اولین دلیلش این بود که مثل دیوونه ها دلتنگ عزیزانم شده بودم (بهم نخندین ها خودم هم فکر نمیکردم اینطور بشم ) . دومیش بغضی بود که صبح تا شب بهم فشار آورده بود. برای کشور خودم زار زار گریه کردم. برای حق و حقوق اولیه ای که مردم کشورم از دست دادن. برای لبخندی که این مردم مدام روی لبشون بود و ما سالهاست از یاد بردیم.به دخترها و پسرهایی که برای نحوه لباس پوشیدن باید اجازه بگیرند از یک مشت گوساله. به ترسی که توی وجودمون رخنه کرده که ساعت ۱ شب که برمیگردم با دوستام هتل وقتی یک تاکسی از کنارم رد میشه میترسم که نکنه یکی بهمون گیر بده و بعد نفس راحتی میکشم که نه بابا اینجا گشت و منکراتی در کار نیست. به اون همه آدم با استعداد که هرز میرن چون چاپلوسی نمیکنن. به اون همه منابع و جاهایی که میتونست گردشگاه کلی توریست باشه. به پدر و مادرم که تمام عمر نگران بودن از موقعی که پامو از خونه میذاشتم بیرون تا وقتی که برمیگشتم خونه که اتفاق بد اونجا طبیعیه ! به اینکه اولین دغدغه بعد از رسیدنم پیدا کردن کافی نتی بود که با دل سیر تمام وبلاگها و سایتهای فیلتر شده رو بخونم.

 اینجا بهشت نیست. نه. چیزهایی توی ایران هست که با هیچ چیزی عوض شدنی نیست. اما برای کشوری گریه کردم که وطن منه. که مادر و پدر و بقیه عزیزانم توش زندگی میکنند . اما فقط یک خراب شده ست. یک خراب شده لعنتی.

بدیهای اینجا رو نمیخوام بگم چون هر جایی بدیهایی داره. اما حقوق اولیه رو همه دارن. حقوق اولیه ای که ما سالهاست واسه هر کدومش میجنگیم. هیچوقت گریه های اون شب رو فراموش نمیکنم. هیچوقت .

+ تاريخ شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:20  توسط کتی  | 



با هر  ISP که کانکت بشین , حتی بهترینهاشون , باز هم اکثر وبلاگها و سایتها فیلتر شدند. فیلترینگ انقدر گسترده بوده که حتی ویکی پیدیا و سایتهای علمی هم بخاطر یک کلمه غیر قابل دسترسی شدند. اگر برای متن یک آهنگ سرچ کنید به در بسته میخورید چون مثلا واسه کلمه freak یک سایت فیلتر شده. اگر حتی کلمه ای راجع به س ک س بنویسید در سایت یا وبلاگتون تخته شده. سایتهایی مثل اورکات و مای سپیس که دو نفر رو دور هم جمع میکنه مدتهاست یه رویا شده. دلم لک زده یک بار بدون ضرب و زور فیلتر شکن و با هزار زحمت اونم با این سرعت اینترنتها ( حتی اینترنت پرسرعت ) بشینم و وبلاگ مورد علاقه ام رو بخونم.

من لینک اکثر دوستانی رو که در این مورد نوشته بودند گذاشتم توی لینکهای روزانه. مخصوصا ایستگاه که کاملا تخصصی نوشته بود. از نظر من و دوستانم که کامپیوتر خوندیم این کار غیر عملیه. نمیخوام اینجا بگم عملی هست یا نه. نمیدونم هم که چی قراره ساماندهی بشه وقتی اکثر سایتها و وبلاگها فیلتر شدند.

اما اگر خودم شرایط ثبت سایت رو داشتم هرگز این کار رو نمیکردم. چون اونوقت مجبور میشدم در یک قالب بنویسم. چون نه تنها بخاطر خودم بلکه بخاطر خانواده و فامیل و همسایه و اون بدبختی که دومین و هاست به من داده و .... مجبور بودم دست و پا بسته بنویسم. چون تا هفت جد و آبادم باید برای یک جمله من جواب پس بدن.چقدر از این تعبیر الهام خوشم اومد.

تعجب نمیکنم اگر روزی بخوام کانکت بشم و به جای Username  و Password ازم شماره شناسنامه و اسم پدر بخوان. تعجب نمیکنم اگر روزی برای ویزیت صفحه یاهو باید یک درخواست کتبی به این ستاد بدم و بعد از یک ماه اگر موافقت کردن من ایمیلم رو چک کنم.

آقایون ادامه بدید. فیلترینگتون هنوز به نیمه نرسیده سایتها رو ساماندهی کنید. ساماندهی سایتها رو هم به ما توضیح بدید. ما که نمی فهمیم ساماندهی یعنی چی . راستی آقا سامان !!!  شما خودت سایتت رو ثبت کردی؟ اسم مدیر سایتت چیه؟ یعنی تو ساماندهی شدی؟

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 12:44  توسط کتی  | 


 

کارمندی رو استخدام کردیم برای اپراتوری موقت دستگاههایی که راه انداختیم. ظاهر متوسطی داره و نسبتا خوش لباسه. درست روز اولی که اومد سر کار گفت میخوام برم نماز بخونم. رئیس من هم گفت که آقا جان مشکلتو با نمازت حل کن. لازمه که یکسره کار کنی. اون هم گفت چشم. اما خوب از روز سوم روزی نیم ساعت تا یک ساعت رو صرف نماز میکرد. وقتی بهش گفتم زمانیکه میری نماز کارت خروج بزن و برمیگردی ورود ٬ تایم نمازش از نیم ساعت رسید به پنج دقیقه و من در شگفت مونده بودم که عجب خدایی و عجب نمازی ! که تا صحبت بیشتر کار کردن و کارت و حقوق شد حرفهاش با خدای خودش کم شد !!!

حالا اینها رو داشته باشید. این خانم طلاق گرفتن و یک دختر ۱۰ ساله دارن. توجه کنید. تکرار میکنم دختر ۱۰ ساله. اینو داشته باشین. ایشون به من گفته بودن که یک حاج آقایی آشنا دارن که میتونه قند و شکر و شکلات و قهوه و چیزهایی که ما لازم داریم رو بصورت کلی برامون تهیه کنن. منم هم دیروز ازشون خواستم که از دفتر من با این حاج آقا ! تماس بگیرن و ببینن که آیا میشه این موارد رو برامون بفرستن یا نه. اینم مکالمه ما. خودتون در مورد این دین و این مردم و احساس من قضاوت کنین. فامیل من هم مثلا گلابیه !!

اون: خانوم گلابی ببخشید از موبایلم زنگ نمیزنم ها آخه با حاج آقا قهرم . نیست دختر منو صیغه کرده ... { حاج آقا جواب میدهد } سلام حاج آقا خوبی خوشی؟ از ما خبر نمیگیری ؟ ..... { کله مبارک من دود کرده و با خودم میگم احمق جان اشتباه شنیدی } آره حاج آقا . به دختر گلت سلام برسون !!! { ما رو هم دعا کن. } تق !

من : خوب . جنسها رو میاره؟

اون: آره . خانوم گلابی. این مرد آقاست. ساداته. گله . حرف نداره.

من : جدی؟ پس چرا باهش قهری؟

اون: آخه میدونین خانوم گلابی. رفته یک دختر ۱۸ ساله رو صیغه کرده. من هم بهش میگم بابا من که دختر ۱۰ سالم رو دادم به تو. چرا رفتی ۱۸ ساله گرفتی؟؟

من: آهان. پس ایشون یک دستشون به صیغه کردنه. مگه زن و بچه نداره؟

اون: چرا خانوم. اما زن نگو بلا بگو. { من پوست انگشتم رو کندم ! } . زنش خیلی بی احساسه . این آقا خیلی مهربونه. خانومش درکش نمیکنه. نیازهاشو برآورده نمیکنه. اینم واسه اینکه از راه راست خارج نشه و گناه نکنه. صیغه میکنه. نه اینکه باهاش قهر باشم ها. خدا نکنه من باهاش قهر باشم. اما خوب دختر من ۱۰ سالشه بهتر نیست از یک دختر ۱۸ ساله؟ آخه میدونین خانوم گلابی نیست که من تنها زندگی میکنم ....

{ شیشه میزم رو خش خش کردم }

من: قندها رو فردا میاره؟

اون: بله

من : برو بیرون

توی عمرم برای اخراج هیچ کسی انقدر روزشماری نکردم.....

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:40  توسط کتی  | 


 

 

سال نو میلادی مبارک


 

+ تاريخ دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 0:42  توسط کتی  | 



من یک تصمیم جدید گرفتم. قبل از اینکه تصمیمم رو بگم یک چیز دیگه میگم. دخترهای دور و برم رو که نگاه میکنم ٬ حتی اونهایی که به خوب آرایش کردن و لباس پوشیدن معروفند٬ متوجه میشم که هیچ کدوم واقعا به خودشون نمیرسند. اکثرشون به کمک کرمهای پوشاننده و آرایش خودشون رو زیبا میکنند اما وقتی اون کرم پاک بشه ٬ پوست بدشون نشون داده میشه. نه اینکه آرایش بد باشه از این فکرها نکنیدها. آرایش خوبه اما به اندازه . اندازه چقدره؟ اونقدر که پوست خسته نشه. باور کنید یک همکاری داشتم که بهش نگاه میکردم کیف میکردم. پوستش مثل آینه شفاف بود. اما یکبار که اونو بدون آرایش دیدم نشناختمش. از بس که پوست بد و پر از لکی داشت. متاسفانه توی فرهنگ ما اینطور جا افتاده که هر کسی که بیشتر آرایش کنه٬ باکلاس تر و خوشتیپ تره. اما کمتر کسی رو میبینی که وقتی رو که صرف آرایش کنه ٬ صرف رسیدن به پوستش کنه. یا در مورد لاغری. دوستانی دارم که هیچی نمیخورن و قرص لاغری میخورن و ضعف میکنن که لاغر شن و میشن. عین سیخ ! یا کلی میخورن و بعد گلاب به روتون با یه انگشت .... !

حالا تصمیم من چیه؟ تصمیمم اینه که به خودم بیشتر برسم و منظورم اصلا این نیست که امروز میخوام برم یک ست لوازم آرایش و سه دست لباس و اینجور چیزها بگیرم ! میخوام یک روز توی هفته رو ( مثل نمیدونم کدوم کشور !! ) به زیبایی اختصاص بدم. به احترام به خودم. پوست و موی خودم رو تقویت کنم. مطب دکترهای مختلف مثل دندونپزشک و زنان و پوست سرک بکشم. هر روز هم به هر ترتیبی شده فعالیت داشته باشم. حالا اگر وقت داشته باشم برم پارک اگر نه توی خونه برقصم یا از محل کار تا یه جایی پیاده برگردم.

اصلا هم اینکارها رو واسه لاغر شدن و باکلاس شدن و این حرفها نمیکنم. نه اینکه لاغر بودن و باکلاس بودن بد باشه هااا. ولی هدفم اون نیست. هدفم اینه که یاد بگیرم به خودم٬ بدنم و وضعیتم احترام بذارم و مواظبش باشم. که یک روزی حسرت نخورم که چرا گذاشتم پوستم خراب شه یا موهام بریزه یا دندونام بپوسه .

شما هم امتحان کنید. شاید خیلیهاتون این کار رو بکنید اما اگر نمیکنید برین جلوی آینه و با خودتون فکر کنین چه چیزی هست که میتونین و در توانتون هست که ازش نگهداری کنید. ببینین چه چیزی رو میتونین بهتر کنین و تا حالا به فکرتون نرسیده.

اگر خودمون به خودمون کمک نکنیم عمه من میخواد بهمون کمک کنه ؟؟  ;)

+ تاريخ یکشنبه دهم دی 1385ساعت 14:45  توسط کتی  | 


 

امروز صبح صدام اعدام شد.لابد تمامی بدیها از این دنیا رخت بربستن. از این به بعد هم عراق لابد قراره بشه مرکز دنیا و بهشت و بدون هیچ مشکلی. آخه صدام بدون قدرت هم خطر داشت؟؟؟ یعنی جی اونوقت؟  من متوجه نمیشم. اولین حق یک انسان زندگیه ٬ گرفتن این حق از یک نفر حتی اگر خیلی هم باعث و بانی زحمت و شر و نفرت بوده ٬ باعث استقرار دموکراسی میشه؟ یک نفر بیاد معنی دموکراسی رو اینجا واسه من تعریف کنه لطفا. اصلا احساس خوبی بابت این قضیه نداشتم. که مردم رو ترغیب و تشویق کنی که از مرگ یک نفر ( هر کی که میخواد باشه ) خوشحالی کنند یا احساس پیروزی کنند. اصلا کسانی که صدام رو محاکمه کردند خودشون لیاقت و استحقاق ادامه زندگی رو دارند؟

مسلمه که قصد من اصلا دفاع از صدام نیست. با اعدام مخالفم و فکر میکنم زنده بودن صدام بدترین شکنجه بود براش. خوب اگر یک نفر از قدرتش سوء استفاده میکنه٬ قدرت رو ازش میگیرند دیگه!! شاید هم من خیلی سطحی با این قضیه برخورد میکنم. اما به نظر من دموکراسی این نیست که حق زندگی رو از یک نفر بگیریم.

امروز بیست بار شنیدم که همه میگفتن: کی میشه نوبت فلانی و فلانکی بشه که اعدام بشن؟  محبوبیت اینا داره دنیا رو زیر و رو میکنه به خدا 

+ تاريخ شنبه نهم دی 1385ساعت 17:36  توسط کتی  | 


 

Office

برف برای من یکی از آن نشانه هاست که زندگی هست. یکی از نشانه هایی که در بدترین حالتها آرومم میکنه. دیشب خیلی خیلی دلم میخواست بزنم بیرون و توی برفها راه برم. توی دلم هزار جور لعن و نفرین به این مملکت فرستادم که نمیتونم برم بیرون. امروز صبح هم رفتم بالای پشت بوم محل کار و کلی راه رفتم و فکر کردم. این دو تا عکس رو هم گرفتم. نه که من عکاسیم بد باشه ها! با دوربین موبایل ۲ مگاپیکسلی از این بهتر نمیشد. فقط گرفتم که بذارم اینجا و یادم بیاد از این روزها. روزهایی که برف یک نشانه زنده بودنه برای من. شایدم تنها نشونه ...
یکیشو بالای پشت بوم و یکیشو هم از پنجره دفتر که تا چشم کار میکنی مزرع میبینی ! ولی شما اینجا نمیبینید چون من فقط از جایی که خیلی راه رفتم عکس گرفتم.

Roof

+ تاريخ جمعه هشتم دی 1385ساعت 11:11  توسط کتی  | 



اولندش اینکه : ما برگشتیم. یعنی فکر کردیم برگردیم یا برنگردیم. بعد دیدیم مقدار زیادی غلط تناول کرده ایم از این سوسول بازیها و من نمیرقصم ها و اینها در بیاوریم. چشممان کور برمیگردیم. شما هم آش کشک خاله عزیزتان. ما اینجا اشک میریزیم و گریه میکنیم شما چه معنی دارد خوش باشید؟ ما گریه کردیم مینویسیم اشک شما را هم در میاوریم که ما تنها ناراحت نباشیم.....

دومندش اینکه : آهای فیلترشده ها: هاله آفتابی ٬ جاوید لندنی  و غیره. من مردم با ضرب و زور فیلتر شکن خوندمتون و کامنت هم نمیتونم بذارم. از همین جا رسما اعلام میکنم: آی لاو یو. جهنم حرف مردم.

سومندش اینکه : یک دایی داشتم که نداشتم. یعنی یک دایی داشتم که ندیده بودمش. چرا؟ چون بخاطر اوضاع سیاسی از ایران رفته بود و ما هم خط و خبری به جز از طریق مامان بزرگ ازش نداشتیم. حالا که آدرس ایمیلشو پیدا کردم و با هم چت میکنیم میفهمم که حیف. چه گوهری رو از دست دادم این سالها. آدمی که به تمام معنی آدمه. نه اینکه چون دایی منه. واسه بقیه دائیهام خیلی تره خورد نمیکنم. اما واقعا انسانه. میتونم جیک و پیک زندگیمو بهش بگم بدون اینکه فکر بدی بکنه راجع بهم. کلشو خوردم طفلک معصوم رو. جالب اینجاست که اون هم من رو بعنوان تنها دوستش که درکش میکنه قبول داره و تمام اسرارشو فقط به من میگه. دایی و خواهر زاده خوب به هم میائیم. جفتمون خل و چلیم. حالا مثلا کلی هم از من بزرگتره ها!

چهارمندش اینکه : خیال ورتون نداره که خیلی خوب و خوشم و اوضاع بر وفق مراده ها. پست اولی بعد از برگشتنم رو اینجوری نوشتم گولتون بزنم بازم بیائین اینجا. راستش خیلی خوشحالم که برگشتم :)))

+ تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 16:21  توسط کتی  | 


 

سلام به دوستان گلم :)

یک دنیا از اسکارلت خوب ممنونم که من رو به این بازی دعوت کرد. راستش بعضی آدمها انقدر برای آدم عزیز و قابل احترامن که نمیتونی فکر کنی که بهشون نه بگی.

نمیدونم که باز هم خواهم نوشت یا نه ولی باید یک کمی اینجا از سوتیهام بنویسم که بار گناهانم سبک بشه D:


و حالا سوتی های کتی :

1. این که بنده زبان انگلیسی یاد گرفتم و کلی پیشرفت کردم و همه جا به دردم خورده, هیچ ربطی به درسخون بودن من که نداشته ! بنده در عنفوان نوجوانی یعنی 11 سالگی! عاشق George Michael شدم . اولین عشق و داغترینشون. فکر میکردم اگر بتونم با اون صحبت کنم حتما میرم پیشش و بععععله .... واسه همین هم کلی به این در و اون در زدم که زبان یاد بگیرم. و کم کم زبان تبدیل شد به یک عطش. یعنی دیگه دلیلش اون نبود اما استارت خوبی بود ;)

2. پیرو شماره 1 به عرض مبارک برسانم که اینجانب مدرک کارشناسی کامپیوتر خود را در طی 7 سال !!! اخذ کردم. یکی از دلایلش میتونه درگیری طلاق و این حرفها باشه ولی خوب کالیبراسیون هم بی تاثیر نبوده!

3. گربهه توی شرک یادتونه ؟ خود خودشم. در عرض یک ثانیه میتونم به یک هیولا تبدیل شم. اما بعد انقدر پشیمون میشم که دوباره میشم همون موجود مظلوم !!!

4. من نمیتونم بفهمم آدمها چطور لاغر میشن! هر دفعه ورزش میکنم و رژیم میگیرم و لاغر میشم ولی در نهایت وزن متوسطم توی طول سال 72 میشه. یعنی به عبارتی من میمیرم واسه هله هوله جات !!!

5. همیشه بخاطر دلسوزی یا هر دلیل دیگه ای انقدر تحمل میکنم تحمل میکنم که حد نداره. نه اینکه فکر کنین به طور عادیها. گاهی وقتها فکر میکنم مازوخیستم! چون واقعا تا سر حد مرگ رفتار آدمها, توهینها و بی احترامی هاشونو تحمل میکنم. واسه همین هم هست که دیر مهر بقیه از دلم میره. خیلی طول میکشه و توی اون مدت خیلی عذاب میکشم تا اینکه بتونم متنفر بشم یا فراموششون کنم. حتی اینکه من رو خیلی آزار داده باشند.

باز هم از اسکارلت گلم ممنونم.
اکثر کسانی که دوست داشتم دعوت کنم انگاری قبلا نوشتن.

کسانی هستند هم که انگاری دیگه نمینویسند مثل  یادداشتهای نیمه شب , صلح , ...

اما خوب میتونم از کدوم راه و آب و آتش بخوام که سریع اعتراف کنن.

+ تاريخ سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 16:1  توسط کتی  |