یک آهنگ پیانو کوچک و کوتاه. بارها گوشش میدم و به خودم قول میدم که ازش خسته نشم.
کارم که تنها جای فرار بود پر از فراز و نشیب شده.
تلاش میکنم. سخت تلاش میکنم که دلم نمیره.
به خودم قول میدم بارها گوشش بدم و خسته نشم...
جایی برای اینکه خودم باشم...
کارم که تنها جای فرار بود پر از فراز و نشیب شده.
تلاش میکنم. سخت تلاش میکنم که دلم نمیره.
به خودم قول میدم بارها گوشش بدم و خسته نشم...
کسی از تنهائیم نجاتم نمیده. دلم گوگوش میخواد. یادته چقدر با هم میخوندیم؟
دلم خیلی خیلی گوگوش میخواد. ساعتهای متمادی.
ما دو تا ماهی بودیم
توی دریای کبود
خالی از اشکای شور
از غم بود و نبود
پولکامون رنگارنگ
روزامون خوب و قشنگ
آسمونمون یکی
خونمون یه قلوه سنگ
خندمون موجا رو تا ابرا میبرد
وقتی غمگین بودم اون غصه میخورد
تورای ماهیگیرا وا نمیشد
عاشقی تو دریا تنها نمیشد
خوابمون مثل صدف
پر مروارید نور
پر شد این قصه ما
توی دریاهای دور
همیشه تک میزدیم
به حبابای درشت
تا که مرغ ماهیخوار
اومد و جفتمو کشت
دلش آتیش بگیره
دل اون خونه خراب
دیگه نوبت منه
سایش افتاده رو آب
بعد ما نوبت جفتای دیگه س
روز مرگ زشت عشقای دیگه س
ای خدا کاری نکن یادش بره
که یه ماهی این پائین منتظره
نمیخوام تنها باشم
ماهی دریا باشم
دوست دارم که بعد از این
توی قصه ها باشم
دیگر خوب میدانی باید چه کنی. درسهایت را از بری. یاد گرفته ای که فکر کنی. چند وقتی میشود که اول فکر میکنی و بعد عکس العمل نشان میدهی. مدتی طولانیست که پا روی دل بیصاحبت میگذاری و گریه ات هم نمیگیرد٬ همه چیز خوب پیش میرود٬ همه چیز تحت کنترل خود خودت است٬ از گذشته هم که چیزی نمانده که گریه ات بگیرد. این روزها همه از تو مشورت میخواهند٬ همه دوستت دارند ٬ همه از هر نظر قبولت دارند٬ دل بیصاحب هم نداری که گریه ات بگیرد. نه. مگر از گذشته چه مانده ؟
حالا خوب میدانی که به قول دوست گلت "فایل" عشق و عاشقی بسته شده و رفته ست. میدانی که اصلا دیگر معنی ندارند این چیزها. آدمی ندیده ای که اینها همه را به تو یاد دهد : عشق ٬ وفاداری٬ نترسیدن٬ نهراسیدن٬ انسان بودن. این روزها همه فایلها بسته اند. ضربدر کوچک سمت راست بالا را زده ام و فایلها را بسته ام همه را. اسمش را بگذارید دوره انکار. لحظه به لحظه قویتر میشوم و در عین حال حساستر. همه حسهایم را٬ دل شکستنهایم را٬ حسرت خوردن ها را همه را لایه به لایه تجزیه میکنم. همه چیز را میجوم و ته تهش چیزی در میاورم که به دردم بخورد. که حرفی داشته باشد برای گفتن. با خودت میگویی که درست است٬ همه فایلها بسته شده به جز امیدوار بودن.
شبها وقت خواب آهنگهای دامبولی شاد گوش میکنی و توی خیالت میرقصی. نمیدانی کدام مجلس و کجا ٬ اما میرقصی و ذهنت از بس میرقصی گیج میشود و خوابت میرود. وقتی غصه ات میگیرد ٬ راه میروی و با خودت دنبال راه حل میگردی. دل بیصاحب هم که نداری دیگر و آخ که دلت چقدر تنگ شده ...
حالا انگار درکت خیلی بالا رفته و فکرت خیلی خوب کار میکند٬ انگار سخت ترین مشکلات را میتوانی حل کنی طوری که آب از آب تکان نخورد٬ دل بیصاحب هم که نداری.
این روزها خیلی بزرگ شده ای اما هوای دلت خیلی ابری و گرفته است. گله ای نیست. زندگی ادامه دارد و آرزو میکنی کسی آن ته ته قلبت فوت میکرد به خاکستر و آتش به پا میکرد . دل بیصاحب هم نداری آخر........
دوم: انقدر فکر میکنم که بارها شده کسی با من حرف میزده و فقط تائید میکردم. بعد چند دقیقه متوجه میشم که هیچی از حرفهاش نفهمیدم. کسی میدونه این بیماریه یا نه ؟؟ گفتم اگر بیماریه که در جریان باشم.
سوم: بی محلی کردن٬ فراموش کردن٬ بین زمین و آسمون و بلاتکلیف گذاشتن٬ خودخواه بودن و بی اعتنایی کردن هدیه هستن به طرف مقابل. تا بدونه که طرفش براش با ارزشه٬ تا بترسه که شاید از دست بره و یک کمکی واسه حفظ رابطه تلاش کنه. من هیچوقت این هدیه رو به طرف مقابلم ندادم.
چهارم: ....... به قول کاپیتان هادوک : لعنت بر شیطون
پنجم: در راستای شماره قبل - از موقعی که بهش "نه" گفتم همه جا رو پر کرده که من خرابم و مشکل دارم . فکر میکرد چون موقعیتش از نظر بقیه خوبه من هم باید تا بهم پیشنهاد ازدواج داد بگم بعععععععععله. تازه خودش هم انقدر مرد نبود خواهرشو فرستاده بود. سالها هم بود ندیده بودمش فقط میدونستم که از همکلاسهای قدیمیمه و دورادور هوامو داشته. زل زل توی چشمهای خانومه نگاه کردم و گفتم نع ! احساس کرده من خیلی بیشعورم که همچین گوهری! ( هر جور دوست دارین بخونین :ی ) رو از دست دادم چون چند روز بعد خواهرش اومده بود ببینه نظرم عوض شده یا نه !! من هم مجددا توی چشمهاش نگاه کردم و گفتم نعععععع ! این روش ازدواج منو کشته واقعا. و این احساس بعضی آقایون. واه واه . پیف پیف.
ششم : خیلی حرف زدم نه ؟ قول میدم همشو نخوندین. نه؟ خوندین؟ اگه راست میگین جواب بدین. اول:
دوم:
سوم:
...
چی ؟ خیلی پررو ام؟ حرف نزنم؟ باشه... آخه ... آخه سرم درد میکنه. آخه دلم گرفته. آخه من هی میخوام قوی باشم. هی دلم میگیره. خیلی قوی هستم. خیلی قوی هستم..... مرسی که تحمل کردین .
چرا همیشه این خاطرات برای من زنده اند ؟ آنقدری که من اینها را احساس میکنم تو هم به یادشان هستی؟؟
پ.ن. از آزادی این سه تا خانوم بی اندازه خوشحالم اما نگران که چرا باید پیش بیاد اصلا؟
پ.ن.2. هیچی , ولش اصلا , D: بابت مردم آزاری !!

از طریق زنستان:
طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی، فرناز سیفی، روزنامه نگار،فعال جنبش زنان و عضو مرکز فرهنگی زنان ، صبح روز شنبه ۷ بهمن ماه ، هنگام خروج از کشور دستگیر شدند. انگیزه سفر آنان شرکت در یک کارگاه آموزشی روزنامه نگاری در دهلی هند بود.
پس از دستگیری این سه تن ماموران امنیتی به همراه آنان به منزلشان رفتند و پس از بازرسی منزل و جمع آوری وسایل شخصی آنان مانند کیس کامپیوتر، کتاب، دست نوشته آنان را به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل کردند.
پ.ن.به سلامتی ! دستشون درد نکنه. احساس میکنم نفسهای آخر رو میکشند .....
پ.ن. ۲. کسی خبر بیشتری نداره ما رو از نگرانی در بیاره ؟ به چه حقی اینا وسایل شخصی مردم رو تفتیش میکنن؟ حقوق بشر و اینها هم که دیگه زرشک. فقط بیان ایران خودشیرینی کنن و برن. باز هم احساس میکنم نفسهای آخر رو میکشند.
پ.ن.۳ بهتر نیست پتیشنی چیزی راه بندازیم؟ سر و صدایی بکنیم؟ نذاریم به سرنوشت بقیه کسانی دچار بشن که رفتن اوین؟؟
نمیدونم تا حالا چند بار برام این اتفاقها افتاده. نمیدونم تا حالا چند نفر این بلاها رو سرم آوردن. چند بار با خنده بعضیها خندیدیم و با گریه هاشون گریه کردم. بدون تظاهر و فریب. برای پیشرفتشون تلاش کردم و از هیچ چیزی دریغ نکردم. نمیدونم چند بار.
به خاطر ندارم چند بار در عین سادگی غرق شدم در قول و قرارها و لبخندهای از سر دروغ. چند بار بدون چون و چرا بدون شک دست به دست کسی دادم ٬ براش بهترینم رو گذاشتم و چنان من رو به زمین زده که بیشتر از زمین خوردن٬ ناباوری دردم آورده. ناباوری و سوال اینکه چرا؟ چرا؟
از انگشتهای دستم بیشترن دفعاتی که برای خوبی کسی به صلاح کسی آبروی خودم رو٬ اعتبارم رو گرو گذاشتم تا شاید مشکلی از مشکلاتش حل بشه و بعد یا اعتبارم زیر سوال رفته و یا تهمت شنیدم که اون کار رو بخاطر خودم کردم.
در تمام این موارد باز هم بلند شدم٬ اشکهامو پاک کردم٬ گرد و غبار رو از لباسهام پاک کردم و به خودم قول دادم که بدبین نشم.
انگار خیلی وقت نگذشته از زمانی که چنان زمین خوردم که دیگه نتونستم به کسی اعتماد کنم. چنان زمین خوردم که هنوز گر چه با تمام وجود تلاش میکنم٬ با سرسختی با زندگی میجنگم که گذشته ها رو صاف کنم٬ باز هم ناامیدی و سرخوردگی و افسردگی و ترس رو یدک میکشم. از لبخند هر مردی میلرزم و از هر نگاهی سر میخورم و میلغزم. وقتی کسی بهم پیشنهاد میده ضربان قلبم میره بالا٬ ترسو میشم و تمام اون خاطرات تلخ روزهای تنهایی که توی خیابونهای این شهر گریه میکردم میپیچه توی سرم. به خودم زمان میدم که اون همه تنهایی رو هضم کنم.
اما وای هیچکی نمیدونه که با چه سرسختی و شهامتی بلند میشم٬ می ایستم٬ میجنگم و به سختیها لبخند میزنم. گر چه بقول شاملو "به جای بوسیده شدن گزیده شدم" ٬ گر چه به جرم صادق بودن و اعتماد کردن کل زندگیم روی هوا رفت و اومد پائین و نابود شد٬ اما هیچکی نمیدونه چطور با چنگ و دندون با خودم میجنگم که افکار منفی رو از خودم دور کنم. هیچکی نمیدونه زندگیمو از صفر شروع کردم٬ با افسردگی وحشتناکی که گریبانگیرم شده بود خودم تنها جنگیدم ٬ با تلقین به خودم قلبم رو که از بس گریه کرده بودم داغون شده بود تسکین دادم. چه روزهایی که توی دستشویی محل کار گریه کردم و دوباره نشستم آرایش کردم و با لبخند برگشتم و نذاشتم کسی بفهمه. وقتهایی که خون دماغ میکردم و قلبم درد میگرفت بلند میشدم و انقدر راه میرفتم که از پا می افتادم. سر به بدبختها و بیچاره ها و جذامیها میزدم که از تلخیهای زندگی خودم یادم بره. چه شبهایی خودم خودم رو نوازش کردم ٬ چه روزهایی از خواب بیدار شدم و به تلخی به خودم لبخند زدم و به خودم قول دادم که همه چی درست میشه. چه همه مشکل رو با هم داشتم که یک کدومش هم میتونسته یک نفر رو از پا دربیاره.
خیابونهای این شهر رو حفظم از بس سرم رو انداختم پائین و تنهای تنها راه رفتم چون نه خونه جایی داشتم و نه هیچ جای دیگه ای. توی سرما و گرما اشکهامو گوله گوله قورت دادم و از کسی کمک نخواستم گر چه گوشم همیشه به دنبال صدایی آشنا بود و دستام به دنبال دستای کمک کسی که مرد باشه٬ که کمکم کنه و از عذابم کم کنه.
نمیدونم چند بار شده که مثل بچه ها چشمم به دهن بقیه بوده و تا خندیدن از خوشحالی پر در آوردم. چه کارهایی کردم که بقیه رو خوشحال کنم و چنان زدن توی ذوقم که انگار جمع شدم توی خودم. انتظار تشکر نداشتم اما انتظار تهمت هم نداشتم. نمیدونم چند بار به زمین زده شدم بخاطر اینکه نخواستم کسی از دستم ناراحت بشه .
اینها رو نوشتم که بدونم اون همه روزهای سخت و پر از تلخی رو به تنهایی گذروندم. تنهای تنها. گریه کردم٬ داد زدم٬ احساس ضعف کردم٬ اما باز هم ایستادم. به همه ثابت کردم که استوارم و از حرفم نمیگذرم. پای تمام حرفهام ایستادم و به متلکها و آزارها پوزخند زدم. حالا دوستانم از تحملم تعریف میکنن و دشمنانم از سرسختیم تعجب. شاید به حرف کار راحتی باشه. شاید به نظر آسون بیاد اما نوشتم که بدونم - خودم بدونم - که امروزی که انقدر دلم گرفته ٬ انقدر دوباره بخاطر خوبی کردن به بقیه له شدم٬ امروز هم میگذره.
امیدوارم روزی برگردم و این پست رو بخونم که این روز هم برام شده باشه یه خاطره مثل اون روزهایی که گذشتن و یه درس که هر کسی ارزش نداره اعتماد نازنینم رو به پاش بذارم.
به تنهایی خودم ادامه میدم و دهنم رو میبندم که دیگه به فکر کمک به کسی نباشم.
آنچه از دنیا میخواهم
آغوشی ست
بزرگ و مردانه
که به اندازه رنگ اعتماد گرم باشد
چیزی نمیخواهم
هر چیز دیگری را
خودم میتوانم بسازم
دلم تنگ هماغوشیست
بی ترس
و مردی که
پشت ترسهایش قایم نشود
دلم مرد میخواهد
شانه اعتماد
پناهگاه هراسهای کودکانه و
قهرهای بچه گانه
و مردی که از کنار همه اینها بگذرد و
ته ته دلش
به کودکیم لبخند بزند و
دوستم بدارد
هر چه را که میخواهم میسازم
به دست خود خودم
دلم یک آغوش مردانه میخواهد و
مرد شجاعی که
همیشه باشد
تکیه گاهی بدون فرار و ترس و بهانه
بدون اخمهای مردانه و حسادتهای بچه گانه
پر از بوی گلهایی که
یک روز بیخبر و انتظار
برایم میاورد
پراز بوی نگاه تحسین آمیز و
بال دادن و پرواز آموختن
پر از بوی همیشه ماندن
-راسخ و بی فرار-
همیشه همیشه ماندن و
سختیها را به جان خریدن
فکر کنم سالهاست این مردها مرده اند و من
چقدر دلم تنهاست.......
فقط اومدم که بگم یک جورای عجیبی خوبم. در تلاش برای یادگیری و پیشرفت و عوض کردن خودم. تلخیها رو ذره ذره میچشم به امید روزی که روشنی از راه برسه.
تا میتونین برام انرژی مثبت بفرستین. برای خودم و قلب کوچولو و نازکم.