تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


 

سال نو همگی مبارک ....

امیدوارم دلتون شاد باشه و سال نو٬ از اولش خوب شروع بشه واسه همتون تا آخرش.

من هم زنده ام گویا بی دلیل و هنوز هم دلم نوید روزهای خوب میدهد. این همه اندوه و روزهای خوب؟ باید خیلی پررو باشم .

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 16:39  توسط کتی  | 


 

با آه شروع نمیکنم اما این منم که تمام قامتم شکل آه شده است. دختری که تو دیر زمانی نیست میشناسی اما میشناسیش. خوب خوب. مثل کف دست مهربانت. دختری که زندگیش مثل قایقی روی آب بالا و پائین شد و دیگر توانش نیست.

۲۶ سال بیشتر ندارد اما حرفی نگفته دارد صد ساله که شاید تو بخوانیش. شاید تو بخوانی و به مانند بقیه پوزخند نزنی. به اشک حلقه زده در چشمی که انگار خشکی ندارد. انگار هوایش همیشه خدا بارانیست. اما این حقیقت را اول اول خوب به خاطرت بسپار. دختری که آن شب با تو حرف زد و خندید طرح زنیست در کشوری که تو سالهاست از آن دوری اما میدانی از چه تبی میسوزد. دختری که با تو حرف میزد٬ زنیست به نهایت خسته و در هم شکسته و باز هم هیچ نمیگوید. باز هم سکوت میکند که تو بخوانی دردش را از نگاهش که خسته است و دیگر بی امید.

دلم دیگر تنگ ترانه هم نیست. باور کن. دختر سوخته نسلی هستم که به باد رفت. همه می آیند و امید میدهند به این دخترک اما با صد سال درد یک شبه شکست و ریخت. ریخت و دیگر پیوند زدنی نیست فقط فریاد تلخی مانده است برایش که در سکوتش میخواند که تو بشنوی.

دخترکی که میشناسی زنی تنهاست که به هر جایی رفته است٬ اول ستوده شده ست و پذیرفته شده. مردان زیادی در حسرت لحظه ای با او بودن بودند و هستند. سرکش و یاغیست و تن به تابو نمیدهد. وا نمیدهد. در عین انسانیت آزاد است. ستوده میشود. ستوده میشود و پذیرفته و به اندک زمانی مرد میبیند که نه. تحمل آزادی دادن به سروی که آزاده ست و پاک ندارد. تحمل ندارد که دخترک بخندد٬ شاد باشد و تمام صفتهایی که بخاطر آنان پذیرفته شده بود ٬ پیراهن عثمانند. اینجاست که کم کم دخترک به جای ستوده شدن٬ منفور میشود و در نهایت فاحشه ای به نظرشان است. زنی که قابل کنترل نیست. زنی که میخندد. زنی که سرکش است و یاغی. زنی که مردش را دیوانه وار دوست داشته و به همین دلیل٬ به همین دلیل کوچک مردش فکر میکند حتما موجود خاصیست که دوستش دارند و انسانیت تنها یک داستان است.

میدانی ؟ مردان این سرزمین پستند. بگذار من  این کامنتدانی را باز بگذارم و همه مردها بیایند و اینجا را گلباران کنند. این مردان خارج از تصور تو پست هستند. چرا که تنها بدلیل کوچک اینکه مردند٬ بدلیل کوچک یک آلت تناسلی حق دارند هر چه خواستند بکنند. حق دارند که آزاد باشند و من در اوج وفاداریم شکستم چرا که به جرمی متهم شدم که نبود. که نبود . که نبود. مردان این سرزمین پستند چون شش دنگ حواسشان به حرفهایی است که پشت سر جفتشان میگویند. گفتم جفت؟ نه برده. کلفت. ضعیفه. حواسم نبود. این مردان تو را بابت چیزی که هستی دوست ندارند بابت چیزی که مردم میگویند هستی باور دارند. باور کن باور کن این کم نیست. باور کن این آزاردهنده ترین چیزیست که در این کشور وجود دارد. که تو تفتیش عقاید شوی. که جفت تو ٬ نه اشتباه کردم ٬ سرور تو ایمیلهایت را زیر و رو کند به این دلیل که مرد توست. مرد نیمه تمام تو. که تو را بخاطر ایمیلهایی که به رئیست که پیرمردی ۶۰ ساله است محاکمه کند که تو پیرمرد را بعنوان دوستی قبول داشتی. که در تنهاییت با او درد دل میکردی. اینجا آخر دنیاست که سرور تو که باید همیشه کنیزش باشی تو را بازخواست کند که وبلاگ دوست پسر قبلیت را میخواندی و به تو بگوید جنده . کلمه ای که شایسته هر زنیست که میخواهد کمی زندگی کند. فقط کمی زندگی. جنده شوی که وبلاگ دوست پسر قبلیت را خوانده ای و تمام فداکاریها و وفاداریهایت تنها به این دلیل باشد که بهتر از این ارباب نمیتوانی پیدا کنی !!!

من زن این کشورم. من دختر خواهر تو نیستم. من زن این کشورم. تو که دست به قلم داری زندگی من را بنویس. این آخر زمان است. خود آخر زمان. گونه من از بیمهریهای بسیار سیلی خورده است و پشتم از تازیانه آشهای نخورده زخم و دلم چرکین و دهانم تلخ از کلمات گوارایی که بخاطر زن بودن شنیده ام. بنویس که مردان این کشور در بهترین حالت تو را بخاطر سکس میخواهند و در بدترین حالت هم برای سکس. در بهترین حالت سکوت میکنند و به کسی نمیگویند و در بدترین حالت به تمام دنیا اعلام میکنند که تو فاحشه ای چرا که دست چندین مرد به تنت خورده است ! چرا که عاشق شده ای و بدتر از همه اینکه زندگی کرده ای. تو تا زمانی ستوده میشوی که برای یک نفر فقط برای یک نفر بخندی و بگویی و برقصی و پابکوبی. اگر با یک نفر مست شوی روشنفکری و اگر آن سر دنیا در تنهایی خودت و با گریه های خودت یا با گروهی مرد و زن مست شوی در فاحشه بودن خود شک نکن .

آغوش مادرانه ای برای من بگشا.کامنت هیچ کسی را هم نمیخواهم. میتوانم همه را حدس بزنم. سخت نگیر. همه هم اینطور نیستند. مردهای خوب هم هستند. اینطورها هم که میگویی نیست. همجنسانی دارم راضی و لبخند به لب. سر به زیر و مطیع و عاشق بره شدن و برده شدن. همجنسانی که به عاشق شدن من خندیدند. به اینکه وفادار به مردی ماندم خندیدند. به اینکه زندگی کردم خندیدند و من به خنده هایشان در نهایت احترام شاشیدم. همجنسانی دارم که خوشند و سرمست و من مدتهاست که اشک میریزم ٬ میفتم٬ بلند میشوم٬ متنفر میشوم٬ قوی میشوم و باز هم از رو نمیروم و وقتی میشنوم که فاحشه ام چون زندگی کرده ام٬ انقدر میخندم که گریه ام میگرد.

دستان من با سرم و بیمارستان دوست شده اند. چشمهایم مدتهای درازیست که خشک نبوده اند و دردهایی در من میپیچند بی پایان. اما باز هم مردان این سرزمین را میبخشم. که همانهایی هستند که زیر دست لچک بسرانی به نام مادران نمونه بزرگ شده اند و یاد گرفته اند که چون مردند دنیا زیر پایشان هست و دیشب که هوار هوار گریه میکردم نصف گریه ام بخاطر این بود که دلم به حال خودشان و دنیای کوچکشان میسوخت.

من آن دخترک که فکر میکنی نیستم. شر و شاد و پرحرارت که سالهاست یخ کرده ام. دختری هستم که در شهری احمقانه زندگی کردم. این زندگی را خودت هایلایت کن. پر رنگ کن. من آخر جنگ بوده ام.در خط مقدم جنگیده ام. با تابوها. با بدترین سلاح دنیا. نگو که اشتباه کردم. اشتباه نکردم. در جنگم خیلی تابوها را شکست دادم. چوبش را خوردم. پشت خودم را شکستم اما جنگیدم. زندگی در این شهر یعنی فاحشگی. یعنی لقب شریف جنده و من این لقب را واقعا دوست دارم. به این لقب عادت کرده ام. هر بار سری بالا گرفته ام و حرفی زده ام٬ هر بار تابویی را شکسته ام این لقب را شنیده ام.از مردانی که آمار من را در میاورند و خوشند. از مردانی که خوشحالند که زنی را که نتوانستند هیچگونه بشکنند اینطور شکستند. اما من از اینها همه نشکستم. از کسی شکستم که در کمال آزادی ٬ وفادارش بودم و مرا اینطور شکست که تو میبینی. که اینها را برایت مینویسم.

شاید باز هم نوشتم اما تو این را خوب خوب بدان. من سربازی بودم که یکتنه به میدان رفتم. از خیلی همجنسان خودم نصیحت و متلک و طعنه شنیدم و گهگاه به دیوانه بودن هم متهم شدم. اما رفتم. از این جنگ هم بر نمیگردم. هیچوقت. تن نمیدهم به برده شدن. تن نمیدهم به زندگی که لبخندم را از من بگیرد. تن نمیدهم به این فکر که وا بدهم. که به زندگی خودم سر فرو ببرم و فراموش کنم یا نادیده بگیرم هر چیزی را ٬ هر اتفاقی را که در پیرامونم میفتد. شاید دختر من زجرهای من را نکشد. شاید باز هم گریه ام نگیرد به حال دختر برادرم چون دختر به دنیا آمد. 

 

تقدیم شد به دایی٬ تنها کس من . به تاریخ امروز

+ تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:49  توسط کتی  | 


صورتی بودند. صورتی لاکی. سبک و نرم. از اون جنسهای نرم عجیب و غریب. جلوشون چند تا سوراخ ظریف بود که شکل یک گل شده بودند. رنگ صدفیشون دفعه اول من رو جذب کرد. دفعه اولی که پشت ویترین دیدمشون تا ماهها فکرشون بودم. یعنی میشد من اونا رو بپوشم؟ حتما اگه میپوشیدمشون شکل سیندرلا میشدم. پاشنه نداشتن اما عیبی نداشت که. عوضش صدفی رویایی بودند. یک مغازه دور افتاده که جنسهاش همه خارجی بودند توی جایی که فکرشو نمیکردی. اون همه جنس اونجا من رو حتی ذره ای جذب نکردند. میدونستم که مال من میشن. اعتقاد داشتم که هر چیزی رو شب موقع خواب زیاد بهش فکر کنم بهش میرسم. اینطور هم میشد. واسه همین شب موقع خواب به اون کفشها فکر میکردم. صورتی صدفی. با چه جورابی بپوشمشون؟ وقتی پوشیدمشون چطوری راه برم که خراب نشن؟ که خوب خوب دیده بشن . اما یه مشکل وجود داشت. خیلی گرون بودن. ۲۵۰۰ تومان. ۲۵۰۰ تومان ۱۶ سال پیش.

روزی که از خواب بیدار شدم و دیدم مامانم یک جعبه توی دستشه یادم نمیره. یک جعبه سفید و خاکستری که وقتی بازش میکردی بوی عجیبی میداد. با کاغذهای نازکی توش که وقتی بازشون میکردی یک جفت کفش صورتی صدفی میدیدی. همون چیزی که میخواستی.

به یاد ندارم که چند سال اون کفشها رو پوشیدم حتی وقتی کهنه و پاره شده بودند. به یاد ندارم که با چه جورابایی پوشیدم و چطوری راه رفتم اما حس نوستالژیکشون این روزها همه جا با منه. هر جای شهر که میرم بچه هایی رو میبینم که چشمشون به مغازه هاس. حتما هر کدومشون یک آرزو دارن. یک آرزوی خاص. شاید توی این شهر دختر بچه ای باشه که با چشمهای تیله ایش خیره شده به یک جفت کفش صدفی و ته دلش احساس میکنه اگه اونا رو بپوشه سیندرلا میشه.

چقدر این روزها دلم بچگی میخواد و عید و لباسهای رنگارنگ و شیرینی و پیک نوروزی و بیخیالی . چقدر این روزها احساس میکنم روزهای خوبی در راهه و دلیلش رو هم نمیدونم ........

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 13:22  توسط کتی  | 


 

فکر کنم تا چند ماه دیگه کل ملت برن زندان و فقط چند نفری بیرون باشند !

صدور قرار بازداشت موقت برای شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده

خبر بد

10 روز مانده به عید ....

 

+ تاريخ یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 15:33  توسط کتی  | 


یکی از کارهای خنده داری که میکنم نگاه کردن عکس آدمهاس توی اورکات. شاید اگر خیلی هم کار داشته باشم باز هم این کار ساعتها وقت من رو بگیره. دیدن آدمها توی حالتهای مختلف با لبخندهاشون حس زندگی رو در من زنده میکنه.

توی این روزهایی که سخت سخت در حال تلاشم و انقدر خسته که نمیتونم نفس بکشم این کار حتی ده دقیقه توی روز به من انرژی میده. اینطوری احساس میکنم توی یک خانواده بزرگم و لبخند آدمها حتی اگر سالها پیش بوده باشه به من میگه که زندگی ادامه داره.

راستی این آدمها وقتی لبخند میزدن به چی فکر میکردن و آیندگان ما که اینها رو ببینند چی فکر میکنند با خودشون؟ یعنی آیا نوه ها و نتیجه ها و نسلهای بعد ما خواهند تونست عکسهای ما رو ببینند ؟یعنی آیا گذشته برای اونها هم گم و گنگ و تاریک میشه؟

راستی این بارونی که میزنه به تو میگه که چقدر دوستت دارم؟ که چقدر زیباست که دو نفر بعد از هزاران داستان و دعوا و بحث و دشمنی بقیه و جریان هنوز هم با هم باشند؟ راستی میدونستی که چقدر زیباست که کسی رو دوست داشته باشی و انتظاری ازش نداشته باشی ؟

 

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 22:45  توسط کتی  | 


سهم شما زندان و سهم من اینکه برای حقوق اولیه بجنگم و خون دل بخورم. به امید روز شادی و آزادی.......

 

اینجا

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 23:9  توسط کتی  | 



پر میشوم و خالی. بالا میروم و پائین می آیم. تا خرخره در کار فرو رفته ام. صبح تا شب. هر چه بیشتر فرو میروم بیشتر پر میشوم. آرزوهای دور و درازی دارم که میدانم روزی به آنها میرسم و از چشم بقیه چقدر کوچکند.

ته ته دلم مثل خبر بهار و نوروز کسی میگوید که خوشبختی و آرامش می آید و گاهی احساسی همان ته از تنهایی میترساندم.

چقدر فرصت زندگی کم شده این روزها .....

+ تاريخ جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 22:30  توسط کتی  | 


 

این سکوتی که اینجا هست توی زندگیمم هست. حرفی ندارم ............

+ تاريخ شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 20:55  توسط کتی  |