تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



بلاگرولینگ که خرابه نوشتن کیف  عجیبی داره. میفهمی چه کسانی واقعا دلشون تنگ وبلاگت میشه و میان.  اونوقت با خیال راااااااااحت هر چی دوس داری مینویسی.

نیست که من خیلی با خیال ناراحت مینویسم !!! شماها خوبین؟ سلامتین ؟ یه حاضر غایب بکنیم ببینیم کی خوبه کی نیست .بگین ببینم

پ.ن. من توی حموم میتونم اشکهامو از قطره های آب تشخیص بدم.

 

+ تاريخ جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 20:27  توسط کتی  | 



چند روز دیگر ؟
چند ساعت ؟
چند سال
درهای بسته باز میشوند ؟
چقدر مانده ست ؟
چقدر تا غمهای بزرگم را طوفانی با خود ببرد
و آرامش بازگردد؟

+ تاريخ پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 12:28  توسط کتی 



درون هر کسی فرشته ای هست٬ قهرمانی قوی و شکست ناپذیر. راز زندگی اینه که اون قهرمان رو پیدا کنی. یادتونه اون آهنگ Hero که Mariah Carey خونده بود؟ من اون قهرمان رو پیدا کردم.

درون همه ما فرشته ای هست که جایی که باید به نجاتمون میاد. وقتی دلتون انقدر میشکنه که فکر میکنین دیگه هیچوقت دوست داشته نخواهید شد. وقتی که تمام تلاشهاتون به باد میره و فکر میکنین که دیگه تلاش کردن فایده ای نداره. وقتی از دنیا و زمین و آسمون و خودتون فراری هستید. وقتی کسی که بینهایت دوستش داشتین رو به هر دلیلی از دست دادید. وقتی کسی که ازش انتظار نداشتین بهتون حرفهایی زده که احساس کردید له شدید. وقتی کارتون رو از دست دادید و درآمدی ندارید. وقتی توی کاری موفق نشدید و خیلی جاهای دیگه اون فرشته رو یادتون نره.

فقط کافیه فکر کنید سختیهای گذشته رو چطوری پشت سر گذاشتید. این فرشته رو پیدا کنید و معجزه حضورشو حس کنید. من اسم این فرشته رو گذاشتم فرشته نجات و به جز درون خودم هیچ جایی توی دنیا دنبالش نمیگردم. شما هم پیداش کنید و ببینید که چطور مشکلاتتون رو حل میکنه . حتی مشکلاتی که از کنترل شما خارجه.

زخمهامو مثل گربه ها میلیسم که خوب شم. زخمهای عمیقی که تو به من زدی.

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 16:15  توسط کتی  | 


وه ! چه شبهای سحر سوخته من

خسته

        در بستر تنهايی خويش

در بی پاسخ ويرانهء هر خاطره را کز تو در آن

يادگاری به نشان داشته ام کوفته ام.


دارم دو تا وام میخرم که بتونم یک خونه رهن کامل البته اگه بشه تو تهران پیدا کنم. همین روزها میرم که بگردم و ببینم خونه چی پیدا میشه. کار هم چند تایی مد نظرم هست که باید واسه مصاحبه برم. ایمان دارم که میتونم یک شغل خوب پیدا کنم که حقوقش بازپرداخت وامها و خرج زندگی رو جور کنه. ضمن اینکه پروژه ای که توی سرمه دارم اجرا میکنم و مطمئنم خیلی جدید و پردرآمد خواهد بود.

خیلی مثبت فکر میکنم. علیرغم فشارهای احساسی و روحی زیادی که رو دوش من هست دارم تلاش میکنم. به هر نخی که میبینم آویزون میشم. هر چیزی که میتونه بهم کمک کنه رو به سمت خودم میکشم. با اینکه انقدر مثبت فکر و عمل میکنم کابوسها ولم نمیکنن. کابوسها همچنان اذیتم میکنن. اما حتی به اونها هم اجازه نمیدم دیگه یک ثانیه از زندگیمو تلف کنن.

دل خسته من نوید روزهای خوبی رو میده و این بیشتر از همه متعجبم میکنه .....

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 2:22  توسط کتی  | 



آماده سفرم. یعنی برای همیشه دارم از این شهر گه ! میرم. فعلا مقصد تهران. باید ببینم کاری که میخوام اونجا شروع کنم جواب میده یا نه. اگر جواب بده یا نده مقصد بعدی سیدنی. ولی باید این کار رو شروع کنم.

وسایلم رو جمع و جور میکنم و اتاقم ذره ذره خالی میشه. مامان و بابا تشویقم میکنن اما خوب ناراحتیشون رو میبینم. هر از گاهی میان اتاقم سرکی میکشن و میرن. همیشه دوست داشتن من از این شهر برم اما نه اینجوری.

میدونم که شروع هر کاری سختی داره. میرم دنبال خونه و کار. میدونم که زندگی خوبی پیش رومه. میدونم که همه چیز درست میشه. همه چیز ردیف میشه.

فقط همین سختی اولشو باید تاب بیارم :)

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 21:19  توسط کتی  | 



تقصیر خودم بود. به قول این خانومه دی آنجلیس مثل این بود که مدتها توی یک قایق بودم. پارو میزدم و خوشحال بودم که یک نفر دیگه هم توی قایق داره کمکم میکنه تا به مقصد برسم. بعد از مدتها دست از پارو زدن برداشتم و دیدم که نه تنها طرف پارو نمیزده بلکه اصلا توی اون قایق نبوده٬ اصلا همراه من نبوده.

دوست داشته نشدم چون خودم خودم رو دوست نداشتم. چون خودم برای خودم ارزش قائل نبودم. حالا دارم با خودم مهربون میشم. خودم خودم رو ناز میکنم. خودم قدر خودم رو میدونم. بخشیدن و فدا کردن بیش از حد خودم رو به یاد میارم و اونکه انگاری از سر دلسوزی با من توی رابطه مونده بود و از خودم تعجب میکنم. فداکاری زیاد برای کسی که اصلا احتیاجی به این فداکاری نداشت و همینکه بفهمه من اوکیم و مشکلی ندارم به سرعت برق و باد میره دنبال زندگی جدیدش چون فقط یک عذاب وجدان کاذب داشت که هیچ کمکی به هیچ کدوممون نمیکرد.

کم کم دارم به خودم میام. انگار از خواب بیدار شدم. حالا دیگه دارم میبینم که خودم مقصر بودم چون بدون چشمداشت بخشیدم. حتی نگاه نکردم ببینم اون چی؟ جاهای خالی رو خودم به تنهایی پر میکردم و چون همیشه از خودم و خواسته هام میگذشتم و به زبون نمیاوردم این احساس برای طرف مقابلم پیش میومد که همه اینها وظیفه من بوده.

تازه دارم یاد میگیرم که برای دوست داشته شدن لازم نیست آدم انقدر دست و پا بزنه و از خودش و خواسته ها و زندگیش بگذره. چون کسی که عاشق باشه منتظر تو نیست که کل زندگیتو کن فیکون کنی و بعد ببینه آیا دلش میخواد کاری واست بکنه یا نه ! یا اینکه تو همیشه مجبور باشی بهش بگی چقدر توی موقعیت بدی هستی تا یک قدم برداره. اگر عاشق باشه ....

به خودم میام و میبینم که هیچ شدم. توی این مدت هیچ شدم و بدون چشمداشت بخشیدم. انتظاراتم که خیلی زیاد نبودند رو همه رو خفه کردم توی گلوم. میبینم که اعتماد به نفسم صفر شده بوده. اعتماد به دیگران رو کاملا از دست دادم و به همه بدبین شدم. عزت نفسم رو از دست دادم. احساس میکنم که رد شدم٬ پس زده شدم . انواع احساسهای بد میپیچه توی سرم. این همه مدت از زندگیم رو توی رابطه ای گذاشتم که عشق و دوست داشتنی توش نبوده. از اول تا آخرش یک بازی بوده و یک هوس. برای طرف مقابلم هیچی نبوده.

همچنان موسیقی تنها تسکین موجوده. دست و پا زدن در حالیکه سر کار هم نمیرم. خودم رو میکشم بالا. جنازه های خاطرات رو خاک میکنم ٬ اون رو بخاطر تمام بدیهایی که در حق من کرد میبخشم صرفا بخاطر رهایی خودم. خودم و حسهام رو درک میکنم. به خودم زمان میدم. به خودم حق میدم. به خودم کادو میدم. دلم به حال دختر کوچولوی درونم میسوزه. تمام این حسهایی که داره ناشی از ترسه. ترس تنها موندن و دوست داشته نشدن. اما این دیگه آخرین بارم بود. به خودم قول میدم که مواظب خودم باشم.

حتی اگر نتونم بخونم ٬ نتونم دوباره پیانو بزنم ٬ موسیقی تسکین بزرگیه. موسیقی بهم میگه که دنیا و زندگی قشنگه و من بخاطر ساده لوحی خودم نتونستم زیبائیهاشو ببینم. دلم رو به این خوش میکنم که بیام اینجا و بنویسم. بنویسم تا روزهایی که به بالای قله رسیدم اینها رو بخونم و به خودم افتخار کنم. سرتون رو درد نیاریم. زندگی همچنان در نظرم خوب و قشنگه علیرغم تمام این جریانات .......

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 15:13  توسط کتی  | 



موسیقی خوبه. وقتی دوباره تمرینهای آوازتو تنهایی شروع کنی و اونم با چی شروع کنی ؟
 Tremo e tamo از ‌bocelli . تمرینهای صدا گرم کردنمو گم کردم. مجبور شدم خودم از خودم در بیارم. نیم پرده بالا و نیم پرده پائین. فضای کلاسیک رو گم کردم و گوشم حسابی ضعیف شده.

چقدر بده که انقدر از موسیقی دور شدم. موسیقی خوبه. وقتی با بوچلی بخونی و دهنت سرویس شه که بعد از این همه مدت فالش نخونی و پیانویی که این روزا حسابی داره بهم چشمک میزنه و هنگامه که همیشه خوبه. همیشه بهترین معلم پیانو دنیاست و شوپن که وقتی میای بزنیش میبینی بهتر که برگردی و اتودهاتو تمرین کنی.

موسیقی توی خونم میجوشه و میدونم که باید دوباره خودمو با کله بندازم توش. آوازهای قدیمی که نتهاش رو گم کردم توی خواب میان سراغم. تا نصفه میخونم و اونم کج و کوله و بعد گمشون میکنم.

باید دوباره با کله بیفتم توی موسیقی. تسکین بزرگیه.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 1:15  توسط کتی  | 



یعنی فکر نمیکنم هیچ کسی توی دنیا به اندازه من این آهنگ رو گوش داده باشه ! شعرش آدم رو رسما میبره به آسمونا . نتونستم جایی پیداش کنم که گوش کنید. فریدون فروغی خواننده٬ فرهنگ قاسمی ترانه سرا و آهنگساز هم که محمد شمس که عشق منه :)

 

وقتي كه دستاي باد

 قفس مرغ گرفتارو شكست

 شوق پروازُ نداشت

 

وقتي كه چلچله ها

خبر فصل بهارو مي دادن

عشق آوازُ نداشت

 

ديگه آسمون براش

 فرقي با قفس نداشت

 واسه پرواز بلند

تو پرش هوس نداشت

 

شوق پرواز

توي ابرا

سوي جنگلاي دور

ديگه رفته

 از خيال

 اون پرنده صبور

 

اما لحظه اي رسيد

 

لحظه ي پريدن و

 رها شدن

ميون بيم و اميد

 لحظه اي كه پنجره

بغض ديوار شكست

 

نقش آسمون صاف

 ميون چشاش نشست

 

مرغ خسته

 پر كشيد و

 افق روشن ديد

تو هواي

 تازه ي دشت

 به ستاره ها رسيد

 

لحظه اي پاك و بزرگ

دل به دريا زد و رفت

با يه پرواز بلند

 تن به صحرا زد و رفت

رفت .....

 

پ.ن. از تمام دوستانم ممنونم. تمام اونایی که واسه پست قبلی و قبلترش واسم ایمیل زدن یا کامنت گذاشتن. متاسفانه انقدر درگیر بودم که نتونستم جواب بدم و شرمنده ام از این بابت. یک دنیا ممنونم و خوشحال که انقدر دوستای خوبی دارم :)

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 14:14  توسط کتی  | 



با خودم فکر میکنم وقتی کسی متوجه نمیشه توضیح چرا؟ وقتی تمام زندگیمو ( به معنای واقعی تمام زندگیمو ) واسه کسی میذارم و متوجه نمیشه چرا واسش توضیح بدم؟ یعنی چی میمونه که بگم؟

انقدر حرف دارم انقدر حرف دارم که دلم میخواد یک نفر بیاد و براش روزها و روزها تعریف کنم از فداکاریهایی که کردم و ندید٬ از عشقی که داشتم و ندید٬ از زجرهایی که کشیدم٬ تنهایی هایی که کشیدم٬ پیشنهادهایی که رد کردم واسه رابطه ای که بین زمین و آسمون بود٬ واسه کسی که هیچ قدمی برای من برنمیداشت.

حتما بهم میخندید٬ حتما فکر میکنین دیوونم نه ؟ کاش کسی میومد و مینشست و گوش میداد از شب و روزهایی که تنهای تنها توی خیابونا راه رفتم و گریه کردم ٬ از موقعیتهایی که براحتی و چشم بسته رد کردم و حالا بخاطر یک پیرمرد ...

اجازه میدم که فکر کنید من دیوونم چون لیاقتش رو دارم. اما دیگه خودم رو سرزنش نمیکنم٬ به خودم افتخار میکنم که به خودم ثابت کردم میتونم عاشق باشم.  

تمام اون حرفهایی که دلم میخواد روزها و روزها واستون بنویسم٬ تمام اون داستانها رو با یه بغض میخورم و میذارم که زمان بگذره. زندگی جدیدم رو شروع میکنم و دلم به حالش میسوزه که عشقی رو از دست داد که خیلیها آرزوشو دارن. خالص٬ زیبا٬ محکم و بی شیله پیله . دلم به حالش میسوزه که نه تنها نتونست اعتماد کردن رو به من یاد بده٬ بلکه بیشتر شک و بدبینی رو بهم یاد داد.

شما رو شاهد روزهای تنهائی و وفاداریم میگیرم و به تنهایی خودم رو عادت میدم. میدونین بعضی آدمها تنها به دنیا میان. شاید من هم یکی از اون آدمهام.

و با خودم فکر میکنم روزی که میفهمه که من ۱۰۰ ٪ وفادار بودم ( روزی که خیلی دور نیست ) باز هم قلب من برای اون جا خواهد داشت یا نه ؟

 دل من به اندازه تمام دنیا گله داره. کاش یکی بود و بهم گوش میداد. کاش یکی بود و بهش میگفتم شاید شاید ذره ای سبک میشدم. شاید این بغض لعنتی ٬ این احساس نا امنی و بی پناهی لعنتی ولم میکرد. کاش دادگاهی بود و من میتونستم توش تمام حرفهامو که هیچوقت بهش نزدم بگم. بهش بگم که چقدر دوستش داشتم و چقدر تحمل کردم. بهش بگم که من در بدترین شرایط حتی در بدترین شرایط فقط دلم میخواست با یکی حرف بزنم همین. دلم میخواست یکی بهم گوش بده مثل الان. بهش بگم که من خیلی تلاش کردم اما ...

این هم میگذره. شاید اون هیچوقت نفهمه. شاید هیچوقت متوجه اشتباهش نشه و شاید هم که اصلا تا آخر عمرش نفهمه. اما خوب. همیشه که نباید آخر تمام داستانها خوب باشه. کاش میتونستم ثابت کنم .... مهم نیست. خوب بخوابید. من هم خوبم. زندگی هم میگذره. من هم خوبم .زندگی هم خوبه ..... رفتیم پی کارمون بابا جان.

پ.ن.  خانم اسکارلت جون ٬ میدونستی عشق منی ؟ میدونستی همیشه سعی میکنم تو رو الگوی خودم قرار بدم؟

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:19  توسط کتی  | 



یک دقیقه سکوت به احترام زجری که ۱۴ ماه کشیدم و یک فاتحه برای موجودی که از ترس هیولاهایی مثل پدرش پا به این دنیا نخواهد گذاشت. 
+ تاريخ چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 14:39  توسط کتی 



خوب من کم کم دارم از شوک نامه پست قبلی درمیام. حالا دیگه واسم قطعی شده که ایمیل شوخی یا کذب نبوده و درست بوده. به قول آرگون این سالها رو توی این ایمیل زندگی کردم. همه چیز جور بود و درست. اما واقعا نتونستم طرف رو بشناسم. فقط تونستم واسش جواب ایمیل رو بزنم.

خوب این هم زندگی واقعا جالب ما ! این روزها هم میگذرن و من هنوز نتیجه آزمایش رو از ترسم نگرفتم ! دلم مسافرت و تفریح و استراحت میخواد که جور نشد.

دلم یه عالمه چیزای خوب میخواد. یک هفته تعطیلی و سفر و شمال و فیلم و عشق و حال و ...

شاعر میفرماید شتر در خواب بیند پنبه دانه. تا بیشتر مزخرف ننوشتم بهتره که در برم. راستشو بخواین بعد از گرفتن اون نامه انقدر احساس سبکی میکنم که خدا میدونه.

پ.ن. من از کتابهای روابط و اعتماد بنفس و ... معمولا خوشم نمیاد. اما سری کتابهای دکتر باربارا دی آنجلیس رو اگر بگیرید زندگیتون دگرگون میشه. حالا میبینم که چقدر طبیعی هستم و احساس میکردم که غیرطبیعیم چون نمیدونستم و به عبارتی نادون بودم. این کتابها رو که میخونم دلم میخواد برم این خانوم نویسندشو ماچ کنم که انقدر قشنگ لایه های ذهنی و احساسی خانمها و آقایون رو آنالیز کرده. بهتون توصیه میکنم بخونید این کتابها رو و ببینید که چقدر سوءتفاهم الکی توی زندگی ما هست. باور کنید ضرر نمیکنید. چه پ.ن طولانیی شد. رفتیم بابا. بای.

+ تاريخ سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 16:8  توسط کتی  | 



امروز این ایمیل رو گرفتم. خیلی طول کشید که از پینگلیش فارسیش کردم. همشو ننوشتم چون واقعا سرم داره گیج میره. واقعا گیجم. اینجا گذاشتمش چون فرستنده ایمیل ازم خواسته و بود و در ضمن خودم هم دلم میخواست اینو نشون همه بدم. شاید شما بتونین کمکی کنین. من خیلی خسته ام ....

 

سلام. کتی خواهش میکنم این نامه رو تا آخر بخونش. خواهش میکنم نصفه نذارش. میدونم که وقتی تا آخر بخونیش خیلی سعی میکنی من رو پیدا کنی یا ببینی کی هستم و باهام حرف بزنی. اما ازت خواهش میکنم این تلاش رو نکن. این نامه فقط برای اینه که ازت حلالیت بطلبم. برای اینه که منو ببخشی. ازت خواهش میکنم. شاید بعد از اینکه کارهایی که کردم رو بخونی نتونی این کار رو بکنی میدونم که اینطوره اما باز هم کافیه. چون سبک میشم. چون درد و بیماری دارم که میدونم بخاطر اذیت و آزارهای منه به تو. آزارهایی که تو ازشون کاملا بیخبر بودی. شاید هم میفهمیدی که یکی اذیتت میکنه. اما نمیدونستی که اون کیه. کتی منو ببخش تو خیلی پاک و بیگناه بودی اگر کسی با خود من این کارها رو میکرد حتما انتقام میگرفتم.حتما اذیتش میکردم. اما باور کن من نمیتونستم. دست خودم نبود. اذیتها دست خودم نبود. ازت بدم میومد ازت متنفر بودم. الان دیگه نه. الان دلم به حالت میسوزه. شاید تقصیر منه که تو اینجوری شدی. شاید تقصیر منه که اذیتت کردم. دلم به حالت میسوزه خدا منو ببخشه. خدا منو ببخشه اما دست خودم نبود.

من تو رو خیلی وقته که میشناسم. سالهای زیادی از وقتی که دبیرستان بودی. خواهش میکنم تلاش نکن من رو پیدا کنی چون هیچوقت دوست نداشتم من رو در این بیماری ببینی. دوست داشتم یک روزی میفهمیدی که یکی بوده که از تو بهتر بوده. البته تقصیر خودت هم بود. همه جا حرف اول رو میزدی. همه جا نظر نظر تو بود. همه جا همه به حرف تو گوش میدادن . من از طرز راه رفتنت متنفر بودم. همیشه توی خیالم فکر میکردم که تو رقیب منی. از چشمهات متنفر بودم چون خیلی مهربون بودن و من اون موقع فکر میکردم که همه رو گول میزنن با معصومیت لعنتیشون اما حالا میبینم که واقعا معصوم بودی. شاید بتونی بشناسیم. اما خواهش میکنم پیدام نکن. فقط من رو ببخش. من و تو توی گروه کر هم باهم بودیم. تو سرپرست گروه ما بودی. باورت نمیشه اما من صنایع غذایی قبول شده بودم اما چون دیدم تو کامپیوتر قبول شدی من هم یک سال خونه موندم و اون رشته لعنتی رو خوندم. انتخاب اولم هم اونو زدم که تو رو ببینم. بدون تو بودن برام غیرممکن بود اما ازت هم متنفر بودم. بارها رفتم روانپزشک اما همشون ...شعر میگفتن. من دوست داشتم تو بشکنی و ببینی که من شکستمت. تو مغرور بودی. توی گروه کر لعنتی که پا گذاشتم میدونستم. میدونستم که اونجا هم اول میشی.اونجا هم میشی مرکز توجه همه. شدی. لعنتی شدی. من هم موسیقی رو خیلی دوست داشتم و صدام هم خیلی خوب بود اما تو به من مرتب میگفتی که گوشت ضعیفه و باید تقویتش کنی. اون وقتا متنفر میشدم از اینکه سعی میکردی به من کمک کنی چون فکر میکردم داری تظاهر  میکنی. فکر میکردم از حیله های همیشگیته که میخوای همه رو به طرف خودت جلب کنی. شاید من رو یادت نمیاد.اون وقتا سرت خیلی شلوغ بود. خانم کاری به سرت قسم میخورد. وارد گروه که میشدی ج.ح. هم به پات بلند میشد.همیشه همه جا میگفت که تو رو بیشتر از همه قبول داره.میدونستم که دل تو رو هم برده. میدونستم که همیشه راجع به بچه ها از تو نظر میخواد. یه روز میخواست من رو اخراج کنه اما تو نذاشتی. حالم ازت بهم میخورد. دلم میخواست اخراج شم اما تو کاری برای من نکنی. اونجا بیشتر و بیشتر ازت بدم اومد. خدا منو ببخشه کتی. خدا منو ببخشه. من میدونم که بیماری من سزای اون اذیتامه. تو نمیدونی من چی سر تو آوردم. بعد از اینکه تو با ج.ح. نامزد کردی من داشتم آتیش میگرفتم. ازاینکه انقدر عاشقت بود. از اینکه تو لعنتی باز برده بودی. من اونو خیلی دوست داشتم. خیلی. اما خیلی هم تو رو اذیت کردم. تو چیزی بودی که من میخواستم باشم اما تو از من گرفته بودیش. تا تو بودی نمیشد. من خیلی نامه واست نوشتم توشون گریه کردم فحشت دادم اما از دستت راحت نمیشدم. هر جا میرفتم تو بودی. تو کلاس زبان بهترین بودی. تو موسیقی بهترین بودی. این روزاتو که میبینم به حالت گریه میکنم. کتی خواهش میکنم منو ببخش.

...

یادته روزایی که تو خونه ج. تنها بودی و تلفنای مشکوک بهت میشد؟همه من بودم. پول میدادم. پول خرج میکردم که تو رو اذیت کنم. یادمه یکبار پشت تلفن گریه کردی. گفتی از جون ما چی میخوای؟ هر تلاشی میکردم. هر تلاشی.  از کار و زندگی افتاده بودم.با ماشینم صبح تا شب تو تعقیبت بودم.شبهایی که شما دست تو دست هم میرفتین خونه من نگاهت میکردم و توی دلم میگفتم این موجود چرا باید انقدر خوشبخت باشه. اونوقتها خیلی هم چاق شده بودی. بعدها فهمیدم که مریض شده بودی. بارها به ج. زنگ زدم و از تو بهش گفتم همونطور که به تو میگفتم. خودم نه. تمام اونایی که بهشون پول میدادم. داشتم چالت میکردم . داشتی واسه همیشه پاک میشدی تا جریان طلاقت پیش اومد. خوشحال بودم .خیلی خوشحال بودم. فکر میکردم آخر راهته.کتی خدا منو ببخشه. من همه جا رو پر کردم که تو دختر نیستی که تو بکارت نداری که نتونی ازدواج کنی. اما باز سر و کله خواستگارات پیدا شد.

خدای من هر کاری میکردم نمیتونستم دست از سرت بردارم. از اینکه خنگ بودی نمیفهمیدی که من کیم یا تلاش نمیکردی که منو پیدا کنی حرصم میگرفت. دلم  میخواست پیدام کنی. منو بزنی. فحش بهم بدی و تمام تنفرمو بریزم بیرون و بهت بگم. اما تو همیشه تحمل میکردی. روزهایی که توی خیابونا راه میرفتی و گریه میکردی من با ماشین پشت سرت بودم. تمام لحظه های بدتو میدیدم امابدم میومد ازت. خدا منو ببخشه از این بدم میومد که تحمل میکردی. که به هیچکی چیزی نمیگفتی. گریه میکردی اما کاری نمیکردی. محال بود نفهمی که یه دستی یا یه دستایی داره با زندگی تو بازی میکنه. انقدر خنگ نبودی. از خوب بودنت بدم میومد. شاهد بودم که ج. با تو چه کارا میکرد و از اینکه هیچ نمیگفتی ازت حالم بهم میخورد. از اینکه یا جیغ و داد الکی میکردی یا تهدید الکی. دلم میخواست میذاشتی میرفتیش. دلم میخواست توی گوشش میزدی. دلم میخواست فراموشش میکردی. ته دلم احساس میکردم مادرتم.خودتم. دوستتم. گاهی دوست داشتم به شدت بهت نزدیک بشم. گریه کنم. حرفامو بهت بگم. تو حتی وقتی زشت میشدی وقتی چاق میشدی وقتی عصبانی بودی بازم قیافت مهربون بود. یه چیزی ته نگاهت بود که دلم میخواست نباشه. اون معصومیت لعنتی نباشه.

اون کسی که بهش میگی مادر مادر تو نیست. دوستانتم دوستان تو نیستن. این من بودم که همه جا دنبالت بودم. همه جا.تعقیبت میکردم. چیزهایی رو که از همه قایم میکردی من میدونستم. با هر کسی آشنا میشدی من هم به تو حسودیم میشد و هم به اون. هر کسی سر راهت میومد هم رقیب من بود و هم دوستم. خیلی رابطه ها داشتی که من به هم زدم. آره من بهم زدم میخوام بگم که سبک شم. میخوام ازت بخوام حلالم کنی. من وبلاگ تو رو پیدا کردم. دادم یکی از زیر زبون پ. بکشه.

کتی من هفته هاست که دارم وبلاگتو میخونم. بخدا شرمندم. من فکر نمیکردم انقدر خوب باشی. انقدر خوب باشی. من فکر میکردم تو تظاهر میکنی به خوب بودن واسه همین همه جا بدتو میگفتم. بابام خیلی نفوذ داره همیشه بهش میگفتم که این دختره مزاحم من میشه اذیتم میکنه. چند بار بابام از نفوذش استفاده کرد. شاید خودت یات بیاد که کجاها بوده. اما انگار اون هم بعد از یه مدت فهمید. البته من دیگه بهش نگفتم چون این راز رو هیچکی نباید میدونست. من سالها یک راز رو روی دوشم میکشیدم.

سر این رابطه آخرت هم ...

کتی منو ببخش .... بهت قول میدم که جبران کنم. میدونم که نمیشه . ....

.....

 

من نمیدونم چی بگم. برای خودم گریه کنم یا تو ؟ دوست من اگر شوخی نکرده باشی و اینا جدی باشه که احتمال زیاد هم هست باید بگم تو سرنوشت کسی رو تعیین نمیکنی. مسئولیت تمام زندگی من با خودمه ٬ خودم میپذیرمش و اگر کسی بخاطر حرفهای تو یا کارهای تو رفته٬ چه بسا که بهتر که رفته. من برای آرامش تو٬ از صمیم قلب دعا میکنم و امیدوارم از این کارم بدت نیاد. شاید بعدن که حالم بهتر شد جواب نامه ت رو دادم. برات ایمیل زدم. اما حالا تو بهتر از من میدونی که نمیتونم. من استراحت احتیاج دارم . عجب زندگیی داریم ما ....

+ تاريخ شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:41  توسط کتی  | 




دوستان عزیزم. این اولین پست من در این سال است. سالی که مطمئنم خوب خواهد بود. برای همتون شادی آرزو دارم و برای ایران آزادی که میدونم نزدیکه :)

از من رنجدیده این نصیحت بشنوید که خوشبختی یک حس درونیه و وابسته به هیچ چیزی نیست جز خودتون پس غمها و مشکلات رو حواله بدین و تخم و تخمکهای شریفتون :)

فردا آزمایشی دارم که اگر نتیجه اش مثبت باشه مدتها نخواهم بود اینجا. ولی نمیترسم. نه میترسم نه کم میارم. دست بزنین به افتخارم لطفا ! فعلا تهمتهای مردم به تخمک شماره  ۲۱۹۸۳۹۴۸هست که امیدوارم ...

برای همتون از ته دل بهترین آرزوها رو دارم. خوشی و شادیتون مستدام و ایام به کام .

 

+ تاريخ چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 2:23  توسط کتی  |