تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



۱. آقا به من میگن فیل تری از کجا بدونم آخه ؟

۲. کسی هست از طرف من به این محسن نامجو یه ماچ تپل برسونه و بگه که من رسما عاشگشم؟ ممنون و متشکر میشم :)

۳. تدریس زبان کاری بوده که همیشه عاشقش بودم. این روزا داره نتیجه میده. خوشحالم  :)

۴. شرابی تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
   مگر یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سالها پیش آهنگسازی که خیلی دوست داشتم این شعر حافظ رو برای گروه کر و ارکستر تنظیم کرده بود. اون وقتها چون آلتو کم داشتن تو آلتو میخوندم. یادش بخیر. هنوز پارتشو حفظم.

۵. شما چطورین؟ 

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 19:4  توسط کتی  | 



دیگر تنهایی آزارم نمیدهد
جای دستهایت
روی گونه هایم نیست دیگر
آخرین آغوشت
از یادم رفته ست
خانه کوچکمان
دیگر مقدس نیست برایم
دیگر رنگ چشمهایم
با پیراهنهایی که برایت میپوشیدم و
هیچوقت نمیدیدی
جور نیست

 زخمهای روحم اما .....
راستی حالا ...... ؟؟!!

+ تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 23:35  توسط کتی  | 



  پارسال این موقع .....  چه کارهایی که نکردم برای خوشحالیش. حتی نپرسید ..........  ولش کن .

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 14:0  توسط کتی  | 



خونه پیدا شد. بیستم تیر میتونم برم بشینم. تا خرخره توی قرض و قسط هستم به همین دلیل باید خیلی کار کنم. در واقع کار میکنم. پنج صبح تا ده شب. باز هم به خرجهام نمیرسم. البته فعلا. مطمئنن چند ماه دیگه اوضاع خیلی بهتر میشه.

اگر چیزی نمینویسم از بیحرفی نیست. از حرفهاییه که گفتن ندارند. حرفهای زیادی که گفتن ندارند. دلم برای خیلیهاتون تنگ شده. میخونم و نمیتونم کامنت بذارم. سکوت بهتره انگار وقتی از جنس دیگه ای هستی.

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 18:53  توسط کتی  | 



راه تاریک و
جاده بی پایان
مقصد ؟
نمیدانم

نگاه عاشقانه بازی فریب و
دستهای گرم عاشق
تنها پیوند یک شب
یا یک شبانه روز
و سالها تنهایی

راه تاریک و
شب نگاهم بی انتها
مامن من کجاست ؟

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:46  توسط کتی  | 



سرخ و دانه دانه
مثل انار شب یلدا
سرخ و براق
مثل کیف کوچک بچگی ها
زنده
صمیمی
صادق

قلبم را قاب کرده ام
پشت ویترین گذاشته امش
دست هر کسی نمیدهمش
نگهش میدارم
برای روز مبادا

قلبم را قاب کرده ام
سرخ و براق
می تپد و
تنهای تنها
به مشتریان خیره میشود

قلبم تنهاست

+ تاريخ یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 15:42  توسط کتی  | 



آدم کوچک و حقیر زیاد دیدم من. میدونم که اینجا رو میخونی. میدونم که به این قصداز مشهد کوبیدی و اومدی اینجا که من رو آزار بدی. روزتو تلف کردی. در ذهن کوچک و بی حجم تو فقط ص.ک.ص معنی داره. فکر کردی که اگر دختری بخاطر دوست داشتن یک آدم بی ارزش باهاش زندگی میکنه حتما چیزیه که تو فکر میکنی نه؟ چه انتظاری داشتی؟ انتظار داشتی با کلمات چندش آوری که پشت خط شنیدم باور کنم که تو منو دوست داری؟ یعنی انقدر گاو به نظر میام ؟ چطور به خودت اجازه دادی که به من بگی عزیزم؟؟؟  چون اون موجود کوچیک و نفهم بهت گفته بوده که من باهاش زندگی کردم به خودت اجازه دادی من رو خر تصور کنی؟

میدونی داشتم برای خودم متاسف میشدم. اما یک کم که گذشت دیگه این تصورو نداشتم. تصور اینو داشتم که چقدر باید حقیر باشی؟

میدونم که اینجا رو میخونی. میدونم که به قصد اذیت کردن من تو رو فرستاده بود. اما انگشت وسطی که من با رفتارم بهت نشون دادم خیلی بدتر از تصور تو راجع به من بود. دیگه کافیه. دیگه حتی یک ثانیه هم فکر کردن به تو و دوست به ظاهر دشمنت و امثال شماها ممنوعه. خودم رو عشق است که انسانیت رو حداقل بو کشیدم.

+ تاريخ جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 1:2  توسط کتی  | 



آدمیزاد است دیگر. احساس تنهایی که میکند مثل گربه ای که ترسیده چنگ میزند به هر چه دم دستش میرسد. دلم خوش است به مستی های گاه و بیگاه و در بدر دنبال این خانه لعنتی میگردم. دلم خوش است به روزهای آینده. دلم خوش است به بیداریهای شبها و احساس استقلالی که خواهم داشت از این به بعد. دیگر انتظار هیچ معجزه و تغییری ندارم. انتظار هیچ آدمی را ندارم. آدمیزاد است دیگر.

چنگ میزنم به همین مستی های ناقص و اخبار لعنتی کشور را هم دنبال میکنم. چنگ میزنم به امیدها. ترسهایم را تجزیه میکنم. ترسهایم گاهی لذت آور میشوند. حس فرار و گریز. ترسهایم نمیگذارند به کسی نزدیک شوم. ذره ای نزدیکی یعنی تکرار کابوسها. خواب خوبم هم فرار است. فرار از همه چیز و همه کس. چنگ میزنم به هر چیزی که به دستم میرسد که نیفتم. که عقب نمانم. تلاش مذبوحانه احساس نزدیکی به آدمها. پر کردن فاصله هایی از اینجا تا آسمان هفتم. احساس لذت نگفتن گفتنی ها. احساس لذت داشتن رازی بزرگ. لذت های مازوخیستی. فرار کردن از تمام چیزهایی که شیرینند. که وسوسه ات میکنند.

انگار بخواهی یک نقاشی باشکوه بکشی و جایی نداشته باشی که بکشیش....

بیا ساقی آن می که جام آفرید
به من ده که جان جامه بر تن درید
کجا تن کشد بار هنگامه اش؟
که او جان جان است و جان جامه اش

بیا ساقی آن می که خون حیات
ازو شد روان در رگ کائنات
به من ده که خورشید رخشان شوم
ز گنج نهان گوهر افشان شوم


بده ساقی آن می که جان بهار
ازو جرعه خورد و شد پرنگار
به مستی شبی در گلستان بخفت
سحر رنگ و بو گشت و در گل شکفت


پ.ن. وسوسه موسیقی همچنان اعجاب انگیزه. ارکستر سمفونیک و موسیقی جادویی ایران. جان عشاق یادتونه ؟ لحظه ورود سازها یادتونه ؟ بزودی واستون میذارمش که جادوش رو مثل من احساس کنید. درست مثل جادو. موسیقی ایرانی که برای ارکستر تنظیم بشه. خاطرات گنگ مه و کنسرت ها. خاطرات موسیقی و جان عشاق. باید موسیقی برگرده پیشم. با همون کیفیت. با همون شکوه و اعجاز.

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 2:27  توسط کتی  | 



دلم دریای ناآرام و آسمون ابری و بارون میخواد که بیقراری و غصه های دلمو بسپارم به سخاوت دستاشون. دلم دریا و ساحل میخواد. دریای طوفانی که خاطرات تلخ تلخ تلخ تلخم رو بهش بسپارم و خم به ابرو نیاره. دریا میخوام که هر کدوم از موجاش یک غم من از عشق تلخ گذشته ام رو ٬ از اون روزهای سردرگمی رو با خودش ببره به دورترین نقطه دریا. ابری که تمام روزهای خرداد پارسال رو براش بگم و اشکامو ببره و جای دیگه ای بارون بباره. تمام پارسال رو با تمام نامردیهایی که شد. دلم میخواد طوفانی میشد و تمام خاطرات و عکسهای اون تولد کذایی رو برای همیشه نابود میکرد. اون همه غم رو ........

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 0:8  توسط کتی  | 



با چه خنگ بازی اون قرار رو درست کردم خدا میدونه ! فرض کنید یه عده آدم رو که نمیشناسی دعوت کنی و شماره ای هم ندی و نشونه ای هم نداشته باشی ازشون. حامد رو که شناختم چون هم شماره موبایلشو داشتم هم عکسشو قبلن ها دیده بودم. با هم منتظر بقیه نشسته بودیم. این خانوم بدقول  تو آخرین لحظه زد تو ذوق ما و نفهمید که من عاشگشم. من کم کم داشتم مجلس عزاداری راه مینداختم. به حامد میگفتم از این ناراحت نیستم که نیان یا نتونن بیان اما از اینکه بخاطر خنگ بازی من همدیگه رو نبینیم خیلی بده. رفتیم بالا نشستیم. کم مونده بود خودمون دو تا سفارش بدیم همراه با اندوه فراوان که دو نفر اومدن بالا. یکیشون این آقای خیلی خونگرم و خوب بود که تا اومد گفت من خواب آلوده هستم ! این خانوم خوشگل و ناز و شیطون هم بودن که با چشمای گردشون دنبال کتی میگشتن.
برای من عالی بود و از اون هم بهتر. حامد که واقعا آقا و مهربون و خوب بود و تازه همه کشف کردیم که خیلی دموکراته ها و خیلی از دیدنش خوشحال شدم. امیر که اصلا هم خواب آلوده نبود بلکه خیلی سرحال و بامزه و خندون بود. مهرواژ گل ما هم که با شیرین زبونیاش نذاشت گذر زمان رو احساس کنیم.کلی غیبت باحال کردیم و از وبلاگنویس شدنمون گفتیم. از رشته هامون و کارهامون. وبلاگستان رو هم زیر و رو کردیم و پنبه همتون رو زدیم تا شما باشین بیائین قرار!!!!  پیاده روی گر چه کوتاه اما شیرین بعدش هم اون شب رو به یک شب رویایی و خوب تبدیل کرد.

این تجربه شیرین باعث شد که تصمیم بگیرم که باز هم این کار رو تکرار کنم. باز هم دوستان یکرنگ دنیای مجازی رو به دنیای واقعی خواهم آورد تا دوستیهام پررنگتر بشن. جای همتون خالی بود و خیلیهاتون واقعا خالی. بزودی باز هم یک قرار وبلاگی خواهم گذاشت اما مطمئنا با برنامه ریزی بهتر :)

+ تاريخ شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 1:49  توسط کتی  | 



مریم  جان مرسی که دعوتم کردی به بازی جدید . تاثیرگذارهای زندگی من :

۱. خانواده یعنی در اصل مامان و برادرم. مامان قبل از مدرسه به من همه چیز رو یاد داد طوریکه ۶ سالگی راحت کتاب میخوندم. برادرم باعث و بانی آشنایی و عشق من به موسیقی٬ فلسفه و زیبا پسندی بود. اگه اونا نبودن مطمئنا سرنوشت من تغییر میکرد.

۲. کلاسهای زبان. شخصیت اصلی من اونجا شکل گرفت. معلمهایی که تنها معلم زبان نبودند. بیشتر معلم زندگی بودند. دو تاشون را تا حد پرستش دوست دارم و همیشه به یادشون هستم.

۳. کار. تمام مدتی که دوستان من مشغول زندگی راحت و پول گرفتن از ددی هاشون بودن من سخت مشغول کار بودم. هیچوقت از پدر و مادرم نخواستم چیزی برام بخرن یا تهیه کنن. شاید خیلی این مورد باعث شد از بقیه از خیلی نظرها عقب بیفتم اما خوب باعث شد که خودساخته بشم و بتونم روی پای خودم بایستم.

۴. شکستهای عشقی ! همیشه سخت و نکبتبار بودند اما بعد از گذر زمان روزی هزار بار با خودم گفتم چقدر خوب شد که تموم شد ! سختی خیلی کشیدم . بیش از حد برای آدمهای بی ارزش مایه گذاشتم و نهایتا به این نتیجه رسیدم که لیاقت عشق خوبی رو دارم که به اندازه خودم عظمت عشق رو درک کنه. منتظرشم !!

۵. اینترنت و وبلاگنویسی . یادم نمیره روزهایی که اولین وبلاگها رو با ولع تمام میخوندم. دنیای بزرگی به روی من گشوده شد. سالها فقط میخوندم و به خودم اجازه نمیدادم بنویسم. از سر کار که میومدم شاید چندین ساعتم رو به خوندن وبلاگهای مورد علاقم اختصاص میدادم. آخرشم زدیم به در پررویی !

خیلیها هستند که دوست دارم دعوتشون کنم از جمله :

ناتالی ٬ پوپک ٬ بهار ٬ اسکارلت و خیلیهای دیگه که دوست دارم بنویسن !

خوب حالا که ناتالی جون نوشته و من ندیده بودم ٬ همزاد وبلاگم  حامد بنویسه خوب !

+ تاريخ سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 11:2  توسط کتی  | 



آهای ملت . اصلا من دولت تعیین میکنم. پاشین بیائین قرار وبلاگی دیگه چقدر بیذوقین شماها !!!  یعنی واقعا نمیخواهین به زیارت شخص شخیصی مثل من نائل بشین و مستقیم برین بهشت ؟؟؟ :ی

از شوخی گذشته ملت بشتابید که تا سه شنبه میخوام بدونم کی میاد کی نمیاد. نمیائین؟ نمیائین؟ چرا شما میائین .

+ تاريخ دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:43  توسط کتی  | 



دلم که میگیرد چکار کنم آخر؟ دلم که از دست دنیا میگیرد؟ بهانه های ماندن و لبخند زدن که تمام میشوند؟ دلم که تنگ بهار و گل و شادی و امید میشود؟ چطور دلت را باور کنم؟
کاش آن روز که گندمزارها را گشتم آخر دنیا را پیدا کنم٬ پیدا میکردمش. کاش هیچوقت آن حیاط که عروسک پشمالو ماند پیشش از دست نمیرفت. دلم گاهی عجیب میگیرد.

دلم ترانه ای میخواهد که رنگ صفا داشته باشد. دلم خواب آرام و رویای بی سرو ته میخواهد. دلم اسمی را میخواهد که بخوانم روزی هزار بار و خسته نشوم. دلم کلید در رویا میخواهد .
کجای قصه ها ماند شاهزاده داستان من؟ کجای ترانه ها صدای من به اوج دوست داشتن نرسید؟ کدام هیولا کدام دیو به خواب من آمد که ماند و نرفت؟ دل من بهانه ماندن و خواندن میخواند. جایی که حس میکنی هستی٬ دلت هوای صبح های زود میکند که دست و دلت بلرزد برای دیدن کسی. کوههای سرتاسر جنگل ٬ مه و ترانه های قدیمی که انگاری پاک نمیشوند هیچوقت.

دل کوچک من انگار فقط دوستی و عشق کم دارد. دلم تمام روزهای خوب رویاهایم را میخواهد. تمامش را. لبخندهای از سر بیخیالی و دستی که میداند که دوستت دارد. تمام رنگهای شاد و باغهای سبز و عطرها را. تمامش را بدون کم و کاست. دلم آرامش ماهیها را میخواهد و سبکبالی ابرها را.

تمام واژه های دنیا انگار پیش حس من ناچیزند.

*********************************

موبایل مبارکمان را از دست مبارکمان ربودند و طی تماس با پلیس شنیدیم : فقط همین؟ 
لابد باید میگفتیم که دختر و پسری دست در دست هم راه میروند !!!!
تف به ذات مبارک اینها !!!

 

 

+ تاريخ یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 2:26  توسط کتی 



اولا خیلی ذوق زده شدم سر قضیه فراخوان. بالاخره یه جایی همه با هم یکی شدن. عالیه. دوست دارم اینطوری ادامه پیدا کنه. بلکه بخاری از ما وبلاگنویسها بلند بشه. از همه دوستانی که لینک دادند و حمایت کردند از این فراخوان ممنونیم. :)


باز هم یادآوری میکنم. همه کسانی که وبلاگنویس هستند میتونن بیان قرار وبلاگی. هیچ محدودیتی نداره. بنابر این تا سه شنبه ایمیل بزنین و آمادگی اعلام کنین که جا رو در نظر بگیریم :)


کلاسها عالی پیش میرن. موسسه و بچه ها راضین٬ رو به پیشرفتم و کار مورد علاقه م هست. این روزها حرفهامو میجوم و زندگی میکنم. همه حرفهامو قورت میدم. ترس هنوز هست. ترس اینکه باز هم کسی بخواد اذیتم کنه٬ آزارم بده یا تنهام بذاره. همین ترسه نمیذاره یه نفس راحت بکشم. شاید هم لازم باشه دیگه نمیدونم . 

+ تاريخ شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:51  توسط کتی  | 


هیچ چیزی فرقی نکرده. هیچ کدام از این جانورهای انسان نمایی که در تمام عکسهای مربوط به هفت تیر دیده ایم فرقی نکرده اند. همان وحشی های قدیم هستند. همانهایی که  خیلی ها را در زندان شکنجه  میکردند و شلاق میزدند. حالا فقط مجوز پیدا کرده اند که وحشی گری خود را به سطح جامعه بیاورند. دستور گرفته اند که قدرت کاذب و پوسته ای رژیم را بیاورند سطح شهر تا ملت بترسند. حالا که ما این عکسها را دیده ایم میترسیم؟ این جنایت 28 سال است که هر روز و دقیقه تکرار میشود و کسی هم حرفی نمیزند. و جالب تر از همه اینکه کسی به جز وبلاگنویسها و کسانی که در صحنه شاهد بوده اند هم خبر ندارند.

این فراخوان را قبول و تبلیغ میکنم نه برای عکسها و اتفاقات اخیر, بلکه به بهانه آنها و برای مخالفت با جنایات, برخوردهای غیرانسانی, زندانها, شکنجه ها و بگیر وببندها. گر چه تصورم این است که اگر هر کدام ما در صحنه حضور داشتیم دقیقا همان عکس العمل را که مردم نشان دادند نشان میدادیم. پدر ترس بسوزد. به کجا میرویم را خدا شاید بداند.

+ رافت اسلامی را عشق است

+ انسان گرگ انسان

+ سردار احمدی مقدم! خیالت راحت این در روزنامه چاپ نمی شود

+ خانه از پای بست ویران است خواجه در بند فیلم 300 است



دوستانی که تمایل دارند در قرار وبلاگی حاضر باشند لطفا فقط ایمیل بزنین و آدرس وبلاگتون رو هم قید کنید. من تا سه شنبه رو در نظر گرفتم که لیست رو ببندم تا بتونیم برای محل قرار تصمیم گیری کنیم.


 دو سه روزیه که حالم خوش نیست. یک جور ضعف عمومی و تب. نیست که خیلی لاغرم ! ضعیف شدم. تا یک کم ورزش میکنم یا میرقصم سریع بیحال میشم. حوصله هیچ کاری ندارم. دلم زندگی میخواد و زندگی ازم فرار میکنه. از شما چه پنهان دلم یک مستی پدر و مادر دار میخواد. بابا الکل خونمون اومد پائین نابود شدیم رفت :))

+ تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:51  توسط کتی  |