دلم که میگیرد چکار کنم آخر؟ دلم که از دست دنیا میگیرد؟ بهانه های ماندن و لبخند زدن که تمام میشوند؟ دلم که تنگ بهار و گل و شادی و امید میشود؟ چطور دلت را باور کنم؟
کاش آن روز که گندمزارها را گشتم آخر دنیا را پیدا کنم٬ پیدا میکردمش. کاش هیچوقت آن حیاط که عروسک پشمالو ماند پیشش از دست نمیرفت. دلم گاهی عجیب میگیرد.
دلم ترانه ای میخواهد که رنگ صفا داشته باشد. دلم خواب آرام و رویای بی سرو ته میخواهد. دلم اسمی را میخواهد که بخوانم روزی هزار بار و خسته نشوم. دلم کلید در رویا میخواهد .
کجای قصه ها ماند شاهزاده داستان من؟ کجای ترانه ها صدای من به اوج دوست داشتن نرسید؟ کدام هیولا کدام دیو به خواب من آمد که ماند و نرفت؟ دل من بهانه ماندن و خواندن میخواند. جایی که حس میکنی هستی٬ دلت هوای صبح های زود میکند که دست و دلت بلرزد برای دیدن کسی. کوههای سرتاسر جنگل ٬ مه و ترانه های قدیمی که انگاری پاک نمیشوند هیچوقت.
دل کوچک من انگار فقط دوستی و عشق کم دارد. دلم تمام روزهای خوب رویاهایم را میخواهد. تمامش را. لبخندهای از سر بیخیالی و دستی که میداند که دوستت دارد. تمام رنگهای شاد و باغهای سبز و عطرها را. تمامش را بدون کم و کاست. دلم آرامش ماهیها را میخواهد و سبکبالی ابرها را.
تمام واژه های دنیا انگار پیش حس من ناچیزند.
*********************************
موبایل مبارکمان را از دست مبارکمان ربودند و طی تماس با پلیس شنیدیم : فقط همین؟
لابد باید میگفتیم که دختر و پسری دست در دست هم راه میروند !!!!
تف به ذات مبارک اینها !!!