تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



چقدر نوشتم. با هر کلمه ش گریه کردم. همه رو پاک کردم. تقصیر من نیست که از زمین و زمان فرار میکنم. تقصیر من نیست که حالا میفهمم شک هام بیجا نبوده .

چقدر نوشتم و همه رو به سه سوت پاک کردم. یاد گرفتم که همه دردها و مرضها و غصه ها رو قورت بدم و جیک هم نزنم. چه توی دنیای واقعی نکبت و چه توی دنیای مجازی. جیک نمیزنم. حالم به هم میخوره ......

 

+ تاريخ یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:54  توسط کتی  | 



بد نیستم. فقط دعا کنین زنده بمونم با این همه کار. خونه جدیدم خوب و نازه. کارم هم بدک نیست ولی خوب ۷ صبح تا ۹ شب اون هم بدون وقفه آدم رو زنده نمیذاره هوم؟

از همتون یک دنیا ممنونم واسه پیغامهاتون.باور کنید انقدر درگیرم که به کارهای روزمره هم نمیرسم.  راستش دارم روی یک چیزی فکر میکنم. یک عملیات انتحاری !! :)  اگر به نتیجه رسیدم بهتون میگم.

خوش باشین و بچه های خوبی باشین تا من قرض و قوله هامو صاف کنم و وقت داشته باشم که بلاگم.

فعلا. دوستتون دارم. :)

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:25  توسط کتی  | 



حرفی ندارم انگار این روزا. ببخشید

 

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:33  توسط کتی  | 



من خوووووووووووبم ..........................

+ تاريخ پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:5  توسط کتی  | 



زمان اینجوری میگذره دیگه. انقدر تند که گاهی با خودت فکر میکنی چند روزه خودتو تنها با خودت گیر نیاوردی و ازش نپرسیدی حالش چطوره. اما وقتی  "ش" زنگ میزنه و اشک میریزه که دلش واست تنگ شده تازه به خودت میای. زخمهات همه سر باز میکنن.زخم اینکه باید از تمام عزیزانت دور میشدی واسه اینکه دیگه طاقت نداشتی. "ش" میگه که تمام لحظه ها براش تنها شده. که عکسها و فیلمهایی که گرفته بودیم رو هر روز به یادم نگاه میکنه. میگه که بهترین خواهر شوهر !! دنیام. بهش میگم که واسه منم مثل خواهر بوده. بعد تمام لحظه های گذشته مثل یه فیلم سینمایی از جلوی چشمم رد میشه. روزها و شبهایی که با هم گذروندیم. خنده ها و شیطنتهامون. نی نی کوچولوی ملوسش. و روزی که میومدم و انقدر همدیگه رو بغل کردیم که انگار آخر دنیاس.

با خودم میگم چقدر خوب شد که لحظاتی که میتونستم بین بد بودن و خوب بودن انتخاب کنم ٬ خوب بودن رو انتخاب کردم. احساس میکنم "ش" یک بار دیگه از روی دوشم برداشت :" تو مهربونترین دختر دنیایی". میترسیدم که نباشم. میترسم که خوب نباشم. با اینکه از معین و سبک آهنگهاش خوشم نمیاد آهنگ قدیمی و شاید به نظر بعضی ها احمقانه "طناز" رو گوش میکنم. به یاد اون روزی که "ش" دلش گرفته بود و واسش یه دسته گل خوشبو خریدم و این آهنگ رو بهش تقدیم کردم و قول دادم که زندگی بهتر میشه. دیشب هم دوباره بهش همین قول رو دادم. که یه روز دوتائیمون کنار هم خواهیم بود. مثل دو تا خواهر. که هیچ چیزی نمیتونه ما رو از هم دور کنه. حتی نگاهها و حرفهای احمقانه مردم. عروس و خواهرشوهر !!!!

شب موقع خواب آهنگه رو گوش میکنم و به جای اینکه اون بغضه رو اشکش کنم واسه خودم میخونم. "باز با هم میرقصیم باز با هم میخندیم اما نه به این ساز  ...... این زندگی اینجور نمیمونه .......... اینجوری که ناجور نمیمونه ......... آخ اونچه منو زنده میذاره عشق تو عزیز و عشق فرداس ...... " به جای اینکه به خودم تشر بزنم از گوش دادن به آهنگهای بندتنبونی لبخند میزنم به زندگی که درستش خواهم کرد. که خوب خواهم شد . به روزهایی فکر میکنم که عذاب و غصه و خاطرات تلخ رو از یاد بردم و دیگه خبری از اون خاطرات نیست. از خاطراتی که خواب و خوراک رو ازم میگیرند. . لبخند میزنم و به "ش" قول میدم که فراموشش نکنم. بعد خنده ام میگیره که چقدر باید آدم سنگ و بی احساس باشه که کسی رو فراموش کنه.  فکر میکردم فراموش شده ها بدبختن. اما نه . فراموش کننده ها بدبختن. به این ایمان دارم.

با لبخند خوابم میبره. ش عزیزتر از جونم . خواهری خوبم. باز با هم میخندیم .......

+ تاريخ سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:45  توسط کتی  |