تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



بخاطر یکی یکی اشکهایی که میریزند. همینطور بی دلیل و بی وقفه. برای قلبی که هیچوقت دیگر هیچوقت عاشق نخواهد شد. بخاطر مزه شور این همه شب که گذشت. بی خواب و رویا. بی امید. بخاطر تمام روزهای شرکت. روزهای برفی. روزهای آران. روزهای گرما و خانه کوچکم.  تمام خاطراتم. تمام زجرها و غصه ها و از خود گذشتگیها. برای روح کوتاه و حیوانی تو که فقط از عشق یک چیز دانست. برای تمام چیزهایی که کشیدم.

بخاطر روزهایی که کنار تو راه رفتم و احساس غرور کردم. بخاطر لحظه هایی که با بود و نبودت با تو پر کردم. بخاطر همه آرزوهایی که تو سوزاندی. بخاطر لحظه ای که میامدم و حتی نپرسیدی کجا رفتم. بخاطر تمام آمپولها و بیمارستانها. تمام متلکها. تمام صفحات این وبلاگ که سیاه شد. که خاکستری شد و من در تنهاییم جام اشک سر کشیدم و دم نزدم.

بخاطر تظاهرهایت به خوب بودن ٬ به انسان بودن که نبودی. بخاطر دست کوچک که من شبها در خواب نوازشت میکرد. بخاطر دل کوچکم که بدیها را نمیدید و عاشقانه میماند. بخاطر همه چیزهایی که از دست دادم. بخاطر تنم که بی وقفه میبخشید٬ عاشقانه میبخشید و کابوسها را نمیدید.

بخاطر تمام روزهایی که آن سر دنیا به آب و آتش زدم که صدایت را یک دقیقه ٬ حتی یک دقیقه بشنوم و تو با بی تفاوتی تمام با من حرف زدی. بخاطر تهمتهایی که شنیدم. اشکی که آن شب ریختم. اشکی که شبهای زیاد ریختم و نمیدانستم ٬ نمیفهمیدم در عشق چه بود که این همه٬ این همه تحمل میکردم.

بخاطر تمام تلاشهایم برای اینکه عوض بشوم٬ بخاطر تمام روزهای درد قلب و استفراغ و بیمارستان. بخاطر مردانه دفاعی که از تو نامرد کردم. بخاطر تمام لحظه های تلخم. تمام سختیهای این روزها و روزهایی که گذشت. بخاطر تمام امیدهایی که شب تا صبح به خودم میدهم که دنیا بهتر شود و اشکی که شب میریزد و میگوید که نه٬ بهتر نمیشود٬ با این آدمها نمیشود.

بخاطر چیزهایی که تو نمیدانی٬ نمیفهمی٬ بخاطر شعارهای قلب سیاهت٬ بخاطر روزهایی که تنهای تنها توی خیابانهای شهر رفتم و گریه کردم. بخاطر تنهایی عمیق و تاریکم که نه تو و نه دستهای سیاهت پر کردند. بخاطر تمام دردهایی که کشیدم و حتی نپرسیدی چرا. حتی نپرسیدی کجایی رفیق؟ زنده ای یا رفتی از دست؟ که انگار رفتم.

بخاطر تلاش بی وقفه ام. بخاطر جنگم که افسرده نشوم. برای پناه آوردنم به وبلاگ که تنها جایی بود که میتوانستم زار بزنم٬ زر بزنم که نترکم. بخاطر تمام تلاش سختم با افسردگی و ترک قرص و سیگار. بخاطر تلاشی که فقط آدمهای افسرده میدانند یعنی چه. بخاطر تلاشم که کابوسها را دور کنم و این شبهای لعنتی را با چیزی مثل امید پر کنم.

بخاطر تمام حرفهایی که نمیتوانم بزنم. تمام غمهایی که نمیتوانم گریه کنم. تمام اشکهایی که نمیریزند. تمام دردهایی که انقدر بزرگند که تسکین ندارند. بخاطر تمام چیزهایی که نگفتم و بودند٬ هستند و روح کوچک و سرگردانم را فقط می آزارند٬ بخاطر تمام اینها خسته ام . خسته ام ......

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 23:0  توسط کتی  | 




از دیدن این خبر وحشتناک چه حالی شدم. کاری انگاری از دستم بر نمیاد جز انعکاسش.....

 

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 23:27  توسط کتی  | 



دست من نیست
سوراخهای روح من
چشمهای بی دلیل و بهانه ترم
خاطرات تمام آن روزها
بهانه های بی عشقی و
تردیدهای قلب ناخالص تو

دست من نیست
تمام اینها تو را
روزی هزار بار نفرین میکنند
هر روز
که خورشید بیرحم زندگی
به روزهایم میتابد
لحظه های سختم تو را نفرین میکنند

دست من نیست .....

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:24  توسط کتی  |