عزيز من
ببخش اگر
گاهي من
از برگ درخت پشت پنجره تو هم
دلتنگترم
عزيز من
اينجا دلگيرست و ببخش
اگر دلم تنگ توست و
آغوشي كه از دستم رفته ست ديگر
۳۲ سالشه . ۱۲ سالگي ازدواج كرده و دو تا بچه داره و ۲۱ سالگي هم جدا شده . نميخوام بنويسم از مصاحبه اي كه باهش داشتم چي كشيدم . شايد اين كار من نباشه . اين كارها از عهده من خارجه كه با هر قطره اشكش توي دلم كلي فحش خواهر و مادر نثار اين كشور و مردم و دولت و حكومت و دين كردم . ولي باز هم نتونستم مقصر رو پيدا كنم . مقصر كتكهايي كه خورده و اشكهايي كه ريخته و تحقيرهايي كه كشيده . خودم طلاق رو تجربه كردم در بهترين حالتش . در حالتي كه خانوادم نسبتا راحتتر برخورد كردن و تو فاميل نبودم و .... ميتونم تصور كنم كه چي كشيده . اما شوهر بد دهن و بد دلش رو معلول جامعه افسارگسيخته اي ميدونم كه همه چيز رو با هم قاطي كرده . نسلي كه با نسلي ديگه قاطي شده . تضاد وحشتناكي كه وجود داره . سنت و مدرنيسمي كه هر دو در هم ميلولند و هيچ كدوم تكليفشون با خودشون معلوم نيست . سنت گراهايي كه رگه اي از روشنفكري رو هم دارند و روشنفكرهايي كه عملا قاط زدن ! جامعه اي كه هيچ كسي نميدونه داره به كجا ميره .
جامعه رو هم مقصر نميدونم . معلول ميدونم . معلول حكومتهايي كه اومدن و رفتن . سياستمداراني كه گاهي ازآب گل آلود اعتقادات يا احساسات يا مشكلات ماهي گرفتند و رژيمي كه حتي ذره اي مردم براش اهميت ندارند و ديني كه اين وسط خيلي نقشها بازي كرده و نميخوام باز بحثي سرش راه بندازم !!!!
نه از من اينكار ساخته نيست . كه با هر قطره اشك فقط زندگي خودم ٬ عذابي كه براي گرفتن طلاق كشيدم ٬ دادگاههاي متعفن جمهوري اسلامي و آخوندي كه سرتاپامو برانداز كرد و دستي به ريشهاي كثيفش كشيد ٬ مثل يك فيلم از جلوي چشمم رد شد . حرفهايي كه شنيدم و تحقيرها و متلكهايي كه شنيدم . مهم نبود . هيچ كدوم مهم نبود تا امروز جلوي چشمم زني رو ديدم كه در عين زيبايي تحليل ميرفت از مردان ايراني كه از زن بجز تنش هيچي نميدونند . خيلي نگذشته از اينكه يكي از روشنفكرترين هاي اونها رو ديدم و فهميدم با اون چيزي كه ادعا ميكنه فرسنگها فاصله داره و نميدونه چون افكار مردانه ايراني بصورت ناخودآگاه تو وجودش پيچيده و خودش هم خبر نداره !
۲. هميشه توي اولين ديدارها و برخوردهام با افراد سعي ميكنم معمولي ترين ظاهر خودم رو نشون بدم . خوب يك كم آرايش هميشه رو چهره من هست و بدم نمياد كه هر از گاهي رنگ و مدلش رو عوض كنم . اما اينكه با ساده ترين سر و وضع ( خصوصا پسرها ) براي بار اول برخورد دارم اينه كه هميشه دوست داشتم من رو بخاطر عقايد و احساساتم دوست داشته باشند . چهره و ظاهر به نظرم مهمه ولي نه اونقدر كه بشه بخاطرش وجود و درون يك نفر رو ناديد گرفت . بودند آدمهايي كه در برخورد اول من رو بخاطر خنده ها و عقايد و احساسات بعضا احمقانه !! دوست داشتند و حالا بهترين دوستانم هستند و آدمهايي كه توي همون برخورد اول تو ذوقشون خوردم و ديگه با هم برخوردي نداشتيم تا مثلا يك مهموني كه من رو با بهترين سر و وضع ديدن و حدود نيم ساعتي طول كشيده كه بتونند هضم كنند كه من همون آدم هستند . بد نيست ها . شما هم امتحان كنيد . گاهي البته (كه شيك پوشي و تميز بودن حرف نداره ! ) و ببينيد چند نفر واقعا شما رو واسه خاطر خودتون دوست دارن ؟!!؟
