بعضي چيزها انقدر در زندگي با ارزشند كه حتي نمي توني توصيفشون كني . در زندگي من هيچوقت چيزهاي بزرگ با ارزش نبودند !! چيزهايي كه براي بقيه باارزش بودند براي من هيچ اهميتي نداشتند و پوچ بودند و برعكس . مثلا بارون امروز و من كه تو تاكسي غرق فكر بودم و نور چراغهاي ماشينها !مثلا همين آهنگ از ياني كه از تو آرشيوم پيدا كردم و حسي به من ميده غير قابل وصف .
هيچوقت مثل دوستانم نبودم . آدم ايده ال من هيچوقت با ماشين آخرين سيستم و بهترين قيافه نبود ! فقط همينكه بتونم مثل پرنده ها آزاد باشم و بپرم ولي در عين حال دوست داشته و حمايت بشم . شايد بقول دوستانم من دنبال يك برادر بودم هميشه عمرم ! مهم نيست كه آدمهاي ايده ال بقيه رو از خودم روندم . مهم اينه كه حتي وقتي كنارم نيست هست! مهم اينه كه من رو مثل بچه اي كه گم شده حمايت ميكنه . مهم اينه كه خصوصي ترين مشكلاتم رو بهش ميگم . شايد باورتون نشه ولي براي من همين حمايت ٬ همين حس خوب خيلي با ارزشه .
دوستي ميگفت تو بايد شاعر ميشدي نه مهندس ! ميگفت تو ارزشها رو نميفهمي ! اولويت بنديهات اشتباهه ! اما من هيچوقت شاعر خوبي نميشدم . اين همه حس نوشتن كه دارم اسمش شعر نيست اينها فقط حس منه كه روي كاغذ مياد و ارزشهام رو دوست دارم . اينكه يك آغوش گرم و پذيرنده و بي آزار رو ترجيح بدم به يك شب مجلل توي بهترين رستوران و با بهترين ماشين و با باكلاس ترين آدم ! كه مطمئنا باهش غريبه خواهم بود . اصل قضيه همينه كه من با هر كسي و چيزي كه مصنوعي باشه مخالفم . آدمهايي كه من رو همينطور كه هستم با همين اخلاق گندم قبول دارند دوست دارم و آدمهايي كه خودشون هستند بيشتر !
اين روزها پيگير آرزوهاي بزرگم هستم انگار ! همه همين رو ميگن . دارم تلاش ميكنم تا از اين خراب شده زودتر خلاص شم و بدنبال حقوق اوليه خودم ندوم . براي بيرون رفتن و برگشتن از مردم اجازه نگيرم . هر ازگاهي كه دلم تنگ شد خودم و يك دوست رو به جشن شراب و بوسه و بغل دعوت كنم . اگر الان احساس كردم احتياج دارم سيگار بكشم نگاههاي سنگين آدمها رو تحمل نكنم . بخندم و با صداي بلند بخندم ! گاهي شايد دلم بخواد توي خيابون ساعتها راه برم بدون اينكه اجزاي بدنم رو واسم تشريح كنند . من از محدوديت متنفرم و هر چيزي كه بزور محدودم كنه . مگر عاشق چيزي باشم . مگر عشقم بكشه . كم كم به اين نتيجه ميرسم كه يك آدم خودخواه بيشتر نيستم ولي نميتونم غير از اين باشم.
حالا برم كه بايد بنويسم . احتياج دارم كه بنويسم . نياز دارم كه اين حال غيرقابل وصف رو روي كاغذ بيارم . شايد اگر تونستم سر جمعش كنم يك كمش رو بذارم واستون تا خوب سردرد بشين ! چاره اي نيست . فعلا كه معتاد نوشتن شدم . به اميد روزهاي بهتر و خوابهاي رنگيتر .
