زمان از دستم رفته ست
سالهای دراز و
بوسه های بسیار
مادربزرگ رویاهای خویشم
و نور چشمی آرزوهایم
هیچگاه متولد نشد
درست لحظه ی باید
در بطن مادرش مرد
حالا توی شیشه الکلی دلم
حبس شده ست و
پوزخندش
ته دلم را
سخت
می سوزاند
پ.ن. تو حتی صدای بغض من رو هم از دور میشنوی ؟؟؟ چرا انقدر خوبی هوم ؟؟؟
پ.ن. ۲. به خدای مجید !! اینا شعر نیست . فقط حسه که میاد و میره ! حالا من اگه تو دسته بندی شعر گذاشتمش دیگه یعنی اینکه خودم رو تحویل گرفتم ! دو نقطه دی .
+ تاريخ یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 23:50  توسط کتی
|