برای یک شب ٬ فقط برای یک شب خوشبختی ٬همه هراسش را به جان خریدم .نترسیدم .برای یک شب بی تنهایی و یک صبح با تکان دستت بیدار شدن ٬ یک شب نترسیدن ٬ یک شب آرامش ٬ یک شب امنیت ٬ مثل بچگیها که من با مداد گلیهایم روی قالی مشق می نوشتم و مامان و بابا حرف می زدند و من آرزو میکردم که بزرگ شوم و بفهمم چرا هیچوقت اگر پول لازم دارند از بانک پول نمیگیرند ! مگر بانک پر پول نبود ؟؟ یا وقتی داداشها با هم درس میخواندند و من آرزو داشتم بفهمم اینکه یک خط میگذارند و بالایش یک رقم و پائینش یکی دیگر میگذارند یعنی چه ! برای همان احساس امنیت وقتی دیشب کنار هم بودیم .
برای یک لحظه که برگردم و ببینم که چند ساعت را با هم به ریش این زندگی خندیده ایم . برای اینکه غرق شوم در آغوش مردانه ات و نفهمم چطور شد اصلا که آمدم و کنارت ماندم با آن همه خستگی . برای اینکه خسته خسته خسته ام از این همه دنبال زندگی دویدن و به هیچ جا نرسیدن . خسته ام از این همه غر زدن و حوصله همه را سر بردن ....
برای اینکه با تمام بایدها و نبایدهای این دنیا غریبه ام . بایدها و نبایدهایی که آدمها را میگذارد توی کفه ترازو و یکی میشود خوب و یکی بد بخاطر هیچی ! اینکه یاد گرفته ایم که هر کسی مثل ما فکر نمیکند را متهم کنیم به چیزی و خودمان را راحت کنیم که مجبور نشویم فکر کنیم . .
برای اینکه من غریبه ام با این امضاها و اسناد و القاب که ادمها را بهم مربوط میکنند . اینکه حتما باید چیزی جایی نوشته شده باشد تا من زن کسی باشم یا مادر کسی دیگر یا خواهر دیگری . انگار تنها چیزی که جایی نوشته نمیشود همان دوستی است یا آن هم باید نوشته شود ؟ یا برای آن هم باید از همه شهر اجازه بگیرم و به همه جواب پس بدهم ؟ از همسایه ها و پدر ومادر و در و دیوار اجازه بگیرم که همان یک شب بغل تو آرامش را اجازه دارم به خودم هدیه بدهم یا نه ؟
تو میفهمی ؟ هراسش را همه به جان خریدم بخاطر یک لحظه بزرگ در زندگیم . یک لحظه که تو برایم ساختی . میفهمی ؟؟
+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 23:7  توسط کتی
|