برميگردم و به گذشته نگاه ميكنم . به آدمهايي كه هيچ كدام نمي فهميدند و نمي خواستند كه بفهمند . آدمهايي كه فقط فكر خودشان بودند و حالا دوگال را مي بينم كه تمام سختيهاي وجودم را تحمل مي كند. اخلاق گند و دلتنگيهاي بي موردم را . شاديهاي بچه گانه ام را مسخره نميكند و به تمام آرزوهاي كوچكم احترام ميگذارد انگار يك مكتب فلسفي است !
خانه اي اجاره كرده است و من توي آن خانه احساس ميكنم همان آدمي هستم كه خودم ميخواهم . اشكهاي به ظاهر بي دليل من را ميداند از كجاست و ميداند كه بايد راحت گريه كنم تا خوب شوم و دوباره بچه گربه بازيگوش بشوم برايش . من توي آن خانه به هيچ چيزي احتياج ندارم تا خوشبخت شوم . توي خانه كوچك ما خوشبختي مثل جرياني سيال است . مثل هواست . با تمام دعواها و بحثهايمان . باز هم خانه ما خانه است و من دختر كوچولويي كه فكر ميكند بزرگ شده ست . كاش مادرم ميدانست كه من چقدر خوشبختم . كاش به چشم مادرم خوشبختي خواستگارهاي رنگارنگ و لبخندهاي مصنوعي نبود . كاش ميتوانست بفهمد من كنار دوگال چقدر خوشبخت و زنده ام .
رفتن نزديك ميشود و من فقط آرزو ميكنم روزي جايي باز ببينمش . روزي جايي خوشبخت و سرحال ببينمش و دستش را بخاطر اين همه درك من بفشارم . يعني روزي باز هم مي بينمش ؟؟؟