تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


چشم های ترم رو روی هم میذارم و فکر میکنم . توی رویاهام روزهای آزادی ایران رو میبینم . روزهایی که  مردم شادن و آزاد و توی خیابونها به جز صدای خنده و آهنگ و رقص و پایکوبی چیزی نیست . روزهایی که همه آدمها با هر طرز فکری بدون آزار رسوندن به هم کنار هم زندگی میکنند و همدیگر رو بخاطر خودشون دوست دارند نه عقایدشون . روزهایی که فکرهای کوتاه نیستند ٬ تهمت نیست ٬ خودبینی و خودپرستی نیست . همه سرشون توی زندگی خودشونه و تنها مکتب مشترک عشقه .

روزهایی رو میبینم که صحبتی از تو یهودی و مسیحی هستی من مسلمون نیست . که من خوبم تو بد . که من پاکم و تو گناهکار . روزهایی که جوونهای طفلکی معتاد نمیشن . که ما بدویم و جون بکنیم و به هیچ جا نرسیم . روزهایی که غم نان به این صورت وحشتناک نیست . که آدمها رو بخاطر عقایدشون شکنجه نمیکنند ٬ اعدام نمیکنند .

روزهایی که همه چیز گناه و ممنوع نباشه . بوسه و آغوش و مستی گناه نباشه . شادی و خنده و رقص گناه نباشه . که آدمها برای این به دنیا اومده باشن که خوب باشن و خوشبخت نه اینکه اینجا بدبختی بکشن تا توی دنیای دیگه ای به امتیازات مسخره برسن .

به همه اینها فکر میکنم با اینکه میدونم  فقط رویاست و دور از دست . به جز آغوش گرم دوگال و دستهای مهربونش و وجودش که برای من با ارزش ترین چیز دنیاست این رویاها هستن که منو زنده نگه میدارن . تا کی خبر بد ؟ تا کی شکنجه و اعدام ؟ تا کی ؟

میدونم که فقط رویاست و با این وجود باز هم به اون روزها فکر میکنم .

+ تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:54  توسط کتی  |