تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



صدای تو برایم نشانه بود آخر . آخرین نشانه زندگی و حیات . دستهایت که آغوش گرم دستهایم بودند جوانه زندگیم بود آخر . بعد از آن همه عذاب و آن همه آدمهایی که رفتند و آمدند و نفهمیدند چه میگویم تو آخرین نجات دهنده بودی . دستت را دراز کردی و کشیدیم بالا از آن پائین ها و بغلم کردی . بوی آغوشت را چطور از یاد ببرم ؟

کاش میگفتی بمان . کاش میگفتی نرو . کاش میگفتی که خواهی آمد . دلکم چقدر طاقت دارد مگر ؟ تنم چقدر طاقت دارد مگر که این همه بار غصه را تک و تنها به دوش بکشد و دم نزند . خنده های مصنوعیم را تا کی تحویل دهم به چشمهایت وقتی دلم از غمی می جوشد و آب میشود ؟ کنار تو که هستم لحظه ها را با دست میگیرم و در تلاش بیحاصلم نگه میدارم اما وقتی به خودم می آیم که چند لحظه دیگر هم گذشته و من همه اش در فکر نگه داشتن لحظه های قبل بوده ام . دلکم خسته است آخر . دلکم تنگت میشود با روزهای خنده و شادی و مستی و خوشبختیمان .

پنجره امیدها را میگشایم برای خودم و قول میدهم به خودم که بازگشتی هست . اما دلکم را چه کنم ؟ تو مگر دلک نداری ؟ یا دلکت یاد گرفته که دلتنگ نشود ٬ هق هق نکند ٬ فریاد نزند ؟ تو دلکت را چکار میکنی وقتی لحظه ها اینطور مثل ماهی های عید از دست میلغزند و جلوی چشممان جان میدهند و ما فقط نگاهشان میکنیم ؟

آی این دلکم گاهی عجیب تنگ میشود و میترسد . دلکم است آخر . ترسو و پرتپش . دور از تو بیچاره ام میکند . لحظه ای آرامم نمیگذارد . چطور آرامش کنم ؟ چطور بگویم که زندگی همین شده است ٬ آشنایی و جدایی . جدایی و آشنایی .....

چطور وقتی کوچه های شهر را قدم میزنم دلکم یاد تو نیفتد و به گریه ام نیندازد ؟ چطور وقتی فکر رفتن میکنم دلکم ساکت شود و انقدر بالا و پائین نپرد توی این سینه ٬ انقدر بیقراری نکند ؟ چطور وقتی ترانه های خوب را گوش میکنم یاد تو نیفتم ؟ تا کی بگذارم این خنجر تیز ترس از جدایی بخراشد و بخراشد تا کند شود و بی اثر ؟ چه کنم وقتی دلکم با من مدارا نمیکند ؟

تو مگر دلک نداری برای خودت ؟
+ تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:25  توسط کتی  |