تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



سفر آغاز شد
بيراهه و مقصدي
كه نبود
شكوفه و بهاري
كه بوي تعفن ميداد
روزنه نگاه تو
عطر هماغوشيمان...

سفر آغاز شد
راه افتادم و
يك همسفر هم نبود
تنها ميروم .....

بیست و پنج سالم شده و تازه دارم یه چیزایی رو یاد میگیرم . تازه این روزها فهمیدم که یکی از بزرگترین مشکلات من این بوده که چیزهایی که وجود داشته و برام نامطلوب بوده انکار کردم . یعنی هیچوقت اونها رو نپذیرفتم و واسه همین همیشه درگیر این بودم که شرايط بدي كه غير قابل تغيير بوده رو عوض كنم .

اين روزها تازه سكه من بعد از بيست و پنج سال افتاده كه بابا جان ٬ عزيز من بعضي چيزها رو بايد بپذيري . بايد قبول كني كه آدمها همين هستند كه هستند و قابل تغيير نيستند . كه بهتره آدمها و زندگي رو همين جوري كه هست بپذيرم و بدونم كه راحتتره كه خودم رو عوض كنم تا درگير تغيير شرايط بشم . من مثل اينكه همه چيز ياد گرفتم به جز زندگي كردن . كم كم دارم زندگي كردن رو ياد ميگيرم . تازه دارم ميفهمم زندگي يعني چي .

پ.ن. يك سال از كار من در شركت گذشت . يك سال كه كلي چيزي ياد گرفتم . يك سال كه با دوگال شروع شد . چرا زودتر همديگه رو كشف نكرديم ؟ چرا انقدر دوستش دارم ؟ كاش قرصي بود كه آدم ميخورد و ديگه كسي رو دوست نداشت . كاش من هم ميتونستم مثل آدمهاي نفهمي كه توي زندگيم اومدن سنگدل باشم . اين دل به جز دردسر چي داشته واسه من ؟ هوم ؟ اين يك سال مثل يك فيلم جلوي چشمم رد ميشه ....

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:31  توسط کتی  |