تنها بوی تن تو را دوست دارم . اشکها و کابوسها سهمم و آغوشت تکیه گاهم . در عوض امروز را به من هدیه میدهی . امروز یعنی وقتی لبخند میزنی من مست خوشیم . امروز یعنی به بوی تنت عادت کرده ام. یعنی انگار باید اعتراف میکردم که عاشق شده بودم .
امروز نمیدانم از چه جنسی بود که در آغوشت پرواز کردم . دست به تنت کشیدم و از تمام کابوسها انتقام گرفتم . امروز نمیدانم چه بود که لبخند تو انقدر قشنگ بود انگار تمام وجودت لبخند بود . انگار چیزی توی آن لبخند ٬ توی آن چینهای لبخند کنار چشمت مرا دعوت میکرد به جشن دوستی . انگار تمام آیه های شک میسوختند و دور میشدند . کابوسها دروغ درآمدند و تو کنارم بودی .
کابوسها سهم من . سهم تو نمیدانم چیست . نمیدانم ٬ تو هیچوقت به من از سهمت نمیگویی . تو اصلا به سهم فکر نمیکنی . وقتی تو میخندی ٬ وقتی میدانم که خیلی دوستم داری انگار هیچ چیز ترس ندارد . حتی کابوسهای من ٬ حتی فکر نفسهای یک موجود دیگر در وجود خودم ٬ حتی فکر دیگر تو را ندیدن ٬ عطر آغوشت را کم داشتن ٬ تا جنون دلتنگت شدن ترس ندارد .
کاش یکبار از سهمت با من حرف میزدی . از اینکه چقدر سهم توست . راستی چقدر از کابوسها و ترسها و نگرانیها سهم توست ؟ چقدر از دلتنگیها سهم توست ؟ یا خوشیها ؟ یک آه چقدر گران تمام میشود این روزها ......
+ تاريخ شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 23:9  توسط کتی
|
