
من
گل و خون از
بالهای شکسته ات
به اشک خود زدودم
پس چرا پرواز نمیکنی ؟
من
خنده هایم را
کوتاه کردم و
با تو گریستم وقت گریه
وقت خنده
با تو رها شدم
افق دور را
خودت بگو
چند بار به انگشت امید نشانت دادم ؟
یادت هست
دستهایت را به دست گرفتم
روحت را به آسمان دادم ؟
یادت هست
از فرط خستگی
از غصه ها
مستی سنگین بی شرابمان
و آغوش من که بزرگ بود و
پر از بوی اقاقی ؟
چرا آخر چرا پرواز نمیکنی ؟
فقط بگو
چرا
چرا
آخر چرا پرواز نمیکنیم ؟
+ تاريخ پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 1:41  توسط کتی
|
