تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...





Joy of flight

من

گل و خون از

بالهای شکسته ات

به اشک خود زدودم

پس چرا پرواز نمیکنی ؟

 

من

خنده هایم را

کوتاه کردم و

با تو گریستم وقت گریه

وقت خنده

با تو رها شدم

افق دور را

خودت بگو

چند بار به انگشت امید نشانت دادم ؟

  

یادت هست

دستهایت را به دست گرفتم

روحت را به آسمان دادم ؟

یادت هست

از فرط خستگی

از غصه ها

مستی سنگین بی شرابمان

و آغوش من که بزرگ بود و

پر از بوی اقاقی ؟

چرا آخر چرا پرواز نمیکنی ؟

فقط بگو

چرا

چرا

آخر چرا پرواز نمیکنیم ؟

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 1:41  توسط کتی  |