تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...



وبلاگستان رو دوست دارم . انگار دیگه جزئی از زندگیم شده . احساس میکنم با خیلی از وبلاگنویسها ( و البته نه همه ! ) اعضای یک خانواده مجازی هستیم . خانواده ای که بخاطر شرایط روز ایران کنار هم جمع شدند و بعد بینشون دوستیهای خوبی بوجود اومده . دلم نمیخواد دشمنیها و دعواها رو ببینم چون دلیلی نداره . تا وقتی این همه دوست خوب دارم .

برای من وبلاگم جایی بوده که خودم باشم . واقعا خودم باشم . شادیها و غصه ها و آرزوها و شکستهامو بریزم توش . تو این بین کلی دوست و خواهر و برادر خوب پیدا کردم . نه اینکه مخاطبم مهم نباشه . وقتایی که حالم خوب بوده سعی کردم خوب بنویسم . ولی خودم رو محدود نکردم .

چند روز پیش که تولد دوگال بود کلی پیغام تبریک گرفتم . نمیدونید چقدر با شوق و ذوق پیغامها رو به گوش دوگی میرسوندم و چه احساس غروری داشتم . روزهایی بود که من از غم و غصه هام مینوشتم . روزهایی که شادی پیدا کردن دوگی رو داشتم و حالا که انگار خیلی بزرگ شدم . عین یک خانواده میمونیم . بهار که کلی دوستش دارم و از شنیدن صداش انرژی میگیرم . علیرضا که کلی لطف کرد و تو ایمیلش تولد دوگی رو بهش تبریک گفتو منم آرزو کردم یک نفر پیدا کنه که بهش بگه موگی تا بفهمه من چرا به دوگی میگم دوگی :)  . هاله که مهربونیش تمومی نداره و کلی خانومه و خیلیهای دیگه که شاید بارها و بارها خوشحالم کردند و نمیتونم همه رو اینجا بگم ( بس که زیادن ماشالله هزار ماشالله !! )

خلاصه اینم زندگی ما توی وبلاگستانه . با خوندن شکست و تنهایی همدیگه ناراحت میشیم و با شادی هم شاد میشیم . عاشق شدن و ازدواج همدیگه رو میخونیم . گاهی بچه دار شدنمون . گاهی هم جدایی و طلاق رو . انگار سرنوشت هر کدوم ما برای دیگری مهمه . انگار سرنوشتامون به هم گره خورده .

واسه همینه که گاهی میشینم و کله دوگی بیچاره رو میخورم و از وبلاگستان تعریف میکنم . حیفم میاد دنیای قشنگی که اینجا دارم رو با اون قسمت نکنم . این زندگی مجازی رو با خودم به آغوش دوگی میبرم و با خودش قسمت میکنم . من وبلاگستان رو دوست دارم .

+ تاريخ جمعه دوم تیر 1385ساعت 23:35  توسط کتی  |