تمام روز نفس عمیق میکشیدم و اشکهامو میخوردم . انقدر بزرگ شدم که گریه رو توی دلم نگه دارم و لبخند بزنم . که با دوستام که هستم سعی کنم ناراحتشون نکنم . رفتن خیلی نزدیک شده . هی این پا و اون پا میکنم و عقب میندازمش اما دیگه بسه .
گاهی وقتا دلم میخواد یک دختر کوچولو پیدا کنم و باهش درد دل کنم . وقتی خودم دختر کوچولو بودم همیشه خوب گوش میدادم . مثل یک داستان . دلم میخواد داستانم رو واسه تمام دختر کوچولوهای دنیا تعریف کنم . دلم میخواد وقتی از این کشور بغض و جنون میرم بیرون انقدر قوی باشم که هق هق نزنم .
چرا ما واسه چیزایی که دوستشون داریم هیچوقت تلاش نمی کنیم ؟؟
+ تاريخ سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 1:8  توسط کتی
|