صدایش و سازش بپیچند اینجا
بگذار وقتی میخندیم
اشکهایم بریزند
معجزه ای نیست اما
بگذار صدای کولی بپیچد
از شیشه بگذرد و
دختر همسایه را هم
عاشق کند
بگذار من
وقت عشقبازی بخندم
هنگام شادی بگریم و
وقت زندگی
اندوهناک
از کنار سایه ات بگذرم
بگذار کولی بخواند
سالها پیش انگار
تمام این صداها را شنیده ام
تو را دیده ام
از کنارت رفته ام
دستان ناتوان خدای خیلی بزرگ را گرفته ام
و لحظه ای که بین ما ماند را
با همین دستهای عاشق
نشانش داده ام
انگار خدا هم گریه کرده بود
بگذار کولی بخواند
من طوفانها را دیده ام
کولی را میفهمم
آوار خفته در لباس خنده را هم
به دفتر خاطراتم ضمیمه کرده ام
درد کولی را فهمیده ام من
بگذار بخواند
شاید چند روز دیگر
من باید میخندیدم
عروس شهر آدم کوچولوها میشدم
نفس دشت را فرو میبردم و
خدای بزرگ باران میساخت
که کسی اشکهایش را نبیند
من میدانم
که دستهایش لرزیده بود و
من ترکت میکنم
سرنوشت خط خورده ما هم
خیس خیس میشود
بگذار بخواند
من خسته نمیشوم
از خوبی از آغوشت
من گذرگاه بی عبور را
اندازه مهربانیت
فهمیده ام
خدا هم گریه کرده بود
پشت سر من آمده بود یواش
ایستاده بود و
خدائیش را به جشن جهنم
دعوت کرده بود
خدا هم گریه کرده بود
بگذار کولی بخواند
بگذاریم خدا هم بیاید
خلوتگاه خاموش ما را ببیند
بگذاریم خدای بزرگ هم گریه کند
دردش را من فهمیده ام
اندازه غصه من
بزرگ است
بزرگی درد بدی است
بگذار کولی بخواند ......
