تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


 دیشب فقط ده دقیقه خوابیدم و توی این ده دقیقه به اندازه سه ساعتی خواب دیدم . خواب دیدم حامله شدم و از شکمم جوونه در میومد . جوونه های خوشگل سبز . انگار قرار بود اونا بزرگ بشن و بچه من بشن . وقتی دقت میکردم میدیدم از تمام بدنم جوونه در میاد . جوونه ها سبز کمرنگ بودن . مثل بهار که درختها تازه سبز میشن و برگهاشون در میان . سردرگم بودم . نمیتونستم از کسی قایم کنم . جوونه ها بزرگ میشدند و دلم نمیومد بکنمشون . بعدش هم انگار مرده بودم و همه دورم جمع شده بودن ولی من دیگه ترسی نداشتم چون مرده بودم .

باید دیوانه شده باشم . امشب بعد از مدتها با پریسا صحبت کردم . خیلی وقت بود با هم گپ نزده بودیم . تو سر هم نزده بودیم و به هم انگیزه نداده بودیم . به هم گیر نداده بودیم و همدیگه رو دعوا نکرده بودیم . شاید اگر قرار باشه بمیرم بعد از معلم بودن بهترین خاطره م داشتن دوستان خوبی بوده . چرا دوستم دارن ؟ چرا انقدر هوامو دارن ؟ واسه خودمم عجیبه .

باید دیوانه شده باشم . جوونه ها دورم میپیچیدن و وجودم رو میگرفتن . جوونه های خوشرنگ و تازه . بعد که مردم یادم افتاد حتما جوونه ها بچه دوگالن . چرا انقدر دورم میپیچدن ؟ چرا مردم ؟ باید دیوانه شده باشم . 

+ تاريخ جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 22:10  توسط کتی  |