به سدها و مشکلها فکر نمیکنیم . تلاش میکنیم . پرواز میکنیم شاید فرزندان ما انسانهای شادی باشند . شاید فرزندان ما در سرزمینی نباشند که دختر یعنی کالا . یعنی احساس تملک . یعنی رگ گردن . یعنی ناموس . جایی که پسر یعنی سرور . یعنی نان آور . یعنی غیرت و رگ گردن . تلاش میکنیم برویم شاید چند سال باقی مانده از جوانیمان زندگی را بفهمیم و عشق را .
ما با مشکلها ننشستیم . راسخ تر شدیم . شاید فرزندان ما زندگی کنند . شاید فرزندان ما رنگ شادی را ببینند . ما هستیم چون تلاش میکنیم . تلاش میکنیم چون متنفریم . متنفریم چون بال های پرواز بلندمان را شکسته اند .
ما حرف قشنگیست چون شکل من نیست . ما ناممکن نداریم . ما تلاش میکنیم چون میدانیم که ناممکنی وجود ندارد . میرویم چون اینجا کسی ما را آنطور که هستیم نمیخواهد . اینجا همه ما را شکل فکرهای خودشان میخواهند . ما میرویم چون میخواهیم خودمان باشیم و آزاد . میخواهیم حتی چند روزی را که با هم هستیم بخاطر نامه های دفترخانه ها نه ٬ بخاطر قلب خودمان باشد و شرافتمان . ما میخواهیم وفادار بمانیم بخاطر همسایه بالایی نه ٬ بخاطر انسانیتمان . چون ما غیر از این نیستیم .
ما نمی مانیم چون میخواهیم پرواز کنیم . سد و دیوار و قفس هم نمیشناسیم . ناممکن هم وجود ندارد . ما جان میکنیم که برویم شاید فرزندانمان را ابزار حفظ آبروی خود ندانیم . شاید بتوانیم به حتی یک نفر ٬ یک دختر کوچولو یا پسر کوچولو نشان دهیم که زندگی زشت نیست مگر اینکه خودمان بخواهیم . شاید بتوانیم حتی به یک نفر ٬ حتی به یک نفر خندیدن بیاموزیم .