تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


دیروز تمام چهره ها رو نگاه میکردم . انقدر با دقت که اصلا نمی ترسیدم چه فکر میکنن . به همه نگاه میکردم . دنبال یک چهره آشنا میگشتم . مثل یه دوست قدیمی یا یکی که فکر میکنی خیلی آشناس .

پشت چراغ قرمز و تو پیاده رو . مثل گیجها ٬ مثل آدمهایی که گم شدن راه میرفتم و به تما صورتها نگاه میکردم . به خانمی که رد شد از کنارم و بوی کرم مامانمو میداد که بچه بودم میزد به دست و صورتش ٬ بوسم میکرد و میرفت مدرسه و من زیر کرسی میخوابیدم چون شیفت ظهری بودم و آی اون خواب میچسبید . به دختری که از روبرو تند میومد و من با خودم میگفتم کاش یه دوست قدیمی باشه که من باش قرار گذاشتم و اومده من رو ببینه . آقایی که رد شد و من آرزو کردم که همون آقایی باشه که آمپولزن بود و خودش ۱۷ سال بود بچه دار نشده بود ولی عاشقانه با زنش زندگی میکرد و من رو کلی دوست داشت . دختر بچه ای که وقتی دوید و رفت خودم رو دیدم با موهای کوتاه که خیره شده بودم به گندمزارهای پشت خونه بچگیهام و چه آرزوهایی که نداشتم و همون باد که از توی موهام رد میشد و نفسمو میگرفت با خودش برد .

دیروز تمام شهر رو گشتم که یک آشنای قدیمی پیدا کنم و بهش بگم : هی نگاه کن . من قلبم سوراخ شده . من خیلی تنهام . میای بریم یه گوشه بشینیم من واست گریه کنم ؟؟

دیروز تمام شهر رو گشتم دنبال یک آشنا .

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 22:32  توسط کتی  |