از کجای داستانم بنویسم که دوگی توی بدترین شرایط پشتمو خالی کرد ٬ حرفهای مامان و خودم رو بهانه کرد ٬ بهم تهمت زد و رفت . از کجا بنویسم که مادرم صبح تا شب من رو جنده خطاب میکنه بخاطر اینکه دوگی رو دوست داشتم و برای دوست داشتنم تنم رو هم بهش تقدیم کرده بودم . از اینکه هیچ جایی جا ندارم که دوستانم تنهام گذاشتن و توی این شرایط توی زندون خونه گیر افتادم .
حرفهای مامان با دوگی جور در نمیاد و هر کدوم میگن اون یکی دروغ میگه . به سوگ عشقم نشستم تنهای تنها و هیچ کسی نیست . احساس بدبختی میکنم . احساس میکنم آخر دنیاست . نمیتونم دیگه نمیتونم به آینده امیدوار باشم . بارها با دوگی حرف زدم . نتیجه حرف زدنم اما فقط این بود که همه چیز تقصیر من بوده . که من پشت دوگی رو خالی کردم اما نکردم . کاش میشد دیوارهای خونه رو شاهد بگیرم که چقدر ایستادم . که چقدر در مقابل همه ایستادم و گفتم اصلا نمیخوام با دوگی ازدواج کنم میخوام باش دوست بمونم که کسی اذیتش نکنه . کاش میشد بالشتم رو شاهد بگیرم که گریه کردم اشک ریختم و ازش دفاع کردم . تنهای تنها .
ضعیف شدم . در یک ماه سه بار پریود شدم و خونریزیم قطع نمیشه . فحش میشنوم و بد و بیراه . شخصیتم با خاک یکسان شده . غرورم رو که تنها چیزی بود که داشتم بخاطر دوگی شکستم . گوشه اتاقم میشینم و گریه میکنم . فقط میتونم این کار رو بکنم . حق حرف زدن ندارم . دوستانی که بظاهر دوست بودن بخاطر آباد کردن خودشون همه جا گفتن که من جندم و مامانم حرفهای اونا رو غرغره میکنه به اضافه مدرک حرفهاش : دوگی که از نظر مامان من رو مثل یک دستمال استفاده کرده و رفته .
دوگی همون دوگی نیست. حرفهامو نمیفهمه . جواب تلفن رو نمیده و بهم نیش و طعنه میزنه . ممکنه بخاطر این جریان که پیش اومده ممنوع الخروج بشم . ممکنه مجبور بشم برم پزشک قانونی برای معاینه بکارت . دیگه از این بهتر نمیشه .
دلم میخواد یک سوگنامه بنویسم و به سرنوشت خودم گریه کنم . دلم میخواد جایی برم که هیچ کسی نباشه و داد بزنم . تو تنهاییام یه صدایی میگه که دلم گرم باشه . که همه چیز درست میشه اما روزبروز همه چیز بدتر میشه . همه میگن پشت سرم کلی حرفه . بخاطر چی ؟؟ همه اونها با چندین نفر دوست بودند و سکس داشتن اما من دوگی رو دوست داشتم . بخاطرش خدایا من چه کرده بودم .
خسته و خراب و تنها نشستم و آهنگ آخرین کوکب رو گوش میدم . هیچ چیز تسکینم نمیده . زندگیم شده مثل این فیلمهای آبگوشتی ایرانی . تنهام . دستم به هیچ جا بند نیست . نمیتونم از خودم دفاع کنم . جدا شدن از دوگی خودش کافی بود برای غصه دار شدنم . آخه این جریانات چی میخوان به من بگن ؟ کی رو انقدر اذیت کردم که همیشه زندگیم همینه ؟ جواب کدوم کار رو دارم میدم ؟ اشک میریزم . به تنهایی خودم گریه میکنم . گربه کوچولوم نگاهم میکنه و اشکهامو میلیسه . تمام دلخوشیم همینه .