تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


یک کم بهترم . اشکهام کمتر شده و ضعف عمومی ادامه داره . کابوسها هم همچنین . این مدت خیلی فکر کردم . به کامنتهایی که گرفتم . خیلی چیزها رو متوجه شدم و خیلی کمک بزرگی بود که بعدها اگر حالم بهتر شد میگم واستون . شاید بزرگترین دلیل شکستهای من به قول اسکارلت گلم شناخت ناقصم از آدمها باشه .

تمام اینها برام درس شد. درسته بهای سنگینی رو پرداختم و هنوز معلوم نیست چی پیش بیاد اما باز هم درس شد واسم . تمام این مدت دوگال برام اس ام اس میزد . اما چه پیغامی ؟ هر دفعه یک بهانه میاورد واسه کم آوردن خودش. تمام این مدت هم من ساده جواب میدادم و از خودم دفاع میکردم .

اما امروز از دست خودم هم خسته شدم . چرا باید جواب کسی رو بدم که تمام مدت با احساس و عاطفه من بازی کرده حتی با مادر من صحبت کرده ٬ از خودم تقاضای ازدواج کرده اما درست جایی که باید پشتیبان و همراهم میبوده ترکم کرده ؟ چرا باید از خودم دفاع کنم ؟ اگر هر کاری هم کردم بقول خودش ضریب هوشیم پائین بوده یا سیاست نداشتم دلیلی نداره که اون من رو ترک کنه .

خوب خوب که فکر میکنم میبینم نه ٬ من تا جایی که ممکن بود مایه گذاشتم. حتی وقتی که اون من رو ترک کرده بود و حتی جواب تلفنهامو نمیداد من مردونه ایستادم و ازش دفاع کردم . دیگه دلیلی نمیبینم  خودم رو بخاطر دوستان و آشنایانی خسته کنم که به جز دردسر چیزی برای من نداشتن . هر روز دوگال یک دلیل واسه آزار من پیدا میکنه . یک روز میگه من آدم دورویی بودم و نقش بازی کردم . یک روز میگه من از مامانم دفاع کردم . یک روز میگه من دختر بدی هستم و با فلان آدم دوست  بودم . روز بعد میگه من خنگ و ساده لوحم و از دوستانم دفاع میکنه .یک ساعت بعد میگه من پشت سرم خیلی حرفه و نمیتونسته با من توی این شهر ازدواج کنه چون من خیلی اسمم بد در رفته .

من هم که انقدر دوستش داشتم که حاضر بودم هر طوری شده همون دوگال سابق رو برگردونم به زندگیم مرتب از خودم دفاع میکردم . مسلمه که وقتی کم میاورد یک بهانه دیگه رو دلیل تنها گذاشتن من میکرد . همین امروز هم کلی انگ و تهمت به من زده که جای گفتنش نیست . اما من دیگه خسته شدم .

چرا باید از خودم دفاع کنم وقتی خودم میدونم که از صمیم قلب دوستش داشتم و پا روی همه چیز گذاشتم و به هیچ عنوان کم نذاشتم ؟ چرا باید از خودم دفاع کنم و بهش توضیح بدم وقتی خودم هم میدونم واسه پاک کردن وجدانش به من تهمت میزنه ؟ از همین امروز تصمیم گرفتم پا روی دلم بذارم و هیچ جوابی بهش ندم . چرا من باید همیشه از خودم ٬ آرزوهام ٬ خواسته هام بگذرم و تمام دنیامو فدای کسی کنم که نیست که وجود نداره ؟

امیدوارم بتونم این تصمیم رو عملی کنم . همیشه به این اعتقاد داشتم که آدم به زور نمیتونه کسی رو نگهداره و اینکه اگر واقعا دوستم داشته باشه خودش تمام شرایط رو فراهم میکنه . من به عنوان یه دختر توی این شهر هر کاری میتونستم کردم . دیگه تک تک سلولهای بدنم از خستگی ٬ از استیصال و آزردگی ٬ از دروغ و تهمت شنیدن ٬ از غصه پوسیده . دیگه طاقت ندارم . دیگه بسه . 

+ تاريخ سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 13:56  توسط کتی  |