تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


خانم یا آقای محترمی که نه ایمیلی گذاشتن و نه آدرس سایتی برام کامنت گذاشتن :

متاسفم
خیلی خامی
بیشتر از اونی که فکر میکردم
به جای اینکه از زندگی درس بگیری و تصمیم بگیری روش خودتو عوض کنی بیشتر پافشاری میکنی و در برابر همه چیز و همه کس موضع میگیری
واقعا فکر میکنی کسی از دوگال پیدا می شد که این همه وقت باهات باشه ؟
به جای اینکه به بدی های دیگران فکر کنی بشین و راجب خودت فکر کن

این جملات انقدر برای من سنگین بودن که حد نداشت . انقدر که دوباره برگشتم و از اول اول ماجرا همه چیز رو دوره کردم . حتی جزئی ترین حرف و حرکت خودم و دوگی رو که انقدر بیوفاست که حتی بخاطر اون همه عشق حاضر نشد یک بار حال من رو بپرسه و میدونم که دیگه وجود ندارم که حتی یک پیام تولد مبارک ازش بگیرم .

من مقصر نبودم . در دوران دوستیمون از هیچ چیزی برای دوگی دریغ نکردم . دوستش بودم ٬ همراهش بودم ٬ نگرانش بودم . خودش هم گله ای نداشت جز اختلافاتی که واسه همه پیش میاد . چیزی غیر از خودش نبودم . نه حتی به کسی فکر کردم و نه حتی کلمه ای بهش دروغ گفتم . فکر و ذکرم پیشرفتش بود . انتظاری هم ازش نداشتم جز اینکه دوستم داشته باشه و وفادار باشه . اگر روش زندگیم بد بود یا مشکلی داشت ٬ دلیلی نداشت که هر دفعه بحثی میشه دنبالم بدوه و دنبال آشتی کردن باشه مگر اینکه انقدر پست بوده باشه که من رو فقط واسه یه چیز بخواد که مطمئنم نبود .

همه چیز خوب پیش میرفت تا اون شب کذایی و اون تلفن مامانم که بگو اگه مرده بیاد خواستگاری اونم همین امشب . گیج و منگ بودم . مثل کسی که توی سرش زده باشن . انتظار نداشتم از دوگی که بیاد اما ته دلم خدا خدا میکردم که واسه حفظ آبروی من بیاد . وقتی اومد انگار تمام شکهای من کمرنگ شدن . مطمئن شدم که هست ٬ میخواد بمونه و هست . اگر خودم رو جلوش خوش و خندون نشون میدادم نه اینکه خوش باشم ٬ که دوست داشتم بهش بفهمونم که بهش اعتماد دارم که دوستش دارم که نمیترسم . میخواستم بهش روحیه بدم . اگر صبح تا عصر که سر کار بودم بهش کمتر زنگ میزدم واسه این بود که همیشه از اینکه سر کار بهش زنگ میزدم احساس مزاحم بودن بهم دست میداد . فکر میکردم بهترین فرصته که بهش بگم که اطمینان دارم بهش . اما اون چی فکر میکرد ؟؟

نه من کم نذاشتم . فشاری که روی من بود برای شما قابل درک نیست . نمیدونم پسری یا دختر . آشنایی یا غریبه . اما شاید خودت بدونی توی یک شهر مذهبی وقتی مامان آدم بدونه که تو بغل کسی خوابیدی یعنی چی . حرفهای مامان که میخواست ثابت کنه من فقط وسیله ارضای شهوت دوگی بودم من رو له میکرد . دوستانم که سر دوستی صمیمانه من و دوگی حسادت میکردند مدام بهم طعنه میزدن . تلفنهای عجیبی بهم میشد که پشتم رو میلرزوند . همه به یه چشم دیگه بهم نگاه میکردن و من بهشون لبخند میزدم چون باز هم به امید دوگی بودم . اما اون داشت هر روز بیشتر از من دور میشد . تمام حرفهاش پر از متلک بود و بد گفتن از مامان من . چه باید میکردم ؟ مگه میتونستم جلوی مامان رو بگیرم ؟ میخواست که این اتفاق نیفته و تمام تلاششو میکرد . من اما باز هم به امید دوگی بودم . شبها تا صبح گریه میکردم و صبحها سر کار تا عصر جلوی اشکها رو میگرفتم . اما باز هم دوگی ازم دور میشد .

تهمتهایی که من شنیدم بخاطر اینکه تمام مدت دوگی به من بدبین شده بود کم نبود . به هر دری میزدم بسته میشد . خانوادم ٬ زندگیم ٬ کارم ٬ آبروم ٬ دوستانم از دست رفته بودند و وقتی خوب نگاه میکردم همش بخاطر دوست داشتن دوگی بود . دلم میخواست تنهام نذاره . اما کوچکترین حرفم بدترین فکر رو توی ذهنش که حالا سیاه سیاه شده بود ایجاد میکرد .

یک هفته پیش هم که تصمیم گرفتم اس ام اس هاشو جواب ندم واسه این بود که میگفت من به یک اطلاعاتی سپردم که آمارشو بگیره . هیچوقت رک و راست نگفت چی شده . همیشه از هر چیزی معمایی ساخت که من باید با اون همه غصه و مریضی و گرفتاری حل میکردم . اما وقتی آدم تنهاست هیچ کاری نمیتونه بکنه . فلج میشه. نمیدونه چی درسته و چی غلط . دیدم حرف زدنم بیخوده . دیدم حرفهای ما حرف نیست . هر کدوممون میخواستیم ثابت کنیم حق با خودمونه اما این وسط من میخواستم ادامه بدیم و دوگی مدتها بود که از من بریده بود و من خبر نداشتم .

نه اینکه بدون عیب و ایراد بودم . نه . اما به ایرادهام اعتراف میکردم . بهش گفته بودم که من بخاطر شکستهای زندگیم نمیتونم اعتماد کنم و کنار اون داشتم کم کم .... اما اون منو قبول کرده بود . هنوز اس ام اس هاییشو دارم که میگفت داره به بچه هامون فکر میکنه . که باید با هم باشیم . که اون خونه بدون من بوی زندگی نداره . که هیچ چیزی بدون من صفا نداره . اینا یعنی چی ؟ یعنی من بد بودم و اون تحملم میکرد ؟ نه اون من رو تحمل نمیکرد . اون من رو دوست داشت و مطمئنم هنوزم دوست داره .

نه ٬ خانم یا آقای محترم . من اگر قرار باشه از زندگی درسی بگیرم این نیست که روش زندگیمو عوض کنم . روش زندگی من عاشقانه بوده . صادقانه و بدون دروغ . اگر دوگی رو دوست داشتم بخاطر خودش بوده . مطمئنن کسی هم نبوده که این همه مدت انقدر عاشقانه با دوگی بمونه و عیبهاشو نادیده بگیره و بخاطرش از همه چیز بگذره ٬ حتی موقعیتهایی که از دید بقیه رد کردنشون حماقت بوده . اگر قرار باشه روش زندگی کسی عوض بشه ٬ زندگی من نیست . زندگی کسانیه که با کمال خودخواهی چون دلشون میخواد وارد زندگی من میشن و هر وقت که به ضررشون بود و موقعیت یا آبرو یا پولشون به خطر میفته بدون اینکه ببینن با زندگی من چه کردن با همون خودخواهی میرن و حتی حالی هم ازم نمیپرسن .

خواهش میکنم به آرشیو من سر بزن و ببین که دوگی برای من چی بود . اونوقت بگو اشتباه من چی بوده که باید مطرود میشدم واسه اینکه دوگی میخواست زندگیش همیشه خدا آروم باشه و بخاطر من هم حتی به هم نریزه .

نه ٬ نه ٬ نه . من هر چی فکر میکنم باورم نمیشه .

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:40  توسط کتی  |