از خودم حالم بهم میخوره . از اینکه آرشیو رو میخونم و واسه هر خطش ته دلم آتیش میگیره . واسه اینکه مدتهاست به خودم میقبولونم که چیزی نشده که تقصیر من نبوده . مدتهاست با خودم درگیرم که به خودم بفهمونم تموم شده ٬ تموم شده ٬ تموم شده . از اینکه صبح تا شب با خودم میجنگم که قوی باشم . از اینکه من صبح تا شب با وجدانم دعوا میکنم و آقا پروفایلهاشو آپدیت میکنه . از اینکه من هنوز از اون نبریدم و سر خودمو کلاه گذاشتم . از اینکه تمام امروز منتظر بودم که برگرده که هنوز باورم نمیشه هنوز باورم نمیشه که اون همه خوبی اون همه مهربونی این بشر چی شد ؟؟
از این وبلاگ خسته شدم حالم به هم میخوره که شده جای چسناله های من برای کسانی که میدونم ارزشش رو ندارن و روزهای مدیدی طول میکشه ازشون بگذرم و از یاد ببرمشون . از این انتظار احمقانه خودم که دست از سرم برنمیداره ٬ امید احمقانه ای که نمیذاره باور کنم که این بشر چقدر نامرد بوده از همه چی خسته شدم .
از متلک شنیدن ها و خفه شدن ها . از تنها بودن ها و بدون رفیق موندن ها خسته شدم . از اینکه برم سر کار و همه عالم و آدم حتی خارجیهایی که میان دنبالم بدون و من احمق به فکر نامردی باشم که توی بدترین شرایط هر دفعه با یه بهانه احمقانه تر از دفعه پیش من رو تنها گذاشت و من هنوز هم مثل دیوانه ها بهش حق میدم ٬ براش دل میسوزونم . از این حماقت خودم خسته شدم .
شاید دیگه ننوشتم . از این وبلاگ که توش احساس غریبی میکنم انگار که مال کسی بنام کتی نیست حالم بهم میخوره . کسی که همیشه میخواد بره ٬ میخواد بدوه ٬ میخواد تمام افقها رو کشف کنه و درست وقتی داره به قله میرسه یک احمقی تالاپی میکشتش پائین . از این حماقت ذاتی که توی وجود من هست که حتی به دشمنم هم حق میدم که دشمنی کنه چه برسه به دوگی .
اونقدری که من توی این ماه باختم عمرا هر خری بود دیگه خفه میشد میرفت پی کارش . باز میام اینجا چسناله میکنم که چی ؟ واسه چی اینا رو میگم ؟ واسه کی ؟ فقط یک سنگ قبر سردر وبلاگم کم دارم همین .
امروز آرشیو رو خوندم و به حماقت خودم اشک ریختم . به روز تولد دوگی و اون همه شور و نشاط خودم . به دختری که دنیا از شر شیطنتهاش خلاصی نداشت و صدای خنده هاش توی اون خونه می پیچید . امروز از دوگی خواستم که وسایل خونه رو واسم بفرسته . نوارها و لباسها . نوارها و لباسها میخوام که ذره ذره اون همه عشق ٬ اون همه زندگی رو ریز ریز کنم . اون خونه رو توی ذهنم پاک کنم . خونه ای که من با عشق ساختم و یکی دیگه با ترس و نامردی و بهانه تراشی ویرونش کرد . به تمام صبر و تحملم . به تمام امیدها و آرزوهای واهیم که بالاخره پیداش شد اونی که میخواستم . به همه اینها اشک ریختم .
میدونم که نخواهم نوشت اگر هم بنویسم خیلی بعد از اینه . روزیه که باورم بشه تمام صفتهایی که دوگی دیشب بهم نسبت داد درستن . وقتی که گفت خودخواهم ٬ رل بازی میکنم ٬ ضریب هوشیم پائینه نه خودمو به خنگی زدم ٬ همه چیزو خراب کردم ٬ دروغگو هستم و ....
در بهترین حالت تا مدتهای مدیدی نخواهم نوشت بنابر این جیش ٬ بوس ٬ لالا . از شر سوگنامه های من خلاص خواهید بود . این روز قشنگ رو بهتون تبریک میگم . چون میترسم علاوه بر صفتهای بالا ٬ فحشهای دیگه ای هم نصیبم بشه .
به قول صادق هدایت عزیز : "ما رفتیم و دل شما را شکستیم . همین "
