تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


برگشتم . نه اینکه خوب باشم یا از خوبی بشکن بزنم . نه . با تمام ضجه زدنها و تلاش کردن ها و گریه های شبانه و مقاومتهام به این نتیجه رسیدم که فرد مورد نظر دوگی واسه ازدواج نیستم . از این بابت گاهی احساس بدی بهم دست میده اما مقاومت میکنم . این مدتی که ننوشتم تا خود جهنم رفتم و برگشتم .

شاید خنده دار باشه اما من از قهر و جدایی متنفرم . تصمیم گرفتم با دوگی دوست بمونم اما دو دوست مثل دو تا دختر . بدون سکس . تنفر و قهر ریشه های من رو میسوزونه . باید ته دلم ببخشم تا بتونم پیش برم زندگی کنم ضمن اینکه دوگی برای من ارزشش بیشتر از ازدواج بود .

نمیدونم تا کسی تجربه نکنه نمیدونه که این سخت ترین کار دنیاس . وقتی تا پای ازدواج پیش بری و بفهمی که طرف اصلا قصد ازدواج با تو رو نداره . گاهی انقدر احساس بدی بهم دست میده که نگو . مخصوصا که تنها نیستم و با خانواده هستم . مخصوصا اینکه میدونم یه روزی باید خداحافظی کنیم و بریم دنبال سرنوشتمون . شاید باورتون نشه اما با اینکار ذره ذره وجودم له میشه . تنها شرطی که گذاشتم اینه که به محض اینکه دوگی با کسی آشنا شد به من بگه تا از زندگیش برم بیرون . میدونم شاید احمقانه باشه اما من از قهر و جدایی متنفرم . تا زمانیکه نبخشم نمیتونم زندگی کنم . تا حالا هم همه دشمنهامو بخشیدم . ته ته دلم .

واسم دعا کنین و انرژی مثبت بفرستین . من باید خیلی قوی باشم . از طرفی نمیتونم باهاش کاملا قطع رابطه کنم چون از قهر بدم میاد و از طرفی میدونم که روزی باید جدا شیم . بچه گانه س نه ؟ اما یک چیزی ته دلم آتیش میگیره . اگه از اول صحبتش نشده بود اگه اون آدم نامرد به مامان من زنگ نزده بود ........ هزار تا چرایی که توی ذهنم میپیچه . هر ثانیه ای که جلوی اشکهامو سر کار میگیرم با خودم میگم چرا من ؟ چرا این چیزا باید واسه من پیش بیاد ؟ چقدر باید قوی باشم ؟ مگه توان من چقدره ؟

من یک زن تنهام .

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 21:53  توسط کتی  |