دلم میخواست دخترکی بودم که از ذوق مدرسه و اول مهر خوابش نمیبرد . بوی دفترهای نو و کاغذ کادوهای خوشرنگ و پلاستیکهایی که میکشیدی روی دفتر کتابها . کتابهای جدید ریاضی و فارسی و جغرافی و تاریخ و مدنی و علوم . دلهره دوستان جدید و معلم جدید . دلهره بیست شدن یا نشدن . زنگ تفریح سیب و ساندویچ رو از یاد بردن و شیطنتها . صبحهای خواب آلود سر صف سرود ملی خوندن و به فکر ظهر بودن . ظهر که برمیگشتی خونه تمام حیاط پر برگ بود . نهار میخوردی . مشقاتو مینوشتی و میدویدی توی حیاط بازی با بچه گربه ها و آفتاب تنبل پائیز و آرزوهایی که به باد رفت.
اگر هوا خیلی سرد بود شاید اکتفا میکردی به زیر کرسی رفتن و تن تن و میلو خوندن . یکبار کتاب "کلاس پرنده " رو میخوندی . توی زیرزمین خونه که ازش حیاط دیده میشد . وقتی کتاب رو چند بار خوندی و سیر شدی و گریه کردی از خدا خواستی و آرزو کردی که معلم بشی مثل آقا معلم توی اون کتاب . تنها و مهربون و مرموز که کسی دردت رو ندونه . همین آرزوت هم برآورده شد .
دلم برای کیف سورمه ای و صورتیم تنگ شده که رو کولم مینداختم و تمام راه مدرسه تا خونه رو میدویدم به عشق مامان که منتظرم توی کوچه می ایستاد و از سیر تا پیاز رو واسش تعریف میکردم . دلم تنگه واسه اون حیاط و شور و نشاط و مشق و داستان و آرزو . دلم تنگه برای لحظه لحظه کودکی که میدونستم هنوز خیلی راه دارم که باید برم که از هیچ چیزی هراسی نداشتم . دلم تنگه برای اون خونه و پائیز قشنگش و معلمهای دبستانم . برای مداد گلیها و ساندویچهای نخورده ای که میدادم به هر کسی سر راهم میومد تا مامان نگه چرا نخوردیشون . برای سیب قرمزی که وقتی میرفتم زیر کرسی کتاب تن تن و میلو میخوندم و با ولع گاز میزدم .
هیچ کسی نمیدونست دختری که تمام معلمها از هوش و ذکاوتش در عجب بودن روزی بشه من . دختری که با سن کمش کلی کتاب خونده بود و سر کلاس حوصله ش سر میرفت . دخترکی که همه چیز به نظرش بچه گانه میومد و وقتی هفت ساله بود نصف کتابهای کتابخونه خونشون رو خونده بود و همش فکر میکرد .
دلم خیلی تنگه ....
