گاهی نمیفهمی زمان چطور گذشت روزهای جدایی چطور . به خودت میای که بنویسی و میبینی که سه روزه که ننوشتی و به خودت نهیب میزنی سه روز ؟ انگار یک ثانیه بوده . آخه غرق شده بودی و خودت خبر نداشتی .
همیشه همینطوره . روزهای جدایی تند و تند میگذرن که تو شاید فراموش کنی اما دوست داری کند بگذرن . دوست داری اصلا نگذرن و تو توی عذابت بشینی و فکر کنی و درساتو دوره کنی . بشینی و این بار باورت بشه که خوب بودی و خوب بود . که هر دوتون خوب بودین و عاشق اما نشد که نشد .
بعضی وقتا انقدر توی پائیز که میپیچه با برگاش توی پارک یکی میشی که انگار خودتم برگی بودی که افتادی . انقدر که چشماتو ببندی و راه بری و نفس تازه پائیز رو نوش جانت کنی .
کتابها رو که ورق میزنی یا آهنگی که گوش میدی انگار از خودتن . از ته ته وجودت میان و با روحت بازی میکنن. اما مثل یکی شدن هم لذت میبری هم درد میکشی . مثل وقتی که گربه هه دستتو گاز میگیره و از معصومیت شیطنتش قلقلکت میشه و دردشو تحمل میکنی که باش بازی کنی . که اون نگاه شیطونشو بازم ببینی .
مثل وقتی که اولین بار توی عمرت از نگرانی روزهای بعد ترسیدی و باز هم دوست داری فکر کنی شاید روزی رسیده باشه که از بندها آزاد شده باشی که دوست داشته شده باشی .
نگاه کن
تو هیچوقت پیش نرفتی
تو فرو رفتی
فروغ گفته بود ؟؟؟
