تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


 

کارمندی رو استخدام کردیم برای اپراتوری موقت دستگاههایی که راه انداختیم. ظاهر متوسطی داره و نسبتا خوش لباسه. درست روز اولی که اومد سر کار گفت میخوام برم نماز بخونم. رئیس من هم گفت که آقا جان مشکلتو با نمازت حل کن. لازمه که یکسره کار کنی. اون هم گفت چشم. اما خوب از روز سوم روزی نیم ساعت تا یک ساعت رو صرف نماز میکرد. وقتی بهش گفتم زمانیکه میری نماز کارت خروج بزن و برمیگردی ورود ٬ تایم نمازش از نیم ساعت رسید به پنج دقیقه و من در شگفت مونده بودم که عجب خدایی و عجب نمازی ! که تا صحبت بیشتر کار کردن و کارت و حقوق شد حرفهاش با خدای خودش کم شد !!!

حالا اینها رو داشته باشید. این خانم طلاق گرفتن و یک دختر ۱۰ ساله دارن. توجه کنید. تکرار میکنم دختر ۱۰ ساله. اینو داشته باشین. ایشون به من گفته بودن که یک حاج آقایی آشنا دارن که میتونه قند و شکر و شکلات و قهوه و چیزهایی که ما لازم داریم رو بصورت کلی برامون تهیه کنن. منم هم دیروز ازشون خواستم که از دفتر من با این حاج آقا ! تماس بگیرن و ببینن که آیا میشه این موارد رو برامون بفرستن یا نه. اینم مکالمه ما. خودتون در مورد این دین و این مردم و احساس من قضاوت کنین. فامیل من هم مثلا گلابیه !!

اون: خانوم گلابی ببخشید از موبایلم زنگ نمیزنم ها آخه با حاج آقا قهرم . نیست دختر منو صیغه کرده ... { حاج آقا جواب میدهد } سلام حاج آقا خوبی خوشی؟ از ما خبر نمیگیری ؟ ..... { کله مبارک من دود کرده و با خودم میگم احمق جان اشتباه شنیدی } آره حاج آقا . به دختر گلت سلام برسون !!! { ما رو هم دعا کن. } تق !

من : خوب . جنسها رو میاره؟

اون: آره . خانوم گلابی. این مرد آقاست. ساداته. گله . حرف نداره.

من : جدی؟ پس چرا باهش قهری؟

اون: آخه میدونین خانوم گلابی. رفته یک دختر ۱۸ ساله رو صیغه کرده. من هم بهش میگم بابا من که دختر ۱۰ سالم رو دادم به تو. چرا رفتی ۱۸ ساله گرفتی؟؟

من: آهان. پس ایشون یک دستشون به صیغه کردنه. مگه زن و بچه نداره؟

اون: چرا خانوم. اما زن نگو بلا بگو. { من پوست انگشتم رو کندم ! } . زنش خیلی بی احساسه . این آقا خیلی مهربونه. خانومش درکش نمیکنه. نیازهاشو برآورده نمیکنه. اینم واسه اینکه از راه راست خارج نشه و گناه نکنه. صیغه میکنه. نه اینکه باهاش قهر باشم ها. خدا نکنه من باهاش قهر باشم. اما خوب دختر من ۱۰ سالشه بهتر نیست از یک دختر ۱۸ ساله؟ آخه میدونین خانوم گلابی نیست که من تنها زندگی میکنم ....

{ شیشه میزم رو خش خش کردم }

من: قندها رو فردا میاره؟

اون: بله

من : برو بیرون

توی عمرم برای اخراج هیچ کسی انقدر روزشماری نکردم.....

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:40  توسط کتی  |