تبليغاتX
شهر من

شهر من

جایی برای اینکه خودم باشم...


 

شب ستاره را نفهمید 

 و باد آسوده از بین ابرها گذشت

چشم هایت بوی خستگی می داد

من در اوج این شب بی زمان نشسته ام

و ترانه های بی زوال سکوت را

به دست باد راه گم کرده می سپارم

ستاره من غروب کرد

من بوی آهن نمی دادم

بوی آهن نه ٬ بوی نفرین نه ٬ بوی گریه نه

من دستهایم بوی اطلسی می دادند

بوی آبرنگ

بوی مداد رنگی

وشب

همچنان زندگی مرا می پاید

و تمام شعرهایم را

روی سیاهی دستهایش می نویسد

و صبح می شود.

ترانه های کوچک خوشبختی

همچنان در رگهای من می دوند

و آدم ها

با بی مقداریشان

روی قلب من می نویسند : کجاست عشق؟

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 0:47  توسط کتی  |