شب ستاره را نفهمید
و باد آسوده از بین ابرها گذشت
چشم هایت بوی خستگی می داد
من در اوج این شب بی زمان نشسته ام
و ترانه های بی زوال سکوت را
به دست باد راه گم کرده می سپارم
ستاره من غروب کرد
من بوی آهن نمی دادم
بوی آهن نه ٬ بوی نفرین نه ٬ بوی گریه نه
من دستهایم بوی اطلسی می دادند
بوی آبرنگ
بوی مداد رنگی
وشب
همچنان زندگی مرا می پاید
و تمام شعرهایم را
روی سیاهی دستهایش می نویسد
و صبح می شود.
ترانه های کوچک خوشبختی
همچنان در رگهای من می دوند
و آدم ها
با بی مقداریشان
روی قلب من می نویسند : کجاست عشق؟
+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 0:47  توسط کتی
|
