شهر من کجاست؟ شهری که بدنبالش می گردم کجاست؟
شهر من کو؟شهری که آوازها در آن فراموش نشده اند و دستهای دیوارها انسان ها را از هم جدا نمی کنند.شهر من کجاست آدم ها؟ شهری که رنگ ها در پستو هایش پنهان نیستند و روی همه دیوارهایش با رنگ آبی نوشته اند: "زندگی".
من خسته ام و کسی نمی فهمد.کسی حتی نگاه نمی کند.
در شهر من آدم ها به خاطر هیچ و پوچ به هم دروغ نمی گویند.می دانم. عامیانه می نویسم .اما همین.دلم تنگ شهری است که سالهای زیادی در رویاهایم بود و حالا می بینم هیچ وقت نبوده است.می بینم که باخته ام و شهرم را نیافته ام.شهر من راستی کجاست تا لحظه ای حتی یک ثانیه در سایه خوب آرامش بخش درخت هایش بنشینم بی آنکه کسی با انگشت نشانم دهد.
می خواهم به شهرم بروم وعاشق شوم.عاشق شوم و به خاطر عاشق شدن نه به کسی جواب پس بدهم و نه به صداقتم ببازم.اینجا شهر من نیست.اینجا عشق بهانه است و تن هدف. من دوست دارم تنم را به تپشهای تنی بسپارم که عاشقانه دوستم دارد. من میخواهم عاشق باشم و یک شب تاریک پر مه تو را به آغوشم برگردانم و ببینم که در این شهر تو پیش من میمانی چون من هیچ وقت آنجا پیر و خسته نمی شوم.
راستی چرا گم می شویم ؟ چرا حتی خودمان را گم می کنیم وحتی دنبال خودمان هم نمی گردیم؟چرا ترانه ها بی دلیل از یادمان می روند؟راستی چرا انقدر فراموشکار شده ایم؟
شهر من کجاست آی شهر من کجاست؟من اینجا صبح تا شب زندگی را فقط خواب می بینم.من اینجا فقط خواب زندگی می بینم.اینجا ترانه و آواز و عشق و خاطره و نفس و تن و زندگی ممنوع .اینجا من و تو غریبه ایم حتی در اوج هماغوشی پرتلاطممان .اینجا حتی چشمهایمان به هم دروغ می گویند و باز هم هیچ کس نمی فهمد.
من خسته ام و باز هم دنبال شهرم خواهم گشت و باز هم از شهرم خواهم گفت.
راستی کاش تو همسفر من بودی.کاش می فهمیدی چقدر فکر می کنم می فهمی!کاش واقعا چیزی بودی که چشمهایت می گفتند. میدانم عامیانه می نویسم اما همین.
شهر من کجاست؟
