وه ! چه شبهای سحر سوخته من
خسته
در بستر تنهايی خويش
در بی پاسخ ويرانهء هر خاطره را کز تو در آن
يادگاری به نشان داشته ام کوفته ام.
دارم دو تا وام میخرم که بتونم یک خونه رهن کامل البته اگه بشه تو تهران پیدا کنم. همین روزها میرم که بگردم و ببینم خونه چی پیدا میشه. کار هم چند تایی مد نظرم هست که باید واسه مصاحبه برم. ایمان دارم که میتونم یک شغل خوب پیدا کنم که حقوقش بازپرداخت وامها و خرج زندگی رو جور کنه. ضمن اینکه پروژه ای که توی سرمه دارم اجرا میکنم و مطمئنم خیلی جدید و پردرآمد خواهد بود.
خیلی مثبت فکر میکنم. علیرغم فشارهای احساسی و روحی زیادی که رو دوش من هست دارم تلاش میکنم. به هر نخی که میبینم آویزون میشم. هر چیزی که میتونه بهم کمک کنه رو به سمت خودم میکشم. با اینکه انقدر مثبت فکر و عمل میکنم کابوسها ولم نمیکنن. کابوسها همچنان اذیتم میکنن. اما حتی به اونها هم اجازه نمیدم دیگه یک ثانیه از زندگیمو تلف کنن.
دل خسته من نوید روزهای خوبی رو میده و این بیشتر از همه متعجبم میکنه .....
