وقتی آدم ها حرف از دوستی و محبت می زدند فکر می کردم شعار میدن.خیلی دشمنی ها و بدی ها رو دیدم و تجربه کردم.
اما امروز به یک چیزی رسیدم.چیزی که تو تموم عمرم حس نکرده بودم.امروز چه تو شرکت چه تو کلاسهای خصوصیم چه تو موسسه حس کردم که کسانی هستند که به فکر منند.
چشم هایی رو دیدم که نگرانم بودن ! وقتی تو شرکت همکارا با من شوخی می کردن یا تو کلاس خصوصیم شاگردم که یک خانم دکتر گله نگران این بود که نهار نخوردم و بدو بدو واسم خوردنی میاورد.وقتی تو موسسه همکارا از چشام فهمیدن که خسته ام ٬ روحا خسته ام و دل نگرانم بودن و ازم می پرسیدن که چرا مثل همیشه نیستم و انقد واسم اس ام اس فرستادن که غش کردم.وقتی شاگرد کوچولوم زنگ زد و گفتن که چرا امروز پیشش نرفتم.وقتی توی فاصله کمی که بین کلاسهام هست دوستام بهم زنگ میزنن و تو همون فرصت کم ازم میپرسن که چکار میکنم . وقتی می بینم که شاگرد ۶ سال پیشم واسم یک کتاب کوچولو خریده و آورده.وقتی شاگردام انقد دوسم دارن (که البته منم دوسشون دارم) .وقتی دوستم واسم یک Cd میاره که مدتها دنبالش بودم و حالا گوش میدم و خرکیف می کنم.
وقتی شیما هر روز ثانیه به ثانیه زنگ می زنه و حالمو می پرسه.وقتی می بینم یک دوست که مدتهاست ندیدمش واسم یک ایمیل زده که بگه دوسم داره.
حتی وقتی سرایدار موسسه دستشو بالا برد و گفت که اول ماه رمضونه و واسم دعا کرد انگار باری از دوشم برداشتن نه بخاطر ماه رمضون و این حرفا ولی بخاطر اینکه دیدم حتی اون هم دل نگرانم بود.
هیچ کدوم از این آدم ها به من احتیاج ندارن . وقتی کسی در بی احتیاجی دل نگران کسی باشه یعنی چی؟
این کم چیزی نیست.این برای من یعنی اینکه همه راه رو اشتباه نرفتم.یعنی اینکه هنوز خیلی چیزهایی هستند که بخاطرشون این همه تشویش و درد و بی حوصلگی رو تحمل کنم.اصلا مگه میشه دیگه بی حوصله بود وقتی امروز دیدم که دوستم دارند و واسم دلتنگ میشن.
نمیتونم به خودم دروغ بگم .احتیاج دارم که دوستم داشته باشند.که مفید باشم و از این بیشتر خوشحالم که میتونم بفهمم چه کسایی واقعا دوستم دارن و چه کسایی تظاهر می کنن.
من رو دوست دارند و من دیگه خجالت می کشم بگم تنهام.همین.
