یه روزی روزگاری دختری بود به نام شقایق. کاشکی میتونستم پیداش کنم. من یه درد سنگین و بزرگ دارم که فقط اون میدونه و میفهمه.دلم میخواد تا آخر دنیا بهش بگم که متاسفم که نفهمیدم.دلم میخواد پیداش کنم و بگم که هر شب توی خوابم میاد و زار زار گریه میکنه و من دلم میخواد بغلش کنم اما نمیتونم تکون بخورم. بهش بگم که نترسه تنها نیست یکی دیگه هم مثل اون توی این دنیا هست.بهش بگم که هیولاها همه جا هستند و گاهی به ظاهر یک فرشته اند. بهش بگم که اصلا اشتباه نکرد که اون روز اومد توی شرکت و اون حرفها رو زد. بهش بگم که خیلی احمق بودم که فکر میکردم دختر خوب کسیه که هر بلایی که سرش آوردن لال شه و به زبون نیاره. بهش بگم آرزو دارم که من هم جرات و شهامت اون رو داشتم.
این روزها خیلی تلخم.چند روزی ننویسم بهتره که اوقات ملت رو هم تلخ نکنم.
+ تاريخ جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 21:56  توسط کتی
|
