سلام زندگی. سلام زندگی غمگین و ساکت و بی صدای من. طعم تمامی اشکهای شور و گریه هایی که صدایش شبهای طولانی زیر بالشت خفه میشد. طعم یادی که تنها رفیق لحظه های پر از تنهائیم بود و کسی که یادش هیچوقت یاد من نبود. سلام زندگی عجیب و قلب خسته من که در خود شکستی و هر لحظه برایت خنجری تیز و بیرحم بود. که از سادگی در خود شکستی و تهمتها و تلخیها را به سکوت گذراندی و صدایت هم در نیامد. صبورانه جنگیدی و کسی که باید میدید ندید. زندگی من دیگر خسته ام.
من از تمام گریه های بی فایده تمام این روزها و شبها که گذشت خسته ام. از دروغی که اسمش عشق بود و وجود ندارد. از تمام روزهایی که با دستهای زخمیم از کوههای پرصخره دوستی بالا رفتم و خفه شدم حرف نزدم که کسی بفهمد و آن کسی که باید میفهمید نفهمید.
هر باری که تنها ماندی قلب من٬ تهمتها را باور کردی و من را از من دور کردی. من را از خودم گرفتی چون باورت نمیشد که کسی دروغگو باشد که خودت نمیگفتی. باورت نمیشد که کسی خنجر پشت لبخند مرموزش نهفته باشد که خود لبخندت تمام وجودت بود. تهمتها را چرا باور کردی؟
زندگی من دیگر خسته ام. دلم میخواهد مثل بقیه باشم و زندگی کنم. خودخواه و بیخیال. گوربابای زندگی بقیه و احساسشان. کاش کسی بود یادم میداد چطور مثل همان آدم بد ها زندگی کنم و اسم خودم را هم آدم بگذارم. که اگر یک شب دل یک نفر را آزردم ماهها خودم را جویدم و خوردم که چرا چنین کردم. زندگی من خسته ام از بس همه به من گفتند تو ساده ای٬ تو مهربانی ٬ تو خوبی و کسانی که باید میفهمیدند نفهمیدند. دیگر از تمام کسانی که خنجر گذاشتند به تپش قلبم خیلی خسته ام.
کاش یک شب چشمهایم را میبستم و تمام خاطرات این آدمها پاک میشد. کاش این همه عذاب نمیکشیدم. کاش هنوز هم با وجدان خودم در جنگ نبودم که نکند .... نکند .... نکند ..... کاش انقدر از خودم به خاطر تمام حماقتها و سادگیهای بچه گانه ام بدم نمی آمد. کاش چیزی به اسم وجدان برای من وجود نداشت. کاش یکی بود دستهای من را میگرفت و نشانم میداد چطور وقتی دل کوچکم از سر دلسوزی پرپر میزد درش می آوردم از سینه ام و لهش میکردم زیر پاهایم که انقدر بیخودی ناله نکند. خسته ام من. از اینکه هر کسی ٬ دختر و پسر ٬ پیر و جوان٬ بهم لبخند میزند باورش میکنم .که مهرش مینشیند به دلم. که زود زود اهلی میشوم و همه چیزم میشود لبخند همان آدم. خسته ام من زندگی.
کاش از آن آدمها بودم که یک چرتکه کنار دستش دارد و همیشه حساب کتاب میکند. کاش انقدر زود دریچه قلبم به همه آدمها باز نمیشد. کاش باور میکردم که آدم بد هم توی دنیا هست و همه چیز تقصیر من نیست. کاش یکی بود آن نیمه روشن خودم را نشانم میداد. نیمه خندان و شیطون و شنگول و بی دغدغه ام را. پیر شدم من . خسته شدم.
همیشه همه فهمیدند و کسانی که باید میفهمیدند نفهمیدند. کاش یکی بود قلبم را و ارزش بیکرانش را میشناخت. قلبم را که هیچوقت هیچوقت قصد اذیت و آزار کسی نداشته. قصد بدی نداشته و هر بار هم که بدی دیده هیچ نگفته. هر بار با هر ضربه خنجر شکسته و کوچکتر و کوچکتر شده و حالا دیگر هیچ نمانده ازش. هیچ. کاش یکی دست مرا میگرفت و خود خوبم را نشانم میداد.
سلام زندگی. میخواهم پنجره را باز کنم و هوای تازه ات را سر بکشم. خسته ام.
